قسمت 3-8 رمان «معمای عشق» از «نسرین سیفی»
قسمت 3-8
کاش می شد زمان را متوقف کرد. همین طور، با همین گیجی وهم آور. گذر ثانیه هایی که رد پاهایشان را در تمام تو باقی می گذاشتند و اثیری ترین زن دنیا، رو به روی تو، خیره می شد به چشمهایت و می گفت: «سلام»
ویلای بزرگ در خواب ابدی فرو رفته بود. حتی نسیم هم نمی وزید. هیچکس تلفن نمی زد. حتی پرنده ها هم نمی خواندند و سکوتی سکر آور، خانه را در ابدیتی تبدار فرو برده بود.
با اینکه دلم نمی خواست سکوت قشنگم که با وجود سوانا زیباتر هم به نظر می رسید، شکسته شود. اما بدم نمی آمد، صدای زنگ تلفن، مرا از تنهایی بیرون بیاورد. سوانا هنوز خواب بود و من بی خبر از همه، در آنکه خود برای خودم ساخته بودم به شیرینی مستانه ای می رسیدم.
- بله؟
- سلام.
- سلام آقای دکتر، کجایی پسر؟
- توی ویلا.
- خوش می گذره؟
- ای... به خوشی شما.
- مشکلی که نداری؟
- مجید، این پیرزنه... کیه؟
- آخ یادم رفت بهت بگم. مزاحمت نمی شه. توی باغ زندگی می کنه. سفارش کردم کاری بهت نداشته باشه. اگه خواستی می آد واسه ات غذا درست می کنه.
- نه، نیازی نیست.
- هر جور راحتی، می شناسمت.
- کاری نداری؟
- همین.
- یه کم کار دارم.
گوشی را قطع کردم. روی صندلی به طرف جلو خم و به صورت سوانا دقیق شدم. مژه های برگشته اش در زمینه مهتابی رنگ صورتش، خمارآلودگی چشمهای درشتش را شهادت می داد. موهای بلندش که روی گونه هایش ریخته بود، صورتش را در قابی از طلا فرو برده بود و لب های کوچکش را سرخ تر و دلرباتر نشان می داد. ترکیب صورتش آدم را به یاد مجسمه های مریم مقدس می انداخت و...
چیزی در ذهنم درخشید؛ از ماری بی خبر بودم. تصمیم گرفتم از فرصت استفاده کنم و پیش از آنکه سوانا بیدار شود همه چیز را با ماری در میان بگذارم و از او بخواهم مقدمات بازگشت مرا به همراه سوانا فراهم نماید. ماری تنها کسی بود که می توانستم بر روی کمک هایش برای بازگشتن و شروعی تازه حساب کنم. برخاستم و در حالی که دلم نمی خواست، نگاه از صورت شیرین سوانا بردارم، به طرف رایانه ام که روی میز بود، رفتم. چند قدمی نرفته بودم که صدای زنگ تلفن همراهم سکوت خانه را درهم شکست. نگاهم بین میز و سوانا و تلفنم دوران داشت. از بچگی دوست داشتم با واقعیت های زندگی آن طور که هست برخورد کنم و شاید مهم ترین دلیل روانشناس شدنم هم همین بود، برخورد حقیقی با مسایل پیرامون! به طرف تلفن همراهم که روی مبل بود رفتم و آن را برداشتم. شماره به نظرم آشنا بود، جواب دادم:
- بله؟
صدای گرفته و آشنای غزاله، مرا متعجب ساخت:
- سلام.
- سلام!
- ببخشید که مزاحم شدم!
- خواهش می کنم مزاحمتی نیست.
برای امروز انتظار هر تماسی را داشتم، حتی تماس نیروهای پلیس را، اما اصلاً منتظر تلفن غزاله نبودم. هر دو ساکت بودیم، او را نمی دانم، اما من داشتم فکر می کردم موضوع چیست و چگونه می توان هر چه زودتر تلفن را قطع کرد.
- خبری ازتون نداشتم، این بود که...
روی مبل نشستم. سوانا هنوز در خواب بود. خورشید آرام آرام می رفت تا مثل آخر تمام قصه های مادربزرگ پشت کوه ها بخوابد. گفتم:
- کار خوبی کردین.
- حالتون خوبه؟
- آره خوبم. شما خوبین؟
- انگار مزاحمم.
- دوباره که این حرف رو زدین؟
- آخه...
- چی؟
- شما عادت نداشتین با من اینجوری صحبت کنید.
چقدر مظلوم شده بود. مثل خودش بود. روزی که به ایران برگشتم، نگاه مشتاقش پشت هاله ای از شرم، مدام و به سرعت از روی صورتم رد می شد. نگاه دخترهای ایرانی که به قول ماری، پشت چهره های معصومشان، سیاستمدارانی مقتدر حکمرانی می کردند. و من دلم پر می کشید برای شرمی که در نگاه و حرکاتش موج می زد.
خندیدم، شاید از روی استیصال و گفتم:
- حق با توئه! مامان و بابا خوبن؟
- بله، زنگ زدم مادر...
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- مادرتون، گفتن از شما بی خبرن.
- بله، سعی می کنم باهاشون تماس بگیرم.
- می خواستم دعوتتون کنم...
سوانا، تکانی خورد و چشم باز کرد. به میان حرفش دویدم و گفتم:
- معذرت می خوام. بعداً باهاتون تماس می گیرم.
و پیش از آنکه اجازه عکس العملی به غزاله بدهم تماس را قطع کردم.
به جلو خم شدم. سوانا حیرتزده نگاهم کرد و بعد با نگاه اتاق را از نظر گذراند. ناگهان روی تخت نشست، ملحفه را چنگ زد و خودش را محکم به دیوار چسباند. لبخندی زدم و گفتم:
- عصر بخیر!
نگاهش را به طرف پنجره بی طاقچه اتاق چرخاند. نیم نگاهی به بیرون انداخت و دوباره به من نگاه کرد. سعی کردم لحنی داشته باشم که او را آرام کند. می دانستم وحشت کرده، می خواستم آرام باشد و باید اعتماد او را جلب می کردم. گفتم:
- خیلی وقته خوابیدی، دیگه وقتش بود بیدار بشی.
دوباره نیم نگاهی به پنجره انداخت و محکم تر در ملحفه چنگ زد. گفتم:
- من رو که حتماً یادت هست؟
و به پشتی مبل تکیه دادم، مثل زمانی که در اتاق کارم در بیمارستان بودم؛ زمانی که با بیمارانم تنها بودم و آنها را وادار به حرف زدن می کردم. گفتم:
- متأسفانه در اون شرایط نشد که بیشتر با همدیگه و روحیات همدیگه آشنا بشیم اما مشکلی نیست. الان به اندازه کافی زمان داریم که سر از کارهای همدیگه در بیاریم. پیش از اینکه...
می خواستم بگویم: «پیش از اینکه از ایران خارج شویم.» ولی جلوی خودم را گرفتم تا زمان مناسب آن فرا برسد. بعد از خوردن غذا یک ایمیل برای ماری زدم و از او خواستم مقدمات بازگشتم به فرانسه را آماده سازد. شرایطم را برایش توضیح دادم و از او خواستم نظریات و تجربیات دیگران را در برخورد با مواردی مشابه سوانا، برایم ارسال کند.
سر به زیر انداخت. انگار از پنجره بی طاقچه ناامید شده بود. لبخندی زورکی زدم و گفتم:
- می دونم، ولی متأسفانه عیب ساختمونای جدید اینه که پنجره هاشون بی طاقچه اند.
صدای آشنای پیرزن سرایدار بود که گفت:
- خانمتون بیدار شدن؟
سوانا متعجب به پیرزن نگاه کرد. پیرزن با مهربانی گفت:
- چقدر می خوابی دختر؟!
سوانا پتو را روی سرش کشید. پیرزن بی توجه به حرکت او از من پرسید:
- شام چی براتون آماده کنم؟
- خودم آماده می کنم.
- اما...
- ممنون از لطفتون.
سری تکان داد و همان طور که بی صدا آمده بود، رفت. به سوانا نگاه کردم. کاش حرف می زد. حتی یک کلمه حرف می زد و مرا از این سردرگمی نجات می داد. از سکوت این چهاردیواری بزرگ که برای من هنوز قفس کوچکی بود!
تلفنم دوباره به صدا درآمد. تکانی خوردم و سوانا هنوز زیر پتو بود. گفتم:
- زود می آم.
و به طرف گوشی تلفن همراهم رفتم. شماره آشنای خانه بود. جواب دادم:
- بله؟
و صدای نگران مادر، در گوشم پیچید:
- کسری جان!
- سلام.
- سلام. خوبی مامان جون؟
مثل زمانی صحبت می کرد که در فرانسه بودم و از وقتی که برگشته بودم، صدایش را اینقدر نگران نشنیده بودم. جواب دادم:
- خوبم، شما چطورین؟
- چرا نمی آی خونه؟
- سر می زنم بهتون.
- کسری، ما...ما... برگرد خونه!
به طرف سوانا چرخیدم، روی تختش نبود. گفتم:
- من بعداً باهاتون تماس می گیرم. فعلاً کاری ندارین؟
و به سرعت به طرف اتاق رفتم. مادرم گفت:
- صبر کن من هنوز حرفم تموم نشده.
- الان کار دارم.
قدم به داخل اتاق گذاشتم. سوانا پرده را کاملاً کنار زده بود. صندلی ای پشت پنجره گذاشته و به تماشای باغ نشسته بود. مثل تابلوی زن اثیری شده بود. به همان زیبایی! آنقدر که انسان می خواست ساعت ها بایستد و تماشایش کند. به آسودگی گفتم:
- جانم، بگو مامان جان!
- غزاله دنبالت می گشت، بهش یه تلفن بزن.
- باهاش صحبت کردم.
سوانا غرق در دنیای خودش، پشت به من نشسته بود و انگار که پشت کرده بود به تمام دنیا و آدم هایش! چقدر این دخترک مرموز را دوست داشتم. دلم می خواست با فراغ بال در پی معالجاتش برآیم و او...
- کسری جان به خاطر مامان برنمی گردی، به خاطر غزاله برگرد.
بر لبه تخت نشستم و گفتم:
- خواهش می کنم مامان!
- تو که با اخلاق پدرت آشنا هستی. نباید از دست اون دلگیر بشی.
- نیستم، اصلاً از بابا دلگیر نیستم. می خوام برگردم فرانسه، می خوام درس بخونم. به قول خودش می خوام یه دکتر درست و حسابی بشم.
- ما که مخالفتی نداریم. من می گم بیا خونه و بعد از خونه هر جا خواستی برو.
- نگران من نباشین، من جای بدی نیستم.
سوانا سرش را به صندلی تکیه داد. گفتم:
- نگران من نباشین مامان!
بغضش را به زحمت فرو داد و گفت:
- گفتی با غزاله حرف زدی؟
ایستادم و به طرف سوانا رفتم. رنگش پریده بود و آرام نفس می کشید. جواب دادم:
- بله، حرف زدم.
- باشه! کاری نداری؟
- نه.
- خوب، خداحافظ.
- خداحافظ.
پیش از آنکه تماس را قطع کند، گفتم:
- مامان؟!
- بله.
- مرسی از اینکه زنگ زدی، خداحافظ.
تماس را قطع کردم و گفتم:
- حالت خوبه؟ رنگت پریده!
مچ دستش را گرفتم و نبضش را کنترل کردم. نگاهم کرد. گفتم:
- گرسنه ای نه؟
ایستادم و با لبخند گفتم:
- یادم رفته بود.
همه چیز در سرم در عین نظم، به هم ریخته بود. هرآن منتظر تماسی از طرف تیمارستان و یا مأموران نیروی انتظامی بودم. همه چیز در حال دورانی ساکن بود و من به برنامه ریزی های دقیق عادت داشتم. در برنامه ای که ثانیه به ثانیه تغییر می کرد گیر افتاده بودم!
- خوب سوانا غذا آماده است، باید دستپخت منو بچشی؛ یه سوپ مخصوص فرانسوی برای یک بانوی مخصوص ایرانی!
سربرگرداند و نگاهم کرد. در عمق چشمهای خوش رنگش، چیزی شبیه یک آشنایی نشسته بود. سر به زیر انداختم تا برق چشمهایش بیشتر از آن مرا نسوزاند. گفتم:
- بهتره بیای غذاتو بخوری.
مطیعانه ایستاد و به طرف تخت آمد. انگار ترس لحظات اولیه اش از بین رفته بود. اصلاً انگار اینجا همان اتاقش بود و من شاید، پرستاری جدید! لحظه ای اندیشیدم، شاید مرا شبیه خانم سیامکی می بیند. روی تخت نشست. بشقاب سوپ را به طرفش گرفتم. تکیه داد و به من خیره شد. گفتم:
- اُه، بله، یادم نبود.
و من شروع کردم به غذا دادن به او. کاش هر طوری بود، هر شرایطی جز آنچه که الان درگیر آن بودم. از وقتی که برگشته بودم این چندمین بار بود که این جملات را تکرار می کردم دلم می خواست چشمهایم را ببندم و الان و این لحظه تا همیشه تکرار شود. من با دست های خودم، غذا در دهان سوانا بگذارم و او آرام و آهسته، دهان کوچکش را برای قاشق بعدی باز کند. شده بودیم مثل گنجشک هایی که گاه و بیگاه تلویزیون نشانشان می داد. پدر، مادر، بچه، درخت، لانه، غذا، مادر، پدر، غذا، بچه، پدر، مادر، بچه، غذا، غذا، غذا! سوانا به سرفه افتاد. به خودم آمدم و گفتم:
- متأسفم، متأسفم.
و لیوان آب را به دستش دادم. جرعه ای نوشید و در حالی که اشکی به آرامی از گوشه چشمش به پایین می غلتید، به تخت تکیه داد. خجالت زده، قاشق پر را به طرفش گرفتم. سرش را عقب کشید. گفتم:
- باشه. سیر شدی!
چشم بست و من در حالی که لبخندی از سر شرمساری بر لب داشتم برخاستم و گفتم:
- خوب نیست خانم های جوون مثل بچه ها قهر کنند!
ناگهان تکانی خورد و چشم باز کرد. نگاهم کرد دقیق و آنقدر خیره که خودم را جمع و جور کردم. پرسیدم:
- چیزی شده؟
لب هایش شروع به لرزیدن کرد. سینی را روی میز گذاشتم و با نگرانی پرسیدم:
- حرف بدی زدم؟
به شکم روی تخت افتاد، ملحفه را روی سرش کشید و با صدای بلند، گریه کرد. کنار تخت ایستاده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم. با لحن عذرخواهانه ای گفتم:
- متأسفم، منظوری نداشتم...
او به شدت گریه می کرد و من سعی می کردم با جملات آرامشش دهم.
- سوانا، من واقعاً منظور بدی نداشتم. یعنی... یعنی... خدای من! حالا هم مثل بچه ها گریه می کنی.
انگار هیچکدام از حرف های مرا نمی شنید. گریه می کرد و من درمانده در کنار تخت به تماشای گریه او ایستاده بودم و اگر زنگ تلفنم نبود، هیچ چیزی نمی توانست نجاتم دهد، گوشی را برداشتم و گفتم:
- بله؟
صدای خانم نور را شناختم که گفت:
- سلام.
- سلام، خوبین؟
- ممنون، شما خوبین؟
- بله، خوبم.
- سو... سو... سوانا چطوره؟
- اونم خوبه، یعنی تقریباً خوبه.
و به داخل اتاق سرک کشیدم.
- چطور، اتفاقی افتاده؟
- نه چیز مهمی نیست حل می شه. اونجا چه خبر؟
- من از سرکار می آم، گفتم یه زنگ به شما بزنم و بعد برم خونه.
- لطف کردین. چه خبرا؟
- خبری نبود. خوشبختانه امروز گذشت و هیچکس نفهمید.
- چطور تونستین اداره اش کنین؟
- سخته ولی شدنیه.
- من شرمنده و بدهکار شمام.
- شما به کسی بدهکار نیستید. من این کار رو واسه خاطر خودم کردم.
جدی بود و در صدایش چیزی شبیه انتقام نشسته بود، گفت:
- دلم می خواست به زمین مالیده شدن دکتر ایمانی رو ببینم.
- امیدوارم که این کار واسه تون گرون تموم نشه!
- مهم نیست! من قیمتش رو می پردازم، می ارزه.
سوانا هنوز گریه می کرد، اما آرام تر از لحظاتی پیش. انگار که قوایش تحلیل می رفت و با قطرات اشک تمام غصه هایش را بیرون می ریخت و کمرنگ می کرد. گفتم:
- نمی خواستم شما رو توی دردسر بیندازم.
- گفتم که حرفشم نزنید. من خودم خواستم. خوب من باید برم خونه، کاری ندارین؟
- لطف کردین که به من خبر دادین، نگرانتون بودم.
- خواهش می کنم. خداحافظ.
- خداحافظ.
صدای بوق که در گوشم پیچید، گوشی را قطع کردم و به داخل اتاق سرک کشیدم. سوانا به آرامی گریه می کرد. از تکان های ملحفه معلوم بود که هق هقش را به سختی در گلو خفه می کند. گذاشتم گریه کند و به طرف کامپیوترم رفتم. باید با ماری صحبت می کردم.
ادامه دارد...