حادثه یک نگاه (فصل پنج( قسمت اول ))
سلام سلام بخدا شرمنده نتونستم زودتر ازاینا این قسمت رو بذارم خودتون میدونین دیگه ماه رمضون و بی حوصلگی و ... از اقای حمید زارع مدیر وبلاگ هم بخاطر این تاخیر طولانی عذر می خوام بازم ببخشین راستی نظر یادتون نره فعلا یا علی
ادامه نوشته

با صدای استکانهای بهم می خورد چشم باز کردم حبیب روی ظرفهای گوشه اتاق خم شده بود
- سلام
سربرگرداند
- سلام بیدارت کردم؟
نگاهی به ساعتم انداختم به سرعت بلند شدم و گفتم:
- وای دیرم شد
بلند شدم و متکا را بر روی بقیه رختخوابها پرت کردم حبیب گفت:
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:27 توسط Lord of the shadows (حمید)
|