X
تبلیغات
محل استقرار رمان خوانها - رمان حادثه یک نگاه (قسمت آخر فصل چهار)
 
 
تاریخ :  چهارشنبه 27 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

کنارم نشست نگاه کنجکاوم را به صورتش دوختم

- وقت کردی میوه بخور

نارنگی را در دهانم چپاندم و با دهان پر جواب دادم:

- تا چشمت کور بشه

خندید و گفت:

- نترکی؟

لقمه ام را بلعیدم و گفتم:

- به کوری چشم تو نه

احساس کردم نگران است پرسیدم:

- چیزی شده؟

در حالیکه سعی داشت چیزی را پنهان کند جواب داد:

- نه البته که نه

نگاهی به سعتم انداختم

- چیه به چی نگاه می کنی؟

- دلم یه جوریه باید برم

- چه غلطا امشب رو که پیش منی

- نه مزاحمت نمی شم

- برو بچه داره با منم تعارف می کنه

- تعارف نیست تو خونه نگفتم میام اینجا

- دواش یه تلفنه خودم زنگ می زنم می گم پیش منی

- مخصوصا با اون آتیشی که من تو خونه سوزوندم

- باشه بهشون می گم اونم از معرفتت بوده به دل نگیرن

خندیدم بی قرار بودم گفتم:

- ولی من باید برم

ابروهایش را بالا کشید و گفت:

- واسه ننه بابات نیست کلک؟

نیم نگاهی به او انداختم می خواستم جوابش را بدهم اما خنده ام گرفت دستی به موهایم کشیدم ادامه داد:

- توی مارمولک دلت واسه اون بیچاره ها تنگ نمی شه

- پسر الان پنج روزه که بهم ریختم

- از بس که خری

- دستت درد نکنه ای از کمال همنشین خوبه

- چاک شمام هستیم ما هرچی داریم از دوستایی مثل شماست

- قربونت برم می دونی که قابل تورو نداره

نگاهم کرد

- حالا می خوای چیکار کنی؟

- با چی؟

- نه بابا خیلی عاشقی

- چه جورم

چهره ام در خود مچاله شد

- نمی دونم

صدای فریاد کتری بلند شد بلند شد قوری را برداشت چای دم کرد

- بهتره بهش فکر نکنی

تیز نگاهش کردم

- منظورت چیه؟

- ببین فربد این بچه بازیا مال بچه سوسولای دبیرستانه بهتره عاقل باشی

پوزخندی زدم

- یادت میاد تعمیرگاه... باهم... چقدر برو بچه ها رو مسخره می کردیم به خدا به هر کی بگی باورش نمی شه

- خودمم باورم نمی شه اما حالا...

- از دلت دم نزن دل وجود نداره به خودت نگاه کن به خودت خوب نگاه کن حیف نیس اسیر یه بچه بازیه مسخره بشی فردا یا تو دل اونو میزنی یا اون دل تو رو آخرش واسه ات چی می مونه؟

نگاهش کردم:

- آدم باید فکر نون باشه که خربزه آبه اونم چه خربزه ای زنای این دوره زمونه بجای بلا صاعقه انتا خونه خرابت نکنن ول کن معامله نیستن آخر سرم وقتی داری تو کوچه می ری می بینی خانم دست به دست یه گردن کلفت یالقوز داره میاد فربد تو که اینقدرخر نبودی

حرفهایش کم کم در من اثر کرد سر تکان دادم

- اونم کی؟این دختره هم که می گی محل سگم بهت نمیذاره اصلا تو چه دلی داری که با یه نظر عقلتو گذاشتی زیر پات دلت رو گرفتی سرت حلوا حلوا می کنی

آهسته گفتم:

- چشماش!

- ول کن پسر چشم گاوم شهلاست باید با ددنش دل ببازی

تیز نگاهش کردم

- تو حق نداری...

بقیه جمله ام را خوردم با خونسردی گفت:

- بهت بر خورد؟

دستی به موهایم کشیدم و گفتم:

- سیگار داری؟

- نه نمی کشم

0 لعنتی

- نمی دونستم می کشی

- گاهی وقتا می طلبه

بلند شد و چای ریخت استکان را در مقابلم گذاشت

- من معتقدم چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی تو هم چرا می خوای خودتو دستی دستی بدبخت زن کنی؟

- دختر

- خبِ تو هم دختر اگه یه دفه بری طرفشون بهت مزه می ده بازم بازم بازم یه وقت به خودت میای می بینی معتاد شدی اونم به چی؟به زن چشات هرزه شده دستت هرزه شده دلت هرزه شده

در خودم فرو رفتم به حرفهایش فکر کردم سحر آرام آرام در مغزم عقب می نشست

- اصلا ببینم تو فکر می کنی کشکه؟شب بخوابی صبح بلند شی ببینی عاشق شدی چشماش! چشم خودتی تو آینه به خودت نیگا کن

- تو که منکر عشق نیستی

- البته که نه ولی نه عشقی که با یه بار دیدن توی راه پله ها جون گرفته باشه

- بالاخره باید از یه جا شروع بشه

- البته ولی نه راه پله

- من که تو راه پله ندیدمش

- دست خودت نیس دیگه خنگی منظورم همینجوریه

- ایم علاقه همینجوریم نیست

- پس چه جوزیه؟فربد خودمونو که نمی تونیم گول بزنیم

- خیلی بهش فکر کردم اما نتونستم از ذهنم از دلم بیرونش کنم

- برای اینکه نخواستی اگه می خواستی می تونستی

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

- نمی دونم تو می گی چیکار کنم؟

- با خودت مبارزه کن فقط باید...

چند ضربه به در خورد لرزش لبهای حبیب را دیدم بلند شد و در را باز کرد صدای آشای همیشگی در اتاق پیچید

- چای آوردم

- ممنوتم بفرمایید تو

- مزاحم نمی شم

- خواهش می کنم بفرمایید فربد از بهترین دوستامه

قدم به داخل اتاق گذاشت از تعجب دهانم باز مانده بود ایستادم و سلام کردم

- سلام بفرمایین خواهش می کنم

- بفرمایید

روبرویم نزدیک حبیب نشست حبیب سینی چای را روی زمین گذاشت نشستم

- ایشون عاطفه خانم هستن واسه ات که گفتم

- بله بله

- ایشونم آقا فربد هستن

سر بلند کردم صورت رنگ پریده و لاغری داشت با چشمانی به گود نشسته و لبانی نازک چه بی پروا قدم به داخل اتاق حبیب گذاشته بود خودم را جمع و جور کردم و برای اینکه حرفی زده باشم گفتم:

- همسرتون خوب هستن؟

- بله

- ایشون تشریف نمی آرن؟

- نه

حبیب ادامه سخنش را گرفت وگفت:

- عباس خان دیر وقت می آد خونه

سرتکان دادم و گفتم:

- بله بله- بفرمایید چاییتون سرد نشه

- بله چشم

استکان را برداشتم بوی دارچین روی صورتم پخش شد همانطور که استکان را به لب نزدیک میکردم زیر چشمی عاطفه خانم را نگاه می کردم لبخند زدچشم به زیر انداختم

- می دونی فربد بار تما م زحمتای من به دوش عاطفه خانمه

با لحنی که در لفافی از کنایه پیچیده بودم گفتم:

- دستشون درد نکنه

- وظیفمه

- اگه ایشون نبودن...

- دیگه شرمنده ام نکنین

از بازار تعارف حالم بهم خورد نگاهی یه ساعتم انداختم نزدیک نه بود

- چته عجله داری؟

- باید برم

- بیخود گفتم که زنگ میزنم می گم که پیش منی

رو به عاطفه خانم کرد و پرسید:

- پیری خوابیده؟

- آره

از لحن خودمانیش تعجب کردم عاطفه که متوجه شده بود اشتباه کرده است با دستپاچگی گفت:

- با اجازه من برم به شام سر بزنم

- حالا تشریف داشتین

حبیب چپ چپ نگاهم کرد لبخندی تحویلش دادم حبیب هم بلند شد و گفت:

زود تلفن میزنم میام

- نمی خواد پسر میرم

دستش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت:

- یه بار دیگه بگی ها...

با خنده گفتم:

- مزاحمتم؟

- می آد ها

- هرجور میلته

- با اجازه آقا فربد

- خواهش می کنم خانم

به همراه هم از در بیرون رفتن زیر لب گفتم:

- اِی پدر سوخته بهش بد هم نمی گذره

حرفهای حبیب در ذهنم جان گرفت با خود اندیشیدم ((پر بیراه نمی گه )) من قبولش داشتم از وقتی که خودم را شناخته بودم معنی دوست دختر به معنای واقعی کلمه نه معنای مصطلح آن را شنیده بودم از وقتی که احتیاج داشتم کسی دستم را بگیرد از کوچه های پرپیچ و خم بلوغ عبور دهد حبیب در کنارم و همراهم بود نصایحش همیشه کارساز بود و نظرتاش مشکل گشا مثل یک برادر دوستش داشتم آنقدر زیاد که اگر می گفت ماست سیاه است باور می کردم حرفهایش در گوشم صدا می کرد و مثل همیشه ایمان می آوردم که حق با اوستعشق یعنی یک داغ ابدی یک گرفتاری همیشگی چرا باید دست وپای خود را در قید و بند یک احساس زودگذر ابلهانه اسیر یک تمنای هرزه کنم باید سحر را از وجودم بیرون میراندم باید از خود دورش می کردم سحر و افکاری که راحتم نمی گذاشت

رفتن حبیب به درازا کشید با خود اندیشیدم((حتما برای تلفن کردن به بیرون از خانه رفته)) پاهایم را دراز کردم و به دیوار تکیه دادم صورت سحر در ذهنم بزرگ و بزرگتر می شد با خود اندیشیدم ((آیا من خواهم توانست این صورت را به تاریکی زاویه ذهنم بسپارم)) عزمم را جزم کردم و خطاب به خود گفتم:

- حتما حتما می تونی

دستی به موهایم کشیدم غرولند کنان گفتم

- ای بابا این پسره کجا رفت؟

بلند شدم گشتی دور اتاق زدم در را باز کردم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم حیاط در سکوت سرد فرو خفته بود خنکی اوایل پاییز روی پوستم سر می خورد قدم به حیاط گذاشتم دیوارهای آجری چهار گوشه حیاط را در خود فرو برده بود نگاهم از روی تنه کاج بالارفت آسمان پایش را روی بلندترین شاخه کاج گذاشته بود صدای نجوایی به گوشم خورد به وسط حیاط رفتم حبیب بروی ایوان به فاصله کمتر از یک متر از عاطفه ایستاده بود و به آرامی با او صحبت می کرد چشمش که به من افتاد دستپاچه گفت:

- به عباس آقا سلام برسونید

از ایوان پایین پرید و گفت:

- دستشوییی اینوره

- نه نه اومدم وا بخورم دیر کردی... تلفن زدی؟

- آره گفتم پیش منی

- بابام بود؟

خندید و گفت:

- اوف خودش بود

- چیزی نگفت؟

- نه گفتم پیش منی گفت بمونه

- همین؟

- عصبانی ام بود صداش رو کلفت کرد گفت بمونه

خندیدم حبیب هم به خنده افتاد

- بریم پایین

ابروهایم را بالا کشیدم و گفتم

- بریم

همانطور که به طرف زیر زمین میرفتم پرسیدم:

- مزاحمت شدم

دست و پایش را گم کرد رنگش پرید و گفت:

- نه واسه چی؟

- بالا ... ایوون

خنده ای عصبی کرد وگفت:

- دیوونه شدی؟بیا تو

وارد اتاق شدم و در را بستم

- دیوونه هم خودتی حبیب من ختم این کارم

- منم عروسیشم

خندید

- خودتو مسخره کن

- بشین بشین که چرت و پرت می گی

نشستم و جواب دادم:

- چرت و پرت می بینم

و به حبیب اشاره کردم

- چاکرتیم چشاتون چرت و پرت می بینه

نگاه خیره ام را به صورتش دوختم

- چیه؟

- باید چیزی باشه؟

- فکر نکنم

- این عباس آقا چیکاره س؟

- کی؟

شوهر عاطفه

- عاطفه خانم؟

بله شوهر عاطفه خانم

- تو جوشکاری کار می کنه

- تا نصف شب؟

- تا بیاد خونه دیر میشه اوضاع و احوالت چطوره؟کارو بار چطوره؟

حس کردم میخواهد صحبت را عوض کند

- بد نیست شما تو خونه...

به میان حرفم دوید و گفت:

- بابات هنوزم تو چاله نمی ره

نه ولی به زودی تو چاه می افته

- ببینم کلک واسه اش چه خوابی دیدی؟

با شیطنت گفتم:

- کلک تو واسه عباس آقا چه خوابی دیدی؟

سرخ شد لبخند روی لبش ماسید ضربان شقیقه هایش را دیدم چشمانم درخشید

- حالا مارو غریبه می دونی؟

خودش را جمع و جور کرد و گفت:

- نه به جون فرب مسئاله خاصی نبود که بگم

قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم:

- مسئاله خاصت رو هم رو ایوون دیدمپخنده ای عصبی کرد و گفت:

- ول کن نیستی؟

- نچ

-به جون تو تقصیر من نیست

- می دونم

- عاطفه زن خوبیه من بش حق میدم

- واسه چی؟

تیز نگاهم کرد

- تو داری سین جیمم می کنی

- عصبانی نشو

- یه جوری حرف میزنی که انگار کار بدی کردم

- البته که نه عاطفه زن خوبیه

ببین فربد من دارم به این زن لطف می کنم

- می فهمم اما.. چه جوری؟

- این زن ... این زن...

ابرو هایم را بالا کشیدم و گفتم:

- این زن؟

نفس عمیقی کشید و جواب داد:

- توضیحش سخته

- راحتش کن

- عباس آقا دیر میاد خونه اونقدر خسته اس که نمی تونه به زنش برسه خب ...

سر به زیر انداخت با کنایه گفتم:

- تو هم جای عباس آقا رو واسه عاطفه خانم پر می کنی

- شوهرش این زن رو سیر نمی کنه

- مواظب باش شوهر زیادی دلشو نزنه

حبیب بی توجه به کنایه من گفت:

- گاهی وقتا دلم واسه ش میسوزهاحتیاج به محبت داره

تمام آنچه گفته بود در من فرو ریخت او چگونه مرا نصیحت می کرد و بیم می داد حال آنکه خودش عملش آنچنان زشت بود که جای هیچ توضیحی نمی گذاشت خندیدم بیشتر و بیشتر

- آره بخندپ

نگاهم کرد اشک در چشمانش نشسته بود

- بخند

حبیب هم به خنده افتاد هر دو به قهقهه افتادیم صدای در بلند شد من هنوز می خندیدم حبیب بلند شد و در را باز کرد صدای نجوای آمد حبیب گفت:

- بیا تو فربد می دونه

عاطفه وارد شد سر به زیر داشت به زحمت مانع خندیدنم شدم یک دیس ماکارونی در دستش بود

- شام آوردم

- زحمت کشیدین

- عاطفه جان زحمت بکش سفره رو هم خودت پهن کن

زیر چشمی نگاهی به حبیب انداختم در دل گفتم((رذل کثافت همینه که دو دستی به زندگی مجردی چسبیده)) عاطفه سفره را پهن کرد اصرار حبیب برای ماندنش ثمر نبخشید فکر کنم از من شرمسار بود او که رفت به حبیب گفتم:

- جونور هر شب شامت اینطوری میرسه؟

خندید و گفت:

- نه بابا این از سر دوستی شماست

دلم لرزید خنده از روی لبهایم رفت با نگرانی پرسیدم:

- حبیب همه زنا اینطورین؟

قاشق را در دهان گذاشت و همانطور با دهان پر گفت:

- نه همه همه اشون

- آدم دلش می گیره

- آدم تو که ادم نیستی

مشغول بازی کردن با غذایم شم

- بیچاره شوهرش

- آه ول کن فربد واقع بین باش اگه من نبودم اون تا حالا از شوهش طلاق گرفته بود

- اوه کی می ره این همه فداکاری رو

- خودم یه تنه

- معلومه

- مرد باید مرد باشه از زنا نمی شه انتظار داشت

نگاهش کردم

- زن باید زن باشه مردا همه اشون پیچ و مهره هاشون شله

- ببینم تو کدوم وری هستی

خندیدم و گفتم:

- واقع بین باش

- شامتو بخور فکرای احمقانه هم نکن

- کم آوردی مثل همیشه می زنی تو خاکی

خندید و گفت:

- از حرفای که وجدانم رو قلقلک میده خوشم نمی اد

مشغول شام خوردن شدم حبیب حرف میزد و من بی آنکه واقعا گوش کنم سر تکان میدادم و لبخند میزدم از هر دری می گفت و خود می خندید من غرق در افکار دور و دراز خودم بودم به سحر می اندیشیدم و به زنهای دیگربه عشق می اندیشیدم و به مردهایی که نمی دانند همسرانشان در پس پرده چه بازیها دارند به زنانی می اندیشیدم که صادقانه همسرانشان را می پرستیدند صورت عاطفه را در ذهن مجسم کردم و او را با مادرم سنجیدم چقدر تفاوت میان آنها بود...

- به چی فکر می کنی؟

- ها؟

- حواست کجاست؟

- پیش تو

- غلط کردی

خندیدم و گفتم:

- می گفتی

- بازم بکش

نگاهی به بشقابم انداختم خالی بود

- سیر شدم

- کم غذا شدی؟

سرم را تکان دادم با مسخرگی گفت:

- پدر عشق بسوزه

- همچنین

سفره را جمع کرد ظرفها را شست کنارم نشست در حالیکه حواسم در خانه و پیش سحر بود به حرفهایش گوش مشدادم حرف میزدم می خندیدم اخم می کردم صدای در آمد

- عباس آقا اومد

نگاهی به ساعتم انداختم نزدیک ده بود

- نمی ری بهش یه سلامی کنی؟

نگاهم کرد

- برو عمه ات رو مسخره کن

دست روی چشم گذاشتم و گفتم:

- چشم

- مردیکه یالقوز حیف این زن

- باید نصیب تو می شد

- خیلی حرف می زنی فربد

خندیدم حبیب هم به خنده افتاد ساعت حول و حوش دوازده بود که به رختخواب رفتم یک متکا زیر سرم یه پتو برویم انداختم حبیب هم تشک را برویش کشید دستهایم را زیر سر گذاشتم و به سقف خیره شدم

- خوابت نمی آد؟پ

نگاهی به حبیب انداختم چشمهایش بسته بود

- جام عوض بشه دیر خوابم می بره

- چشات رو ببند خوابت می بره

- تو بخواب به من چیکار داری؟

به زودی نفسهایش سنگین شد در دل گفتم ((خوابش برد)) همانطور که به سقف خیره شده بودم صورت سحر را دیدم که نزدیکتر می شود یاد نگاهش که لحظه ای به نگاهش گره خورده بود پشتم را می لرزاند نفسم گرفت چشمم را بستم ذرات وجودم مرتعش بود می دانم عاشق شده ام


علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند