بعد از برگزاري مراسم شب هفت، اقوام نزديك خانه ي حاج رسوي ماندند تا همه جا را جمع و جور و مرتب كنن. اميرعلي مادرش را برده بود دكتر و حاج رسول و جلال و بقيه ي مرداها، توي حسينيه نشسته بودند كه مزاحم كار كردن زنها نباشند. صداي رضوان به گوش مي رسيد :
- مليحه خانم، شما بيا با من و يكي دو تا از دخترا بريم بالا كه خيلي ريخت و پاشه. بقيه ام اينجا رو جمع و جور مي كنن. ماني جان، بچه ات كجاس؟
- خوابيده زن دايي.
- پس تو بيا بالا سر بچه ها وايستا و بگو جاي اين ظرف و ظروف كجاس. اين همه آدم اينجان، اونوقت تو با اين رنگ و رو و حال زارت داري كار مي كني؟ جاي اينا رو بهشون نشون بده، اينجوري زودتر كارا رو تموم مي كنن.
- چشم زن دايي.
- چشمت بي بلا، دستت درد نكنه.
وقتي رضوان به همراهي چند تا از دخترها به طبقه ي بلا رفتند، اكرم كه بخاطر سردرد شديد در يكي از اتاقها استراحت مي كرد بيدار شد و از آنجا كه به هيچ عنوان آبش با رضوان تو يك جوي نمي رفت، بدون اينكه كسي بفهمد رفت پايين. وقتي وارد آشپزخانه شد ماني را ديد كه هراز گاهي ظرف يا چيزي را جابجا مي كند ولي بيشتر بالاي سر دخترها ايستاده و جاي وسائل را نشان مي دهد. پشت سر ماني ايستاد و با لحن و نگاهي پر از كينه، به او خيره شد و گفت :
- هنوز خواهرم نمرده كه تو خانم خونه شدي. اينجا وايستادي و تند و تند دستور صادر مي كني؟ مگه تو چيكاره اي؟ كي به تو اجازه داده رئيس بازي در بياري؟
صامعه، دخترهاي دايي جلال ، منيژه، عروسش و مائده كه در آشپزخانه بودند، از حركات و حرفهاي اكرم حسابي شوكه شده و جا خوردند. ماني خيلي آرام بدون اينكه ذره اي ناراحتي اش را نشان بدهد، گفت :
- عزيز جون رفتن دكتر خاله، منم داشتم جاي وسايل رو نشون مي دادم.
- تو غلط كردي. به تو چه كه تو همه كار دخالت مي كني. وايستاده اينجا و واسه من دستور مي ده.
منيژه دو سه قدم جلو آمد و گفت :
- اين حرفا چيه عمه؟! مادر شوهرم بهش گفت اين كارو بكنه. اگه ماني نگه كه ما نمي دونيم اين چيزا رو كجا بذاريم، كِي دستور داد بيچاره؟!
و پشت سرش مائده در حاليكه سعي مي كرد موضوع را ماست مالي كنه و شر به پا شده را بخواباند گفت :
- مامان تو هر وقت سردرد داري، الكي گير مي دي. اينجا كاري نيست، ما هستيم. تو برو بالا و به زن دايي اينا كمك كن يا اگه هنوز سرت درد مي كنه و حال نداري، برو تو اتاق خاله استراحت كن.
- نه، صبر كنين. من همين امروز بايد تكليفم رو با اين هند جگر خوار روشن كنم.
بعد در حاليكه دستهايش را تند و عصبي به طرف ماني تكان مي داد، گفت :
- هزار تا ادا در آوردي و مدل به مدل اطوار ريختي تا اميررضاي بيچاره رو از راه به در كردي و خودت رو انداختي گردنش .... فكر كردي من نمي دونم تو اون مملكت خراب شده چه كثافتي بودي؟ فكر كردي كه من نمي دونم چي بودي و حالا واسه من جانماز آب مي كشي؟ رگ خواب حاجي و خواهرم رو پيدا كردي، خودتو مظلوم نشون مي دي و هي چشم مي گي، نماز مي خوني و روزه مي گيري كه يعني بگي دختر پاك و سالمي هستي ولي من گول نمي خورم. من مي دونم تو چه گرگي هستي و لباس ميش پوشيدي. خيلي خب، بسه ديگه. ارث و ميراث حاج رسول كورت كرده بود كه يه ميراث خورم واسه شون پس انداختي، حالا ديگه بار و بنديلت رو جمع كن و بزن به چاك. اصلا تو مثل جغد مي موني، نحس و شوم و بدقدمي. اون از مادر و خواهرت كه واسه ديدن تو اومدن پيشت و اونجوري مردن، اينم از اميررضاي ساده و مظلوم من كه با ماشين بي صاحاب شده ي تو رفت ته دره. تا يه عزاي ديگه تو اين خونه راه ننداختي، گورت رو گم كن و برو. دو تا داغ واسه خواهر من بسه، نمي ذارم سوميشم به دلش بمونه. خيالت تخت، حاج رسول مال يتيم نمي خوره، سهم الارثت رو مي ده و نمي ذاره گشنه بموني، خودشم اين بچه رو مثل گل نگه مي داره. تو گورت و گم كن و وجود ناپاكت رو از اين خونه ببر تا اميرعلي رو هم مثل اميررضا از راه به در نكردي. گمشو، كثافت عوضي.
مانيا كه از وقتي اكرم شروع به حرف زدن كرد، سر به زير و رنگ پريده، ساكت و صامت گوش مي كرد، با شنيدن يكي دو جمله ي آخر خاله اكرم سرخ شد، سرش را بلند كرد و مستقيم در چشمهاي زن زل زد، مي لرزيد ولي محكم گفت :
- ارث و ميراث اميررضا مال دخترشه، قيم و بزرگترشم خود حاج باباس نه من. در ضمن شما كه مي دونيد من اينقدر كثافتم، بهتره بريد اين حرفها رو به اميرعلي بگيد تا مواظب خودش باشه و از راه به در نشه، به من چرا مي گيد كه اينقدر آشغالم؟
دست اكرم بالا رفت ولي قبل از اينكه به صورت مانيا نزديك بشود و سيلي بزند، بين زمين و هوا گرفته شد، محكم و قدرتمند.
- اگه دستت به ناموس من برسه، به ناموس زهرا آبرو و حيثيتت رو به باد مي دم.
هيچكس متوجه آمدن اعظم و اميرعلي نشد و حتي كسي آن دو را دم در آشپزخانه نديد. اكرم از فشاري كه اميرعلي با غيظ به مچش وارد مي كرد و از نگاه خشمگين و فك و دندانهاي بهم فشرده اش، فهميد اوضاع خيلي خراب است. حالتي مظلوم به قيافه ي درهم و چشمهاي دريده اش داد و لحني كه سعي مي كرد اميرعلي را گول بزند گفت :
- آخه خاله، دلم برات مي سوزه.
- اِ، از كي تا حالا؟! اصلا تو چيكاره اي تو اين خونه، كي به تو اجازه داده هر چرت و پرتي كه به دهنت مياد بار خونواده ي من كني؟ ماني كجا كثافت كاري مي كرده كه تو هم اونجا بودي و ديدي؟
- تف به روت اميرعلي. اين چه حرفي كه به من مي گي؟
فرياد حاج خانم، دهن اكرم را بست و اميرعلي هم كه جواب گنده اي آماده كرده بود، ساكت شد تا مادرش حرف بزند.
حاج خانم سرخ و عصبي، سرتا پا لرزان و كف بر لب آورده فرياد كشيد :
- تف به روي تو بياد اكرم، اينجوري حرمت خونه و ناموس منو نگه مي داري؟
صامعه دويد سر پله و با صداي بلند مادرش را صدا زد و بعد هم دوان دوان خودش را به حسينيه رساند و جلال و حاج رسول و ناصر را خبر كرد. رضوان قبل از مردا رسيد و شنيد كه حاج خانم مي گويد :
- خدا لعنتت كنه زن كه نمك خوردي و نمكدان شكستي. تو به نوه ي من، به پاره جيگر اميررضا مي گي ميراث خور؟ به ناموس اميررضا تهمت مي زني؟ الهي خير و خوشي نبيني اكرم، داغي كه تو به دلم گذاشتي، بيشتر از مرگ اميررضا آتيشم زد.
رضوان بلافاصله فهميد موضوع چيست، با عصبانيت سر اكرم فرياد كشيد و گفت :
- فتنه، چه آتيشي به پا كردي؟ تو چي مي خواي از جون اين خانواده؟
- تو هيچي نگو زن داداش، تكيف اكرم و بايد خودم روشن كنم. چند بار گفتي اين دختره معلوم نيست تو آلمان چيكار مي كرده، گفتم حالاش معلوم مي كنه كه قبلا چي بوده. گفتي گدا گشنه اس و واسه پول اميررضا اومده، گفتم با يه دهنه مغازه اش همه ي زندگي منو مي خره و مي فروشه. گفتي بي كس و كاره و بي بته اس، گفتم فاميل دار و اصل و نسب داره ولي فاميلي كه تو خوش و ناخوشي شريك آدم نباشه، نبودش بعض بودنشه. گفتي زير پاي اميررضا نشسته و از راه به درش كرده، گفتم اگه اينقدر خانمه كه اميررضاي نجيب و سربه زير من اينطوري عاشق و دلباخته اش شده، دستش درد نكنه كه نذاشت بچه ام گير گرگهاي اون مملكت بيفته.
جلال كه تازه مي فهميده خواهرش چه حرفهايي زده، با مشت گره كرده به طرفش قدم برداشت كه حاج رسول محكم دستش را گرفت و آرام گفت :
- صبر كن جلال، بذار ببينم چه خبره تو خراب شده ي من! نرو جلو، همين جا وايستا كه ما رو نبينن. عروسم خجالت مي كشه پيش من و تو.
و دنباله ي حرفهاي همسرش را گوش داد.
- چند بار خواهرانه نصيحتت كردم، چند بار بهت توپيدم، چند بار التماست كردم كه ايمان و آخرتت رو نسوزون وبهتوون ناحق نزن ولي تو نفهميدي. اي كاش تو يه خواهرم نداشتم اكرم. كاش تو رو نداشتم كه تو روز مباداي من، اينجوري خون به جيگرم نكني. تو روت مي شه تو صورت حاجي نگاه كني؟ چطور جواب محبتهاي اون بيچاره رو دادي زن؟ حالا دارم بهت مي گم، تا عمر دارم نمي خوام چشمم به چشمت بيفته. ماني اونقدر واسه من عزيز هست كه اصلا ديگه نمي خوام خواهر داشته باشم. اونم خواهري مثل تو كه دلم رو سوزوندي. ماني خواهرمه، دخترمه، عروسمه، عزيزمه، اصلا همه ي كس و كارمه و منّتشو دارم. از ايلگار عزيزتر، مانيه. اگه اميررضا بند دلم بود، ماني تخم چشممه. از اين خونه برو بيرون و ديگه تا من زنده ام، پاتو اينجا نذار. تو حرمت خونه ي منو شكستي، منو جلو خونواده و فاميل و سر و همسر بي عزت كردي، از اين به بعد واسه من مردي.
و با صداي بلند رو به بقيه گفت :
- از من به شما وصيت، راضي نيستم حتي بعد از مرگم اكرم پا تو خونم بذاره. مديون من مي شيد اگه بذاريد زير تابوتم بياد.
رضوان چنگي به صورتش زد و رنگ پريده گفت :
- واي خدا مرگم بده، آبجي، تو عصبانيت از اين حرفا رو نزن. حالا اكرم نفهميد و يه چيزي گفت، شما بزرگواري كن و ببخش.
حاج خانم شيون كنان و اشك ريزان گفت :
- اكرم تنه بچه مو تو گور لرزوند. ماني نور چشم اميررضا بود، اكرم زير خاكم دست از سر بچه ام بر نداشت. اميررضا ازش نمي گذره، منم هينطور. اكرم دل دخترمو شكست، ازش نمي گذرم. مي خوام همتون بدونيد، اكرم واسه من مرده و وصيتم سر جاشه.
فشارش آنقدر بالا رفته بود كه دوباره حالش خراب شد و با صداي جيغ و فرياد مائده كه مردها را به كمك مي طلبيد، جلال و حاج رسول هم خود را نشان دادند و اين بار اميرعلي و جلال و حاج رسول همراه رضوان، حاج خانم را كه به شدت خون دماغ شده بود به بيمارستان رساندند.
هيچ كس نفهميد اكرم كي و چطور آن خانه را ترك كرد. همه مبهوت از كارها و حرفهايش، به هم نگاه مي كردند، هيچ كدام نمي دانستند چطور با ماني حرف بزنند كه از دلش در بيايد. او روي يكي از صندليهاي آشپزخانه نشسته بود و رنگ پريده، عصبي و غمگين ناخن شستش را مي جويد و مائده چنان گريه مي كرد و دست روي دست مي كوبيد كه انگار عزيزش را از دست داده است.
- واي خدا، آبرو و حيثيتم رفت ناصر. آخه من ديگه چطوري تو روي اين دختر نگاه كنم؟ خدا ازت نگذره مامان كه يه عمري سرافكنده ام كردي.
ناصر در حاليكه سعي مي كرد آرامش كند، گفت :
- چرا همچين شد آخه؟
- چه مي دونم. كاش مي مردم و اين روز رو نمي ديدم، خدا ببخشدت مامان.
مانيا اشكهايش را كه به آرامي روي گونه اش غلطيده بود، پاك كرد و رفت سراغ مائده. بغلش كرد و گفت :
- اين حرفا رو نزن. مادرته، يه عمري به پات زحمت كشيده.
- كاش بي مادر بودم. كاش تو يتيم خونه بزرگ شده بودم. تو رو خدا ما رو ببخش ماني، هر چي گفته به من گفته، تو رو خدا حلالمون كن.
مانيا با اينكه دلش از حرفهاي خاله اكرم خون بود، تمام كينه اش را دور ريخت و گفت :
- من از خاله ناراحت نيستم، الان بخاطر خواهري بهم خوردشون ناراحتم. دو تا خواهر نبايد بينشون ناراحتي بيفته.
و بالاخره آنقدر گفت و گفت تا مائده آرام شد.
- پاشو، پاشو برو ببين مامانت كجا رفت. گناه داره بنده ي خدا، سردرد داشت. آقا ناصر، بي زحمت پاشين و دو تايي برين پيداش كنين.
به هر زباني بود، ناصر و مائده را دنبال خاله اكرم راهي كرد.
مانيا به طبقه ي پايين، اتاق كناري اتاق مادر و پدر اميررضا، نقل مكان كرد. حرفهاي خاله اكرم تاحدي چشمش را به روي يك سري حقايق باز كرده بود و تازه معني نگاههاي پر معناي ديگران را مي فهميد. به همين دليل، ديگر با اميرعلي هم صحبت نمي شد مگر در مواقع ضروري. هر وقت هم كه اميرعلي خانه بود، به بهانه هاي مختلف سرش را توي اتاق گرم مي كرد و جلويش آفتابي نمي شد. اميرعلي اوايل علت اين قايم شدنها را نمي فهميد ولي كم كم به دليل اين كارهاي ماني پي برد و براي اينكه كمكش كند، رويه ي جديدي را در زندگيش پيش گرفت. رويه اي كه تا قبل از بازگشت اميررضا به ايران، در پيش داشت. البته اگر قبل از آمدن برادرش، رفيق بازي و گردش و تفريح و خلاصه دختر بازيهاي مدل به مدلش، وقتش را پر كرده بود حالا چيزهايي ديگر جايگزين آن كارها شده بود. حسابي خودش را در كار غرق كرده بود، همينطور در مسافرتهاي كاري. قبلا هفته اي يكبار به انتشارات سر مي زد ولي حالا هر روز مي رفت آنجا. دير به خانه مي آمد و وقتي هم كه مي رسيد، داخل اتاقش مي ماند و به كامپيوترش ور مي رفت اما به هيچ عنوان ديدارهايش را با ايلگار كم نمي كرد. پارك، گردش، كلبه بازي، سرزمين عجايب و هرجاي ديگري كه فكرش را مي كرد ممكن است براي بچه جالب باشد، مي بردش. در خانه هم كه بود، او را مي برد بالا و ساعتها بازي مي كرد و حرف مي زد، آنقدر كه معمولا بچه از خستگي بيهوش مي شد و تا صبح، تخت مي خوابيد. حتي ديگر بيدار نمي شد شير بخورد. با تمام اين احوال، خلاءاي در زندگيش حس مي كرد. دلش مي خواست باز هم مثل چند ماه گذشته زندگي كند، در جمع گرم و صميمي خانواده باشد و از حرف زدن با تك تكشان و سر به سر گذاشتنشان لذت ببرد ولي نمي شد، ديگر نمي شد. همين كه ماني هنوز در آن خانه بود، جاي شكر داشت. نمي خواست طوري شود كه او برود و تمام سعي و تلاشش را به كار مي برد كه اين اتفاق نيفتد.
بالاخره چهلم اميررضا رسيد. در مراسم چهلم، ماني از نگاههاي پر معني و خيره ي مردم زجر مي كشيد. از افكاري كه در سرشان بود، تمام تنش مي لرزيد و از اينكه مدام با كنجكاوي حركات او و اميرعلي را زير نظر مي گرفتند، متنفر بود.
آن شب تا صبح نخوابيد و بالاخره تصميمش را گرفت. صبح، طبق معمول يك ماه گذشته، صبر كرد تا اميرعلي از خانه برود و بعد رفت به آشپزخانه.
- سلام، صبح بخير.
- سلام بابا، عاقبتت بخير.
- سلام دخترم، صبح تو هم بخير. بيا قربونت برم، بيا ميوه تو بخور.
- مرسي عزيز جون. حاج بابا، داريد مي ريد؟
- آره بابا، چطور مگه؟
- مي شه امروز يه كمي ديرتر بريد؟ آخه كارتون دارم.
- آره بابا جان، تا هر وقت بگي در خدمتم. بگو دخترم.
- عزيز جون، مي شه شما هم بشينيد؟
اعظم خانم و حاج رسول نگاهي به هم كردند و حاج خانم رو به روي مانيا، كنار حاجي نشست.
- بگو ببينم چي شده عزيزم؟
- هيچي عزيز جون، چيزي نشده. ببخشيد كه صبح اول وقت اين حرفها رو مي زنم ولي ديگه وقتشه كه بگم. راستش من ديشب تا صبح فكر كردم، يعني اصلا خوابم نبرد.
و من من كنان، بدون اينكه به زن و شوهر نگاه كند ادامه داد.
- خودتون مي دونيد كه چقدر دوستون دارم و مي دونم كه شما هم خيلي دوستم داريد. من تو اين مدت، واقعا محبت يه پدر مهربونو حس كردم و غم از دست دادن مادر، اگر چه هيچ وقت فراموشم نمي شه ولي كاملا برام كمرنگ شد. من كنار شما، طعم واقعي خوشبختي رو چشيدم ولي حالا ... بخدا دلم نمي خواد اين كارو بكنم ولي.... آخه چه طوري بگم؟ حاج بابا، اجازه بديد من برم.
خب، حرفش رو زد. حالا مي توانست يك نفس راحت بكشد ولي توان نگاه كردن به چهره هاي آن دو را نداشت. صداي زنگ دار حاج رسول در گوشش پيچيد.
- كجا بري بابا؟
- برم ... برم خونه ي خودم. تو رو خدا از دستم ناراحت نشيد، بهم حق بديد. من طاقت نگاههاي ديگران رو ندارم. نمي تونم صبر كنم تا هر چي دلشون مي خواد بگن، ازم بر نمي ياد.
- كي بهت حرفي زده دخترم؟
- همه، همه و هيچ كس. هيچ كس هيچي بهم نگفته ولي همه با نگاه حرفاشونو بهم مي زنن من تمام عمرم طوري زندگي كردم كه واسه ام حرف درنياد و نيومد حالا هم فقط حرف خودم نيست، نمي خوام پشت شما و عزيزجون و اميرعلي هم حرف و حديث باشه.
حاج خانم به زبان آمد :
- مادر، مردم حرف مفت زياد مي زنن! آدم كه نبايد به هر حرفي اهميت بده.
- بله عزيز جون ولي خودتون مي دونيد كه در دروازه رو مي شه بست ولي دهن مردم رو نه. وقتي مي تونيم تا حدي جلوي اين حرفا رو بگيريم، چرا نگيريم؟
حاج خانم در حاليكه اشكهايش را با گوشه ي روسري اش پاك مي كرد گفت :
- من مي دونم كي گفته. الهي خير نبيني اكرم، تقصير اكرم شد با اون حرفاش. ا همون روز كه قلم خورد شده اش رو از خونه ام گذاشت بيرون، تو هم خودت رو تو اتاق زندوني كردي. ولش كن مادر، غلط كرد كه اون حرفها رو زد، تو به خوبي خودت ببخش و به دل نگير، مثل هميشه.
- نه عزيز جون، نه. اتفاقا من از خاله اكرم ممنونم كه چشمم رو باز كرد اون بنده ي خدا هر عيبي داره، اقلا حسنش اينه كه حرفش رو تو روي آدم ميزنه. اون گفت و رفت ولي بقيه با نگاهاشون منو ديوونه كردن. اميرعلي هم فهميده، ببينين چه زندگي واسه خودش درست كرده. من كه صبح تا شب تو خونه ام ولي اون بيچاره تا نه ده شب خونه نمي ياد، وقتي هم كه مياد عوض اينكه بياد و بشينه و پدر و مادرش رو ببينه، يه چايي بخوره، خستگيش رو در كنه يا دو كلام با پدر و مادرش حرف بزنه، خودش رو تو اتاقش حبس مي كنه. من مي دونم چرا عزيز جون، ملاحظه ي منو مي كنه بنده ي خدا، ولي تا كي؟ جوونه، زندگي مي خواد ولي اينكه زندگي نشد. اجازه بديد من برم، خواهش مي كنم. اينجوري هم جلوي دهن مردم گرفته مي شه، هم زندگي همه به روال عادي بر مي گرده. باشه حاج بابا؟
- حرفاتو قبول دارم ولي اين راهش نيست. يه زن جوون با يه بچه، چيكار مي خواي بكني؟ چجوري تك و تنها تو اون خونه مي موني؟ تو مي موني، اميرعلي مي ره.
- كجا مي ره حاج بابا؟
- يه خونه مي گيرم براش، بره توش زندگي كنه. اون مَرده، جوونه، از پس زندگيش بر مياد. بچه كه نيست ديگه.
- بله حاج بابا، مرده و جوون، حرف سر همينه. تنها نمي تونه زندگي كنه. از سر كار كه مياد يه لقمه غذا مي خواد، يه استكان چاي مي خواد، چيكار بايد بكنه؟ جوونه، هزار تا دام سر راهشه. شكر خدا فهميده و عاقله ولي وقتي بهش فشار بياد چي؟ اگه خدايي نكرده از تنهايي گير يه آدم ناباب بيفته چي؟ از همه بدتر اينكه مجرده. شما بهتر از من مي دونيد كه مردا تابع احساساتشون هستن اگرچه ظاهرا خلاف اينو نشون ميدن. وقتي اينطوري ناگهاني محبت اطرافيان، اونم آدمهاي مهربوني مثل شما و عزيزجون و از دست بده، خيلي زود تحت تاثير محبتهاي ظاهري و ناخالص قرار مي گيره. خصوصا كه فوت اميررضا هم ضربه ي بدي براش بود. اونوقت ديگه پشيموني سودي نداره ولي در مورد من اينطور نيست. اولا من يه زنم و غصه شام و ناهار و لباس نشسته و اتو نكرده ندارم. در ثاني، تنها نيستم، ايلگار هميشه با منه. خونه ي مادرم به اينجا نزديكه و منم كه صبح تا شب بيكارم، هر روز ميام پيش عزيزجون و شما يا عزيزجون و مي برم خونه ي خودم، ضمن اينكه مواقع بيكاري ام سرم به خونه داري گرمه. اونجا هم كه آپارتمانه و محفوظ. شما اجازه بديد من برم، قول مي دم هر وقت به سلامتي اميرعلي ازدواج كرد، دوباره برگردم همين جا و با شما زندگي كنم.
بعد لبخندي پر محبت نثار چهره ي نگران و غمگين حاج رسول كرد و ادامه داد :
- اينجا خونه ي اميد منه حاج بابا. از در بيرونم كنيد، از پنحره ميام تو. من بيخ ريشتون بندم، چه بخوايد و چه نخوايد بايد تحملم كنيد.
حاج رسول غمگين تر از قبل و با لبخندي تلخ تر از گريه گفت :
- تو عزيزمي، دخترمي، نور خونه ي مني. اين زندگي مال توئه و چند صباحي امانت دست ما، اما مي دونم اگه من قبول كنم، اميرعلي زير بار نمي ره. غيرتش قبول نمي كنه كه ناموسش تك و تنها زندگي كنه.
- الهي سايه تون هميشه بالاي سرما باشه. شما اجازه بديد، اونم مجبور مي شه قبول كنه. قبل از اومدنشم مي رم كه مقابل عمل انجام شده قرار بگيره. شايد چند روزي اخم و تخم كنه ولي بالاخره آروم ميشه. فقط نبايد دليل اصلي اين كارو بفهمه. بهش بگيد ماني گفته اينجوري راحت ترم. بگيد گفته اين خونه خاطرات اميررضا و مادر و خواهرم رو برام زنده مي كنه و نمي تونم بمونم. باشه؟
و اونقدر گفت و گفت تا حاج رسول علي رغم ميل باطني اش قبول كرد و بالطبع حاج خانم هم راضي شد. حاج رسول از ماني خواست صبر كند تا خودش او را به خانه اش برساند و او هم قبول كرد. - حاج بابا، چرا اينقدر ميوه و قند و چاي و نون و اين چيزا خريديد؟ من صبح ميام خونه ي شما.
صداي حاج رسول از بغضي پنهان دورگه بود.
- صبح كه از خوب پا مي شي، ميوه مي خوري. يادت رفته بابا؟
حاج رسول آنقدر مظلومانه و مهربان اين جمله را به مانيا گفت كه اشك از چشمش سرازير شد و جواب داد :
- حاج بابا، من هيچ وقت سايه ي پدر بالاي سرم نديدم ولي از وقتي اومدم پيش شما، طعم واقعي محبت پدري رو چشيدم. شما خيلي مهربونيد، من عاشق شمام.
و براي اولين بار نتوانست جلوي احساساتش را بگيرد و بوسه اي روي گونه ي پيرمرد گذاشت. او هم متقابلا جوابش را با بوسه اي نرم و نوازش موهايش داد و گفت :
- خب بابا، من ديگه بايد برم. بهتر نيست قبل از رفتن به اين همسايتون بگم تو اومدي؟ خبردار باشن بهتره.
- باشه، هر جور صلاح مي دونيد.
حاج رسول بعد از خداحافظي از ماني، ضربه اي به در خانه ي آقاي مداحي زد و منتظر شد. اسد خودش در را باز كرد و اول از ديدن حاج رسول جا خورد ولي بعد با خوشرويي سلام و عليك گرمي با حاج رسول كرد.
- چه عجب حاج آقا، اين طرفا! خير باشه ايشاا...، بفرماييد تو خواهش مي كنم.
- ممنون، شرمنده ام كه مزاحم شدم. راستش عروسم تصميم گرفته مدتي خونه ي خودش باشه و چون تنها هم هست، خواستم شما مطلع باشيد كه خيال ما هم راحت باشه.
- خوش اومدن، قدمشون روي چشم. آقازاده سفر تشريف دارن؟
- وا... چه عرض كنم، سفر آخرت رفتن.
- بله؟!!!!
- عمرشون رو دادن به شما.
- نه! جدي مي فرماييد.
- بله متاسفانه.
- كي؟ چطور؟
حاج رسول ماجراي تصادف و فوت ناگهاني و دردناك اميررضا را به اختصار گفت و اضافه كرد :
- بچه ام سوخت و جزغاله شد.
- متاسفم. واقعا متاسفم و از صميم قلب تسليت عرض مي كنم. خدا صبرتون بده، جوونه رعنايي بود. غم آخرتون باشه حاج آقا.
- غم نبينيد، خدا آقازاده ها رو حفظ كنه. حالا عروسم تصميم گرفته با دخترش بياد و اينجا زندگي كنه. طفلكي طاقت حرف مردم رو نداره، مي دونيد كه.
- بله بله، متاسفانه مردم دنبال حرف مي گردن و اين خونواده ام تا جايي كه من روشون شناخت دارم، مادر و خواهر خدابيامرز مانلي خانم رو عرض مي كنم، تمام تلاششون اين بود كه مبادا حرفي پشت سرشون در بياد. خيالتون راحت باشه حاج آقا، انگار دختر خودم اومده تو اين خونه، ايشون فرقي با آزاده ي من ندارن.
- بزرگواريد، فقط ببخشيد، يه عرض ديگه ام دارم خدمتتون. راستش عروسم دوست نداره تو ساختمون، كسي از اين قضيه خبردار بشه. خب تنها مي مونه و ... ديگه خودتون مي دونيد چي مي خوام بگم، مي ترسه بنده ي خدا.
- خيالتون راحت حاج آقا، هيچ كس نمي فهمه. فقط با اجازتون به خونواده مي گم كه در جريان باشن و حتما تاكيد مي كنم به كسي چيزي نگن، شما مطمئن باشيد قربان.
- ممنون، سايه تون كم نشه، خدانگهدار.
- در پناه حق، به سلامت.
اسد ناراحت و غرق در فكر بود كه صداي شكوه را شنيد :
- كي بود اسد؟
- حاج آقا حكمت.
- حاج آقا حكمت؟! آهان، پدر شوهر مانلي. چيكارت داشت.
- چي بگم وا.... ، جوونش پر پر شده.
- واي، كدومشون؟ پسر كوچيكه؟
- نه، شوهر مانلي.
- واي، خدا مرگم بده. چرا؟
اسد جريان را همانطور كه از حاج رسول شنيده بود براي همسرش تعريف كرد و در آخر گفت :
- حالا شما حواست باشه كسي نفهمه، دختر بيچاره مي ترسه. خب حق داره، گرگ فراوونه.
- واي، چه سرنوشتي داره اين دختر! اون از مادر و خواهرش، اين از شوهرش. بدبختي يه بچه ام مونده رو دستش آخه، كي مياد بگيردش با يه بچه؟
- چه مي شه كرد، هر كس سرنوشتي داره ديگه. تازه مكافاتش از اين به بعد شروع مي شه. قدم از قدم برداره، يه قطار حرف و حديث پشت سرش رديف مي شه.
- واي، راست مي گي. مي گن ( صورت قشنگ فايده نداره، بخت بايد قشنگ باشه ) همينه ديگه. بيا، با اين برو رو، بيوه شد. دل آدم كباب مي شه بخدا.
صداي باز و بسته شدن در، خبر از آمدن آرمان داد و صداي خسته و نااميدش به گوش پدر و مادرش رسيد.
- سلام.
- سلام مادر، خسته نباشي.
- مرسي. چراغ خونه ي خانم ملك نيا روشنه، كسي اومده؟
- آره بابا، مانلي اومده.
- چطور بعد از اين همه وقت، خانم ياد منزل مادرشون افتادن؟! قدم رنجه فرمودن.
شكوه به اميد اينكه پسرش از اين كينه جويي عليه مانلي دست بردارد، ماجراي فوت اميررضا را پيش كشيد و همه را، همانطور كه شوهرش شنيده بود، كف دست پسرش گذاشت ولي در كمال تعجب، لبخند پيروزي را روي لبهاي او ديد.
- وا آرمان، تو ناراحت نشدي؟
- نه، واسه چي بايد ناراحت بشم؟! اتفاقا خيلي هم خوشحالم كه اين دختره ي عوضي به اين روز افتاده.
- وا، اين چه حرفيه؟! آدم كه نبايد از غم كسي شاد بشه!
- من كه شادم، مهم نيست احساس بقيه چيه. يادتون رفته همين كثافت باعث شد ماني بميره؟
- وا، عمر دست خداست مادر، به اين چه؟
- ماني مي تونست بره دانشگاه، هر رشته اي كه دلش مي خواست بخونه ولي اين آشغال باعث مرگش شد. رفت اينو ببينه ولي ديگه برنگشت و اين خانم چيكار كرد؟ هيچي، ور دل شوهرش نشست و اصلا يادش رفت اونا مردن. چطور اون موقع نمي تونست بياد ايران و اينا مجبور شدن برن ولي حالا برگشته و ول ول مي گرده. حالا اومده و مثل بختك افتاده رو مال و ثروت اينا. اون يه كفتاره، يه لاشخور كه منتظر مرگ ماني بود تا ارث و ميراثش رو بالا بكشه ولي خدا نذاشت. شايد ماني با من ازدواج نمي كرد ولي بود، بود و زندگي مي كرد. منم فقط خوشبختي اونو مي خواستم. ماني من، ماني عزيز من، عشق و هستي من مرده فقط بخاطر اين كثافت. بايد تقاص بس بده، حالا حالاها بايد زجر بكشه.
آرمان فرياد مي كشيد. زن و شوهر مات و مبهوت به او نگاه مي كردند و وقتي در اتاق، پشت سرش به هم كوبيده و قفل شد، تازه به خود آمدند.
- الهي بميرم، بچه ام چه حالي شد! كاش بهش نمي گفتم.
- بله. كاش نمي گفتي ولي گفتي.
- وا، چرا اينجوري نگام مي كني؟ من چه مي دونستم اينطوري مي شه؟
- ولي من مي دونستم. خوبه بهت تاكيد كردم به كسي نگو. حالا بايد حواسمون رو جمع كنيم كاري به كار اين بنده ي خدا نداشته باشه. خيلي نگرانم.
- وا، آرمان من چيكار به كار اون داره؟ خوشت مياد واسه بچه ام حرف درست كني؟ تو بابايي يا شوهر ننه؟
اسد با دلخوري به همسرش نگاه كرد و بدون كلامي حرف، به اتاقش رفت. برق خشمي كه در نگاه آرمان ديد و نفرتي كه در آن نگاه موج مي زد، تنش را لرزاند. از عاقبت اين مسئله مي ترسيد. هم براي پسر خودش نگران بود و هم براي بيوه ي جواني كه در آپارتمان بغلي زندگي مي كرد. تصميم گرفت كاملا مراقب آرمان باشد و نگذارد مشكلي براي زن جوان به وجود بيايد ولي خوب مي دانست كه كار زيادي ازش بر نمي آيد. نمي توانست جلودار پسرش باشد، او كاملا از دست رفته بود. اين را از مدتها پيش مي دانست ولي ...
- واي چقدر هوا گرمه! خرما پزونه امسال، سلام.
- سلام مادر، خسته نباشي.
- سلامت باشي. چطوري حاج خانم؟
- اِي، يه نفسي مياد و ميره. بشين برات يه چايي بريزم.
- دستت درد نكنه، چاي نمي خوام. قربون دستت، يه ليوان شربت بده كه جيگرم حال بياد.
حاج خانم ليواني شربت به ليمو كه ماني چند ماه پيش درست كرده بود، آماده كرد و روي ميز، جلوي اميرعلي گذاشت.
- چيزي شده حاج خانم؟
- نه، چطور مگه؟
- يه خرده تو همي، گفتم نكنه چيزي شده. حاجي كجاس؟
- تو اتاقشه، قرآن مي خونه.
- كوفته برنجي خوابيده؟ صداش نمياد.
حاج خانم مِن مِني كرد و پرسيد :
- شام مي خوري؟
- نه، ميل ندارم. چي داريم حالا؟
- كوفته تبريزي.
- ماني درست كرده؟
- آره مادر.
- پس يه ذره بده بخورم، نمي شه از كوفته هاي ماني گذشت. شماها خوردين؟
- نه، ما ميل نداشتيم.
- قربون دستت، قبل از اينكه شام منو بدي يه زحمتي بكش و ببين اگه بچه بيداره يه دقيقه بيارش كه يه حالي بكنيم. دلم براش تنگ شده.
حاج خانم بغض آلود گفت :
- نيستن.
- نيستن؟! كجا رفتن اين وقت شب؟ ساعت از ده گذشته!
- رفتن.
- كجا؟
- خونه شون.
- اي بابا، جون به سرم كردي حاج خانم، چرا تلگرافي حرف مي زني؟ درست بگو ببينم چه خبره آخه، خونه شون كجاس؟
- خونه شون ديگه، خونه ي مادر خدابيامرزش.
- ترسيدم بابا، خب لابد رفته يه سري بزنه و برگرده ديگه، نرفته كه بمونه. الان مي رم دنبالش، ديروقته.
حاج خانم هق هق كرد و صداي حاج رسول از جلوي در آشپزخانه بلند شد.
- نه، رفتن. رفتن اونجا زندگي كنن.
اميرعلي به سمت پدرش چرخيد. اينقدر از اين خبر يكّه خورد كه حتي سلام هم يادش رفت. ناباورانه به پيرمرد نگاه كرد و گفت :
- كي؟ واسه چي؟ كسي چيزي گفته، حرفتون شده؟
- نه، هيچي؟
- پس واسه چي رفته؟ بابا درست حرف بزنيد ببينم چه خبره آخه؟
- خبري نيست پسر، رفته ديگه. گفت اونجا راحت ترم، خب حق داره. هوا گرمه، صبح تا شب روسري و جوراب و اين چيزا كلافه اش مي كنه ديگه.
اميرعلي چشمهايش را تنگ كرد، زل زد تو صورت پدرش و گفت :
- حاجي، منو رنگ نكن. بگو باز حرف چرت و پرت به گوشش رسيده، بگو باز زِر مُفت شنيده.
- مؤدب باش پسر، درست حرف بزن.
- مگه دروغ مي گم؟ چطور تا حالا مي تونست روسري و همين چيزا كه مي گي تحمل كنه، حالا نمي تونه؟ بگو از بس گفتن مي خواد زير پاي اميرعلي بشينه، گذاشت و رفت. بگو از بس نگاهاي معني دار بهش كردن طاقت نياورد و رفت. بگو از حرف مردم رفت. چرا مي گي از گرما رفت؟ مگه تو اين خونه كي بهش نامحرم بود؟ براي تو حجاب داشت يا حاج خانم؟ من كه بوق سگ ميام خونه، از كي رو مي گرفت؟
- داد نزن، بشين.
- مي خوام برم.
- كجا؟
- دنبال ماني، بايد برگرده.
- بر نمي گرده. نرو در خونه اش، ديروقته و تنهاس، يه وقت مي ترسه.
- اِ، پس قبول داري كه تنهاس و ممكنه بترسه، نه؟ من نمي فهمم، چه طوري گذاشتين اين كار و بكنه آخه؟
- گفتم كه خودش خواست.
- خودش بخواد، شما نبايد مي ذاشتين. خودشم نمي خواست بدبخت، مجبور شد. اينقدر اين فك و فاميل دهن لق ما حرف بردن و آوردن، اينقدر ليچار بارش كردن كه كلافه شد. اين از اين چند وقته كه خودش رو تو اون يه وجب اتاق زندوني كرده بود، اينم از حالا كه اصلا گذاشت و رفت. چقدر گفتم بكوبيد تو دهن مردم؟ اسير كه نياورده بوديم دختر مردم رو. نمي دونم چي بهش گفته بودن كه طفلكي تا منو مي ديد انگار جن ديده، فرار مي كرد و مي رفت تو اتاق. من همون اميرعلي ام، چه فرقي كردم؟ ولي نذاشتن كه. اينقدر چپ چپ نگاهش كردن، اينقدر دري وري گفتن، اينقدر متلك بارش كردن كه مجبور شد بره. اگه هر كي حرف مفت مي زد مي كوبيدين تو دهنش، حالا مجبور نبوديم كاسه ي چه كنم دست بگيريم و زانوي غم بغل كنيم.
اميرعلي از شدت عصبانيت مي لرزيد و كف بر لب آورده بود. پوست سبزه ي صورتش به كبودي مي زد. حاج خانم هم گريه مي كرد ولي حاج رسول سرش را انداخته بود پايين و با ريشش بازي مي كرد. حاج خانم يك ليوان آب براي پسرش آورد و با ملايمت گفت :
- يه ذره بخور مادر، خداي نكرده سكته مي كني ها.
اميرعلي ملايم تر از قبل گفت :
- امانته مادر من. اگه خدايي نكرده بلايي سرش بياد، اون دنيا رومون مي شه به اميررضا نگاه كنيم؟ خودت بهتر از من مي دوني اين دو تا چقدر واسه ي اون خدا بيامرز عزيز بودن، آخه مگه تنها زندگي كردن راحته؟ وا... بخدا مردا نمي تونن تك و تنها تو اين اوضاع و احوال زندگي كنن، چه برسه به اون كه هم جوونه و هم ... اون زياد اهل بيرون و ددر و گردش نيست، كس و كارم كه نداره، صبح تا شب تو خونه دق مي كنه خب.
- نه مادر. خودش گفت هر روز صبح مياد اينجا و غروب بر مي گرده.
تا اين حرف از دهن حاج خانم در آمد، اميرعلي دوباره آتش رفت و كبود شد و حاج خانم تازه فهميد كه چه گفته است.
فرياد اميرعلي تنش را لرزاند.
- پس از من فرار كرده. چرا گذاشتين بره؟ خب يه كلام به من مي گفتين تا گورمو گم كنم. ترسيدين عزيز دوردونتون نتونه تنها زندگي كنه؟ اي خدا، حاجي تو كه اينطوري نبودي!
- انقدر سر و صدا به پا نكن پسر، ملاحظه ي حال و روز مادرت رو بكن. حرفش حق بود، نمي تونستم ناحقش كنم.
و حاج خانم التماس كنان اضافه كرد :
- نرو مادر، بذار يه چند روزي به حال خودش باشه طفل معصوم.
ولي اميرعلي رفته بود. حاج رسول گفت :
- بذار بره، ماني بلده جوابشو بده. يه چيزي مي گه و آتيش اينو مي خوابونه.
- مي ترسم بدتر بشه. بيچاره ماني گفت همه چي رو بندازين گردن من ولي آخه اين خيلي عصبانيه. خدايي نكرده يه حرفي مي زنه و دلش رو مي شكنه، انصاف نيست. ما كه مي دونيم اون طفلكي نيتش خير بود، نبايد نامربوط بشنوه!
- اون بچه صبورتر از اين حرفاس، خيلي بدتر از اينا شنيده و دم نزده. توكل به خدا، ببينيم آخرش چي مي شه.
مانيا از حمام بيرون آمد. تاپ و شلوار مشكي پوشيد و مشغول شستن ميوه ها شد. از وقتي آمده بود خانه، يكسره كار كرده و همه جا رو برق انداخته بود و حالا بعد از يك دوش آب گرم، دلش يه عالمه ميوه مي خواست. آخرين ميوه را شست و داخل سبد گذاشت كه صداي زنگ در بلند شد. نگاهي به آيفون انداخت و اميرعلي را ديد.
- چه زود اومد، فكر كردم اقلا امشب صبر مي كنه. اُه اُه، چقدرم توپش پره!
بدون سؤال و جواب در را باز كرد و بلوز مشكي يقه مردانه و آستين بلند جلو دكمه داري را، روي تاپش پوشيد. هنوز موهايش خيس بود، حوله را از روي سرش برنداشت و در را باز كرد.
- سلام.
- سلام.
- بفرمايين تو.
اميرعلي اخمو و عصباني وارد شد و تا در را پشت سرش بست گفت :
- وسايلت رو جمع كن، بريم.
مانيا سعي كرد مثل هميشه خوشرو باشد، دلش نمي خواست اميرعلي را ناراحت كند.
- بشين برات ميو بيارم، چائيمونم الان حاضر مي شه.
- چايي رو خونه مي خوريم. بچه كجاس؟
- خوابيده.
- من بغلش مي كنم، ساكتم بده به من، چيزي جا نمونه.
- كجا بريم؟
- خونه ات.
چهره ي ماني سخت شد. براي ايستادن مقابل اميرعلي به اين حالت احتياج داشت. صاف و مستقيم در چشمهايش زل زد و گفت :
- خونه ي من اينجاس.
اميرعلي چشمانش را تنگ كرد و با لحني كه بوي تهديد مي داد گفت :
- ماني، گفتم اثاثت رو جمع كن بريم. تو اون روي سگ منو نديدي، خدا مي دونه اگه رو دنده ي لج بيفتم همه ي اين فاميل و مي ريزم به هم. دونه دونه شون رو ميارم اينجا كه به پات بيفتن و بگن گُه خورديم. همين امشب اين كار و مي كنم بخدا.
مانيا روي نزديكترين مبل نشست، به كاناپه ي روبه رويش اشاره كرد و گفت :
- بشين با هم حرف بزنيم، سرپا كه نمي شه. از وقتي اومدم دارم كار مي كنم، خيلي خسته ام.
و وقتي ديد اميرعلي از جا تكان نمي خورد، كمي صدايش را بلند كرد و با اخم غليظي گفت :
- چرا مثل طلبكارا دم در وايستادي؟ بيا بشين، مثل آدم دو تا كلام با هم حرف بزنيم ديگه. مباركه.
- چي؟
مانيا به ريش اصلاح شده ي اميرعلي اشاره كرد و گفت :
- مباركه خيلي بهتر شد.
اميرعلي دستي به پوست نرم و بدون موي صورتش كشيد و درحاليكه ناخود آگاه آرامتر شده بود گفت :
- ممنون. من اصلا طاقت ريش و سبيل ندارم، ديگه داشت ديوونه ام مي كرد.
و وقتي رو به روي ماني نشست اضافه كرد :
- من نمي دونم اين ديگه چه رسميه. برادر بدبخت من زير يه خروار خاك خوابيده با يه دنيا آرزو و ناكامي، اونوقت مثلا ريش نزدن من چه كمكي به او خدا بيامرز مي كنه؟ آخه اگه اين كارا كمكي به اون مي كرد حرفي نبود ولي فايده اش چيه؟ گيريم يه عمري هم عزا نگه داريم، اون بنده ي خدا زنده مي شه؟ اگه اينطور مي شد، چهل و پنج روز كه هيچي، چهل و پنج سال عزاداري مي كردم ولي ... من واسه اين كارا ارزش قائل نيستم، بخاطر حاجي ريشم رو نزدم وگرنه گور پدر مردم، هر كي هر چي مي خواد بگه.
- پس چرا لباس مشكي تنته هنوز؟
- اين فرق مي كنه با يه تپه ريش توي صورت، اونم ريشاي من! ديگه كم كم داشت به زير گردنم مي رسيد. تو چي؟ چهلمش كه تموم شد، چرا از عزا در نمياي؟
- من بايد عده نگه دارم.
- يعني سه ماه و ده روز بايد با لباس سياه بگردي؟! اونم تو اين گرماي وحشتناك! چرا؟
- براي اينكه همه بفهمن بيوه ام و شوهرم فوت كرده.
- رو پيشونيت بنويسي بهتر نيست؟ حالا چه لزومي داره همه بفهمن تو بيوه اي؟
- چه مي دونم. به هر حال من قصد ندارم لباس مشكي رو از تنم در بيارم، البته فعلا. اينه كه با كسي هم بحث نكردم. گفتن بايد عده نگه داري، گفتم چشم. ديگه لزومي نداشت براشون توضيح بدم كه قصدي هم غير از اين ندارم.
- طبق معمول گفتي چشم.
- نه، من هميشه هم چشم نمي گم. به اين راحتي ها كوتاه نميام، حالا طرفم هر كي مي خواد باشه.
- من كه تا حالا غير از اين نديدم. تو خيلي راحت كوتاه مياي و جا خالي مي دي، درست مثل كاري كه امروز كردي.
- اصلا اينطور نيست، اين قضيه هم ربطي به چشم گفتن من نداره. اين بار اصلا پاي كسي وسط نبوده كه من بخوام به قول تو كوتاه بيام و جا خالي بدم. همونطور كه به حاج بابا و عزيزجون گفتم و تو از اونا بهتر مي دوني، من به روسري و جوراب و لباس آستين بلند و اينجور چيزا عادت ندرام، خصوصا حالا كه تابسوته و اينقدرم گرمه. بابا انصاف داشته باش، شما مردا يه تي شرت نازك مي پوشين، روسري و چادرم ندارين، باز يه سره از گرمي هوا شاكي هستين، ما چه جوني داريم مگه؟
- كي گفته اينقدر خودت رو بپوشوني؟ مي توني راحت باشي. اصلا لخت بگرد تو خونه، صبح تا غروب كه من و حاجي نيستيم.
- رفت و آمد زياده، نمي تونم.
- من ميام پايين، بالا دربست مال تو. هر وقت دلت خواست بيا پايين، هر وقتم نخواستي نيا. هر كي گفت چرا، با من طرفه، تو كاري نداشته باش.
نگاه ماني پر از غم شد، با حالتي كه دل اميرعلي را ريش كرد گفت :
- نمي تونم. اونجا برام پر از خاطرات اميررضا و خواهرمه! گفته بودم كه اتاق تو قبلا اتاق خواهرم بود، نمي تونم.
- خيلي خب، من مي رم بالا مي مونم و اصلا پايين نميام. اصلا خونه مي گيرم و از اونجا ميرم، فقط تو بيا.
- چه اصراري داري؟ بابا اينجا خونه ي منه، مال خودمه.
حدودا يك ساعت با هم صحبت كردند ولي هيچ كدام نتوانست ديگري را قانع كند. دست آخر اميرعلي مجبور شد كوتاه بيايد. كلافه و ناراحت، دستي به صورتش كشيد و گفت :
- تا كي؟ اين وضع تا كي ادامه داره؟
- نمي دونم! چائيت يخ كرد.
- عوضش خودم آتيش گرفتم. بي زحمت يه ليوان آب يخ به من بده.
و خودش دنبال مانيا روانه ي آشپزخانه شد. نگاهي به اطراف انداخت و گفت :
- مثل هميشه، تميز و مرتب. اينجا چيزي كم نداري؟
- نه همه چي هست.
و ليوان آب يخ را به دست اميرعلي داد. در كسري از ثانيه، دستهايشان به هم خورد و چيزي مثل جريان برق از بدن اميرعلي عبور كرد. بوي بدن ماني كه هنوز حوله ي حمام روي سرش بود، از لحظه ي ورود منقلبش كرده بود و حالا اين تماس جزئي. هر دو برادر نسبت به شميم بدن ماني، يك احساس را داشتند و اين چيز غريبي بود. بدن ماني بوي خاصي نمي داد ولي اين دو برادر، هر دو يك بو را احساس مي كردند و عجيب اينكه هر دو يك حس را داشتند. واقعا بهم مي ريختند. حتي اميررضا با آن همه خويشتن داري، نمي توانست خودش را كنترل كند. اين بو، بوي صابون، شامپو يا عطر و ادكلن خاصي نبود، بوي تنش بود، يك جور بوي خيلي خيلي اغوا كننده. ماني هيچ وقت چنين چيزي را احساس نكرده بود. اميرعلي از اين تغيير حال، احساس شرمندگي مي كرد. عذاب وجدان داشت و از اينكه به سختي خودش را كنترل مي كرد، عصباني شده بود. چرا بايد مقاومت در برابر اين زن اينقدر سخت باشد، در حاليكه تا آن لحظه هميشه به چشم يك خواهر به او نگاه كرده بود. پس چرا حالا اين حال و هوا را داشت؟ و از اينكه خودش جواب اين سوال را مي دانست، خون خونش را مي خورد.
( خاك بر سرت مرتيكه. چون بيوه اس. چون ديگه كسي سر راهت نيست، اينطوري خر شدي؟ چطور تا وقتي اميررضا بود اينطور از خودت بي خود نمي شدي؟ چطور اين زن تا حالا برات خواهر بود ولي حالا كه اميررضا مرده، نمي توني خودت رو نگه داري؟ تو كه اينقدر ضعيف نبودي، خودتو جمع كن مرد! ببين اين بيچاره چقدر به تو اعتماد داره و چه راحت باهات برخورد مي كنه، خجالت بكش عوضي. نذار بفهمه چه احساسي بهش داري وگرنه ازت دلخور مي شه، دلش مي شكنه. بابا نامرد، اين زن امانت اميررضاس آخه! )
- پس چرا نمي خوري؟
- هان؟
- مگه تشنه ات نبود، بخور ديگه. خنك نيست؟
- چرا چرا، خوبه.
اميرعلي ليوان آب را سر كشيد و ترجيح داد قبل از اينكه كار دست خودش يا ماني بدهد، برود. كيف پولش را از جيب عقب شلوار درآورد. دو برگ تراول چك از داخلش بيرون كشيد و درحاليكه روي كابينت مي گذاشت گفت :
- اين پيشت باشه. هر چي هم لازم داري بگو تا فردا برات بگيرم.
- مرسي، چيزي لازم ندارم.
و لبخند زنان سه بسته اسكناس سبز از كابينت درآورد و گفت :
- در ضمن، قرار نيست دوش اسكناس بگيرم. حاج بابا هم فكرش رو كرده بود.
- باشه پيشت، لازمت مي شه. تنها زندگي كردن، راحت نيست.
و نگاهي شماتت بار به ماني انداخت.
- اينجوري نگاه نكن، بعدها مي فهمي كه كار درستي كردم.
اميرعلي دهان باز كرد كه حرفي بزند ولي زنگ موبايلش بلند شد. نگاهي به صفحه ي نمايشگر گوشي اش انداخت ولي جواب نداد.
- اَه، ساعت دوازده و نيمه ها!
- خب چيكار كنه بنده ي خدا، لابد كار مهمي داره باهات.
- مگه تو مي دوني كيه؟
- احتمالا يه خانم خوشگل و خوش تيپ، چون تو خيلي خوش سليقه اي.
- گاف دادي. يه مرد درشت اندام سبيل كلفته كه يه تپه ام ريش سفيد داره. الان دوباره زنگ مي زنه.
و دوباره صداي زنگ موبايلش شنيده شد.
- ديدي گفتم. سلام حاجي ... صداي زنگشو قطع كرده بودم، نشنيدم ... اي بابا، مگه من سگم كه پاچه ي مردم رو بگيرم! نترس، عروس خانمت سالم و سلامت جلوي بنده ايستاده و منتظره هر چه زودتر گورم رو گم كنم كه بره بخوابه .... نخير، حرف حرف خودشونه. اصولا مرغ ايشون يه پا بيشتر نداره ... حالا دارم ميام خونه، شب بخير.
و تلفن را قطع كرد. ماني گفت :
- ماشاا.... از بس كه اخلاقت خوبه ها، بيچاره ها نگران شدن.
- خودشون مي دونن كه من الكي سگ نمي شم. ماني، قول بده هر وقت ديدي سختته و اذيت مي شي، برگردي خونه.
- باشه، نگران نباش. در ضمن اين خونه دزدگير داره، گفتم كه خيالتم راحت باشه.
- من دلم براتون تنگ مي شه. مطمئنم دل كوفته برنجي هم واسه من تنگ مي شه.
- ما هر روز مياييم اونجا.
اميرعلي آزرده و رنجيده خاطر گفت :
- و قبل از برگشتن من بر مي گرديد اينجا!
- خب تو هر وقت خواستي مي توني بياي اينجا، مشكلي نيست.
- بچه خر مي كني؟ تو اومدي اينجا كه منو نبيني اونوقت ... خداحافظ.
و قبل از اينكه مانيا حرفي بزند، رفت ولي بغضش را نتوانست پنهان كند.

ماني همانطور كه گفته بود، هر روز صبح مي رفت پيش حاج خانم و عصر بر مي گشت. هفته اي دو سه بار هم كه نوبت استخر داشتند، حاج خانم را پيش خودش مي آورد. استفاده از جكوزي به نحو چشمگيري پا درد پيرزن را تسكين مي داد. يكي از همان روزها پنج شنبه بود. ماني مخصوصا خواسته بود پنج شنبه ها حتما نوبت استخر داشته باشد، چون اميرعلي معمولا پنج شنبه ها خانه بود و اگر هم مي رفت شركت، ظهر بر مي گشت.
اولين پنج شنبه اي كه ماني به خانه ي خودش آمده بود، بعد از ناهار اميرعلي سر زده آمد و گفت براي بردن حاج خانم و ماني و ايلگار آمده.
- چرا؟ حالا هستن ديگه، شما و حاج بابا بيان اينجا.
- دايي جلال اينا همه با هم اومدن، حاجي گفت بيام دنبالتون.
حاج خانم غرولندكنان از جا بلند شد و گفت :
- اي بابا، خالا خوبه كه همه ي خونه ها تلفن داره. نمي تونستن يه زنگي بزنن؟
- زن دايي خودشم فهميد و عذرخواهي كرد. گفت چون آبجي هميشه خونه اس، ديگه تلفن نزديم. خبر نداشتن ماني از اونجا رفته.
كلام و نگاهش بوي دلخوري مي داد ولي ماني به روي خودش نياورد و گفت :
- عيبي نداره عزيزجون، مهمون عزيزه.
- پس پاشو بريم مادر. عروسكت حاضره؟
- بله، دو دقيقه ديگه حاضريم.
ايلگار چسبيده بود به اميرعلي ولش نمي كرد، تا رسيدن به خانه ي حاج رسول هم روي پاي اميرعلي، پشت فرمان نشسته بود. رضوان به استقبالشان آمد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت :
- آبجي ببخشيد كه سر زده اومديم تو روخدا، نمي دونستيم ماني جون رفته خونه ي خودش.
مانيا و دخترها در آشپزخانه بودند. حاج خانم با بغض گفت :
- چي بگم وا... طفل معصوم از حرف مردم گذاشت و رفت.
- شما نبايد مي ذاشتين آبجي، هر كاري بكني مردم حرف مي زنن. چيكار به حرف و حديث مردم داري؟
- اين بيچاره كه اصلا تو نخ حرف و حديث نيست، بخاطر من و حاجي اين كارو كرد.
- آخه تا كي؟
- مي گه تا وقتي اميرعلي زن بگيره. اميرعلي هم كه انگار نه انگار، هيچ تو فكر زن گرفتن نيست.
با آمدن دخترها به پذيرايي، رضوان بحث را عوض كرد. چند بسته ي كادو پيچ شده جلوي حاج خانم و ماني گذاشت و گفت :
- آبجي ببحشيد، خودت مي دوني چقدر برام عزيزي و بچه هات عزيزتر از بچه هاي خودم ولي خب، سرنوشت هر كي يه جور رقم مي خوره. بميرم براي اميررضا كه عمرش اينقدر كوتاه بود ولي خب چه ميشه كرد، زندگي اينه ديگه. خدا شما و حاج آقا رو نگه داره، اميرعلي و ماني جون و ايلگار سلامت باشن، هرچي خاك اون خدابيامرزه، عمر شماها باشه. اون خدابيامرز راضي نيست مشكي تنتون باشه بخدا. هم شما مريض احوالي و هم حاج آقا، تو اين هواي گرم و خفه كننده هم كه ديگه هيچي. از همه مهمتر، جوون تو خونه ات داري. منت سرمون بذارين و مشكيتون رو درآرين.
جلال گفت :
- وا... اين بچه دلش مي گيره خواهر من. همه تون مشكي پوشيدين، گناه داره طفل معصوم، اين كه چيزي نمي فهمه. با مشكي پوشيدن هيچي درست نمي شه، اصل دِله كه تا وقتي مي تپه عزاداره. شما در بيان كه عروستونم از عزا دربياد. درسته كه مي گن زن بايد عده نگه داره و تا آخرش مشكي بپوشه واسه شوهرش ولي اين مال قديما بود. عروست جوونه خواهر، خوب نيست اينقدر عزادار بمونه. خدا رو خوش نمياد.
هر چي اصرار كردند، مانيا در كنال ادب و احترام قبول نكرد و محترمانه بهشان فهماند كه عزادار مي ماند ولي خودش با بقيه همصدا شد و با هم حاج خانم را مجبور كردند لباش مشكي را از تنش دربياورد. حاج خانم گريه كنان گفت :
- آخه چي مي گي دخترم! تو كه جووني عزادار بموني و من كه يه پام لب گوره، رنگي تنم كنم؟
دست آخر همه لباس مشكي را از تن به در كردند بجز مانيا. البته كادوهاي رضوان، مائده و منيژه را با خوشرويي پذيرفت و خيلي هم تشكر كرد.

- مامان، بالاخره با مانلي حرف زدي يا نه؟
- راستش نه. مادرشوهرش اينجا بود آخه.
- خب باشه بهتر، با مادر شوهره حرف مي زدي.
- اول بايد ببينم مزه ي دهن خودش چيه خب.
- خب مي خواد باشه؟ بره خدا رو شكر كنه كه من ازش خواستگاري كردم. كي مياد بگيردش، يه پيرپاتال ديگه. تازه من تعهد محضري مي دم كه بچه اش رو روي تخم چشمم بزرگ كنم.
- حالا كه فعلا بايد صبر كنيم تا عده اش تموم شه.
- تا ما حرفش رو بزنيم و جواب بگيريم، عده شم تموم مي شه. يه هفته كه بيشتر نمونده.
- وا، تو چرا اينقدر عجله داري؟ نه به اون موقع كه اونقدر با نفرت ازش حرف مي زدي، نه به حالا كه آتيش گرفتي و اقلا صبر نمي كني تا از عزا دربياد! بابا طفلكي هنوز مشكي تنشه، برم بگم بيا زن پسر من بشو؟!
- مي دوني چيه، تو به اين امر راضي نيستي والا الان تمومش كرده بودي.
- معلومه كه راضي نيستم، چي فكر كردي تو؟ اين همه دختر خوب و قشنگ دور و برمون ريخته، اونوقت تو چسبيدي به يه زن بيوه كه بچه هم داره! من اصلا نمي تونم جلوي مردم سرم رو بلند كنم آخه.
- به مردم چه؟ من بايد بخوام كه مي خوام. ضمنا، اينقدر دختراي دور و برت رو سر من نكوب.
- ببين آرمان، خودت مي دوني كه من هميشه طبق ميل تو رفتار كردم. الانم با اينكه بابات به شدت مخالف اين وصلته، باز من خودم رو انداختم جلو و دارم كاري مي كنم كه تو مي خواي.
- لابد اونم مي گه زن بيوه ي بچه دار نگيرم، آره؟
- نه، از نظر اون بيوه بودن مانلي عيب محسوب نمي شه. اون از بابت تو نگرانه. مي گه چيزي تو نگاهت هست كه اصلا خوب نيست. اون مي گه تو مي خواي با مانلي ازدواج كني تا ازش انتقام بگيري. با اينكه سر اين مسئله كلي باهاش بحث كردم و گفتم نه ولي ته دلم مي دونم كه راست مي گه. تو هنوز چشمت دنبال مانياست و هميشه هم از مانلي بد مي گفتي ونفرتت رو نشون مي دادي و حالا كه همچين تصميمي گرفتي، خب حتما يه چيزي هست ديگه. آرمان نكنه خداي نكرده بخواي به خودش يا بچه اش، اذيت و آزار برسوني، هان؟
- بچه اش! خداي من. مامان من عاشق اون بچه ام.
- چرا؟ چرا اينقدر دوستش داري؟
- چون خيلي شكل مانياس. بخصوص چال گونه اش وقتي مي خنده. نه، من به اون بچه از گل نازكتر نمي گم. دست از اين افكار احمقانتون برداريد لطفا. دفعه ي ديگه كه مادر شوهرش رو ديدي، باهاش حرف بزن وگرنه خودم اين كارو مي كنم. مطمئن باش كه خودم اقدام مي كنم مامان.
آرمان بعد از گفتن اين حرف خانه را ترك كرد. براي فكر كردن به نقشه هاي ماليخوليايي كه در سر داشت، بايد در تنهايي و آرامش فكر مي كرد. بايد نقشه هايش را كامل مي كرد، نقشه هاي شومي كه فقط از يك ذهن بيمار سرچشمه مي گرفت. با خودش گفت :
- فقط خدا بايد بهت رحم كنه مانلي، فقط خدا. چون اگر گير من بيفتي، كه ميافتي، انتقام تموم بدبختيام رو ازت مي گيرم و اونوقت ماني كوچولوي خودم رو مي برم جايي كه دست هيچ كس بهش نرسه. بزرگش مي كنم و باهاش ازدواج مي كنم و به تموم آرزوهام مي رسم، آرزوهايي كه تو به باد دادي كثافت.
بيشتر از سه ماه از فوت ناگهاني اميررضا مي گذشت و در اين مدت، تقربيا شكوه هر شب سري به ماني زده بود. بيشتر وقتهايي هم كه حاج خانم پيش ماني بود، شكوه يكي دو ساعتي مي آمد و پيش آنها مي ماند و ميانه ي خيلي خوبي هم با اعظم خانم داشت ولي چيزي در نگاه و رفتارش بود كه ماني را ناراحت مي كرد. نه كه نگاهش آزار دهنده باشد، نه. اتفاقا خيلي هم مهربان و خوش برخورد بود ولي نوعي كنجكاوي خاص داشت. چندين بار راجع به فوت ناگهاني مادر و خواهرش سؤال كرده بود، همينطور هم راجع به اينكه آيا ماني قصد ازدواج دوباره دارد يا نه واگر دارد، چه جور مردي مد نظرش است پرسيده بود. حتي از حاج خانم هم سؤال مي كرد آيا اجازه مي دهند عروسشان ازدواج كند يا نه و اگر خواستگار خوبي بيايد، چه شرايطي را در برابرش قرار مي دهند.
ماني تا حد ممكن، از برخورد و ديدار با آرمان اجتناب مي كرد چون از حرفها و لبخند تمسخر آميزي كه هميشه كنار لبش بود، بيزار بود. آرمان بهش فهمانده بود كه او را قاتل ماني مي داند و متلك بارش مي كرد.
اميرعلي سه روز پيش به دوبي رفته و ماني از خدا خواسته، خانه ي حاج رسول مانده بود. از اينكه مجبور نبود هر شب به خانه برگردد و تا صبح روز بعد تنها بماند، آنقدر خوشحال بود كه حاج رسول و همسرش هم متوجه شدند و خيالشان از بابت اينكه تنها زندگي كردن خواست قلبي مانيا نيست، راحت شد.
آن روز حاج خانم براي روضه، به منزل يكي از دوستان حاج رسول مي رفت و ايلگار را هم با خودش مي برد. ماني بخاطر كمر درد و افت فشار كه از زمان بلوغ ماهي چند روز به سراغش مي آمد، در خانه ماند.
- ماني جان، يه ذره زيره برات دم كردم مادر، بخور و بخواب.
- زحمت كشيدين عزيز جون ولي آخه من اصلا زيره دوست ندارم، بخصوص دم كرده اش رو!
- مي دونم قربونت برم ولي چاره چيه؟ زيره باد بُره، يه فنجون بخور بلكه دردت آروم بشه. بميرم الهي، رنگ به رو نداري آخه.
- چشم مي خورم، دستتون درد نكنه.
- تا شب هيچ كس خونه نمياد، حاج باباتم امشب هيئت داره و دير مياد. حسابي استراحت كن، تلفنم از پريز مي كشم كه زنگش بيدارت نكنه. عروسكتم با خودم مي برم، تو راحت بخواب مادر.
- مرسي. سلام برسونيد و از قول من بابت نيومدنم عذرخواهي كنيد.
- سلامت باشي، بهشون مي گم حالت خوب نبود. خداحافظ.
بعد از رفتن حاج خانم و ايلگار، ماني با مكافات و بدبختي فنجاني از دم كرده ي زيره را نوشيد، تمام صورتش از تلخي جوشانده جمع شد.
- اَه اَه، چقدر بد مزه اس مثل زهرمار مي مونه.
بعد بالشي جلوي تلويزيون انداخت، كولر را روشن كرد و دراز كشيد. ديري نپاييد كه خوابش برد، راحت و آسوده.
كار اميرعلي زودتر از زماني كه فكر مي كرد، تمام شد و چون ديگر كاري نداشت و طاقت گرماي آتشين دوبي را هم نداشت، دو روز زودتر از زمان مقرر به تهران برگشت. چون آن روز سه شنبه بود و فكر مي كرد مادرش طبق معمول چند هفته ي گذشته پيش عروسش است، بدون زنگ زدن در را باز كرد و وارد خانه شد.
- آخيش، خوبه حاج خانم يادش رفته كولر رو خاموش كنه، چقدر خنكه.
به محض ورود به پذيرايي، مثل برق گرفته ها خشكش زد. مانيا را ديد كه خوابيده بود. موهايش روي بالش پخش شده بود. اميرعلي قدرت جلو رفتن نداشت به هر زحمتي بود پيش رفت و كنار او نشست.
- خدايا، چه آفريدي! آخه چه جوري نگاهش نكنم، چشمام داره از كاسه در مياد.
دستش را به طرف موهاي او برد، ولي جرات نداشت موهايش را لمس كند، مات و متحير مانده بود كه مانيا در خواب ناله اي كرد و غلتيد، با شنيدن صداي زن، مرد دستپاچه شد، نگاهي به اطراف انداخت، بعد به سرعت و بي صدا منزل را ترك كرد.
- چيكار داشتي مي كردي مرتيكه، يعني تو اينقدر خري؟! واي خدا، اگه بيدار مي شد و منو تو اون حال مي ديد، چه جوابي داشتم كه بهش بدم؟ واي واي واي، آبرو حيثيتم مي رفت. خاك تو سرت اميرعلي كه نتونستي خودت رو جمع و جور كني. اميررضا، ببخش تو رو خدا، نفهميدم چه غلطي داشتم مي كردم. زن بيچاره انگار يه چيزي مي دونست كه از دست من فرار مي كرد.
نفس نفس مي زد و نگاهي به آيينه ي ماشينش انداخت. هنوز رگه هاي خون در چشمش بود و شيارهاي عرق كنار صورتش. با حركتي عصبي يك دستمال كاغذي برداشت و عرق صورتش را تند و خشن خشك كرد. بعد ماشين را روشن كرد و تخته گاز راه افتاد. چنان با سرعت و بي حواس مي راند كه اگر سر ظهر نبود و خيابانها خلوت نبود، حتما تصادف مي كرد.
يكساعت بعد در شركت بود و گزارش كارهايش را به شاهين و حميد داده بود. تلفني به پدرش خبر داد كه به تهران برگشته و جوري صحبت كرد كه او فكر كند مستقيما از فرودگاه به شركت رفته است.
- مي توني يه سر بياي دفتر؟
قلب اميرعلي بناي تپيدن گذاشت.
- واسه چي، طوري شده؟
- نه، يه كار كوچولو پيش اومده كه مي خوام باهات مشورت كنم.
- باشه، موتورم تو شركته. الان راه مي افتم.
- مواظب باش، تند نيا. من منتظرتم.
خيالش تا حدي راحت شد. اگر حاجي از جريان ساعتي پيش چيزي فهميده بود، اينقدر راحت و خونسرد با او حرف نمي زد ولي از طرفي هم اگر كار واجبي با او نداشت، حالا كه مي دانست تازه از راه رسيده احضارش نمي كرد. او راجع به كارهاي انتشارات با پسرش مشورت نمي كرد، حسي بهش مي گفت موضوعي راجع به ماني است كه حاجي مي خواهد صحبت كند. موتورش را از پاركينگ شركت در آورد و به طرف بازار بزرگ تهران، حركت كرد.