قسمت 2-9

- شاید همه اش بیشتر از یک ساعت هم طول نکشه، اما چشم که باز می کنی، می بینی اتفاق افتاده و اون به نظر تو عجیب ترین اتفاق دنیاست، حتی اگر به نظر دیگران ساده و حتی احمقانه بیاد، اما اتفاق افتاده. تو خودتو انداختی توی دردسر، اما ته دلت راضی هستی، اصلاً عاشق این دردسری، انگاری همیشه، یه جایی توی ضمیر ناخودآگاهت، دنبالش می گشتی و حالا بهش رسیدی. اصلاً مثل حالای خود من، اصلاً خود تو، از کجا معلوم، تو وضعت بهتر از این باشه!

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

- مثل همین گردش کوچولوی دو نفره، که بماند من تو رو به چه زوری آوردم که من رو همراهی کنی. همه اش یه چیز ساده اس که در عین حال پیچیده اس، مثل طغیان می مونه، نمی شه جلوش رو گرفت، نمی شه مسیر رودخونه رو هم عوض کرد. باید با سیلاب پیش بری، تو حتی نمی تونی وایستی یه گوشه و تماشا کنی.

روی نیمکتی نشستیم و ادامه دادم:

- گاهی مواقع؛ در سیلاب پیش رفتن، شیرین تر از لحظاتیه که کنار وایستادی و داری نگاه می کنی. می دونی می خوای چی کار کنی. می خوای با سیلاب پیش بری، همین! و این تمام چیزی بوده که تو به خاطرش حاضر شدی از همه چیزت مایه بذاری.

سر به زیر داشت، نگاهش روی برگ های خشک شده کف باغ دوخته شده بود. مثل همیشه متفکر و مثل همیشه احساس می کردی که دارد دنبال تکه ای از پازل گمشده اش می گردد. به زحمت توانستم او را با خود همراه کنم. تا در باغ قدم بزنیم. تنها تغییری که از صبح کرده بود، این بود که گره شل شده روسری اش را سفت نمی کرد. کاش سرش را بلند می کرد و نگاه مشتاقم را می دید. کاش من تکه گم شده بودم.

آن وقت فکری که از دیشب، که او را روی تخت تماشا می کردم، به جانم افتاده و حتی دارد «من»هایم را بیدار می کند، آرام می گرفت. اگر او هم مرا دوست داشت و من...

سر بلند کرد و به آرامی نگاهم کرد. مژگان بلندش به آرامی دو بار پیاپی رو هم رفت و دوباره باز شد. چشم به دهان کوچکش دوختم. بی آنکه حرفی بزند سر به زیر انداخت و انگار که می گفت: «خوب بعدش چی.» پرسیدم:

- تو نمی خوای چیزی بگی؟

سر برگرداند و به نقطه نامعلومی خیره شد. ساکت شدم. نسیم به آرامی، روی شاخه های بلند درختان تاب می خورد و صدای پیچیدنش در برگ ها، گوش را نوازش می داد. دست هایم را محکم درهم گره کردم و کمر راست کردم. صدای قارقار کلاغ های رهگذری که باغ های همسایه را آشیان خود کرده بودند، خنکی نسیم صبحگاهی، هرچند دیرگاهی از نسیمی که بوی صبحگاه را بیاورد گذشته بود و پرتو طلایی رنگ صورتی که در قابی از روسری صورتی رنگی می درخشید، صبح را آنقدر دل انگیز کرده بود، که حتی یادم رفته بود کجا هستم و چه موقعیتی دارم. چشم هایم را بستم و اندیشیدم: «اشتباه نکردم، سوانا اینجاست، کنار من، اما حالا چی؟ می خواستم به خودخواهیم برسم؟ می خواستم ثابت کنم می تونم؟ اگر یه رشته کاره با هم نمی خوند که من الان اینجا نبودم! پدرم! شاید همه اش تقصیر اونه. من این طوری بار اومدم، هر چی خواستم به دست آوردم و حالا اینجام. آدم های عاقل سنجیده عمل می کنند، اما سؤال اینجاست من سنجیده عمل کردم یا نه؟ پس تکلیفم چیه؟ عاقل! نادون! خودخواه! شایدم تقصیر مامانه، اون از من یه آدم احساساتی بار آورد که دنیا رو از زاویه قلبش می بینه، آره توی علم روانشناسی، احساس و خودخواهی با هم نمی خونن، اما خودخواه احساساتی مصداق داره. من! یه موجود زنده، که علاوه بر خودش دیگران رو هم به زحمت میندازه، بعد می شینه و از دور تماشا می کنه که چه بلایی سر دیگرون آورده.»

چشم باز کردم، سوانا هنوز نگاه بر جایی در دوردست ها داشت. بی آنکه منتظر جوابی باشم، پرسیدم:

- فکر می کنی قشنگ ترین اتفاقی که بعدش بیفته چی باشه؟

و نفس عمیقی کشیدم. سوانا، نگاهش را متوجه من کرد. لبخندی از روی استیصال زدم و گفتم:

- سؤالم مسخره بود!

سر به زیر انداخت. کاش می شد این قفل لعنتی را شکست. اگر سوانا حرف می زد، من با خیالی آسوده از آنچه که انجام داده ام، می توانستم به آینده و همه چیز و همه کس بیندیشم. گفتم:

- کاش حرف می زدی!

در خودش مچاله شد. خودم را به خاطر اینکه با صدای بلند فکر کرده بودم، سرزنش می کردم و او در خود فرو می ریخت.

- خوب، همیشه هم نمی شه منتظر بعدش بود. شاید بهتره آدم فقط توی الان باشه. بعدشم هر چی اتفاق افتاد، افتاده دیگه!

زیرچشمی نگاهش کردم. اصلاً چه می گفتم؟ سوانا حتی حواسش به من نبود. چشم به زیر انداختم. غرق در اندیشه های همیشگی خود بود. من نبودم، هیچ گاه برای سوانا نبودم. نگاهم می کرد ولی مرا نمی دید. حداقل به عنوان یک روانشناس. این را خوب درک می کردم زن اثیری، دختر پشت به من در تابلوی ماری که شده بود مایه مباهات من در آن سوی آب ها و حالا کنار من نشسته بود. نسیم، عطر تنش را روی صورتم پخش می کرد و من لذتی تلخ را به تجربه نشسته بودم.

- وقتی این جوری می ری توی فکر، ایمان می آرم چیزی هست.

لبخند تلخی زدم و گفتم:

- از نگاه کردن به «سن» لذت می برم.

ماری در کنار من نشست و به آرامی گفت:

- منم از نگاه کردن به تو لذت می برم.

تیز نگاهش کردم و خندیدم. او هم خندید و گفت:

- شرق وحشی!

- نه خانم، شرقی وحشی!

- باید بگم ایرانی!

و به آرامی تکرار کرد:

- ایرانی!

- من از این بیشتر خوشم می آد.

و دوباره به «سن» خیره شدم. رودخانه زیبای «سن» رو به روی من می رفت تا خود را به دست زمان بسپارد. قایق هایی که روی آب می رفتند و گردشگرانی که لذت شناور بودن را با تمام وجود لمس می کردند. زمان می گذشت و من در ذهن تکرار می کردم: «در زندگی زخم هایی هست که روح را در انزوا و تنهایی می خورد و می خراشد. دردهایی که نمی توان...»

صدای ماری رشته افکارم را پاره کرد:

- هی، مثل اینکه تو یادت رفته یه خانم پیشت نشسته!

ناباورانه نگاهش کردم و گفتم:

- اوه، حق با توئه.

لب هایش را به قهر غنچه کرد و کمی مایل، پشت به من کرد. خندیدم و گفتم:

- این جدیده؟

به طرفم چرخید و گفت:

- کسری، من تو رو دوست دارم.

چقدر قهر کردن های زن های ایرانی، با زنان اینجا فرق داشت. آرزو داشتم یک بار، ناز کسی را بکشم و او بیشتر برایم ناز کند. من مدام التماس کنم، دستش را بگیرم، در مقابل پایش زانو بزنم و او هر بار رو برگرداند و پشت به من کند. ولی اروپا این گونه نبود، در اینجا قهر کردن هم، رنگ اروپایی داشت.

ابروهایم را بالا بردم و گفتم:

- مزخرف نگو!

- ولی من کاملاً جدی ام.

سر برگرداندم و جواب دادم:

- البته که منم جدی ام.

- تو...

به میان حرفش دویدم و گفتم:

- می دونی من چرا می آم اینجا می شینم و به سن خیره می شم؟

- نه.

- چون با خودم فکر می کنم یه روز صادق هدایتم به سن خیره شده.

- صادق هدایت؟

- یه نویسنده ایرانیه. وای ماری، تو باید بوف کور رو بخونی.

- من ولی یه چیز دیگه گفتم.

به طرفش چرخیدم و گفتم:

- ما می تونیم دوستای خوبی باشیم، دوست، نه بیشتر. موضوع اینجاست ماری. من حتی یه لحظه هم به بیشتر از این فکر نکردم.

- چرا؟

- چون من دخترای ایرانی رو به زنای همه دنیا ترجیح می دم.

- تو دیوونه ای، مگر فرق اونا با ما چیه؟

یک نفر به آرامی، زیر گوشم زمزمه کرد:

- من عاشق غروبم.

به طرف صدا چرخیدم. سوانا سر به زیر انداخت و رنگش کمی پریده بود. به جز سرخی دلپذیر گونه ها لبخندی روی لبم دوید و گفتم:

- منم همین طور. تاریک و روشن هوا!

ماری گفت:

- فرق اونا با ما چیه؟

- چشمهای قشنگشون، موهای مشکی و بلندشون، وای ابروهاشون مخصوصا، وقتی وسطش به هم چسبیده باشه، بهش می گن پیوند.

ماری انگشت اشاره اش را بین دو ابرویش گذاشت و گفت:

- بهم چسبیده! اَه، چه بی مزه!

- خیلی هم با مزه اس، نمکی و خوشگل.

- بدسلیقه ای کسری، بدسلیقه!

- تو دختر ایرونی ندیدی.

صدایی به آرامی گفت:

- من سردمه!

- متأسفم، بهتره بریم تو!

ایستاد و من هم ایستادم. گفتم:

- تو صادق هدایت رو می شناسی؟

گره روسری اش را سفت کرد. به خودم غرولند کردم، «اینم سؤاله» و با صدای بلند گفتم:

- بهتره بریم.

و به راه افتادم. چند قدمی بیشتر نرفته بودم که سوانا گفت:

- بله می شناسم.

ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم. سر به زیر انداخته بود. وجودم سرشار از شعف بود. منتظر بود از او بپرسم، چقدر؟ نگاه بی تفاوتی به من کرد و به راه افتاد. از من که جلو زد، لبخند بزرگی روی صورتم نقش بست و به راه افتادم و سوانا، با قدم های بلند و به سرعت از من دور شد.

ماری گفت:

- من واقعاً دلم می خواد یه دختر ایرونی رو ببینم.

- آره باید حتماً یکیشونو ببینی؛ یه دختر ایرونی!

- کسری تو آدم عجیبی هستی!

نگاهش کردم و از رؤیاهای خوشم بیرون آمدم.

- می دونی ماری، مادربزرگم، همیشه برام قصه می گفت. اون موقع ها توی ایران از یه دختر ایرونی به اسم فاطمه خانم.

- وای، تو باید قصه هاشو برام تعریف کنی.

- آره، برات تعریف می کنم.

پشت سر سوانا وارد ویلا شدم. به طرف تختش رفت و خودش را زیر ملحفه پنهان کرد. روی مبل افتادم.

چه اتفاقی دارد می افتد. من اینجا هستم، اینجا و هیچکس نیست. «من عاشق غروبم.» باید کاری کنم، باید کاری می کردم. زندگی جریان دارد و من درست رو به روی خودم، منتظر یک جریانم. حالا اینجا، وسط هیاهویی خاموش، من، کسری، دنبال خودم می گردم. دنبال «زن اثیری»، دنبال یک نقطه، فقط یک نقطه روشن! انگار گیر کرده ام وسط هر چه سیاهی است آخرین کورسوی امید. برای هزارمین بار، باید چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان می کنم، امیدوار باشم، همه چیز یک جور دیگر باشد، هر جوری به جز چیزی که در آن هستم. باید چشمهایم را ببندم و محکم تر از همیشه. خسته ام، زیاد خسته ام!


ادامه دارد...