رمــان ایلگار دخترم____فصل چهارم.نویسنده فهمیه پوریا
- آخه من نمي فهمم دختر، تو رو چه حسابي اين كارو كردي؟ يه آدم عاقل دورو بر تو پيدا نشد كه جلوي اين بچه بازي ابلهانه رو بگيره؟
- شوهر خواهرم مخالف بود ولي بالاخره مجابش كردم.
- دختره ي ساده، معلومه كه مجاب مي شد، پس چي؟ فكر كردي كه لطف كرده كه به اين كار رضايت داده؟ يه دختر بچه مونده بود رو دستش و يه آبروريزي از بابت لطفي كه همسر نازنينش بهش كرد وكلي دردسر. مسلما اين حماقت تو رو قبول مي كرد، حالا يه ذره اولش ناز كرده كه تو فكر كني داره بهت لطف مي كنه. ماني، من هميشه رو هوش و ذكاوت تو حساب مي كردم، هيچ وقت فكر نمي كردم به اين راحتي گول بخوري.
لبخند تلخ ماني تلختر شد. خوش طينت كه از عصبانيت در حال انفجار بود ادامه داد :
- خودت مي دوني چه سرمايه و پول هنگفتي زير دستته؟ نه، نمي دوني ولي اون مرد خوب مي دونه. چي از اين بهتر؟ يه دختر خوشگل كه مفت و مسلم بچه اش رو نگه مي داره و سهمش سيصد چهارصد ميليون پول و مغازه است و اون خونه كه ديگه قيمتش معلومه. ديگه چي مي خواد؟ مي فهمي چي مي گم ماني؟ اين وسط بازنده ي اصلي تويي. ماني ، آينده ات چي ميشه؟ چرا بايد جور مانلي رو تو بكشي؟
- چون اون خواهرم بود.
- و مادرت رو ازت گرفت.
- مادر خودش رو گرفت، مادري رو كه سالها نداشت. ولي من هميشه مامانم رو داشتم، هنوزم دارمش. هميشه همراهمه و من لبخند رضايتش رو مي بينم. عمو ايرج، آينده ي من دختر مانليه. اون حالا ديگه دختر منه، پاره ي وجودم. كمكم كنيد نذارين اين نفرين به اونم برسه. من و مانلي، مادرم و پدربزگم، به اندازه ي كافي بدبختي كشيديم، نمي خوام ايلگارم از اين ارثيه، سهمي ببره. كمكم كن عمو.
ايرج منقلب شد. ماني مثل زمان كودكي كه بچه اي شيرين، دوست داشتني و دلچسب بود، عمو ايرج صدايش مي كرد. مثل آن زماني كه ايرج خواستار ازدواج با مريم بود و از صميم قلب بچه هايش را دوست داشت ولي مريم....
- چي شد عمو ايرج، كمكم مي كني يا نه؟
- خودت مي دوني كه هميشه دخترم بودي و هستي. مي خواي چيكار كنم عزيزم؟
- هيچي، كار خاصي نمي خوام بكنيد فقط مانيا رو فراموش كنيد، لااقل اسمش رو. من ماني هستم ولي نه ماني مانيا، مانيِ مانلي ام. در ضمن، شوهر مانلي زير بار نمي ره كه سرمايه ي از دست رفته اش رو بهش برگردونم، مي گه هر چي من داشتم مال مانلي بود. پس بي زحمت ترتيبي بديد كه اموال مانلي، به دخترش منتقل بشه. مي شه اين كارو كرد؟
- البته، مي شه يه كارايي كرد ولي من بايد خيالم از بابت خونواده ي اين آقا، اسمش چي بود؟ آهان، اميررضا. بايد بدونم چه جور آدمايي هستن، بايد خيالم از بابت تو راحت بشه. اسم و آدرس و خلاصه هرچي از جا و مكان و محل كارشون مي دوني برام بنويس. اونجوري نيگام نكن. نترس، كاري نمي كنم كه لو بري، بهت قول مي دم بچه. حالا بيا، اينجا بنويس.
وقت خداحافظي، دست مانيا را فشرد. نگاه غمگيني به چشمهاي زيباي دختر انداخت و گفت :
- ماني، مامانت ... مامانت خيلي درد كشيد؟
- نه، عمو راحت راحت رفت. خوابيد و ديگه... مي خواست بره عمو، نمي خواست مانلي رو تنها بذاره. راحت شد، يه عمري عذاب كشيد.
غم چشمانش، مرد را لرزاند. حداحافظي كرد و رفت.
- خواهر من، چرا متوجه نيستي؟ مثل كبك سرتو كردي زير برف، نمي فهمي دور و برت چه خبره.
- چه خبره مگه؟ تو چرا نمي خواي بفهمي اكرم، اين دختر عروس منه. آخه تو يه عيبي بذار روش تا منم قبول كنم.
- سرتاپاش عيبه، چشمات و بستي و نمي بيني. دندونه كرمو رو بايد كند و انداخت دور وگرنه همه ي دندونات رو فاسد مي كنه و از بين مي بره.
- اي خدا، آخه مگه چشه؟ بخدا يه سر سوزن عيب نداره، تو چرا حرف بي ربط مي زني؟ چه بدي به تو كرده كه اينطور دشمنش شدي؟
- چه خوبي به تو كرده كه اينطور سنگش رو به سينه مي زني؟
- همه اش خوبيه، يه دريا محبته. از همه ي مهربونيايي كه به پاي ما مي ريزه گذشته، بچه مو خوشبخت كرده. يه نگاه به اميررضا بكن، ببين چقدر ازش راضيه. من ديگه چي مي خوام؟
- اِ، اگه اميررضا خوشبخته، پس اين رنگ و روي پريده چيه؟ اين سردردش مال چيه؟ يه نگاه به اين دختره بنداز، ببين درد اميررضا چيه. مَرده خواهر من، عشوه ها و لونديهاي زنش رو نمي تونه تحمل كنه ولي چي بگه آخه؟ بگه واسه برادر من اينقدر غمزه نيا؟ رفتارش رو با اميرعلي ببين، يكي از اين عشوه ها رو واسه ي اميررضا كه شوهرشه نمياد ولي واسه اميرعلي، واويلا.
ماني كه پشت در، روي پله هاي طبقه دوم نشسته و همه ي اين حرفها را مي شنيد، رنگش شد مثل گچ ديوار.
- من، من واسه اميرعلي عشوه ميام؟!
- اگه اشتباه مي كنه، چرا پا نمي شي بزني تو دهنش؟
مانيا به سرعت سرش را به عقب برگرداند و اميرعلي را ايستاده روي پله هاي بالايي ديد، با دندانهاي بهم فشرده، مشت گره كرده و كبود از خشم.
- تو... تو از كي اينجايي؟
- از وقتي تو اومدي.
- من مي رم بالا.
ولي فشار دست اميرعلي به روي شانه اش، مانع بلند شدنش شد و فرمان تحكم آميز و آمرانه اش، به گوشش رسيد.
- بشين، بايد بدوني پشت سرت چي مي گن.
صداي فرياد بلند اعظم، ماني را از صرافت رفتن انداخت.
- بسه اكرم، بسه، هرچي خواستي گفتي، فكر ايمان و آخرتتم نكردي. كدوم عشوه رو واسه ي اميرعلي اومده كه تو ديدي و ما نديديم؟ حالا من ساده، نفهم، اصلا خر ولي حاجي چي، اگه همچين چيزي بود تا حالا نمي فهميد؟ اين طفل معصوم هميشه روسريش رو به كمرش مي بنده كه اگه يه وقت اميرعلي سر زده اومد خونه، ببنده به سرش، اونوقت تو بهش يه همچين تهمتي مي زني؟
- هه، اينم واسه ي گول زدن شماهاس. قيافه اش و طرز همون به قول تو روسري سركردنش نشون مي ده كه تو عمرش محرم و نامحرم سرش نشده و كله اش رنگ روسري به خودش نديده. خدا مي دونه گذشته اش چي بوده و حالا...
- اِ، زرنگي، فكر مي كني ما خودمون نمي دونيم؟ مي دونيم و همين ارزشش رو پيش حاجي و من چند برابر كرده. همين كه تا حالا عادت به روسري سركردن نداشته ولي حالا به احترام حاجي اين كارو مي كنه، يه دنياس. بعدشم، گذشته اش روشنه، مثل آيينه صاف و شفاف. حاجي كه اين خونه رو از مادرش خريده و اون خدابيامرز رو تاييد مي كنه. خانم موسوي كه يه سره ورد زبونش خوبي اينا بود، چه مي دونست دختر اين خونه قسمت ما مي شه. همسايه هاي جديدشونم كه ديگه هيچي، عزاي آنچناني گرفتن وقتي فهميدن مادر و خواهرش فوت كردن. چنان حسرتي مي خوردن كه به عمرم نديده بودم. ديگه چي مي خواي از گذشته اش؟ زني كه تو اوج جووني بيوه شده و اين همه سال به پاي دوتا بچه اش سوخته و از نجابتش و ترس اينكه يه وقت پشتش حرف در نياد، با هيچ كس رفت و آمد نكرده، توقع داري لكه اي تو زندگيش باشه كه نشه پاك كرد؟ تو خودتم تو جووني بيوه شدي و با هزار بدبختي دخترتو بزرگ كردي، بايد بفهي چي مي گم.
- به قول خودت با هزار بدبختي مائده رو به ثمر رسوندم ولي نفرستادمش اون سر دنيا واسه ي خودم راحت بشينم همين جا، زيردست خودم بزرگ شد ولي اين چي؟ ببين چي به روز مادره آورده بوده كه با اين همه تعريفي كه تو از اون زن مي كني، بازم راضي شده بچه اش رو بفرسته اونجا. لابد مي خواسته گند كارش بالا نياد ديگه.
- ديگه كافي اكرم، هرچي دلت خواست گفتي. منم اگه همچين دختري داشتم، تا ابرقو مي فرستادمش، آلمان كه همين بغله. اگه همچين دندون كرمويي بود كه تو مي گي، زن بيچاره با اون حال و روز مريض، اون يكي دخترشم نمي زد زير بغلش و بره دنبال اين بعدم اون جوري پرپر بشن بندگان خدا. پاشو اكرم، پاشو برو سر خونه و زندگيت و دست از اين افكار مسموم بردار. وا... به پير به پيغمبر اين مادر مرده اصلا خبر نداشته كه ما مي خوايم مائده رو واسه اميررضا بگيريم. خود اميررضاي مادر مرده هم خبر نداشت، حاج رسول اين كارو كرد. بعدشم كه ازت عذرخواهي كرد و تو هم گفتي كه بخشيديش، چرا دست از سر اين دختر برنمي داري اكرم؟
- اين چه حرفيه آبجي، مگه فكر كردي مائده بي شوهر مونده؟
- نه، خبر خواستگاراش رو دارم. اتفاقا مي خواستم راجع به ناصر باهات حرف بزنم، يعني جلال و رضوان خواستن كه من واسطه بشم.
مانيا وقتي ديد ديگر باقي حرفها به او ربطي ندارد، بلند شد و رفت بالا، بدون اينكه كلمه اي با اميرعلي حرف بزند يا اصلا بهش نگاه كند ولي اميرعلي پشت سرش رفت بالا.
- كجا بودي وقتي اين اومد؟
- بايد يه سر مي رفتم پيش وكيلم. تو اين وقت روز خونه چيكار مي كني؟
- بايد برم دوبي، اومدم وسايلم رو بردارم. خب، شنيدي پشت سرت چي ميگن، چرا هيچي نگفتي؟
- مهم نيست بقيه چي فكر مي كنن و چي مي گن، مهم اينه كه من اينجوري نيستم و شماها هم مي دونيد.
- چه جوري نيستي؟
- من تا حالا واسه كسي عشوه نيومدم و لوندي نكردم ولي اگه رفتارم اينطوريه، سعي مي كنم اصلاحش كنم. اميرعلي رفتار من واقعا اينطوريه؟ نمي دونم، شايد خودم متوجه نيستم، تو بگو.
- رك بگم؟
- بله، حتما.
- خب لوند و طناز كه هستي، خيلي هم هستي ولي مشخصه كه قصد و غرضي نداري و ادا هم در نمياري. انگار ذاتا اينطوري هستي. نمي تونم درست بگم، منظورم رو مي فهمي؟
- تا حالا متوجه نشده بودم. حالا چيكار بايد بكنم. كجاي رفتارم رو تصحيح كنم؟ اميرعلي، تو مثل برادرم مي موني، خواهش مي كنم راهنماييم كن.
- ترجيح مي دم اين كارو نكنم چون حيفم مياد. ببين، اين لوندي و طنازي تو ربطي به عشوه گري نداره بلكه از ظرافت رفتارت سرچشمه مي گيره. اگر بخواهي كاري بكني، بايد اين ظرافت رو از بين ببري كه من سخت مخالفم. اين آبجي ننه ي ما مزخرف زياد مي گه، گوش نكن. متوجه شدي تو اين مدت براي چند نفر الگو شدي؟ يه نگاهي به زنا و دختراي فاميلمون بكن، همه شون به نوعي سعي مي كنن از رفتار و حركات تو، همينطور طرز صحبت كردن و لباس پوشيدنت تقليد كنن. زنه و ظرافت و لوندي، براي حرفهاي خاله اكرم تره هم خرد نكن. من و حاجي به اندازه ي كافي غيرت و تعصب داريم كه اگه چيزي ديديم، به تو يا اميررضا گوشزد كنيم، پس فكرشم نكن. ياد بگير به حرفهاي صد تا يه غاز اهميت ندي. ولي مي دوني بايد چيكار مي كردي؟ بايد مي رفتي و مي زدي تو پرش و حالش رو جا مي آوردي تا ديگه جرئت نكه پشت سرت لغز بخونه، نه كه بشيني اينجا و غمبرك بزني.
- اولا كه نمي خواستم تو روش وايستم و باهاش يه كه به دو كنم. ثانيا، مي دوني اگه عزيز جون بفهمه من اين حرفا رو شنيدم، چه حالي مي شه و چقدر خجالت مي كشه؟ نه، همون بهتر كه جلو نرفتم. حالا چي شد كه اينقدر ناگهاني مي ري دوبي؟
- دوبي رفتن من هميشه همينطوريه، يعني اكثر اوقات. خب، تا من چند تيكه لباس و مداركم رو بر مي دارم، هر چي لازم داري ليست كن تا برات بيارم.
- دستت درد نكنه، چيزي نمي خوام.
- نمي شه، بايد بخواي.
مانيا خنديد و گفت :
- ممنون، واقعا چيزي لازم ندارم. ايشاا... به سلامتي بري و برگردي.
- خيلي خب، من اولتيماتوم دادم كه اگه چيزي مي خواي بگو. حالا خودم مي گيرم، تو به تعارفت برس.
- باور كن تعارف نكردم. من مي رم پايين. راستي، اميررضا و ايلگار موندن شركت؟
- آره. من مي رم شركت، اميررضا با ماشين من بر مي گرده. واسه خداحافظي ميام پايين.
- باشه، من رفتم.
اميررضا خنديد و گفت :
- از من گرفت. سخت نبود، يه متر لازم بود و يه شلوار كه كيپ تنت باشه. براي بلوز هم مشكلي نداشت.
- اي توطئه گرا، دست به يكي كردين؟
- چيكار كنم، گير مي ده ول نمي كنه. راستي، مي دوني فردا قراره حاجي و حاج خانم با دايي و زن دايي برن خواستگاري مائده؟
- آره، عزيز جون بهم گفت. خيلي خوشحال شدم، مائده و ناصر همديگه رو دوست دارن. اون شب كه خونه ي نادر اينا دعوت بوديم، مائده خودش يواشكي بهم گفت.
- شكر خدا بالاخره خاله اكرم از خر شيطون پياده شد. درسته زن دايي و خاله به خون هم تشنن ولي زن دايي زن خوبيه، مارمولک نيست.
- بريم پايين؟
- نه، يه دقيقه صبر كن. ماني، من نمي تونم خونه بخرم ولي يه جاي خوب رو مي تونم رهن كنم. مي خواي جايي رو بگيرم و از اينجا بريم؟
- چطور مگه، چيزي شده؟
- نه، خب مي دونم اينجا بودن برات خيلي سخته.
- نه، چرا همچين فكري كردي؟ باور كن من اينجا خيلي راحتم وگرنه خيلي پيش از اين راضيت مي كردم كه بريم خونه ي ما، احتياجي ام به رهن و اجاره ي خونه ي ديگه اي نبود.
- تو ماشينتو دادي به من، همين جوري هم شرمنده ات هستم.
- اِ، اين چه حرفيه! اون ماشين به چه درد من مي خوره وقتي نمي تونم ازش استفاده كنم؟
- چرا نمي توني؟ تو كه دست فرمونت خيلي خوبه!
- اون موقع مامان بيچاره گفت فرمونش تيزه و شتابش زياده، به درد تو كه تازه گواهينامه گرفتي نمي خوره ولي من اصرار كردم. آخه مي دوني، تب 206 همه ي جوونا رو گرفته بود. خلاصه راضيش كردم ولي همون بار اول كه نشستم پشتش، فهميدم اصرار بيجا كردم. حالا هم راستش مي ترسم پشتش بشينم. به هر حال، من اينجا اصلا مشكلي ندارم.
- مطمئني؟
- چطور مگه، چيزي شده؟
- نمي دونم، تو بگو.
- چي رو بگم، مگه چي شده؟
- از خاله اكرم چه خبر؟
- اي اميرعلي فضول!
- من بايد از اميرعلي بشنوم؟
- نه، اون نبايد مي گفت.
- اتفاقا كار خوبي كرد. ماني، تو امانتي دست من، به هيچ كس اجازه نمي دم بهت توهين كنه.
- خدا بيامرز بابابزرگم هميشه مي گفت، حرف باد هواست. خاله اكرم يه چيزي گفت، خب عصباني بود و در ضمن، هركس مختاره هر طور مي خواد فكر كنه. مرد گنده، فضولي كردن نداره كه. ديگه به كي گفته؟
- هيچ كس، فقط به من گفت كه حواسم جمع باشه. مطمئن بود كه تو چيزي نمي گي.
- به هر حال من اينجا خيلي راحتم. برم جاي ديگه، صبح تا شب بايد تنها بمونم، عزيزم اينجا تنها مي مونه. خاله اكرم فوقش مي خواد هفته اي، دو هفته اي يه بار بياد اينجا، خب بياد خونه ي خواهرشه و قدمش سر چشم. منم سعي مي كنم وقتي مياد، سرم رو به بچه اي، كاري، چيزي گرم كنم و جلوي چشمش نرم. ببين اميررضا، عزيز جون و حاج بابا چشمشون به ماست. اميرعلي مجرده، رفت و آمدش و گردش و تفريحش با اينا جور در نمياد ولي وضع ما فرق مي كنه. مي بيني با چه لذتي به قد و بالاي ايلگار نگاه مي كنن و قربون صدقه اش مي رن؟ انصافه بعد از اين همه سال كه تو رو ديدن، حالا واسه خاطر دو كلمه حرف، تنهاشون بذاريم و بريم؟ از من كه بر نمياد.
- از بس كه مهربوني.
- آدم هرجا كه محبت ببينه، پابند مي شه.
- و يه چيز ديگه.
- ديگه چي شده؟
- اميرعلي يه چيزايي هم راجع به سرگرمي هاي تو بهم گوشزد كرد.
- اي بابا، از دست اين اميرعلي. اين زن بگيره، پدر طرف رو در مياره.
- خوشم مياد، حواسش خيلي جمعه. كلي بهم غر زد كه تو صبح تا شب تو خونه اي و هيچ تفريح و گردشي نداري. پيشنهاد كرد يه مسافرت بريم. موافقي؟
- از مسافرت كه بدم نمي ياد ولي حالا نه. حالا هوا سرده، كجا بريم؟ بذار يه خرده هوا گرم بشه، همه با هم مي ريم.
ماني رفت پايين و اميررضا ديگر حرفي از باقي صحبتهاي اميرعلي نزد. آن روز صبح كه اميررضا ايلگار را برداشت و همراه اميرعلي به شركت رفت تا مانيا پيش وكيلش 0برود. تو شركت اميرعلي از خيلي چيزها حرف زد، حرفهاي خاله اكرم، تنهايي و بي همزباني مانيا و دست آخر بي توجهي اميررضا به همسرش.
- چرا فكر مي كني من نسبت به ماني بي توجهم؟
- چيزي رو كه مي بينم بهت مي گم. تو اصلا بهش پيشنهاد نمي كني كه با هم بريد بيرون، نديدم تو اين مدت حتي يه هديه ي كوچيک براش بگيري. در صورتي كه اون مدام داره دور تو و بچه، مثل پروانه مي چرخه. اين همه به حاجي و حاج خانم و حتي من محبت مي كنه ولي رفتار تو همچنان سرد و خشكه. بذار رک بهت بگم، تا حالا نديد حتي دستش رو تو دستت بگيري يا حتي يه نوازش كوچولو بكني. همه اش مثل غريبه ها با فاصله از هم مي شينيد. بابا جان، من تو رو خيلي عاقل تر از اينا مي دونستم. زن احتياج به محبت داره، احتياج داره علاقه ات رو بهش ابراز كني.
- من نمي تونم جلوي حاجي اينا چپ و راست بپرم رو سروكولش و ماچش كنم كه.
- نگفتم اينجوري، منم از اين لوس بازيا خوشم نمياد ولي تو ديگه خيلي سرد و خشكي. مي توني يه وقتا دستت رو بندازي دور كمرش يا دور شونه هاش، مي توني دستشو رو بگيري دستت اقلا، حالا بقيه اش پيشكش.
- ماني خودش مي دونه من چقدر دوستش دارم.
- ولي لازمه بقيه ام بدونن. نترس، حاجي اينا ناراحت كه نمي شن هيچي، خوشحالم مي شن. با اينكه كوچكتر از توام ولي به خاطر محبتهاي ماني به همه ي اعضاي خونوادم، وظيفه ي خودم مي دونم يه چيزايي بهت گوشزد كنم. بد نيست گاهي بهش پيشنهاد بدي كه دوتايي با هم بريد بيرون و يه قدمي بزنيد. بچه رو بذار واسه من يا حاج خانم، از پسش بر مياييم. اميررضا، اينا تو زندگي خيلي مهمه. نكات ريز ولي ضروري كه به زن احساس امنيت و آرامش مي ده. اين غرور الكي رو بذار كنار، مرد كه نبايد واسه زنش غرور داشته باشه. بعدشم، ماشينش رو بهش بده. حالا كه خودت جايي نمي بريش، اقلا بذار خودش جايي بره. مثل امروز كه رفت دنبال كارش.
- بابا من كه به زور ازش نگرفتم، خودش نمي خواد بشينه پشتش.
- يه كمي ترسيده. چند جلسه باهاش برو، كنارش بشين بذار رانندگي كنه. حاج خانم هرچي هم خوب و مهربون باشه، جاي مادربزرگ ماني رو داره، هم زبونش كه نمي شه. تلويزيون كه قربونش برم به جز اون چند تا سريالي كه شبها مي ذاره، از صبح تا شب فقط مايه ي كسالته. حاجي هم كه نمي ذاره ماهواره بگيرم. باهاش صحبت كن. هروقت مي خواد آهنگي چيزي گوش كنه يا فيلم ببينه يا مثلا از كامپيوتر استفاده كنه، بره تو اتاق من. خودتم همين طور، چند بار باهاش برو كه روش باز شه. اصلا مي تونيد روزايي كه من نيستم، مثل اين چند روز كه دارم مي رم دوبي، شبها همونجا فيلم ببينيد و بخوابيد. تحت من يه نفره اس ولي عرضش صدو بيسته، دوتايي روش جا مي شيد، جاي بچه ام بندازيد پايين تخت.
- چشم استاد، امر ديگه.
- اينا رو تو كه برادر بزرگتري و تجربه ي زندگي مشترک داري بايد به من بگي نه اينكه من به تو بگم.
- وا.... ما عقلمون به اين چيزا نمي رسيد.
- از بس پپه اي، از اولم بودي. فقط سرت تو كتاب بود و درس، هيچي از دوروبرت نفهميدي. چند تا فيلم خوب دارم، امشب ببرش هر كدوم رو دوست داره نگاه كنه. يادت نره چي گفتم ها.
- چشم يادم نمي ره.
چشم را به اميرعلي گفته بود ولي هيچ كدام از اين كارها را نتوانسته بود انجام بدهد. البته پيشنهاد استفاده ي ماني از وسايل اتاق اميرعلي يا ديدن فيلم را داده بود ولي ماني زير بار نرفت. مي گفت، درست نيست وقتي اميرعلي در سفره، از وسايلش استفاده كنيم. و اصرار اميررضا هم بي فايده بود.
اميرعلي دست گذاشته بود روي نقطه ي حساس دل اميررضا. ماني با آن همه زيبايي و جاذبه ي جنسي، تا يكي دو ماه پيش حكم خواهر را براي اميررضا داشت ولي شباهت زيادش به مانلي، اميررضا را آزار مي داد. اميررضا هم مرد سردي نبود ولي خب، كاري نمي توانست بكند. اگر اين درد لعنتي گريبانش را نگرفته بود، تا بحال با ماني ازدواج كرده بود. ولي با اين درد بي درمان كه مثل بختک روي سرش سايه انداخته بود، نمي توانست. راههاي جلوگيري از سرايت اين بيماري را خوب مي دانست، سالها زندگي در اروپا و آموزشهاي همگاني، كاملا آگاهش كرده بود ولي حيف بود اين دختر بيوه شود.
چه شبها كه تا صبح راه رفته بود. بارها و بارها بالاي سر مانيا كه در خواب عميق بود رفته و موهايش را نوازش كرده، و با حسرت سرتاپايش را نگاه كرده بود. برايش خيلي سخت بود. كاش اقلا مي توانست در اتاق ديگري بخوابد ولي نمي شد. اگر اين كار را مي كرد، اميرعلي به سرعت مي فهميد و تا از اصل جريان سر در نمي آورد، دست از سرش بر نمي داشت.
واي از مواقعي كه مانيا حمام مي كرد، ضربان قلب اميررضا به شدت بالا مي رفت. نفسهايش تند، عميق و كشدار مي شد و لرزشي خفيف بدنش را فرا مي گرفت. سايه ي دختر را از پشت شيشه ي مات حمام مي ديد و حتي گاهي به زاري و ناله مي افتاد و دستش را محكم جلوي دهانش مي گرفت كه صدايش در نيايد. از طرفي، به شدت از خودش دلگير و ناراحت بود كه چرا نمي تواند جلوي احساساتش را بگيرد. او قسم خورده بود بعد از مانلي به هيچ زني فكر نكند ولي ... اگر به ماني دست نميزد، اگر بهش نزديک نمي شد، اگر نوازشش نمي كرد نه بخاطر مخالفت مانيا بلكه بخاطر خودش بود. مي ترسيد از نزديک شدن به اين دختر. مي ترسيد اختيار از كف بدهد ....
- اميرعلي، تو چه مي دوني درد من چيه؟ تو چه مي دوني من چي مي كشم؟ چه مي دوني كه ديگه دارم به جنون مي رسم؟ تو از هيچي خبر نداري، هيچ كدوم خبر نداريد، حتي ماني. تو مي خواي من جواب محبتهاشو بدم و من الان دقيقا دارم همين كار و مي كنم. اگر به خاطر محبتهاي بيش از حد و فداكاريهاي اين دختر نبود، تا حالا باهاش ازدواج كرده بودم ولي من كه مي دونم چند صباحي بيشتر زنده نيستم، پس چرا بايد ... خدايا، ديگه نمي تونم خودمو كنترل كنم، به فريادم برس خدايا، منو ببر قبل از اينكه اختيار از كف بدم، خدايا.
و اشك از چشمانش جاري شد. عصبي بود و غمگين، اينبار واقعا دلش براي خودش مي سوخت.
- چيكار مي كني بابا؟
- سلام حاج بابا، خسته نباشيد.
- سلامت باشي دخترم، عليك سلام گل مي كاري؟
- با اجازتون. وسط باغچه خالي مونده بود، منم چند تا جعبه بنفشه خريدم و دارم مي كارم. ديگه آخرشه، قشنگ شده حاج بابا؟
- خيلي خوب شده، دستت درد نكنه. شوهرت كجاس بابا؟
- حوصله اش سر رفته بود، رفت شركت پيش اميرعلي.
- سرما نخوري، هوا هنوز سرده ها.
- نه، ژاكت پوشيدم. شما بفرماييد تو، الان ميام.
حاج رسول با رضايت سرتا پاي ماني را نگاه كرد. پاچه ي شلوار جينش را تا زير زانو بالا زده و بلوز سرخ و ژاكتي مشكي به تن داشت. يك جفت دستكش آشپزخانه هم دستش كرده بود و با دقت بيلچه را در قسمتهاي مختلف خاك فرو مي كرد و دسته هاي كوچك بنفشه مي كاشت. سه چهار سانت ريشه ي موهايش مشكي و براق و از بعد زيتوني تيره با رگه هاي روشن بود كه به صورت گيس بافت، پشت سرش مي رقصيد ولي خرده هاي مو از اطراف صورتش آويزان بود كه به همراه سرخي گونه ها، تركيب زيبا و جذابي مي ساخت. حاج رسول تسبيح عقيقش را از دست چپ به دست راست داد و زمزمه كرد :
- تبارك ا... احسن الخالقين. ماشاا...، ماشاا...
- چيزي گفتين حاج بابا؟
- نه، يعني چرا. مي گم ماشاا... خيلي قشنگ شده، باغچه رو مي گم.
- خوشحالم كه خوشتون اومد. عزيز جونم خيلي پسنديدن، حالا ببينم اين دو تا برادر نظرشون چيه. خدا كنه اونا هم بپسندن.
- بيخود نمي پسندن. مي خواست عقلشون برسه، خودشون اين كارو بكنن. بايد خيلي هم ازت تشكر كنن.
- حاجي كم پشت ما لغز بخون. آقا ما اگه سند محضري بديم كه نوكر خودت و زنت و عروست هستيم، دست از سر كچلمون بر مي داري يا نه؟
ماني به سرعت دستكشها را از دستش درآورد، روسري را از كمر باز كرد، به سرش انداخت و وقت گره زدن با لبخند سلام كرد. اميررضا همراه با جواب سلام، دستي هم برايش تكان داد و اميرعلي گفت :
- سلام از بنده اس. ببخشيد كه بازم سر زده اومدم.
- اين بنده ي خدا عادت كرده كه يه سره تو رو مثل اجل معلق بالاي سرش ببينه.
اميررضا جلو رفت و درحاليكه كمک مي كرد مانيا از جا بلند شود، گفت :
- چيكار كردي دختر، خيلي قشنگ شده!
- راست مي گي، خوب شده؟
- خيلي. چه رديفهاي مرتب و قشنگي! دستت درد نكنه.
- سرت درد نكه. راستش حوصله ام سر رفته بود، ديدم عيدم بدون بنفشه صفا نداره. واسه همين بچه رو انداختم سر عزيز جون و افتادم به جون اينجا.
اميرعلي هم جلو آمد و گفت :
- هميشه فكر مي كردم اين باغچه يه ايرادي داره ها، نگو وسطش خاليه. عقلم نرسيد يه چيزي اين وسط بكارم.
حاج رسول به پاچه ي تا شده ي شلوار ماني كه ساق پاي بي جورابش را نشان مي داد، نگاه كوتاهي انداخت و جدي و محكم گفت :
- من كه مي گم هنوز عقلت نارسه، باور نمي كني. حالا خودتم اعتراف كردي. من ميرم تو يه چايي بخورم، شما هم بياييد، ماني تو هم بيا بابا، بسه ديگه.
- چشم حاج بابا. شما بفرماييد، منم اومدم.
حاج رسول رفت به آشپزخانه پيش حاج خانم و بچه را كه روي ميز نشسته بود بغل كرد.
- بيا بغل بابا ببينم كوفته برنجي. حاج خانم، يه چايي واسه من بريز بي زحمت.
- چيه حاجي، به چي مي خندي؟
- به اين بچه. طفلكي روسري سرش كرده ولي پاهاش تا زانو لخته جلوي اميرعلي.
- كي، ايلگار؟
- نه بابا، مادرش.
- تو رو خدا ناراحت نشو حاجي، به خدا قصد و غرض نداره طفلک.
- مي دونم، دلش صافه. حواسش نبود وگرنه چطور تا حالا اينطوري نشده بود؟ اصلا همين كه روسري سرش مي كنه و اينقدر خودش رو مي پوشونه، بخاطر اينه كه مي خواد احترام بذاره. من اين چيزا رو مي فهمم، ممنونشم هستم وا...
- راست گفتي. خير ببيني كه اين چيزا رو خوب مي فهمي.
- آخه به من چه كه بخوام خداي كرده دلش رو بشكونم؟ دور از جونش، مگه مي خوان تو قبر من بخوابوننش؟ خودش مي دونه و خداي خودش. همين كه اينقدر دلش پاكه و چشمش حيا داره، واسه من بسه.
سرو كله ي دو برادر پيدا شد و طبق معمول، صداي بلند اميرعلي به گوش رسيد.
- حاج خانم چاييت دمه؟
- آره مادر، بشين برات بريزم. پس ماني كو اميررضا؟
- رفت يه دوش بگيره، الان مياد.
مثل هر روز، بوي عطر حمام كه از بدن مانيا بر مي خواست، حال اميررضا را منقلب كرد و اميرعلي خيلي زود فهميد.
- خسته نباشي ماني جون، چاي مي خوري مادر؟
- بله عزيز جون، خودم مي ريزم.
اميرعلي كه كنار برادرش نشسته بود، به سرعت از جا بلند شد و صندلي اش را به مانيا تعارف كرد.
- بشين ، من برات مي ريزم.
- نه بابا، شما بفرماييد. خودم مي ريزم.
- نه ديگه، تو خيلي هنرنمايي كردي امروز. بشين كنار شوهرت تا يه چايي خوشرنگ برات بريزم.
ماني نشست. بوي تنش، اميررضا را مست كرد، به طوري كه از شدت هيجان و تپش قلب، گونه هايش سرخ شد.
اميرعلي در حاليكه چاي مي ريخت با خودش فكر كرد :
- چه عجب! نه بابا اميررضا، انگار تو هم غريزه مريزه حاليته. نمرديم و يه تغييري هم تو حال تو ديديم! جاي اميدواري هست.
حاج خانم با آب و تاب شروع كرد به حرف زدن.
- خب، خبراي خوش دارم. ايشاا... اگه خدا بخواد يه عروسي در پيش داريم.
و دو عدد كارت عروسي گذاشت روي ميز. مانيا با خوشحالي يكي را برداشت و گفت :
- آخ جون، عروسي. من خيلي جشن دوست دارم، مخصوصا عروسي. اِ، عروسي مائده ايناس؟! مباركه عزيز جون، بهتون تبريک مي گم.
- ممنون مادر جون.
- البته تو تولد ايلگار، مائده گفت همين روزا عروسيه ها ولي فكر نمي كردم تو تعطيلات عيد برگزار كنن.
- قرار بود خرداد ماه باشه ولي امروز رضوان اومده بود كه كارتها رو بده، گفت حال عمه خانمش خوب نيست و اگه خدايي نكرده طوريش بشه، چون بزرگ فاميلشونه، عروسي خيلي عقب مي افته. اينه كه مراسم رو جلو انداختن.
حاج رسول مبارك بادي گفت و ادامه داد :
- كار درستي كردن. يعني چي كه وقتي دو طرف آماده ان، اينقدر طولش مي دن؟
- خب اكرم يه كمي واسه آماده كردن جهيزيه فرصت مي خواست. حالا كه شكر خدا همه چي جوره و جلال اينا هم آمادگي دارن، ديگه بايد عروسي رو برگزار مي كردن.
اميررضا رو به ماني كرد و گفت :
- پس پاشو ماني، پاشو كه بايد بريم خريد.
- چي بخريم؟
- لباس. من يه دست كت و شلوار جديد مي خوام، تو هم لباس مي خواي. واسه ايلگارم بايد يه چيزايي بخريم.
- من لباس مجلسي دارم. همون كت و شلواري كه خونه ي ارغوان جون پوشيده بودم خوبه ديگه.
اميرعلي مداخله كرد و گفت :
- كت و شلوارتو بده اميررضا بپوشه. پاشو بابا، زن كه اينقدر كم خرج نمي شه. پاشيد بريم.
حاج رسول نگاه اخم آلودي به اميرعلي انداخت و گفت :
- تو كجا؟ خودشون بلدن خريد كنن، تو بشين سرجات.
- نه حاجي. اولا كه اينا چند سال ايران نبودن، نمي دونن كجا بايد برن خريد. در ثاني، منم لباس مي خوام.
- بچه اينقدر اسراف نكن. دنياي لباس رو اون بالا داري، بازم مي خواي بخري؟
- آره، از اين كراوات جديدا مي خوام. بايد با كت و شلوار و پيراهني هم كه بهش بخوره بخرم ديگه.
- صد تا كراوات داري كه هر روز آويزون خرخره ات مي كني و مي ري شركت. كافي نيست؟ اصلا اين عروسي دوست و رفيقات نيست. تو فك و فاميل ما، كي كراوات مي بنده؟
- من. اميررضا هم هست.
- ولش كن تو رو خدا حاجي، چيكارش داري بچه مو؟ برو مادر، برو بخر كه ايشاا... دفعه ي ديگه كت و شلوار دامادي بخري.
- حاج خانم، بچه تو قنداقه. به اين گوريل دو متري با اين سنش كه نمي گن بچه. تو اينقدر لوسش كردي ديگه.
اميرعلي از جا بلند شد و گفت :
- شما دو تا با هم كل كل كنيد و تا از خريد بر مي گرديم، تكليف منو روشن كنيد. بلكه منم بفهمم كه بالاخره بچه ام و لوس يا گنده ام و سن و سالي دارم. پاشو ماني، من و شوهرت كه حاضريم، تو هم زود بيا.
- آخه الان نمي شه. ايلگار تو بغل حاج بابا خوابيده، بايد صبر كنيم بيدارشه و ببريمش. مي خوام واسش لباس بخرم.
- برو دخترم، بچه رو بذار پيش من و حاج خانم بمونه. اندازه اش رو كه مي دوني، يه چيزي واسش بخر ديگه.
اميرعلي با ورود به پاساژ گفت :
- خب، اول باید ماني خريد كنه چون خانما مقدم هستن. ها اميررضا؟
- بعله. البته.
نيم ساعتي گذشته بود ولي هنوز هيچ كدام از لباسها را نپسنديده بودند. ماني و
اميررضا به ويترين يكي از مغازه ها خيره شده بودند كه اميرعلي صدايشان
كرد.
- بيايين، پيدا كردم.
ماني به لباسي كه اميرعلي نشان مي داد، نگاه كرد. پيراهن دكلته ي ساده و شيكي به رنگ دودي كه پارچه اش برق و جلاي خاصي داشت.
- ببين، رنگ چشماته. خوشگله نه؟
- آره، ولي ....
- ولي چي، قشنگه ديگه.
- آخه مدلش يه خرده چيزه.
- آهان لخته نه؟
مانيا سرش را تكان داد و اين بار اميررضا گفت :
- اشكالي نداره. تو عروسياي ما زن و مرد جدا هستن. راحت مي توني بپوشيش. حالا بيا بريم تو پروش كن.
فروشنده، زن جواني بود با يك دنيا آرايش كه البته زيبا هم بود. با ورود مشتريها، از روي صندلي بلند شد و با خوشرويي گفت :
- سلام، بفرماييد.
و به اميرعلي خيره شد. اميررضا گفت :
- اگه ممكنه اون لباس دوديه رو بياريد خانم پرو كنن.
و به مانيا اشاره كرد. زن جوان كه چشم از اميرعلي بر نمي داشت پرسيد :
- سايزتون چيه؟
- فكر نمي كنم به من بخوره ولي احتمالا به خانم برادرم مي خوره.
- منظورم سايز ايشونه.
- آهان، فكر كردم با منيد. ماني، سايزت چنده؟
- 38.
- گمون نمي كنم بهتون بخوره چون تو قسمت كمر خيلي تنگه.
- خانم برادر بنده ام كمرشون خيلي باريكه. حالا اگه ممكنه بياريد اين لباسو!
زن فروشنده كه كمي اوقاتش از بابت بي توجهي اميرعلي تنگ شده بود، با اكراه
لباس را آورد و مانيا را به اتاق پرو راهنمايي كرد. ماني لباس را پوشيد و
از ديدن خودش در آيينه، كيف كرد. تا بحال لباس شب زنانه نپوشيده و اين
اولين بارش بود. به تصوير خودش لبخند زد و خيلي آهسته گفت :
- يه خانم تمام عيار شدي ماني. فكرشو مي كردي با لباس شب، اينقدر قشنگ بشي؟ ولي خودمونيم، تو خيلي خوش هيكلي ها.
لباس قالب تنش بود. انگار به تنش دوخته شده باشد. تقه اي به در اتاق خورد و صداي زن جوان به گوشش رسيد.
- مي شه لطفا درو باز كنيد؟
در كه باز شد، زن خودش را داخل اتاق كشاند. شال پهن و بلندي از جنس لباس دستش بود.
- يادم رفت شالشو بهتون بدم. واي، چقدر بهتون مياد! اندامتون خيلي قشنگه،
يه ذره كم و زياد نداره. خوش بحالتون، من اينقدر دلم مي خواست اين لباس به
تنم بخوره كه نگو ولي كمرش برام تنگ بود و رو سينه، يه كم گشاد و شل و ول
واميستاد.
بعد شال را روي شانه ي مانيا انداخت.
- خب، اينم از شالش. محشر شدين. در رو باز كنم شوهرتون ببينه؟
- نه نه، ممنون.
- اِ، نمي خوايين نظرشون رو بگن؟
- مطمئنم مي پسندن. آخه برادرشوهرم بيرون هستن، درست نيست منو اينجوري ببينه.
- شالشو كه انداختين.
- بله ولي يقه اش خيلي بازه. باشه تو خونه نشون شوهرم ميدم.
و رفت بيرون. وقتي ماني هم لباس به دست از اتاق پرو خارج شد، دختر فروشنده
داشت توضيحاتي راجع به لباس مي داد و همچنان نگاهش به اميرعلي بود. توجه
ماني هم به اميرعلي جلب شد. از نظر او، فروشنده مقصر نبود، اميرعلي واقعا
جذاب بود.
- شنيدي ماني؟
- چي رو؟ نه متوجه نشدم مي شه يه بار ديگه بفرماييد؟
- عرض كردم اين لباس رو خودم از پاريس آوردم. همونطور كه متوجه شديد مارك
داره، مال فروشگاه ديور. همينطورم به شوهرتون بخاطر داشتن خانمي به اين خوش
اندامي تبريك گفتم. چون اين لباس به هر كسي نمي خوره، اينو واقعا مي گم.
همونطور كه خودتون متوجه شديد، بخاطر جنس پارچه و مدلش، اگه يه سر سوزن نقص
توي هيكل باشه، زود آدمو لو مي ده. به هر حال مباركتون باشه، تو تنتون
محشر بود.
- ممنون. شما لطف داريد. قيمتش چنده؟
- آقا حساب كردن. يه كمي قيمتش بالاست ولي ارزششو داره.
دقيقه اي بعد، تا از مغازه خارج شدند اميرعلي طلبكارانه گفت :
- تو چرا اميررضا رو صدا نكردي لباست رو ببينه؟
- حالا بعدا مي بينه، چه فرقي مي كنه؟
- فرق مي كنه. اين بدبخت چشمش به در اتاق پرو خشك شد تا شما مرحمت كني و صداش بزني.
اميررضا خنده اش را قورت داد، چشمكي به مانيا زد و گفت :
- به هر حال من اين لباس و تو تنش مي بينم، تو چرا جلز ولز مي كني؟
مانيا چند قدمي جلوتر رفت و اميرعلي بيخ گوش برادرش گفت :
- تو حاليت نيست. ديدن لباس شب تو اتاق پرو حال مي ده، ديدن لباس خواب زير لحاف.
اميررضا خنده ي بلندي سر داد و گفت :
- حالا مي گي چيكار كنم؟
و برادرش با دندانهاي به هم فشرده جواب داد :
- خاك بريز تو سرت، بدبخت عقب افتاده.
و كمي صدايش را بلندتر كرد و گفت :
- ماني، ديگه چيزي نمي خواي؟
- چرا، يه مانتوي بلند و يه جفت كفش مجلسي هم مي خوام.
- چه عجب! بالاخره تو هم يه چيزي خواستي. زناي ديگه از يه ماه قبل وقت
آرايشگاه و اپيلاسيون و هزار تا كار ديگه از اين ور اون ور مي گيرن، خريد
كردنشون كه ديگه بماند.
- آهان، خوب شد گفتي. اميررضا، منم بايد يه سر به آرايشگاه بزنم واسه موهام.
- كوتاهش كه نمي كني، هان؟
- چرا اتفاقا، آخه دورنگ شده.
- خب رنگش كن ولي كوتاه نه، باشه؟ حيفه آخه؟
- باشه ولي چه رنگي كنم؟
- همه چي بهت مياد، هر رنگي دوست داري بكن.
- من بگم؟
هر دو به اميرعلي نگاه كردند و او گفت :
- همون رنگ موهاي خودت، مشكي، البته اين قهوه اي هم كه سرته بهت مياد ولي موهاي خودت با چشم و ابروت هماهنگتره.
- باشه، مشكيش مي كنم. آره اميررضا؟
- آره، به نظر منم بهتره.
خريد مانيا و ايلگار زود تمام شد، اميررضا هم همينطور ولي خريد لباس
اميرعلي خيلي طول كشيد. چون هم مشكل پسند و شيك پوش بود و هم هر لباسي به
سايزش نمي خورد. بالاخره بعد از دو سه ساعت گشتن، خريد او هم تمام شد و
برگشتند خانه.