قسمت 3-9


سرم را به مبل تکیه دادم و چشم هایم را محکم به هم فشردم. چند روز گذشته بود؟ چند ساعت؟ از اولین لحظه، از زمانی که دست هایم را به طرز مسخره ای در دو طرف صورتم نگاه داشته و خم شده بودم به طرف غزاله و آقای... خدای من، اگر همان لحظه عذرم را خواسته بود، همان لحظه که در باز شده بود و من با آن کراوات و آن قیافه، مضحک ترین مرد سال بودم. تا امروز که نشسته بودم و چشمهایم را به هم می فشردم تا زمان را از یاد ببرم و سوانا! سوانا! سوانا! صدای زنگ تلفن همراهم، مرا از خودم بیرون کشید. با بی حوصلگی گوشی را برداشتم:

- بله؟

- شنیدم بی معرفت ها رو می گیرن!

- جنابعالی؟

- پس درست گرفتم.

- عرض کردم شما؟

- لفظ قلم حرف نزن واسه من. مجیدم خنگه!

- مجید! سلام، خوبی؟

- پس اونقدرام حالت بد نیست.

- نه، خوبم. اونقدرا بد نیستم.

- خدا رو شکر. داشتم شک می کردم.

- به چی؟

- به تو دیگه، گفتم اشتباه گرفتم حتماً، این کیه به این مؤدبی؟

- اون که نظر لطفته.

- کجایی تو؟ یه ملت نگرانت شدن.

- کیا؟

- خانواده محترم، دوستان و آشنایان و اونایی که قلبشون...

- حوصله ندارم مجید.

- چیه؟ چیزی شده؟

- نه. فقط حوصله ندارم.

- این دفعه اوضاع اینقدر خرابه؟

- مسئله بابا نیست.

- با مادرت حرف زدم.

- خدای من! اون نباید تلفن رو بگیره دستش دنیا رو خبر کنه.

- کار اون نبود، من بهش زنگ زدم.

- تو هم نباید...

- خوب کاملش کن.

- با من کاری نداری؟

- کسری تو چته؟

- امشب نه. الان نه. باشه واسه بعد.

- مادرت نگرانته پسر.

- باهاش حرف زدم.

- شاید حرف زدن کافی نبوده.

- اون عادت داره.

- پدرتم متأسفه.

- فقط منو نخندون، چون امشب حوصله اش رو ندارم.

- کسری من خودمم نگرانتم.

- ببین مجید، یه لطفی به من بکن و همون جوری که بهم قول دادی، به کسی نگو من کجام.

- صفیه خانم یه چیزایی می گفت.

با ناراحتی گفتم:

- واسم بپّا گذاشتی؟

- خل نشو.

- کاری نداری؟

- ولی من...

پیش از آنکه جمله اش را تمام کند، گفتم:

- خداحافظ.

و بی آنکه منتظر جوابش باشم، تلفن را قطع کردم.

گوشی را روی مبل رها کردم، سرم را دوباره روی مبل تکیه دادم و چشمهایم را بستم. کاش حداقل خوابم می برد.

***

صدای به هم خوردن ظروف از آشپزخانه به گوش می رسید؛ یک نفر توی آشپزخانه چیزهایی را جابجا می کرد. نیم غلتی زدم، بدنم خشک شده بود و درد در سراسر بدنم پیچید. چهره ام در هم فرو رفت. روی مبل خوابم برده بود. پتویی به رویم کشیده شده بود، پتو را لمس کردم و آن را روی بدنم جابجا کردم، چشم بستم. یک نفر در آشپزخانه بود و ظرف می شست، شاید هم ظرف ها را به هم می کوبید. به نرمی صدا می کرد. کی پتو را روی خودم کشیده بودم؟ چشم باز کردم. سوانا؟! سوانا کجا بود؟ مثل اسپند از روی مبل پریدم و به طرف آشپزخانه دویدم. سوانا همراه صفیه خانم و به نرمی مشغول تهیه صبحانه بود؛ چشم هایم از شادی برق می زد. لذت وصف ناپذیری در خونم به جریان درآمده بود. سوانا پیش بند به کمر بسته و مشغول تهیه صبحانه بود. حس شیرینی زیر دندانم مزه کرد. مثل یک کدبانو، یک خانم خانه، مثل یک...، یک...، مثل یک همسر! تصورش را بکن، مثل یک همسر، خانم خانه و من، مثل یک همسر، آقای خانه! گفتم:

- سلام!

از جا پرید. دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت:

- وای!

با شرمندگی گفتم:

- متأسفم، نمی خواستم بترسونمتون.

سر به زیر انداخت و گفت:

- نترسیدم. سلام.

صفیه خانم جواب سلامم را داد و رو به سوانا گفت:

- بعداً دوباره بهت سر می زنم.

- صبحونه رو پیش ما باشید.

- بعداً می آم.

و به سرعت رفت. خطاب به سوانا گفتم:

- صبحتون بخیر.

- مرسی!

- شما چرا زحمت کشیدین؟

مشغول باز کردن پیش بند شد و به آرامی گفت:

- زحمتی نبود. صفیه خانم بیشتر کارها رو کرد.

پیش بند را از گردن بیرون آورد و روی میز گذاشت. نمی دانستم چه باید بکنم. انگار که مچش را در حین انجام کار بدی گرفته باشند، شرمنده به نظر می رسید. گفتم:

- نمی خواستم مزاحمتون بشم.

از کنارم که رد می شد، صورتش پر از غم بود. گفتم:

- متأسفم، نمی خواستم...

برای شنیدن جمله ام نایستاد و به سرعت رفت. به آشپزخانه خالی نگاه کردم و به خودم لعنت فرستادم که چرا نسنجیده رفتار کردم. به طرف اتاقش رفتم. روی تختش چمباتمه زده و با همان حالت متفکر همیشگی از پنجره به درختان بلند باغ خیره شده بود که خودشان را با زیبایی و شکوه هر چه بیشتر به تماشا گذاشته بودند.

تلفنم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. با بی حوصلگی گوشی را از پایین مبل پیدا کردم و گفتم:

- بله؟

- سلام.

- سلام؟

- فقط جون کسری نگو که بازم نشناختی.

- خوب؟ راستش...؟

- تو آدم بشو نیستی!

- و همین طورم تو. خوبی؟

- چه عجب؟ خوبم، تو چطوری؟

- اِی...

- بهترم می شی!

- اگر دوستان اجازه بدند!

- خوب، اینکه از محالاته. تعارف نمی کنی؟

- واسه چی؟

- دِ... پسر جان واسه اینکه بیام تو.

- بیای تو؟

- در رو باز کن، کله پاچه از دهن افتاد.

- شوخی می کنی؟

- به جون کسری درو می شکنم ها!

- تو مگه پشت دری؟

- خوشحال شدی نه؟

- اصلاً.

- می دونستم، پس حالا درو باز کن.

- متأسفم مجید جان!

- من این حرف ها حالیم نیست. به جون کسری امروز چسبیدم بهت توپ!

- مجید جان...

به میان حرفم دوید و گفت:

- تو که من رو می شناسی؟

- ولی...

- ببین کسری، تو که می دونی من چه کنه ای هستم. کسری جان، من تا شب باهاتم. حالا سنگین و رنگین، مثل یک آقای اروپا رفته و دنیا گشته درو باز کن.

- مجید یه موضوعی هست که...

- اِی بابا، پسر، کله پاچه از دهن افتاد! درو باز می کنی یا نه؟

- نه!

- باشه، پس من از دیوار می آم تو. فعلاً بای.

- مجید...

تماس را قطع کرد. به طرف اتاق سوانا سرک کشیدم، روی تخت چمباتمه زده و دست هایش را دور پاهایش حلقه کرده و خودش را محکم بغل کرده بود. شماره مجید را گرفتم، صدای بوق تلفن و بعد صدای مجید که با خنده گفت:

- درو باز کن.

- ببین مجید، می خوام ازت یه خواهشی بکنم.

- امکان نداره، من امروزو موندنی ام.

- ولی یه چیزی هست که...

- هی پسر، بهش فکر نکن.

- ولی...

- کسری درو باز کن، می دونم موضوع چیه.

- نمی دونی!

- ok، پس از در می آم تو.

- مجید ببین... نمی دونم...

- اِی بابا، درو باز کن. من رفتنی نیستم. بهت قول می دم که هیچ چیزی هم به هیچ کسی نگم. درو باز کن آقا پسر.

تماس را قطع کردم. دوباره به طرف اتاق سرک کشیدم. منتظر همیشگی روی تخت چمباتمه زده و نگاهش به درخت های بلند باغ که گردنشان را با غرور بالا نگاه داشته بودند، خیره مانده بود. به طرف در ویلا به راه افتادم. مجید نمی رفت و هر دو نفرمان می دانستیم که او حتماً به داخل ویلا خواهد آمد. سلانه سلانه به طرف در باغ به راه افتادم. نیاز به زمان داشتم و هوا. باید فکر می کردم و نفس می کشیدم. همه چیز با هر قدمی که جلو می رفتم در ذهنم مرتب می شد، همه چیز به آرامی مرتب می شد و جلو می رفت و من جلو می رفتم، قدم به قدم، نکته به نکته و مجید، پشت در باغ، می دانست و من می دانستم که او می داند.

در را باز کردم. از شادی و پیروزی لبخند عمیقی روی صورتش می درخشید و قابلمه ای در دستش خودنمایی می کرد. گفت:

- سلام!

سر به زیر انداختم و با بی حوصلگی جواب دادم:

- سلام.

وارد باغ شد و گفت:

- بی فایده اس آقا پسر، بیشتر از اینم اخم و تَخم کنی من موندنی ام.

از کنارم گذشت و گفت:

- بیا تا از دهن نیفتاده که کله پاچه رو مخصوص شخص شخیص جنابعالی گرفتم.

در را بستم و به دنبالش راه افتادم. حرف می زد و می رفت و من ذهنم را به دنبال یافتن کلمات و چیدنشان در کنار هم می کاویدم و با خودم کلنجار می رفتم.

- چه خبر؟ پسر مادرت داره از دلشوره دق می کنه. ولی عجب کله پاچه ای گرفتم. ببینم چند سال توی اون خراب شده از کله پاچه دور بودی. حالا چرا سراغی از غزاله نمی گیری؟ طفلکی دختره کلی نگرانته. نمی دونی چه صفی بود، زرنگی کردم. وگرنه بهمون نمی رسید!

- مجید!

- خلاصه پریدم جلو و...

- مجید، چند لحظه قبل از اینکه بری تو باید یه چیزی رو بهت بگم.

ایستاد و به من که داشتم با خودم کلنجار می رفتم خیره شد. دست هایم را در هم گره کردم و گفتم:

- یه نفر اینجاست.

بی آنکه تعجب کرده باشد، گفت:

- خوب، چیز خاصی نیست حتماً. از دهن می افته ها!

- صبر کن!

- دیگه چیه؟

- اون... اون...

- گفتم که صفیه همه چیز رو بهم گفته. می دونم که یه خانمه.

با تعجب نگاهش کردم. گفت:

- بهتره بریم تو، از کله پاچه ماسیده خوشم نمی آد.

و بی آنکه منتظر جواب من باشد، وارد ویلا شد.

ایستاده بودم و به جای خالی مجید که لحظاتی پیش با خونسردی و انگار که همه چیز را بهتر از هر کسی می دانست، نگاه می کردم. وارد ویلا شده بود و من مانده بودم و تمام سر در گمی ها!

وارد ویلا شدم. همان طور که به طرف آشپز خانه، که با صدای هیاهوی مجید پر شده بود از بوی زندگی، می رفتم، به طرف اتاق سوانا سرک کشیدم. روی تخت دراز کشیده و خود را زیر ملحفه پنهان کرده بود. در آستانه در آشپزخانه ایستادم و گفتم:

- خوب!

مجید همان طور که با سرعت و مهارت میز را می چید، گفت:

- خوب؟!

- نمی خوای چیزی بپرسی؟

- هی پسر، بابات خیلی بد عادتت داده ها.

دست هایم را در هم گره کردم و به دیوار تکیه دادم. مجید پشت میز نشست و گفت:

- بیا که مردم از گشنگی.

و دست به کار شد. ایستاده بودم و به حرکات و رفتار راحت او خیره شده بودم. سر بلند کرد و گفت:

- بهتره کوفتم نکنی، یا بیا بشین یا برو.

صندلی را عقب کشیدم و نشستم و گفتم:

- خوب؟

و به او خیره شدم. نانی را که در دست داشت، روی میز رها کرد و گفت:

- ای بابا، مثل اینکه یه چیزی هم باید جوابگو باشم.

- ببین مجید...

- نه، تو ببین آقا کسری! من دیروز با مادرت حرف زدم، نگرانت بود. بهش قول دادم امروزو با تو باشم. مرخصی هم گرفتم، الانم پیش تو هستم.

- قضیه اون دختره.

- مسایل خصوصی زندگی تو به من مربوط نیست.

- اون از مریضامه.

- کسری جداً تو بد عادتی، پسر خوب من پدرت نیستم، لازم نیست بهم توضیح بدی.

- ولی من باید بهت توضیح بدم.

- باشه، ولی بعد از صبحونه.

به صندلی تکیه دادم و گفتم:

- تو همیشه آدم سرسخت و عجیبی بودی!

- از تعریفت ممنونم.

- مشغول صاف کردن تکه نانی که کنده بود، شد و گفت:

- بهتره بگی اونم بیاد واسه صبحونه.

- فکر نمی کنم بیاد.

- توی این یکی هم به بابات کشیدی!

تیز نگاهش کردم، بی آنکه نگاهم کند، گفت:

- دیگه قصد برگشتن نداری؟

- به اونجا؟

- مگه واقعاً می خوای بری؟

- آره!

- پس این خانمه؟

قاشق را برداشتم و مشغول وارسی کردن موادی شدم که داخل بشقاب رو به رویم خود را به رخ می کشید.

- با خودم می برمش.

- پس قضیه جدیه!

قاشق را در بشقاب رها کردم و گفتم:

- ببین مجید من ازت ممنونم که اجازه دادی از اینجا استفاده کنم. قولم می دم که تا قبل از ساعت ده از اینجا بریم.

- خل که بودی، خدا رو شکر بد ترم شدی!

از پشت میز بلند شدم و گفتم:

- بازم ازت ممنونم.

با تحکم گفت:

- بشین!

بی آنکه اهمیتی بدهم، از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاق سوانا رفتم. روی تخت دراز کشیده، ملحفه را تا زیر گلو بالا کشیده و نگاهش را به آسمان دوخته بود و قطرات اشک به آرامی از روی گونه هایش سر می خورد. لبه تخت نشستم و به آرامی گفتم:

- چیزی شده؟

صدای مجید از پشت سرم نزدیک و نزدیک تر می شد که می گفت:

- ببین کسری، تو خودتم منو خوب می شناسی؛ ادای بچه هارم در نیار که قیافه ات خنده دارتر از اینی که هست می شه. آخه پسر خوب مگه من...

و با تعجب گفت:

- سوانا!

تیز به طرفش چرخیدم. با چشم های از حدقه درآمده و لب هایی لرزان خیره شده بود به جسم کوچک روی تخت. پرسیدم:

- می شناسیش؟

مرا کنار زد و کنار تخت نشست و گفت:

- سوانا، تو اینجا چی کار می کنی؟!


ادامه دارد...