قسمت 1-8 رمان «معمای عشق» از «نسرین سیفی»
قسمت 1-8
«من» های من دوباره به جان هم افتاده بودند. همه چیز در مغزم بالا و پایین می شد. قصه ای نو آغاز شده بود؛ آن طوری که باید نوشته می شد. من باید می نوشتمش و آدم هایی که منتظر بودند تا بر روی صفحات سپید زندگی خود را به نمایشی جاودانه بگذارند. من می خواستم آغازگر باشم. اصلاً من آغازگر بودم. افتاده بودم روی دور نمی دانم خوش شانسی یا بدبختی. انگار که داشتم از سرازیِ سربالایی به سرعت پایین می دویدم... و چشمهایی که هیچ گاه در چشمانم خیره نشده بودند. دختری با موهایی آبشارگون و دنیایی از رمز و راز. یک نفر در سرم فریاد کشید: «تو خودت نیاز به روانپزشک داری آقای دکتر.» و قهقهه کشداری، سکوت وهم آلود لحظه های تب دار مرا درهم ریخت. یک نفر در سرم خندید. سرم را تکان دادم. تا «من» های مرا که می رفتند دوباره به جان هم بیفتند، از هم دور کنم. نیم غلتی روی کاناپه زدم. نور مهتاب آرام خود را روی کف سالن پهن کرده بود؛ سایه سیاه درخت های باغ روی پنجره افتاده و فضای نیمه تاریک اتاق را وهم آلود کرده بودند. شب از نیمه گذشته بود. از وقتی به ویلا رسیده بودم، روی این کاناپه افتاده و سعی کرده بودم به افکارم نظم بدهم. نیاز به آرامش داشتم. روی کاناپه؛ دست هایم را به دو طرف آن گرفتم و همان طور که سرم پایین بود، با صدایی که در گوش خودم فرو می رفت گفتم: «فقط تا آخر هفته و اگر تا اون موقع نتونستم کاری کنم، برمی گردم فرانسه. فقط تا آخر هفته فرصت داری سوانا رو به دست بیاری. یادت باشه کسری، از امروز که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از شروعش می گذره، فقط می شه پنج روز و اگر نتونی باید واسه همیشه اونو از دست بدی!»
سر بلند کردم. مهتاب به آرامی رنگ باخت و ماه پشت ابر پنهان شد. من در تاریکی تلخی فرو رفتم و سیاهی شب، خانه را بلعید. دست هایم را مشت کردم و غریدم: «بهتره زمان رو از دست ندی، این مبارزه است، آقا پسر!» چشمهایم را بستم و مغزم را از دست همه افکاری که در سرم بالا و پایین می پریدند، راحت کردم. نیاز به استراحت داشتم، باید خودم را بعد از تمام آن ماجراها، برای نبردی که فقط نیاز به یک برنده داشت، آماده می کردم.
روی کاناپه افتادم. ماه دوباره ابرها را پس زده و مهتاب روی کف سالن پهن شده بود. دستم را روی چشمهایم حایل کردم. باید می خوابیدم.
***
- این امکان نداره!
- چرا، امکان داره. هیچ چیزی توی دنیا نیست که به صورت مطلق غیرممکن باشه.
- نه، نه، نه، شما... شما...
- من چی؟
- دیوونه شدید، احتمالاً دیونه شدید!
خندیدم و گفتم:
- آره، یه جورایی خودمم به این نتیجه رسیدم.
سربرگرداند و با چهره ای درهم کشیده و مصمم گفت:
- نه، این ممکن نیست.
- شما توانایی های خودتون رو دست کم گرفتید.
پوزخندی زد و گفت:
- سعی نکنید با حرفاتون منو تحریک کنید. مسخره است!
- من قصد توهین نداشتم، حقیقت رو گفتم.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و با پوزخند گفت:
- انتظار که ندارید گوشام بلند شن!
لب به دندان گزیدم و گفتم:
- اختیار دارید، این چه حرفیه می فرمایید؟
دوباره قاطع شد و گفت:
- این امکان نداره.
- ببینید نقشه من دقیق و حساب شده است. من همه چیز رو پیش بینی کردم.
- می گم دیوونگیه، قبول کنید.
- من نیاز به یه نفر دارم که مراقب اوضاع و احوال داخل آسایشگاه باشه.
- اون آدم من نیستم.
- ولی شما باید کمکم کنید.
- باید؟!
نگاه التماس آمیزم را به صورتش دوختم و گفتم:
- من به کمک شما نیاز دارم.
به چشمهای یکدیگر خیره شده بودیم. چشمهایم سراپا آتش بود و نگاه او در آتش نگاهم، آهسته ذوب می شد. چشمهای کشیده اش با آن مژه های بلند و برگشته، می گفتند، قلب مهربانی دارد، اما اندیشمندانه به این مطلب می نگرد. لبخندی زدم و گفتم:
- می دونستم قبول می کنید.
در اتومبیل را باز کرد و گفت:
- ولی من چیزی رو قبول نکردم.
بی اختیار و به سرعت دستش را چسبیدم. نگاهم کرد، دستم را عقب کشیدم و گفتم:
- معذرت می خوام.
روی صندلی نشست و دوباره در را بست. سر به زیر انداخت و گفت:
- این امکان نداره!
- اگر شما بخواید همه چیز حله.
- شما چیزی نمی دونید. اگر بفهمن، اگر دکتر ایمانی بفهمه، آقای دکتر من به این کار نیاز دارم و همین طورم اونای دیگه.
- من موقعیت شما رو درک می کنم.
پوزخندی زد و جواب داد:
- درک نمی کنید!
- ولی من...
به میان حرفم دوید و گفت:
- سوانا زیباست، به جز زیبایی، اون جذابیت غریبی داره که هرکسی رو به طرف خودش می کشه. شما درک نمی کنید. تنها چیزی که شما درک می کنید اون دختره!
فرمان را محکم چسبیدم و لبخند کمرنگی از سر ناچاری بر لب هایم نشست. گفتم:
- من آدم خودخواهی هستم، واقعاً ازتون معذرت می خوام.
سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. سوییچ را چرخاندم و اتومبیل را روشن کردم و گفتم:
- من عمیقاً معذرت می خوام که چند روزی مزاحم وقت شما شدم و باعث شدم دیرتر از حد معمول به خونه برسید.
به دستهایش خیره شده بود و چیزی نمی گفت. دنده را عوض کردم و پدال گاز را فشردم.
- من متأسفم.
لبخند تلخی زدم و جواب دادم:
- مهم نیست. بهش فکر نکنید.
- من دلم می خواد کمکتون کنم ولی...
از گوشه چشم نگاهش کردم؛ دستهایش را به سختی درهم می فشرد. سرخ شده بود و مضطرب به بیرون و به دستهایش نگاه می کرد. با لحن دلداری دهنده ای گفتم:
- گفتم که مهم نیست.
- اگر دکتر ایمانی بفهمه، اگر...
با خودش در جدال بود. انگار داشت به خودش گوشزد می کرد که عواقب کمک کردن به من چقدر خطرناک است. به سختی با خودش مبارزه می کرد. انگار که من نبودم و او با صدای بلند فکر می کرد. گفتم:
- بهش فکر نکنید.
نگاهم کرد. به چشمهایم خیره شد و نگاهش، از چشمهایم عبور کرده بود. گفت:
- می خوام پیاده برم.
- می رسونمتون.
- خواهش می کنم آقای دکتر.
کنار کشیدم و متوقف شدم. پیش از آنکه از اتومبیل خارج شود، نگاهم کرد لبخندی از سر ناچاری زدم. بی آنکه لبخند مرا پاسخ بگوید، پیاده شد و در را به آرامی بست. من همان جا ایستادم و دور شدنش را به تماشا نشستم.
سرم را روی فرمان گذاشتم و چشمهایم را بستم. باید برمی گشتم ویلا ولی توان حرکت نداشتم. ذهنم خالی بود و نقشه هایم انگار که از همیشه و از آغاز، خیالی خوش بوده اند. صورت معصوم سوانا، با آن نگاه های سرگردان و مات که انگار آمدن مسافری را به انتظار نشسته اند، در قلبم جان گرفته بود و آن را به سختی می فشرد. باید کاری می کردم. چند روز بیشتر فرصت نداشتم و من احمقانه ترین شیوه را برای مبارزه برگزیده بودم.
صدای باز شدن در را شنیدم. پیش از آنکه سر بلند کنم، خانم نور گفت:
- می تونم نقشه تون رو بشنوم؟
نگاهش کردم. خم شده بود و نگاهم می کرد. لبخندی روی لب هایم دوید و چشمهایم از خوشی درخشید.
- البته، اگر تمایل دارین.
روی صندلی نشست. سر به زیر انداخته بود، چشمهایش برقی همراه با نگرانی داشت. گفت:
- باید نقشه تون حسابی حساب شده باشه.
- سعی کردم همه چیز رو توش در نظر بگیرم.
- خوبه. حالا...؟
- بریم یه جای خوب بشینیم، هم یه چیزی می خوریم، هم در موردش حرف می زنیم.
- من زیاد وقت ندارم.
- منم قصد ندارم وقت شما رو زیاد بگیرم.
روی پدال گاز فشردم و اتومبیل از جا کنده شد. زیرچشمی به خانم نور که در عین اضطراب، سعی می کرد ظاهر آرامی داشته باشد، نگاه کردم. متوجه نگاهم شد. لبخندی تصنعی زد و گفت:
- نگران نباشین، من راحتم.
خودم را جمع و جور کردم و لبخندی از روی استیصال زدم. با دستپاچگی گفتم:
- عذر می خوام.
- می فهمم الان توی چه موقعیتی هستین.
- ممنونم که درک می کنید.
- امیدوارم شما هم درک کنید من توی چه موقعیتی هستم.
- البته درک می کنم.
- امیدوارم این مسئله به شما آسیبی نرسونه.
- منم امیدوارم.
- همین جا بهتون قول می دم اگر چنین اتفاقی خواست بیفته من مانع پیشروی کار می شم.
نگاهم کرد و با طمأنینه خاصی گفت:
- می فقط می خوام نقشه شما رو بشنوم. نگفتم با عملی کردنش هم موافقم.
یکه خوردم. اما وانمود کردم خونسردم و گفتم:
- اُه، بله، البته. البته!
***
همه چیز یک جور دیگر بود. جوری که حتی مرا هم سردرگم کرده بود. آدم های اطرافم، من و حالا دیگر من و آدم های اطرافم. انگار در خلأ بودم. یک جور بی وزنی، یک جور خفقان و حالا عمیق. من در خودم فرو می رفتم یا داشتم بال زدن می آموختم، شده بودم دو دست که فرمان را چسبیده بودند و منتظر باران که به خاطرش با خیالی آسوده برف پاک کن را بزنم. رو به روی من و رو به روی آدم ها! «من» های من هم دیگر به جان هم نمی افتادند که من برای آرام کردنشان پادرمیانی کنم و سوانا! درست آن سوتر از همه آنچه که در جریانی گرداب وار، می رفت تا مرا هم به کام بکشد، بی خیال و دورتر، به انتظار نشسته بود.
یک اتفاق ساده، یک جریان ملایم از احساس و منطق لازم بود تا من سرم را از روی زانوهایم بلند کنم و یادم برود کجا هستم.
ماری گفت:
- واقعاً تصمیمت رو گرفتی؟
- البته.
- پس اون زن اثیری باید واقعاً جذاب باشه!
- آره.
- خوب من الان چی باید بگم؟ به قول شما ایرانی ها، مبارکه!
درهم فرو رفته جواب دادم:
- امیدوارم که مبارک باشه!
- اوه، کسری ناامید باشه؟
به صفحه مانیتور خیره شدم و ناامیدانه نوشتم:
- نه، ناامید نیستم.
- خوبه، گفتی خانم نور قبول کرد کمکت کنه؟
- من یه کم نگرانم!
- چرا؟ اون جوری که تو برام تعریف کردی، نباید زیاد مشکل باشه.
- چون ساده است، نگران کننده است.
- شما مردم عجیبی هستید!
- این تعریفه؟
- تو چی ترجیح می دی؟
- که تعریف نباشه.
- من همیشه با تو مخالف بودم.
- و من به خاطر همینه که از تو خوشم می آد.
- این تعریفه؟
بعد از مدت ها لبخند روی لب هایم نشست و نوشتم:
- آره تعریفه.
- شما به سرعت می آیید فرانسه!
- به محض اینکه کارای سوانا رو ردیف کردم.
- چی کار کردی؟
- تونستم براش پاسپورت و ویزا بگیرم.
- خوبه، من می خوام زن اثیری تو رو ببینم.
- زن اثیری من، فرشته کوچک رؤیاهایم و دختر قصه های مادربزرگ.
«یه روز توی یه شهر دور، یه دختری بود به اسم فاطمه خانم. موهایی داشت ریخته تا روی کمرش، چشمهای مشکی سرمه کشیده، ابروهای کمونی، دماغ فندوقی و لب هایی به رنگ انار سرخ و یاقوت. قدِ بلند فاطمه خانم رو هیچکس نداشت از خوشگلی رقیب نداشت، اما حیف که یه زن بابای بدی داشت که همیشه اذیتش می کرد؛ اونو وادار می کرد که کارای سخت بکنه، خونه رو جارو کنه، غذا درست کنه، لباسا رو بشوره و از همه بدتر، بره و از چشمه آب بیاره. سر راه چشمه یه باغ بزرگ متروکه بود که فاطمه خانم هر وقت از کنارش رد می شد، از توی باغ صدا می اومد: «فاطمه خانم، فاطمه خانم بیا منو نجات بده.» فاطمه خانم هم که می ترسید، می دوید و می رفت. یه روز که مثل همیشه زن باباش وادارش کرده بود بره از چشمه آب بیاره، از کنار باغ که رد می شد یهو در باغ باز شد و بازم صدا اومد: «فاطمه خانم، فاطمه خانم بیا منو نجات بده...»»
من عاشق فاطمه خانم قصه مادربزرگ بودم. خدا رحمتش کنه.
- رفتی کسری؟ خدای من! بی اون که حرفی بزنی.
- متأسفم، هستم.
- فکر کردم رفتی.
- متأسفم. داشتم فکر می کردم.
- خوبه. حالا می خوای چی کار کنی؟
- من فردا صبح می رم...
- بازم داری فکر می کنی؟
- می خوام یه چیزی بگم ولی نگرانم تو منو مسخره کنی.
- خل نشو!
- ماری برام دعا می کنی؟
- آره و به عشق تو ایمان دارم.
- امیدواری دهنده بود.
- و حقیقت!
- ممنون.
- هی پسر، به خاطر منم که شده، زن اثیری رو بیار فرانسه.
- حتماً.
- منو بی خبر نزار. می خوام فردا شب وقتی on شدی بهم خبرای خوب بدی. حتی می خوام توی web زن اثیری تو رو ببینم.
لبخندی از سر رؤیاهای شیرینی که در مغزم جان گرفته بودند، بر لبم نشست. ماری نوشت:
- برات آرزوی موفقیت می کنم.
- ممنونم ماری.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
چراغش خاموش شد و من در حالی که هنوز به صفحه مانیتور خیره بودم، به فانتزی های شیرینی که در مغزم جریان داشت، اجازه بقای بیشتری دادم.
ادامه دارد...