حادثه یک نگاه فصل ششم (قسمت اول)
دوستان لطفاً برای همکاری با وبلاگ بر روی تبلیغات کلیک کنید با تشکر
سلام به همه شما عزیزان فرقی نداره ها چه اونایی که رمان رو می خوونن و با نظراتشون دل من نویسنده و مدیر وبلاگ رو شاد می کنن چه اونایی که میان می خوونن اما دریغ از یه نظر... خلاصه به همه تون سلام اینم فصل شش درسته دیر شد(آخه منم یه کم سرم شلوغه دانشگاه و کلاس و برنامه های مناسبتی و ...) در عوض نصف فصل شش رو براتون گذاشتم بخوونین و لذت ببرین تاکیدا اصلا مستحب موکده نظر یادتون نره
فعلا یا علی مدد

فصل ششم
صدای زنگ ساعت که در گوشم نشست دلم لرزید چشم باز کردم روشنایی روز چشمانم را آزرد چشم بستم شوق دیدن سحر شوق نفس کشیدنش چشمانم را باز کرد به سرعت بلند شدم و از اتق بیرون زدم فرناز هم از اتاقش بیرون امد با دیدن من فریاد کوچکی زد و به طرف دستشویی دوید و گفت:
- این دفعه من اولم
سر تکان دادم و گفتم: