قسمت 1-9

«بهتره فراموشش کنی.»

«چرا؟»

«اینجا! ایرانه!»

«خب! اینکه دلیل نمی شه. تو هم که آدم سخت گیری نیستی.»

«توی کشور من می شه و من در این مورد سخت گیرم.»

«تازگی ها بامزه شدی! می شه بدونم تو ایران چه خبره؟»

به صندلی تکیه دادم. ماری برایم تایپ کرد:

«تو که نمی خوای بگی پسر خوبی شدی!»

با چهره متفکری جواب دادم:

«نه نمی خوام بگم.»

«عالیه!»

حوصله نداشتم، حتی حوصله خودم را. سوانا تمام مدت در فکرم بود، خیره به نقطه ای نامعلوم و من نومیدانه کوشیده بودم راهی برای حل تمام مشکلات پیدا کنم.

پیرزن سرایدار بیشتر وقتش را در کنار ما می گذراند. فکر می کرد ما زن و شوهریم و تقریباً از اینکه چرا سوانا بیشتر اوقات در رختخواب است و حرفی نمی زند تعجب کرده بود. من هم خوشحال بودم که سوانا تنها نیست. با اینکه با هم روابط خوبی نداشتند، اما برای سوانا هم بد نبود اگر اطرافش شلوغ بود. من اما خسته بودم و می اندیشیدم؛ کاش اتفاقی می افتاد، مثلاً همین الان آسمان شروع می کرد به باریدن و آن وقت من بهانه ای داشتم برای برهم زدن همه چیز. عجیب تر آنکه حتی «من»های من هم آرام شده بودند و دیگر به جان هم نمی افتادند. باید چشم هایم را بر روی هم می گذاشتم و اجازه می دادم همه چیز در من رسوب کند. بعد دورترین لالایی های مادرم را می خواندم و انگار که توی گهواره ام هستم، خودم را به دست فراموشی می سپردم و به قول «اسکارلت» در رمان بر باد رفته، فردا به آن مسئله فکر می کردم.

«رفتی؟»

به خودم آمدم و نوشتم:

«باید برم.»

«اتفاقی افتاد؟»

«ماری، من منتظر خبرهای خوب هستم.»

«سعی ام رو می کنم.»

«خوبه، فعلاً خدانگهدار.»

پیش از آنکه منتظر خداحافظی ماری باشم از اینترنت خارج شدم. دست هایم را پشت سرم قلاب کردم و به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم برای هزارمین بار تمام اتفاقات چند روز گذشته از ذهنم عبور کند. چشمهایم را بستم و زمان به آرامی از روی صورتم عبور کرد. در خودم رشد کردم و از پشت پنجره رو به حیاط نگاه غمگین دختری را دنبال کردم. روی تخت تیمارستان، ستاره کوچکی را دیدم که آنقدر در خودش غرق بود که برای نجاتش باید به دل اقیانوس می زدی و من...

بلند شدم و به اتاق سوانا رفتم. پتو را تا زیر گلو بالا کشیده و معصومانه به خواب رفته بود. صندلی را پیش کشیدم و رو به رویش نشستم و در تاریک و روشن اتاق، به صورتش خیره شدم.

سوانا در یک جمله خلاصه می شد؛ تمام رؤیاهای شبانه! پوست مخملی اش می درخشید و مژه های بلند، چشمهای درشتش را قاب می گرفت. بینی کشیده و لب های هوس انگیزش، از او موجودی استثنایی ساخته بود که همتای او را فقط در نقاشی های مینیاتوری می بایست جستجو کرد. به ساعت نگاه کردم. شب از نیمه گذشته بود. دوباره به سوانا خیره شدم. چقدر تغییر کرده بودم. انگار که چیزهایی در من فرو ریخته و چیزهای بیشتری در من سر بر آورده بود. افکارم و طرز زندگی ام تغییر کرده بود. در این چند روزه که خودم هم داشتم سعی می کردم خود را بشناسم، اینجا، رو بروی من، بر روی تخت من، موجودی خوابیده بود که تعبیر تمام خواب های کودکی ام بود و اما از آنِ من نبود!

باید چشمهایم را می بستم. درست مثل تمام زمان هایی که با بستنشان همه چیز تغییر می کرد و من امیدوار بودم وقتی بازشان می کنم، دنیا تغییر کرده باشد. اینجا بودم و نبودم و تمام بودن هایم در نبودنی تلخ خلاصه می شد.

چشمهایم را بستم و پشت قاب بسته آنها، سوانا دور و دورتر می شد...

 

به رویش لبخند زدم و سینی صبحانه را روی پاهایش گذاشتم. نگاه بی تفاوتش را به نقطه نامعلومی دوخته بود. وانمود کردم همه چیز مرتب است و گفتم:

- این آخرین روزیه که اجازه داری توی تخت صبحونه بخوری.

از گوشه چشم نگاهم کرد و من لبخند زدم. به سینی نگاه کرد. گفتم:

- ظاهرش که خوشمزه اس، نه؟

چشم چرخاند و به دیوار خیره شد. گفتم:

- می دونستم با من موافقی!

لقمه کوچکی درست کردم و آن را به طرفش گرفتم و گفتم:

- پدر من، آدم عجیبیه! یه جورایی معتقدم اون زنا رو نمی شناسه. گاهی وقتا فکر می کنم اگر من جای مادرم بودم تحمل نمی کردم. خانم کوچولو، لقمه منتظر شماست!

با شنیدن «خانم کوچولو» تیز به طرفم چرخید و در صورتم خیره شد. اندیشیدم، «الان بازم می زنه زیر گریه» و لبخندی از روی استیصال زدم و گفتم:

- این لقمه منتظر شماست!

دهان کوچکش را باز کرد و همان طور که ناباورانه نگاهم می کرد و انگار که می خواست از چیزی مطمئن شود، لقمه را به دهان گرفت. خندیدم و گفتم:

- چیزی شده؟

چشم به زیر انداخت. ادامه دادم:

- داشتم می گفتم، درباره پدرم، اون معتقده به زنا نباید زیاد رو داد. البته باید بگم ما اصلاً هم عقیده نیستیم. دو تا آدم متفاوت، از دو تا نسل متفاوت. جای مجید خالی!

لقمه بعدی را به طرفش گرفتم و حرفم را ادامه دادم:

- مجید دوستمه، صاحب این ویلا. خانم کوچولو!

خجالت زده به نظر می رسید. دهان باز کرد و من لقمه را در دهانش گذاشتم. چقدر محجوب لقمه ها را در دهان می گذاشت. صورتش مثل دختر بچه هایی شده بود که کنار بزرگترشان نشسته اند و به شدت سعی می کنند ادب را رعایت کنند.

- آره، پدرم افکار عجیبی داره. البته اگر واقع بین باشیم باید بگم واسه خودش قابل احترامه، اما از نظر من پوسیده است.

کاش سوانا لب می گشود و حرف می زد، کاش یک چیزی می گفت. هر چیزی! حتی اینکه بهتر است من ساکت شوم، اما نمی گفت. من با دست های خودم به او صبحانه می دادم و او در سکوت و متفکرانه لقمه ها را می بلعید. گفتم:

- از امروز یه برنامه درمانی مخصوص رو با هم اجرا می کنیم. تو باید خوب خوب بشی. می خوام وقتی ماری برای اولین بار تو رو می بینه، معنی «زن ایرانی» رو بفهمه. یک پرنسس واقعی، یک خانم کوچولوی ایرانی!

گونه هایش سرخ شده بود و من متعجب نگاهش می کردم. با لبخند گفتم:

- خوب چه رازی توی این هست که من بی خبرم؟

نگاهم کرد. لقمه را به طرفش گرفتم و او به آرامی گفت:

- نمی خورم.

لبخند بزرگی روی صورتم نشست و گفتم:

- نوش جونت!

و سینی را برداشتم و در حالی که مشتاقانه نگاهش می کردم، به آشپزخانه رفتم.


ادامه دارد...