قسمت 2-8 رمان «معمای عشق» از «نسرین سیفی»
قسمت 2-8
خانم سیامکی مثل همیشه لبخند اطمینان بخشی زد و گفت:
- کار ساده ای هم نیست!
- منم اصلاً چنین ادعایی نکردم.
خانم نور همان طور که با بستنی اش بازی می کرد، متفکرانه در تأیید حرف خانم سیامکی گفت:
- باید همه چیز رو حساب کرد.
- شما نگران نباشید آقای دکتر، همه چیز درست می شه.
من به خانم نور که چشم به ظرف بستنی دوخته و همچنان متفکر بود، نگاه کردم. خانم سیامکی صورت تپلش را تکان کوچکی داد و گفت:
- همه چیز درست می شه.
و با اشاره چشم و ابرو به من فهماند که چیز مهمی نیست. لبخندی زدم و گفتم:
- می مونه اون دختره.
- خانم صباحی رو می گین؟
- بله.
خانم نور سر بلند کرد و به خانم سیامکی نگاه کرد. آمده بودیم به یک کافی شاپ تا تمام جنبه های نقشه حساب شده مرا از نو بسنجیم و اتفاقی که تصورش را هم نمی کردم، افتاده بود. خانم نور و خانم سیامکی پشت یک میز نشسته بودند و در مورد موضوعی واحد بحث و تبادل نظر می کردند و من هنوز درگیر تمام لحظه هایی بودم که گمشان کرده بودم. شاید پشت یک نگاه ساده و یا یک اتفاق بزرگ! خانم سیامکی هیجان زده بود، مدام حرف می زد و غبغب بزرگش تکان می خورد و خانم نور پشت چشم نازک کرده بود و متفکرانه به چیزی می اندیشید که در من گم شده بود.
خانم سیامکی دست هایش را محکم به هم کوبید و خنده کشداری کرد. صدای «ترق» خوردن دست هایش به هم مرا از خودم بیرون کشیده بود. خانم نور گفت:
- فکر مزخرفی بود!
و خانم سیامکی، با نگاهی که فریاد می زد؛ «شما منو تأیید کنید.» به من خیره شد. نمی دانستم چه باید بگویم و گفتم:
- از نو بگید، دوباره می سنجیمش.
- می گم من به خانم صباحی داروی خواب آور می دم.
- فکر خوبیه.
چشم های خانم سیامکی از خوشی درخشید و خانم نور ناباورانه نگاهم کرد. من گفتم:
- همین جور هم نگهبان.
خانم ها ناباورانه نگاهم کردند. گفتم:
- جز این چاره ای نیست.
- می دونید معنی این کار یعنی چی؟ اگر دکتر ایمانی....
به میان حرفش دویدم و گفتم:
- نگهبان جرئت نمی کنه به دکتر بگه خوابش برده.
- گم شدن سوانا خودش به تنهایی همه رو زیر سؤال می بره!
- تا دکتر ایمانی بفهمه سوانا گم شده، ما از ایران رفتیم بیرون.
- خودتونم می دونید که این...
حرفش را نیمه کاره رها کرد. از شیشه به بیرون خیره شد و ادامه داد:
- غیر ممکنه!
خانم سیامکی چشمکی زد و با حرکات لب گفت:
- من کمکتون می کنم.
- فقط یک هفته زمان می خوام.
و به خانم سیامکی لبخند زدم.
- و بعد از اون ما همه کارامون رو از دست دادیم.
- خواهش می کنم من رو دچار عذاب وجدان نکنید.
خانم سیامکی با چشم های گشاد شده نگاهم می کرد. سر به زیر انداختم و گفتم:
- با خودخواهی هام همه رو به دردسر می اندازم.
خانم نور از پشت میز بلند شد و گفت:
- رسیدم به یه جایی به اسم بی خیال! در مورد خودم می گم. بدم نمی آد یه جورایی پوزه دکتر ایمانی رو به خاک بمالم! یه کم نگران بقیه هستم.
بعد به من خیره شد و ادامه داد:
- که فکر اونجاشم کردم. می دونم باید چی کار کنم. از شکست خوردن خیلی بدم می آد.
- می خواین در موردش حرف بزنیم؟
هر دو متوجه شده بودیم منظورمان چیست. خانم سیامکی بستنی اش را با ولع می خورد و در نی نی چشم های خانم نور، دختر قد بلند و لاغر اندام بیمارستان روانی دکتر ایمانی، با آن صدای گوش نواز و نگاهی پریشان که غمی غریب را در مردمک چشم به همراه داشت، آشفتگی همیشگی یک نگاه خسته به آرامی نفس می کشید. نمی دانم از نگاه من سرخ شده بود یا اینکه من از نگاهش به عمق وجودش راه یافته بودم. با صدای لرزانی گفت:
- مشکلی نیست، خودم از پسش بر می آم.
و به سرعت به راه افتاد. خانم سیامکی با تعجب گفت:
- چی شد؟
دست هایم را روی میز درهم گره کردم و پرسیدم:
- ما می تونیم فردا شب کار رو تموم کنیم.
خانم سیامکی نگاهم کرد و گفت:
- آقای دکتر، ممکنه ما همگی اخراج بشیم، یعنی دکتر ایمانی این کار رو می کنه؟
***
ساده بود. من ساده می دیدمش و یا خود را به سادگی به رخ می کشید؟ کاش می توانستم چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان می کنم، همه چیز به سرعت جلو رفته باشد. در زمان متوقف شده و یا به عقب برگشته باشد. دور، دور، دورتر و شاید به لحظه ای برسد که هنوز به دنیا نیامده بودم. در یک حرکت دوار، از شروع به پایان! در یک تسلسل گیج کننده که تو را به هیچ کجا، به همه جا، به یک تسلسل گیج کننده می رساند!
من که بودم و حالا چه می خواستم بکنم؟ «من»های من رو به روی هم نشسته بودند و این بار متفکرانه به «من» خیره شده بودند که در خودم فرو رفته بودم، در تمام اتفاقاتی که از دیروز عصر برایم افتاده بود در صداهای آرام چرخاندن کلید، پاورچین رفتن، نفس را در سینه حبس کردن و رسیدن به یک شروع برای پیش رفتن به سوی...
چقدر آرام شده بودند «من»ها. برای اولین بار بود که می دیدم، کاری به کار هم ندارند. به مراقبه نشسته بودند. انگار منتظر فرصتی بودند که هیاهوی کسل کننده ای به راه بیندازند و هر دو قوایشان را برای شروع جنجالی بزرگ جمع می کردند.
شقیقه ام را به سختی فشردم. کاش یک نفر بود که با هم حرف می زدیم. روانشناسی که نیاز به روانشناسی داشت! این دیگر مضحک ترین چیزی بود که از دیشب تا حالا توی ذهنم جرقه زده بود!
به مبل تکیه دادم، فنجان قهوه ام را با هر دو دست گرفتم و به ملحفه گلدار روی تخت که روی ظریف ترین پیکر دنیا را پوشانده بود خیره شدم. باید همه چیز را مرور می کردم، تمام حوادث دیشب را. من سر ساعت مقرر، در وعده گاهمان بودم. یکی از «من» ها برایم دهن کجی کرد. دهانش تکان نمی خورد اما به وضوح می شنیدم که می گوید، «تعریف مسخره ایه، بهتره شروعش نکنی!» و «منِ» دیگر حرف او را تأیید کرد و گفت: «از این بدتر نمی شد چیزی رو یادآوری کرد.» تعجب کرده بودم. آنها برای اولین بار بود که یکدیگر را تأیید می کردند. هر دو می خواستند از زیر زبانم حرف بکشند، می خواستند بدانند دیروز عصر تا حالا کجا بودم و این کسی که روی تخت، در این ویلای نیمه ساکت، روی تختی که قبل از من تخت مجید بود، و قبل از او شاید تخت یکی دیگر از دوستانش، کیست؟
از کجا شروع شده بود؟ از دیروز عصر که من از اتومبیلم که آن را دو کوچه پایین تر از در بزرگ و شیری رنگ بیمارستان پارک کرده بودم، پیاده شده و رفته بودم به طرف تیمارستان و یواشکی از پشت دیوار، دو طرف کوچه را پاییده بودم. از زمانی که خانم سیامکی در تاریک و روشن هوا، کنارم نشسته و با چشمهایی نگران پرسیده بود؛ «آقای دکتر، شما حتما حساب همه جا رو کردین؟» و به خوبی می توانستم بفهمم ترسیده است. ترسیده بود، شاید از دکتر ایمانی و یا خانم نور که از صبح به تمام کارها رسیدگی کرده بود، مثل هر روز و با خونسردی. و خانم سیامکی می گفت؛ «من می ترسم اون فقط قصدش به دردسر انداختن من باشه.» از کجا شروع شده بود؟ از لحظه ای که تلفن همراهم زنگ خورده و خانم نور گفته بود؛ «نگهبان خوابه» و در باز بود و من...
سوانا تکانی خورد. از جا پریدم و به طرف تخت نیم خیز شدم. ناله خفیفی کرد و دوباره آرام شد. خورشید خودش را حسابی بالا کشیده بود. با اینکه هنوز یک ساعت هم نمی شد که طلوع کرده بود. و حالا من هم شده بودم، مثل خانم سیامکی که ترسیده بود. از طلوع خورشید و در آخرین دقایق پرسیده بود: «فردا چی کار کنیم؟»
سوانا حداقل تا عصر بیدار نمی شد. دارویی بود که خودم تجویز کرده بودم و خانم سیامکی دیشب به او تزریق کرده بود. عمداً بیشتر گفته بودم که دیرتر بیدار شود. نمی خواستم با دیدن من و تغییر محل، فریاد بکشد. می خواستم دیرتر چشم باز کند، تا من فرصت کافی داشته باشم و نمی دانم که برای چه کاری فرصت کافی نیاز داشتم.
سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم بستم. کاش خوابم می برد. این فکر در سرم افتاد و بدنم را شل کردم. پشت چشمهای بسته ام دخترکی زیبا، پشت پنجره نشسته بود. در قاب خالی پنجره او، در آن سوی شیشه های بخار گرفته، طرح یک درخت بهار نارنج مات و کدر نمایان بود و عطر سرمست کننده شکوفه های بهار نارنج با هر تکان دخت در هوا پراکنده می شد. من دورتر ایستاده بودم، بیشتر نگاهم به طرح کلی قاب خیالی بود و عکس زنی اثیری که خیره شده بود به... خیره شده بود به من و من زل زده بودم به عکس خودم در چشمهایش. لبخند غمگینی زد و گفت: «صبح بخیر» خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «صبح بخیر» موهای طلایی اش را آرام عقب زد و گفت: «داشتین از من...» دست و پایم را گم کرده بودم. به بهار نارنج خیره شد. من لبخندی از روی استیصال زدم و گفتم: «فکر آدما رو هم می خونید؟»
بی آنکه نگاهم کند گفت: «شما توی علم روانشناسی اسمی براش ندارین؟»
صدای دلنشینی داشت، مخصوصاً وقتی با حرکات صورت و آن چال های روی گونه ترکیبش می کرد. خندیدم. پرسید: «سؤالی داشتین از من؟» و عکس من نقش شده در چشمهایش که حالا طوری به من خیره شده بودند که من احساس می کردم مرا در زیر بار شکنجه ای شیرین له می کنند. گفتم: «بله» و او با ملاحت خاصی که حتماً مخصوص خودش بود، گفت: «من منتظرم» دهان باز کردم و شروع کردم به حرف زدن. به من خیره شده بود و من صدایم در نمی آمد. دهانم تکان می خورد، اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نمی آمد. به من خیره شده بود و من هرچه زور می زدم، نمی توانستم صدای خودم را بشنوم. سؤالم تمام شده بود و او ناباورانه انگار که به آدم احمقی نگاه می کند، پرسیده بود: «چی؟» و من دوباره سؤالم را پرسیده بودم و صدایم در نیامده بود. گفت: «یک کم بیاین نزدیک تر، نمی شنوم.» قدم به جلو که گذاشتم، زیر پایم خالی شد. از خواب پریدم. عرق سردی، بدنم را پوشانده بود. روی مبل نیم خیز بودم و سوانا، رو به روی من، به خواب عمیقی فرو رفته بود.
یک نفر از پشت سرم پرسید:
- شما؟
از جا پریدم. پیرزنی پشت سرم ایستاده و با تعجب به ما خیره شده بود. از روی صندلی بلند شدم و سلام کردم. در حالی که مرا با دقت برانداز می کرد، گفت:
- دوست آقا مجید هستید دیگه؟
زیرچشمی به سوانا نگاه کردم و گفتم:
- بله.
- گفته بود می آیین.
سرک کشید و به سوانا نگاه کرد، پرسید:
- خوابیده؟
- بله.
لبخندی زد و گفت:
- بیدارش کن، ظهره.
و همان طور که عزم رفتن کرده بود، گفت:
- امان از شما جوونا!
به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
- ببخشید شما؟
نگاهم کرد و پرسید:
- آقا مجید نگفته بهتون؟
- من یادم رفته از ایشون سؤال کنم.
- اینجا زندگی می کنم.
به راه افتاد. باید به مجید تلفن می کردم و می پرسیدم این پیرزن کیست.
پتوی سوانا را، که کنار زده بود دوباره به رویش کشیدم. آرام بیدار شد و با پلک های نیمه باز نگاهم کرد. خودم را عقب کشیدم، دوباره چشم بست و به خواب رفت. به ساعت نگاه کردم، چیزی به ظهر نمانده بود. دستی به موهایم کشیدم و زیرلب زمزمه کردم: «چند ساعت خوابیدم؟» احساس گرسنگی می کردم. به آشپزخانه رفتم و مشغول تهیه غذایی برای ناهار شدم.
ادامه دارد...