قسمت 1-10


خسته ام. خسته تر از هر زمانی و باز هم آرزو می کنم، چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان می کنم، دنیا جور دیگری باشد. باز هم آرزوی همیشگی، هر جوری به غیر از آنچه در آنم. در خلأ، هم وزن پر شده ام. حتی با نفسی جابجا می شوم. آدم های دور و برم، مثل آواری روی سرم خراب می شوند. کاش برگردم به قصه های مادربزرگ؛ به فاطمه خانم که از چاه آب می کشد و به صدای توی باغ، کاش برگردم به باغ قصه مادربزرگ و روی تخت سنگی وسط باغ بخوابم و فاطمه خانم، سوزن ها را یکی یکی از تنم بیرون بکشد.

خسته ام. خسته از هرآنچه در جریان است؛ از خودم که تنم را به جریان تند زندگی سپرده ام و با هر تکانی، می روم زیر آب و قلپ قلپ آب توی گلویم می رود. باید زودتر برگردم به پاریس، به خیابان هایی که آدم یادش می رود کیست و از کجا آمده است. کاش به ماری زنگ بزنم. بعد چشمهایم را ببندم و امیدوار باشم بازشان که می کنم، کنار رودخانه سن به کشتی کوچکی که با هیاهو از میان آب ها می گذرد خیره شده باشم.

- تو مطمئنی کارت درسته؟

به خودم آمدم و به مجید نگاه کردم.

- تنها راه حله.

- اگر... اگر...

- تو که آدم ترسویی نبودی.

پوزخندی زد و گفت:

- هنوزم نیستم.

دستم را به طرفش دراز کردم و سر برگرداندم. با خنده گفت:

- اونقدر از آدمای از خودمرسی بدم می آد!

- متأسفم که مجبوری یکیشون رو تحمل کنی!

کاغذی را کف دستم گذاشت و گفت:

- منم متأسفم.

با لبخند، کاغذ را در مقابل صورتم گرفتم. کلماتی آشنا! محله ای آشناتر و پاریس! گفتم:

- پس من با این آقا برای مدتی در اروپا همشهری بودم!

- بله.

بلند شدم و گفتم:

- امیدوارم هنوز توی این آدرس باشه.

- کجا؟

- می رم آدرس رو برای ماری بفرستم، می خوام مطمئن شم.

***

انگار که یک جریان غریب مرا با خود می برد. به هر کجا! و این تنها چیزی بود که تمام مخیله ام را پر کرده بود. ماری گفت:

- شما ایرانیا عجیب ترین مردم دنیا هستید!

و مجید، برایم از ایمان، از عشق سرشار او به سوانا و از اینکه هیچکس دقیقاً نمی دانست، سوانا که بود و از کجا آمده بود و ناگهان به کجا رفت، حرف می زد. ماری گفت:

- پس تکلیف تو چی می شه؟

و من، در نگاه غمزده سوانا به دنبال شادترین جمله دنیا گشته بودم. مجید گفت:

- چی فکر می کنی؟

من و سوانا هم زمان، به مجید و سپس به یکدیگر نگاه کردیم. جواب دادیم:

- هیچ چی.

- ولی قیافه ات که...

صدای زنگ تلفنم بلند شد. بهانه خوبی بود برای فرار. گوشی را برداشتم و جواب دادم:

- بله؟

صدای هیجان زده خانم نور در گوشم پیچید:

- آقای دکتر راد.

- سلام.

- ببخشید، سلام.

- اتفاقی افتاده؟

- دکتر فهمیده، بیمارستان رو گذاشته روی سرش. گفتم شما هم در جریان باشید.

- ممنون، لطف کردین که خبر دادین.

- مواظب باشید، اون...

تلفن قطع شد. مجید با کنجکاوی نگاهم می کرد و گفت:

- خبریه؟

- نه چیز مهمی نیست.

سوانا پرسید:

- شما رفتین فرودگاه؟

روی مبل افتادم.سرم پر بود از حرف، جمله، کلمه، کار. سرم پر بود. مجید جواب داد:

- اونقدر همه چیز بهم ریخته بود که بیشتر خیالی به نظر می رسید تا واقعی.

- ایمان از دست من فرار کرد.

- نه، این طور نیست.

- اون از دوست داشتن من، از این همه دوست داشتن خسته شده بود.

- اشتباه می کنی، ایمانم تو رو... نمی دونم چی بگم.

رو به من کرد و گفت:

- دکتر شما یه چیزی بگید.

سوانا نگاهش را به من دوخت. انگار منتظر بود من حرف های او را تأیید کنم. گفتم:

- بعید می دونم اون از دست شما فرار کرده باشه.

- هیچ دلیل دیگه ای وجود نداشت.

مجید گفت:

- ایمان کلاً آدم عجیبی بود. ازش این کار بعید نبود.

سوانا پاهایش را در شکمش جمع کرد و گفت:

- نه، شما ایمان رو نمی شناسید که این جوری در موردش قضاوت می کنید.

- ما سه سال با هم تو یه دانشگاه بودیم.

سوانا در حالی که عمیقاً به فکر فرو رفته بود، گفت:

- سه سال! من ایمان رو از روزی که به دنیا اومدم می شناسم و هنوزم می گم نمی شناسمش!

- از روزی که به دنیا اومدین؟

نگاهش به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود، گفت:

- ما با هم بزرگ شدیم.

مجید متعجب گفت:

- شما قوم و خویش بودید؟

- نه.

- پس...

صدای زنگ دوباره تلفن من، برای لحظه ای هر سه نفرمان را از حال و هوایی که در آن بودیم بیرون کشید. گوشی را برداشتم و خانم نور، در حالی که هنوز هم هیجان زده و آشفته می نمود، گفت:

- آقای دکتر؟

- سلام.

- زیاد نمی تونم حرف بزنم.

- چه خبر؟

- دکتر دیوونه شده. نمی دونید چه حالی داره.

- متأسفم نمی خواستم این طوری بشه.

در حالی که در عمق صدایش چیزی شبیه بدجنسی خوابیده بود، گفت:

- ولی من که خوشحالم.

خودش را جمع و جور کرد و گفت:

- دنبال شما می گرده، مواظب خودتون باشین.

- ممنون که بهم خبر دادین.

تماس را بی خداحافظی قطع کرد. مجید پرسید:

- خبراییه؟

- نه چیز مهمی نیست. می گفتی سوانا.

مثل دکتر ها شده بودم و سوانا حالا دیگر بیماری که می خواستم معالجه اش کنم. گفت:

- ما از بچگی با هم بزرگ شدیم.

- تو یه خونه؟

- آره.

مجید گفت:

- پس فامیل بودین با هم؟

سوانا در حالی که گونه هایش سرخ شده بود، جواب داد:

- نه!

مجید بی اختیار پرسید:

- پس چه جوری...!

جمله اش را نیمه کاره رها کرد. سوانا گفت:

- مادرم براشون کار می کرد.

سر به زیر داشت و شرمزده به نظر می رسید. سرخی کم رنگ گونه ها در زمینه رنگ پریده صورتش، زیبایی اش را چندین برابر کرده بود. هنوز هم ضمیر ناخودآگاهم او را دوست داشت و ضمیر خودآگاهم، سرسختانه مبارزه می کرد تا بلکه او را از خود دور کند و من به جای سوانا از خودم دور و دورتر می شدم. سوانا ادامه داد:

- نمی دونم چه جوری شد که ما سر از خونه اونا در آوردیم، اما هرچی بود من توی اون خونه به دنیا اومدم. پنج سال بعد از اینکه ایمان توی همون خونه به دنیا اومده بود. آقای سعادت مرد خوبی بود. پدر ایمان رو می گم یه خورده محبتی به من داشت که وقتی سر کیف بود، نشونش می داد. من و ایمان با هم قد کشیدیم، با هم درس خوندیم، با هم بزرگ شدیم و با هم...

نفس عمیقی کشید و اضافه کرد:

- عاشق شدیم!

به روزهای خوش گذشته می رفت، نگاهش در گوشه و کنار خاطرات کهنه اش عمیق می شد و ذهنش به همه جا سرک می کشید. لبخند روی لبش نشست، مجید نگاهم کرد اشاره کردم هیچ حرفی نزند. سوانا ادامه داد:

- روزای خوبی بود؛ دنیا قشنگ بود، زندگی قشنگ بود و ایمان، ایمان، ایمان. ما همیشه یه بهونه واسه دیدن همدیگه پیدا می کردیم. آخه می دونید، مادرش قدغن کرده بود با من حرف بزنه. از من زیاد خوشش نمی اومد، ولی ایمان گوشش به این حرفا بدهکار نبود، کار خودش رو می کرد. من اصلاً بخاطر همین خیره سریش بود که ازش خوشم می اومد. یه کله شق به تمام معنا! مگه نه؟

و به مجید نگاه کرد. مجید گفت:

- بله، بله.

و سوانا ادامه داد:

- یه سؤال، یه کتاب، یه جمله کوچولو بهونه خوبی بود واسه با هم بودن ما. آقای سعادت می خواست بفرستدش خارج واسه ادامه تحصیل. هر کاری کردن نرفت. بعدها بهم گفت واسه خاطر من نرفت. گفت طاقت دوری من رو نداشته.

صدایش می لرزید و بغض در گلویش نشسته بود. از مجید پرسید:

- اون که می گفت بدون من نمی تونه زنده بمونه، چطور تونست بی خبر بذاره بره؟

مجید سر به زیر انداخت. سوانا ادامه داد:

- همه چیز خوب بود. حداقل من اینجوری فکر می کردم. ما توی خونه کمتر با هم حرف می زدیم، یعنی گاهی وقتا اصلاً حرف نمی زدیم. جمعه ها و کوه رفتن ها واسه من شده بود همه چیز. از همون بعدازظهر جمعه که خیلی زودتر از ایمان سر کوچه پیاده می شدم و می رفتم خونه، روزا رو می شمردم تا جمعه بعد. ایمان، همه زندگیم بود. دنیای قشنگی ساخته بودم باهاش.

نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- اون روز وقتی بهم گفت تصمیمش رو گرفته که باهام ازدواج کنه، از خوشحالی تا خود صبح بیدار بودم. فکرش رو بکنید، من و ایمان می شدیم زن و شوهر و همه رؤیاهای بچگی هامون، می شد عین حقیقت! ایمان گفت با پدرم صحبت می کنم، همین امشب و... سعادت قشقرقی به پا کرد که نگو. ایمان سر حرفش وایستاده بود. نمی دونم چی شد. چرا؟

به مجید که متفکرانه گوش می کرد، نیم نگاهی انداخت و گفت:

- هر روز دعوا، هر روز مشاجره، هر روز کشمکش. سعادت لج کرده بود و ایمان سر حرفش وایستاده بود. من باورم نمی شه ایمان دوستم نداشته، باورم نمی شه ایمان چون از من بدش می اومده رفته. آخه اون که یک ماه تمام با پدر و مادرش درگیر بود. ما تصمیم گرفته بودیم عروسی کنیم. حرف ایمان این بود. دنبال خونه بودیم و داشتیم آماده می شدیم، که یهو ایمان... نه، باور نمی کنم. مگه می شه آخه؟ من باور نمی کنم.

- مادرت چی، نظر اون چی بود؟

- مادرم...

به فکر فرو رفت و انگار که با خودش حرف می زند، ادامه داد:

- گریه می کرد، مدام گریه می کرد و می گفت امکان نداره من و ایمان با هم ازدواج کنیم. می دونید تقصیرم نداشت، تحت تأثیر حرف های آقای سعادت و خانمش بود. مخصوصاً اینکه خانم سعادت پاشو کرده بود توی یه کفش که ما باید از خونه اونا بریم.

- نظر آقای سعادت در این مورد چی بود؟

- اون مخالف بود. اگر ترس از آقای سعادت نبود، خانم سعادت همون روز اول ما رو بیرون می کرد.

- ایمان چی؟

- همه چیز عوض شده بود؛ دیگه یواشکی نمی اومد دیدنم، اما من نمی تونستم...

سر به زیر انداخت. پرسیدم:

- تو چی؟

- مادرم قسمم داده بود نبینمش.

- چرا؟

- نمی دونم. اونم کارش شده بود غصه خوردن.

مجید گفت:

- ایمان اصلاً چیزی به ما نگفت.

- ایمان آدم با شخصیتی بود. نمی خواست کسی بدونه اون چه مشکلاتی داره.

پرسیدم:

- تو چی؟ تو نظرت در مورد اتفاقاتی که می افتاد چی بود؟

- نمی دونم. می دونستم چرا خانواده اون مخالفن، اما اینکه چرا مادرم هم می گه نه رو نمی فهمیدم، الانم نمی فهمم. حتی با اینکه ایمان گفته بود اونو روی تخم چشماش نگه می داره.

- مادرت چی می گفت؟

- می گفت نه، نمی دونم. الانم اصلاً دیگه هیچی نمی دونم، جز اینکه ایمان رفته و من می خوام پیداش کنم.

- که چی بشه؟ واسه چی می خوای پیداش کنی؟

- فقط می خوام ازش بپرسم چرا.

- خیلی مهمه؟!

- آره واسه من مهمه، خیلی هم مهمه.

چرا این طوری شده بودم؟ نمی توانستم توازن را حفظ کنم. من عاشق سوانا بودم یا نه؟ ایمان رقیب عشقی من بود یا نه؟ باید سوانا را برای خودم نگه می داشتم یا نه؟ پرسیدم:

- به فرض پیداش کردی، می خوای چی بهش بگی؟

مجید بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. سوانا از گوشه چشم نگاهش کرد و به سرعت دوباره به چیزی نامعلوم خیره شد و گفت:

- فقط می خوام بدونم چرا رفت.

- که چی بشه؟

نگاهم کرد. صورتم سنگی شده بود، مثل وقتی که با بیمارهایم صحبت می کردم. شانه هایش را بالا انداخت. گفتم:

- نه واقعاً که چی بشه؟

نگاهش چرخید و در چشم های من ثابت ماند. پرسید:

- شما تا حالا عاشق بودین؟

نزدیک بود؛ خیلی نزدیک. می توانستم دست هایم را دراز کنم و دست هایش را بگیرم. می توانستم در خیسی چشمهایش غرق بشوم. نزدیک و سوانا، مقدس ترین موجودی بود که در تمام زندگی ام، به او ایمان آورده بودم. برای اولین بار بود که در چشم های یکدیگر خیره شده بودیم. گفتم:

- بله.

و اختیاری برای گفتنش نداشتم. پرسید:

- به نظر شما عاشق بودن دلیل می خواد؟

مجید لیوان چایی در دست وارد اتاق شد. سر به زیر انداختم و گفتم:

- از هیچ کاری کوتاهی نمی کنم.

ایستاد و بی آنکه چیزی بگوید به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست. مجید روی مبل نشست و گفت:

- من که حسابی گیج شدم!

نگاهش کردم. چایش را به آرامی مزه مزه می کرد و در فکر بود.

 

ادامه دارد...