حادثه یک نگاه (فصل پنج( قسمت اول ))
با صدای استکانهای بهم می خورد چشم باز کردم حبیب روی ظرفهای گوشه اتاق خم شده بود
- سلام
سربرگرداند
- سلام بیدارت کردم؟
نگاهی به ساعتم انداختم به سرعت بلند شدم و گفتم:
- وای دیرم شد
بلند شدم و متکا را بر روی بقیه رختخوابها پرت کردم حبیب گفت:
- صبونه آماده س
از اتق بیرون پریدم
- دیرم شد
- نترس پسر می رسی
سردی هوای پاییز تنم را لرزاند حیاط در سکوت خمیازه می کشید به دستشویی رفتم صدای عباس آقا را شنیدم که با عاطفه خانم خداحافظی می کرد از دستشوی که بیرون آمدم او رفته بود دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم سفره پهن بود
- کمرنگ مثل همیشه
خندیدم و گفتم:
- کمرنگ مثل همیشه
قوری را برداشت و استکان را زیر آن گرفت سر سفره نشستم استکان چای روبرویم نشست یک حبه قند در دهانم گذاشتم و چای را سر کشیدم دهانم سوخت
- وای چه داغه لعنتی
- مگه دنبالت کردن
- نمی خوام امروز دست بابائه گزک بدم
- می رسی من تضمین میکنم
چای را سر کشیدم و بلند شدم
- اِی بابا حداقل بذار من کوفت کنم
روبروی آیینه شکسته ای که به دیوار آویخته بود ایستادم
- شونه داری
- اونجاست
روی رف را گشتم شانه اش را پیدا کردم
- کچلی که نداری؟
- چرا طاسی مطلق
با خنده موهایم را شانه کردم
- ژل مو چی؟
- نه بابا از این قرتی بازیا بلد نیستم
لباسهایم را مرتب کردم و گفتم:
- واسه همینه از دنیا عقبی
سفره را جمع کرد و گفت:
- بذار باشم من اینجوری خوشتر
به یاد عاطفه افتادم در دل گفتم: ((بایدم خوش باش)) و با صدای بلند گفتم:
- آماده ای؟
- اوه چه خبرته؟
- تو که بابائه رو می شناسی
همان طور که لباسهایش را تعویض می کرد گفت:
- محلش نذار
برای پوشیدن کفش از اتاق بیرون امدم کفشهایم را پوشیدم و از پله ها بالا رفتم عاطفه کنار شیر آب نشسته بود استکان می شست سلام کردم سر بلند کرد و با شرمساری جوابم را داد به درون زیرزمین خم شدم و گفتم:
- حبیب؟
از در بیرون آمد و گفت:
- اومدم پسر اومدم
از پله ها بالا آمد با دیدن عاطفه گل از گلش شکفت عاطفه ایستاد احساس کردم وجود من اذیتش می کند چهره در هم کشیدم و با سنگینی به حبیب گفتم:
- دم در منتظرم
و رو به عاطفه ادامه دادم:
- خداحافظ خانم
به راه افتادم صدایش را شنیدم که گفت:
- خداحافظ
در را باز کرد و قدم به کوچه گذاشتم بچه های مدرسه ایی کیف به دوش سر در گوش هم فرو برده می گذشتند مردها مهیای کار می شدند و زنان مهیای زندگی کمی این پا و ان پا کردم در را باز کردم و بی آنکه درون را نگاه کنم صدا زدم:
- حبیب
- اومدم
دقایقی طول کشید تا پیدایش شد
- بودی حالا مرد حسابی من دیرم شده
- بریم غرغرو
راه افتادیم صورت حبیب از خوشحالی می درخشید با خود اندیشیدم((او چگونه می تواند بر بنیانی چنین سست تکیه کند)) به خیبان رسیدیم ایستادیم حبیب دست پیش اورد آن را گرفتم وبه سستی فشردم
- بازم بیا پیش من
- تو هم بیا طرفای ما
- به باباتم سلام برسون همین جور به خانم
- حتما شرمنده مزاحمت شدم
اخم شرینی کردو گفت:
- خل نشو
- خداحافظ
- بازم از این کارا بکن
سر تکان دادم و به راه افنادمم چند قدمی رفتم به پشت سرم نگاه کردم راه من وحبیب درست مقابل هم بود به ساعتم نگاه کردم کنار خیابان ایستادم سوار تاکسی شدم پدر را جری کنم تمام طول مسیر را به حوادث روز و شب گذشته فکر کردم همه چیز را از نو و برای چندمین بار در ذهن مرور کردم و سعی کردم به نکته ای منطقی و اصولی برسم نگاه و رفتار دو گانه سحر احساسات و ضد و نقیض خودم گفتار و کردار جدا از هم حبیب همه و همه در ذهنم بالا و پایین می رفت و سر درگمم می کرد
مقابل در تعمیرگاه از تاکسی پیاده شدم نگاهی به داخل انداختم پدرم روی اتومبیلی خم شده بود نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم – سلام
بی آنکه سر بلند کند به سردی جواب سلامم را داد به اتاقک رفتم لباسهایم را تعویض کردم بیرون امدم و مشغول کارم شدم تمام روز را بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنیم در خودم فرو رفته بودم و می اندیشیدم((چه باید بکنم؟)) کار که تمام شد بی آنکه به من تعارف کند سوار اتومبیل شد و رفت لبخند روی لبهایم نشست احساس غرور می کردم من پیروز شده بودم عکس العمل پدر نشان از آن داشت که او را سوزانده ام مادر نقره داغش کرده بود و من از این بابت خوشحال بودم
سلانه سلانه به طرف خانه به راه افتادم و اجازه دادم هوای خنک پاییز اعصابم را تسکین دهد ساعت در حدود شش بود که به خانه رسیدم کلید انداختم و در را باز کردم وارد آپارتمان که شدم احساس آرامش کردم
با قدمهایی شمرده طول راهرو را طی کردم به مقابل در خانه شان که رسیدم لحظه ایی ایستادم جای درنگ نبود به راه افتادم دلم نمی خواست از این طبقه دور باشم راه پارکینگ را در پیش گرفتــم هیچکس در پارکینگ نبود روی پله ها نشستم و به فضای خالی آن خیره شدم از خودم پرسیدم((عشق تو یه نگاه؟فکر می کنی این حقیقت داره؟)) دستم را روی قلبم گذاشتم و به خود جواب دادم ((حقیقت داره))
شنیدم دری باز شد سینا با سر و صدا و خنده های کودکانه از پله های پارکینگ سرازیر شد ایستادم خودش را از روی پله ها در آغوشم انداخت طرح اندام سحر روی دیوار افتاد پشتم تیر کشید از پاگرد پیچید نفسم بند آمد بلوز و شلواری آبی رنگ به تن داشت موهای سیاه و نرمش بر روی شانه ریخته بود مرا که دید خود را عقب کشید و با شرمساری گف:
- سلام
به زحمت جواب دادم:
- سلام
- سینا مگه دستم بهت نرسه
خودش را پشت دیوار کوتاه پله ها پنهان کرده بود سینا خندید و گفت:
- نمی رسه
- ببخشین آقا فربد می شه لطفا... می شه ولش کنید بیاد بالا
سینا را روی زمین گذاشتم
- تو به من چه قولی داده بودی؟
- تقصیر سحره
- نگفتی؟
بغض کرده و سر به زیر انداخته دستی به سرش کشیدم و گفتم:
- برو بالا
نگاهم کرد با چشم و ابرو اشاراتی کردم چشمکی زدمسینا هم چشمکی زد
- پس بهش بگو من رو نزنه
- نمی زنن
- به بابام نگه
- نمی گن
- از طرف من حرف نزنین
فرو ریختم به سنگینی گفتم:
- حرف نمی زنم
- پس لطفا بهش نگین به بابا نمی گم
سینا نگاهم کرد چهره در هم کشیدم و گفتم:
- بختره بری
لبش را جمع کرد
- برو دیگه منتظرتن
با بی میلی از پله ها بالا رفت صدای سردو یخی سحر چون نیشتری بر جانم فرود آمد
- دیشب نیومدین؟
با لحنی عصبی جواب دادم:
- مطمئنا بود و نبودم فرقی نداشت
- بله حداقل حسنش این بود که من شرط رو بردم
با تعجب گفتم:
- بله؟
- فرناز می گفت اگه شما گفتین میاین پس حتما میاین اما من تقریبا مطمئن بودم نمی آین
از دست خودم حرصم گرفت
- من ... کاری برام پیش اومده بود
- همه پسرا می رن پی الواتی می گن واسه شون کار پیش اومده؟
با عصبانیتی مشهود گفتم:
- مثل همه دخترا فرقی بینشون نیست
صدای پایش را شنیدم که به سختی روی کف راهرو می کوبید روی پله نشستم و زیر لب گفتم:
- مسخره
به شدت عصبانی بودم دلم می خواست خفه اش می کردم خودم را لعنت کردم که چرا جلسه دیشب را فراموش کرده بودم رفتار سرد و لحن نیشدار سحر بر جانم چنگ کشید سمیه را در نظر آوردم آن نگاه ملتمسش و لبهای لرزان را او را با سحر مقایسه کردم با این مجسمه خیلی احمقانه بود اگر علاقه او رارد می کردم تا مورد بی مهری باشم با خود اندیشیدم((چرا باید او را که دوستم دارد برنجانم و در عوض سخنان پر از کنایه این یکی را تحمل کنم))من چه می خواستم جز اینکه دوستم بدارد؟هر انسانی چه می خواهد؟ آیا بیش از این می خواهد؟من دوستش نداشتم این چه اهمیتی داشت؟ فکرم کار نمی کرد می دانستم که این دو قابل قیاس نستند اما آنقدر عصبی بودم که عقلم کار نمی کرد حساب دو دو تا چها تایی کردم سمیه را بر سحر رجحان دادم و عزمم را جزم کردم با خود گفتم:
- همین الان می رم بالا لباس عوض می کنم می رم پارک و سمیه رو پیدا می کن این دختره احمقم بمونه بیخ ریش پاپا جونش
و با این نیت از پله ها بالا رفتم هر پله که بالاتر می رفتم عزمم برای به نزد سمیه جزمتر می شد پشت در خانه که رسیدم مطمئن بودم سحر در من مرده در را باز کردم و وارد شدم همه دور هم نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند سلام کردم و جواب شنیدم مستقیم به اتاقم رفتم باید هر چه زودتر برای رفتن آماده می شدم در کمدم را باز کردم و مشغول گشتن شدم دلم می خواست بهترین لباسم را بپوشم در اتاقم به نرمی باز شد نیم نگاهی به در انداختم مادرم در را باز کرد سربرگرداندم و به کارم ادامه دادم:
- بیام تو؟
یکی از لباسهایم را برداشتم و گفتم:
- بله
در را پشت سرش بست روبروی آیینه ایستادم و بلوزم را در مقابلم گرفتم
- دیشب نیومدی؟
- پیش حبیب بودم
- زنگ زد
بلوز را به کناری انداختم سر کمد برگشتم و گفتم:
- اوهوم
- نمی تونستی بگی داری میری اونجا؟
لباس دیگری برداشتم
- یه دفه ای شد شبم نذاشت بیام
با نگرانی پرسید:
با بابات که حرفت نشد
بلوز را در مقابل سینه ام گرفتم
- نه
- فربد جان دیشب راست می گفتی؟
چشمانم درخشید با خونسردی گفتم:
- نمی دونم
- یعنی چی؟
نگاهش کردم صورتش شبیه یک خواهش بزرگ شده بود دلم گرفت دوباره با آیینه خیره شدم
- نه
- چی؟
- شوخی کردم
- تو... تو... چطور جرات کردی؟
لباس را روی تخت انداختم و گفتم:
- جوش نیار مامان
- تو اصلا در مورد کارایی که می کنی فکر میکنی؟
روی صندلی نشستم
- نه
- فربد تو بزرگ شدی
- می دونم
- این مسخره بازیا چیه که در می آری؟
با خونسردی گفتم:
- من که مسخره بازی ای نمی بینم
- خوبه آقا یه چیزی هم طلبکاره
نگاهی به ساعتم انداختم
- حالا می گی چیکار کنم؟
- فربد تمام دیشب روی اعصاب من دویدی حالا می گی باید چیکار کنی؟
- ببخشید نمی خواستم شما اذیت بشین
- نمی خواستی... خوبه خوبه
- این مشکل من نیست که شما زیادی حسودین
- فربد!
بلند شدم با خنده به طرفش رفتم و او را در آغوش کشیدم:
- بهم بگو پسره لوس
خودش را از میان بازوانم بیرون کشید نگاهش کردم نگاهش رنگ روزهایی را داشت که عصبانی اش می کردم او دنبالم می کرد من خودم را پنهان می کردم چشمکی زدم و گفتم:
- سخت نگیر
با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در را هم به هم کوبید چهره در هم کشیدم و گفتم:
- برو به جهنم
روی تختم نشستم بلوزم را در دست گرفتم و به زمین خیره شدم چند ضربه به در خورد جواب ندادم در باز شد و فرناز پاورچین پاورچین وارد اتاق شد با بد خلقی گفتم:
- چیه؟
دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:
- هیس!
صدایم را پایین آوردم وگفتم:
- هان چیه؟
کنارم نشست با مهربانی گفت:
- خوبی؟
- مگه تو دکتری؟
- بی لیاقت
- پاشو گمشو بیرون حوصله تو یه نفر رو ندارم
بی توجه به جمله ام گفت:
- دیشب نیومدی؟
- نوبت جنابعالیه؟
- جلسه رو می گم مگه نگفتی میای؟
مشغول تویض لباس شدم و گفتم:
- هر جا دلم بخواد می رم هرجا نخواد نمی رم
روبروی آیینه ایستادم و مشغول بستن دکمه هایم شدم فرناز گفت:
- سحر منتظرت بود...