- سحر منتظرت بود

قلبم فرو ریخت دستم شل شد رنگم پرید به زحمت با خونسردی تصنعی گفتم:

- غلط کرد

- تا آخر جلسه چشمش به پله ها بود

شانه را برداشتم در دلم آشوبی بر پا بود

- بی خود کرد

- آخر سرم کلی حالش گرفته شد

نگاهش کردم لبخند به لب داشت

- اینا به من چه ربطی داره؟

شانه هایش را بالا انداخت

- نمی دونم

- پس پاشو گمشو

- ولی اگه جای تو بودم ربطش رو پیدا می کردم

روی صندلی نشستم

- خب

- به اطرافت بختر نگاه کن

تمام من دستخوش التهاب بود

- اگه بخوای من کمکت می کنم

سر بلند کردم به صورت فرناز دقیق شدم لبم جنبید:

- تو؟

- بهت گفتم که به اطرافت بهتر نگاه کن

بلند شدم و روبروی آیینه ایستادم دستانم می لرزید با بی خیالی ساختگی گفتم:

- تو چیکار میخوای بکنی؟

- من تنها کسی هستم که می تونم بین شما دو نفر رو جوش بدم

پاهایم توان تحمل بدنم را نداشت روی صندلی اغتادم چشم به زمین دوختم به سختی نفس مسکشیدم به فرناز نگاه کردم لبخندی زد و گفت:

- خب؟

- چهره سردی به خودم گرفتم و گفتم:

- پا شو گمشو بیرون

لبخند روی لبهایش ماسید

- یعنی چی؟

به زحمت از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

- آدم زنده وکیل و وصی نمی خواد

مستقیم به چشم های فرناز زل زدم و ادامه دادم:

- من اگه از این دختره خوشم بیاد راهش و بلدم که چه جوری بهش بگم

با عصبانیت از روی تخت بلند شد و گفت:

- من می خواستم بهت لطف کنم

- هری من خودم بهتر از هر کس دیگه ای می تونم به خودم لطف کنم

زیر لب غرید:

- دیوونه

با بی اعتنایی جواب دادم:

- باباته

کمی خیره خیره نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت در را که بست نفس راحتی کشیدم به زحمت خودم را به تخت رساندم و روی آن افتادم تصور اینکه من هم برای سحر اهمیت دارم جانم را به آتش می کشید خوشی وصف ناپذیری در رگهایم میدوید و من سر خوش از این احساس به تماشای پایکوبی ذرات وجودم نشسته بودم بدنم سنگین شده بود توان برخاستن نداشتم زمان گامهایش را بر روی قفسه سینه ام می کوبید و می گذشت همه جا سکوت بود همه چیز در خلا معلق بود صورتم روی بالش بود و چشمهایم به زحمت رنگ طلایی غروب را از کنار پنجره تشخیص میداد صورت سحر وقتی برای اولین بار دیدمش در نظرم جان گرفته بود نقش اندامش روی پرده افتاده بود و مرا به خلسه میبرد

چند ضربه به در اتاقم خورد توان حرکت نداشتم در باز شد صدای فرناز را از پشت سرم شنیدم که گفت:

- تلفن

از جایم تکان نخوردم فکر کردم فرناز رفت اما صدایش دوباره بلند شد

- تلفن خوابی؟

به خودم آمدم ((پاشو)) عزمم را جزم کردم تمام قوایم را جمع کردم توان حرکتی نداشتم

- خوابی؟

در دل گفتم ((یا علی)) تکانی به خودم دادم و پشت به فرناز روی تخت نشستم

- کیه؟

با لحن تمسخر آمیزی گفت:

- دوستت!

صدای بسته شدن در را شنیدم مثل یک عروسک کوکی که از خودم اختیاری ندارم از روی تخت پایین امدم و از اتاق بیرون رفتم سرم گیج می رف کنار تلفن روی زمین نشستم گوشی ر برداشتم

- بله؟

نگاهی به پدر انداختم چای می خورد و چشم به تلویزیون داشت

- سلام آقا فربد

با بی حالی جواب دادم:

- سلام

- چطوری؟

- اِی

شهروز با نگرانی پرسید:

- خبریه؟

حوصله حرف زدن نداشتم نگاهی به فرناز انداختم که با یک مجله ور می رفت

- نه

- صدات که یه چیز دیگه میگه

- غلط کرده

- مطمئنی؟

- نه شهروز

- نمی آی پارک؟

نگاهی به ساعت انداختم نزدیک هفت بود

- خبریه؟

- بچه ها دارن برنامه پارتی می ریزن می خواستن ببینن با مم می آی یا تنها؟ با پاتر یا بی پارتر؟

نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:

- حوصله شو ندارم

- برو گمشو

- به جون شهروز شما برین بهتون خوش می گذره

- بچه نشو از تو بعیده

- فعلا می بینی که اتفاق افتاده

- فربد آقا فربد تو چته؟

- جون شهروز ولم کن حوصله شو ندارم

 - آقا فربد منو سیاه نکن کی باورش میشه پای ثابت تمام پارتی ها تو مهمونی عرفان شرکت نکنه اونم کی عرفان

نگاهی به فرناز انداختم به سرعت سر برگرداند احساس کردم مراقب صورت مچاله شده من است

- نمی تونم بیام از طرف من از عرفان عذر بخواه

- بهتره خودت زنگ بهش بزنی بهش بگی

- یه کاریش بکن دیگه

- از دست من کاری سا خته نیست تو می دونی عرفان چقدر تو رو حساب کرده پسر خوب تو بهش قول دادی

- بگو یه کاری براش پیش ومده

صدایم را تا حد امکان پایین آوردم و ادامه دادم:

- بگو بابابزرگش مرده نمی تونه بیاد

- فکر کردی اونم مثل تو خره اصلا به من چه؟... حالا با ما می آی یا تنها؟فکر جواب به عرفانم باش

با عصبانیت آشکاری گفتم:

- تنها بی همراه

گوشی را قطع کردم بی آنکه سر بلند کنم بلند شدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم مادرم از آشپزخانه صدا زد:

- چایی؟

دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:

- نمی خورم

وارد اتاقم شدم و در را بستم روبروی آیینه ایستادم به صورت پریده رنگ و موهای ژولیده ام نگاه کردم سرم را به چپ و راست چرخاندم جس تحسین در چشمانم نشست به چشمانم خیره شدم عقب عقب رفتم روی تخت نشستم و سرم رابا دو دست محکم چسبیدم با خود اندیشیدم ((چقدر از این چشمها از این نگاه و از این احساس دورم و بیش از همه اینها چقدر زیاد از سحر دورم.)) آستینم را در مقابل صورتم گرفتم آیا من واقعا این لباس را برای دیدن شخص دیگری جز سحر بر تن کرده بودم؟!

به سرعت بلوز را از تنم در آوردم و روی تخت انداختم

فضای خانه به سختی مرا در خود می فشرد به سرعت ب سراغ کمد لباسهایم رفتم بلوزی را برداشتم و پوشیدم موهایم را شانه کردم و همانطور که دگمه هایم را می بستم از اتاق بیرون زدم

فرناز که می خواست وارد آشپزخانه شود ایستادو نگاهش را به صورتم دوخت بی توجه به نگاه پرسشگرش از کنارش گذشتم و به طرف در رفتم دیگر نمی توانستم در فضای خانه تاب بیاورم

کفشهایم را روی پله ها کوبیدم و پایین رفتم به طبقه اول رسیدم چند قدمی به طرف در رفتم زیر چشمی نگاهی به در بسته شان کردم دلم گرفت به آرامی برگشتم و از پله ها ی پارکینگ سرازیر شدم نادر وسط پارکینگ ایستاده بود خودش رامحکم بغل کرده بود و سر یه زیر داشت از دیدنش از آن حالت یکه خوردم روی آخرین پله ایستادم و به او خیره شدم بی توجه به من در خود فرو رفته بود خودم را جمع و جور کردم و گفتم:

- نبینم تنها وسط پارکینگ ایستاده باشی

سر بلند کرد از حالت نگاهش تعجب کردم بی آنکه صورتش رنگی از محبت به خود بگیرد نگاه خیره اش را به من دوخت روی پله نشستم و گفتم:

- دیگه چی شده؟

نرم نرمک به طرفم آمد و گفت:پ

- همه اشون دیوونه ان

پوزخندی زدم و گفتم:

- تو بیشتر

در کنارم نشست و گفت:

- گاهی وقتا بهت حسودیم میشه

- گفتم دیوونه ای

- مردم از بس منو ندیدن

سربرگرداندم و گفتم:

- به خدا خلی

به نقطه نا معلومی خیره شد و گفت:

- آرزومه یه بار بابام ازم بپرسه چرا دی راومدی؟یا مادرم بگه نادر کجا بودی؟

نگاهش کردم صورتش زیر غباری از غم پنهان شده بود بلند شدم و گفتم:

- تو دیوونه ای کما اینکه قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

خم شدم و ادامه دادم:

- پسر از این نعمت خدادادی استفاده کن

پوزخندی زد وسر به زیر انداخت صدای باز شدن دری به گوشم خورد قلبم فرو ریخت صدای کودکانه سینا فضای خلوت پارکینگ را شکافت

- نمی خاوم می خوام برم

صدای کشیده شدن پیش روی پله ها پشتم را لرزاند به طرف پله ها چرخیدم سینا که از پاگرد پیچید با شادی فریاد کشید:

- می دونستم همه تون جمعید

به کندی نفس می کشیدم قلبم خودش را در سینه ام می کوبید نگاهم به دیوار بود تا طرح اندام سحر روی آن بنشیند سینا دست کوچکش را به طرفم دراز کرد و گفت:

- بازم دیرتر از نادر اومدم

همانطور که به دیوار چشم دوختم دست سینا را گرفتم اندام سحر روی دیوار به رقص در آمده بود احساس کردم قلبم به زودی از جرکت باز خواهد ایستاد صدای پایش که روی پله ها به نرمی فرود می امد در مغزم تکرار میشد من به آرامی خم شدم وقتی از پاگرد پیچید همانطور که به چشمانش خیره شدم بوسه ای بر دست سینا زدم سحر لب به دندان زید و سر به زیر انداخت سینا دستش را عقب کشید و گفت:

- چیکار می کنی؟

نادر به عقب برگشت به سرعت سینا را به آغوش کشیدم و از زمین بلند کردم و گفتم:

- هیچ چی میخوام بغات کنم

نادر با دیدن سحر از جا بلند شد و سلام کرد من هم که یادم امد هنوز سلام نکرده ام گفتم:

- سلام

- سلام... سلام... ببخشید

برگشت و به حالت دو از پله ا بالا رفت نادر با حیرت نگاهم کرد و گفت:

- چی شد؟

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

- رفت به همین سادگی!

سینا را روی زمین گذاشتم شادی وصف ناپذیری در دلم نشسته بود نگاهی به نادر کردم احساس کردم چشمانم از خوشی می درخشد لبخندی زدم و گفتم:

- با اجازه آقایون بیکار

دستی بر سر سینا کشیدم و از پله ها بالا امدم از مقابل درشان که رد می شدم لبخندی زدم می دانستم او معنی حرکتم را فهمید به این دل خوش کرده بودم که معنی حرکت او یعنی من هم همینطور.

از در بیرون زدم دنیا نفس می کشید شهر در هیاهوی بوق ماشین ها گم شده بود مردم با نگاه به هم می گفتند((این پسره رو نگاه کنین عاشق شده)) و بر من حسرت می خوردند خودم را داخل مغازه احمد لبن انداختم و گفتم:

- یه نخ سیگار

- سلام عرض شد

به تلخی جواب سلامش را دادم با چاپلوسی گفت:

- سراغی از ما نمی گیری؟

با تمسخر جواب دادم:

- هستیم زیر سایه تون

بی توجه به لحن من ادامه داد:

- البته من همیشه جویای احوال شما هستم چی باشه؟

- شما لطف داری فرقی نمی کنه

بسته سیگاری را به طرفم گرفت یه نخ برداشتم و گفتم:

- آتیش

سیگار را به لب بردم فندکش را زیر آن گرفت وروشن کرد پکی به سیگار زدم دود غلیظش را بلعیدم و از سوراخ بینی ام بیرون دادم یک پنجاه تومانی در ترازو انداختم و به طرف در به راه افتادم و گفتم:

- بقیه اشم واسه خودت به جای خدمتی که به بابام کردی

- آقا فربد ما

از در بیرون آمدم دیگر صدایش را نشنیدم زیر لب غریدم ((غلط کردی)) پک دیگری به سیگار زدم و راه خلاف جهت پارک را در پیش گرفتم.