حادثه یک نگاه فصل ششم (قسمت اول)

دوستان لطفاً برای همکاری با وبلاگ بر روی تبلیغات کلیک کنید با تشکر

سلام به همه شما عزیزان فرقی نداره ها چه اونایی که رمان رو می خوونن و با نظراتشون دل من نویسنده و مدیر وبلاگ رو شاد می کنن چه اونایی که میان می خوونن اما دریغ از یه نظر... خلاصه به همه تون سلام اینم فصل شش درسته دیر شد(آخه منم یه کم سرم شلوغه دانشگاه و کلاس و برنامه های مناسبتی و ...) در عوض نصف فصل شش رو براتون گذاشتم بخوونین و لذت ببرین تاکیدا اصلا مستحب موکده نظر یادتون نره

فعلا یا علی مدد

حادثه یک نگاه از نسرین سیفی

فصل ششم

صدای زنگ ساعت که در گوشم نشست دلم لرزید چشم باز کردم روشنایی روز چشمانم را آزرد چشم بستم شوق دیدن سحر شوق نفس کشیدنش چشمانم را باز کرد به سرعت بلند شدم و از اتق بیرون زدم فرناز هم از اتاقش بیرون امد با دیدن من فریاد کوچکی زد و به طرف دستشویی دوید و گفت:

- این دفعه من اولم

سر تکان دادم و گفتم:

 

ادامه نوشته

حادثه یک نگاه فصل پنج ( قسمت دوم )

سلام به روی ماه همه تون!

قسمت آخر فصل پنج رو هم گذاشتم بشینین و با دقت بخوونین ولی خودمونیم ها من هم با دقت تمام و بدون غلط تایپی و املایی براتون تایپ کردم شما هم در عوض برای من دعا کنین

راستی تا یادم نرفته نظر یادتون نره آخه با نظرای شماست که دلگرم میشیم و شوق نوشتن ادامه داستان در وجودمون پیدا میشه!

فعلا یا علی مدد!

حادثه یک نگاه از نسرین سیفی

- سحر منتظرت بود

قلبم فرو ریخت دستم شل شد رنگم پرید به زحمت با خونسردی تصنعی گفتم:

- غلط کرد

- تا آخر جلسه چشمش به پله ها بود

شانه را برداشتم در دلم آشوبی بر پا بود

- بی خود کرد

 

ادامه نوشته