تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - رمان هستی تا اول صفحه 212
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

رمان هستی تا اول صفحه 212
دسته: داستان ها
و اين سياهي از تمام سپيدي هاي دنيا ارامش بخش تر بود.در ان سپيدي جز تباهي هيچ نديده بودم و اکنون غرق در  سکوت و سياهي به ارامش رسيده بودم. کاش حداقل اين ارامش را از من نگيرند. به زحمت چشم گشودم و لبه تيز نور و سپيدي چشمانم را به شدت ازرد و يادم امد که تا ارامش راه زيادي مانده.دنبال پناهگاهي گشتم تا در پناهش از تابش نور رهايي يابم اما هيچ کدام از افرادي که اطرافم بودند سايه سارم نبودند.اين بار خود دليلي براي سخن گفتن نداشتم. چشمانم را بر روي هر چه سپيدي بود بستم. تا لحظه اي که گوشم صداي اشنايي شنيد و قلبم اندکي ارام گرفت. براي ديدن دوباره اش مجبور بودم با زندگي اشتي کنم پس چشمانم را گشودم.حتي نگاه پرستو هم غرق اشک بود. اشکي که ديگر براي من باقي نمانده بود. دستمال خيس را بر لبانم کشيد و دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
-باز چه بلايي سر تو اوردن؟تا کي ميخواي ساکت باشي و دم نزني؟حالا که اميد هست و از عشقش هم مطمئني.ديگه ترسي نيست که بگي نکنه بازيچه اش هستي. همه چيز رو براش تعريف کن و بزار کمکت کنه.من با وجود اينکه از سينا محبتي نميبينم تمام تلاشم رو ميکنم تو از اون و عشقش مطمئني .چرا تو اين گرداب دست و پا ميزني ؟
-ديگه اميدي نيست.
شنيدن صدايم براي خودم هم نا اشنا بود. بي احساس و بريده و خش دار.
-اميد که از تمام حرکاتش عشق ميباريد؟چرا نيست.
-من اونو خرد کردم.به خاطر خودش و عشقي که بهش داشتم.
-تو چه کار کردي؟
-نابودش کردم.کاري کردم که تا اخر عمر از هرچي عشقه متنفر بشه.
در حاليکه پرستو اشک ميريخت تمام وقايع را که بيشتر شبيه کابوس بود برايش تعريف کردم. انقدر بي احساس حرف ميزدم که حتي خودم هم به صحت گفته هايم شک داشتم. اما پرستو به جاي من گريه ميکرد... به زمين و زمان ناسزا گفت اما هيچ يک از اين کارها درمان درد من نبودند که من سالها بود با انها هم خانه بودم.بعد از مدتي که کمي ارام شد محکم و خشمگين گفت :
-خودت درستش کن. همه چيز رو بگو. حيف تو و اميد که دارين تاوان پس ميدين. همه چيز رو بهش بگو و بزار خودش انتخاب کنه.يه دل شکسته خيلي دردناکتر از يه جسم شکسته هست. اين يه امتحانه براي هردوتون!چشماتو ببند و با خودت خلوت کن. به قلبت رجوع کن.اگه اونقدر دوستش داري که اون عشق بهت قدرت و شهامت بده محکم روي پاهات بايست و به همه بگو عاشق اميدي. بگو که بابک باهات چه کار ميکنه.چرا تمام اين غصه هارو تو خودت ميريزي تا به اين روز بيافتي؟دکتر گفت فشارت اونقدر پايين بوده که اگه نمي اوردنت  ميمردي...
-کاش ميمردم.
-با مردن تو هيچ چيز درست نميشه. فقط از مشکلات فرار ميکني. اميد رو دوست داري؟
-بيشتر از خودم.
-پس به خاطر اون تلاش کن .فکر کن اون الان تو چه حاليه .باهاش حرف بزن.
لحظه اي وجودم را گرما گرفت. دوباره تپش قلبم را احساس کردم.اگر ميخواستم اميد را از اين همه مشکل اگاه کنم اکنون بهترين فرصت بود. شماره اش را گرفتم اما خاموش بود. به محل کارش زنگ زدم اما گفتنئ براي چند روزي به مرخصي رفته.تلفن منزلش را هم نداشتم.ترسيدم , شايد انتخابم راهم اشتباه بوده مبادا بلايي سر خودش اورده باشه. شب با بهتر شدن حالم به منزل بازگشتم.باز هم تنها بودم و باز هيچ کس نخواست بداند چه بر من گذشته.پدر به قدري به بابک اعتماد داشت که او را شريک خودش کرده بود و بابک  براي پدر جاي بهرام را پر ميکرد. هر حرفي ميزدم فقط خودم را بيشتر از چشم پدر مي انداختم. بنابراين باز به تنهايي ام خو کردم و همنشين شدم. روزها يکي يکي ميگذشت اما هنوز اميد را پيدا نکرده بودم. در اين مدت بابک را نديده بودم. ميدانست که به مقصودش رسيده و ديگر با من کاري نداشت. لحظه سال تحويل با گريه از خدا خواستم روزي رنگ خوشبختي را ببينم . يک زندگي ساده و ارام در کنار اميد. براي پرستو و بهرام هم دعا کردم. کسي از بهرام خبر نداشت. چه راحت به دنبال سرنوشت خود رفته بود. در اين مدت نگراني پدر از اين بود که مبادا بيماريهاي اخيرم بابک را از زدواج با من منصرف کند و من حاضر بودم براي هميشه بيمار بمانم ولي او را هرگز نبينم. به همين دليل تمام مدت به بهانه ضعف و خستگي از اتاقم بيرون نيامدم. صداي بابک را ميشنيدم که با پدرم ميگفت و ميخنديد و اين اسودگي اش خون به دلم ميکرد. بر سر من و اميدم چه اورده بود؟ بر ويرانه وجود ما کاخ ارزئهايش را ميساخت و ميخنديد. روزهاي اول عيد تنهايي بهترين دوستم شده بود. پرستو کمتر فرصت سر زدن به من را پيدا ميکرد. وقتي هم از سينا ميپرسيدم با جمله اي کوتاه مسير صحبت را عوض ميکرد. هفته اول عيد به انتها رسيد .باز با محل کار اميد تماس گرفتم .هنوز از اميد خبري نبود. کارمندان ان شرکت همه بر سرکارشان به صورت نيمه وقت حاضر بودند .شايد او هم مي امد ولي حاضر به پاسخوگي به تلفنها نبود. گوشي اش همچنان خاموش بود. فقط دعا ميکردم سالم باشد. تصميم گرفتم خودم سري به محل کارش بزنم. به بهانه رفتن به منزل پرستو براي اولين بار به محل کارش رفتم. روي انکه داخل شوم را نداشتم. نميخواستم در مقابل ديگران مرا طرد کند. بنابراين مقابل ساختمانش ايستادم تا شايد خودش را ببينم. هوا بهاري بود ولي من که عاشق طراوت بهار بودم هيچ کدام از زيبايي ها را نميديدم.نسيم خنک بهاري سرما را به وجودم هديه ميداد , روزهاي سخت گذشته و اينده تاريکم جسمم را روز به روز به تحليل ميبرد. بعد از ساعتي کارمندان کم کم محل کارشان را ترک کردند اما از اميد خبري نبود. به شدت خسته شده بودم. ضعف و بيماري و ترس از برخورد اميد مرا از پا انداخته بود. اگر روي از من ميگرفت ميمردم. ولي به ديدن لحظه اي از چهره اش هم قانع بودم. فقط ميدانستم حالش خوب است و بي من خوشبخت است همين برايم بس بود. با ديدن قامت زيبايش از دور تمام خستگي هايم از بين رفت. اميد من بود که اينچنين ارام و بي هدف قدم ميزد. هيکل مردانه اش لاغر شده بود و سر به زير و ارام قدم ميزد. ارام ارام به سمتش رفتم. چشمانم از ديدنش سير نميشد. لحظه اي که مقابلم رسيد بدون انکه سر بلند کند مسيرش را تغيير داد اما دوباره راهش را بستم. با تعجب سرش را بالا اورد. صورت لاغر و چشمان به گود نشسته اش دلم را لرزاند. با خودش چه کرده بود؟ اماده بودم که به بدترين شکل مرا از خودش براند. اما چشمان پر محبتش لحظه اي مبهوت مرا نگريست. اشک در چشمانش لرزيد. سکوت هر دوي ما به درازا کشيد. هيچ کدام از ما از ديدن ديگري سير نميشد. گويي همه را جز خود به فراموشي سپرده بوديم. سر به زير انداختم و با بغضي اشکار گفتم:
- از من متنفري؟
با صدايي لرزان و پرمحبت جواب داد:
- يعني عشق من به تو اونقدر سطحي بود که به نفرت منتهي بشه؟رفتم سفر و خودم رو تو يه اتاق حبس کردم . ميخواستم فراموشت کنم. حتي ازت متنفر بشم اما ديدم هنوز دوستت دارم. اميدي به ديدن دوباره ات نداشتم اما ميدونستم هيچ وقت نميتونم فراموشت کنم.
- کاش زودتر پيدات کرده بودم. کاش منو ميدزديدي و ميبردي يه جاي دور.
- فرار راه حل هيچ مشکلي نيست  . بايد از مشکلات قويتر بود.
- اما مشکلات از من قويترند.
- دوست ندارم با فرار به هم برسيم. ميخوام بدون هيچ ترس و واهمه اي مال من باشي. با سربلندي نه سرافکندگي دوست دارم خانواده هامون پشت و پناهمون باشند نه ارزومند شکستمون. راستي تو چرا انقدر ضعيف شدي؟به تو که نبايد بد گذشته باشه.
دلم گرفت.هيچ کس نميدانست چه ميکشم.هيچ جمله اي گوياي احساسم نبود.بنابراين زمزمه کردم:
من که خود گم کرده راهم اندر اين کابوس جان
                                                        هرکجا رفتم نديدم جز پريشاني نشان
ان درخت پر ز بارم , کز غم و درد زمان
                                                        شعله ور گشتم سراپا سوختم تا استخوان
براي انکه اشک را در چشمانم نبيند شروع به قدم زدن کردم. بعد از لحظه اي به کنارم رسيد و با ناراحتي پرسيد:
-تو که انتخابت رو کردي .پس غمت چيه؟
-تو هيچي نميدوني ,خيلي سخته با دستهاي خودت مجبور شي اشيونه عشقت رو بر هم بزني. بابک منو مجبور کرد اون حرفا رو بهت بزنم. اون انتخاب من نبوده و نيست.
-پس چرا قبولش کردي؟
-چاره اي ندارم.برادرم از پيشمون رفته. مادرم کاري از دستش بر نمياد و پدرم بابک رو مثل پسرش دوست داره بين من و اون طرف اونو ميگيره.
-هر پدري خوشبختي دخترش رو ميخواد.
-اما من با اون خوشبخت نميشم.
-هستي اين وسط تويي که بايد انتخاب کني. با دست رو دست گذاشتن هم کاري از پيش نميبيري. اينکه يه لحظه از عشق من سيراب بشي و لحظه اي بعد کنار بابک باشي درست نيست.
-تو به من اعتماد داري؟
لحظه اي در نگاهش رنگ غم ديدم. سايه شک هنوز بر دلش نشسته بود.
- هنوز عاشقتم اما تا منو وارد جريان زندگيت نکني کاري از دستم برنمياد. تا نفهمم چقدر دوستم داري يا اصلا عشقي به من داري يا نه, نميتونم کاري بکنم. کار اون روزت مخصوصا که بابک هم پيشت بود من و غرورم و قلبم رو خرد کرد.توي اين چند روز نميدوني چي کشيدم .اينکه ببيني رقيبت برنده شده و اين حس که بازيچه شدي اصلا راحت نيست. تو نميخواي, اگر ميخواستي ميشد.
-من ميخوام. از عشقم به تو مطمئنم .فقط هم ميخوام با تو باشم.
-پس نامزدت چي؟
-اون فقط پسرعموي منه.پدرم اصرار به ازدواج ما داره و بابک هم به خاطر منافع خودش اين رو ميخواد. من نه دوستش دارم نه ميخوام باهاش ازدواج کنم.
-مهم تويي.به پدرت بگو. همه جريان رو بگو.
-گفتم.بارها گفتم که دوستش ندارم و نميخوام باهاش ازدواج کنم.اما حرف حرف خودشه.
-تلفن بابک رو بده خودم باهاش صحبت ميکنم.
-نه تو اونو نميشناسي بهت اسيب ميرسونه.
-من ازش نميترسم!ميخوام ببينم حرف حسابش چيه؟تلفنش رو بده.
- نه اين راهش نيست.
-پس بذار با پدرت حرف بزنم.با خانواده ام ميام خواستگاري.
-پدرم قبول نميکنه.اگه بفهمه من با پسري اشنا هستم همه چي خراب ميشه.
-هستي اينجوري نميشه. من نميتونم بشينم و ببينم همه چي از دستم ميره.تو بيخودي ميترسي. نميزاري من دخالت کنم. اخرش ميخواي چيکار کني؟
-نميدونم!همين ندونستن هم منو از پا مي اندازه.
-تو اجازه بده من با پدرت صحبت کنم .نميخوام روزهاي سختي که گذروندم دوباره تکرار بشه.از انتظار خسته شدم.
تصميم گرفتن برايم سخت بود.انتخاب اميد يعني پشت پا زدن به همه چي و همه کس و اميد من را اينگونه نميخواست.نميتوانستم جلوي خانواده اش باعث سرافکندگي اش شوم.اگر همه اينها را قبول ميکردم نميخواستم بابک به او اسيبي برساند. اگر موضوع تهديد بابک را به او ميگفتم از روي غرور و براي ثابت کردن خود سعي در بي اهميت جلوه دادن موضوع ميکرد. ولي او به اندازه من بابک را نميشناخت. هيچ کس مثل من او را نميشناخت.هورا رو به تاريکي ميرفت و بايد برميگشتم. از اميد مهلت خواستم تا جوابم را بدهم. ميدانستم که ناراحت شده اما راهي ديگر نبود اصرار کرد مرا برساند که قبول نکردم. برايم ماشين گرفت و خواست که مرا به منزلمان برساند و کرايه را حساب کرد و رو به من گفت :
-اگه منو انتخاب ميکني براي هميشه بابک رو از ياد ببر.به هر قيمتي که شده. دوست ندارم کنارش باشي يا دنبالت بياد يا ازش بترسي اگر قولي براي ازدواج بهش ندادي لزومي براي همراه بودن و کنارش بودن نداري. اگر روزي مطمئن شدي که انقدر منو دوست داري که از هيچ چيز نترسي و انقدر بهم اعتماد داري که به عشقم  که به عشقم و به دستام تکيه کني بزار کمکت کنم. با خانوادت حرف ميزنم و به اين کابوس خاتمه ميدم.
کاش حرفهايم را در دلم نگه نميداشتم.کاش به او ميگفتم که چه عاشقانه دوستش دارم و به خاطر خود اوست که اينچنين سرگردانم.نميتوانستم راه درست را پيدا کنم.
اميد از من خواست که فکرهايم را بکنم و بعد از گرفتن  تصميم  نهايي با او تماس بگيرم. حال هيچ کدام از ما به ديروزمان شبيه نبود. رنگ عشق بر چهره و نگاه و حرکاتمان تلالو زيبايي بخشيده بود. هيچ کداممان راضي به دل کندن نبوديم اما  بايد ميرفتم .موقع خداحافظي گفت :
-منتظر تماست خواهم ماند اما اينبار موقع تماس تنها باش.
مست از عشق اميد به خانه برگشتم و به اتاقم رفتم. ديدن دوباره اش و گذشت اميد مرا دلگرم کرده بود. باورم نميشد بار ديگر پذيرايم شود. ديگر نميترسيدم که بازيچه ام کند. به احساسش اطمينان پيدا کرده بودم. تصميم گرفتم تمام جريان و تهديدهاي بابک را برايش تعريف کنم. ديگر نه بابک در ذهنم بود و نه فردايي تاريک. مادر صدايم کرد تا به تلفن جواب بگويم.به اتاق بهرام رفتم. چقدر جايش خالي بود. با اشتياق به سمت تلفن رفتم تا براي پرستو ماجرا را تعريف کنم و او را شريک شادي هايم کنم. با خوشحال گفتم:
-سلام.نميدوني امروز چه روز خوبي  بود.
صداي بابک بر جا خشکم کرد:
-چرا اتفاقا خوب ميدونم طبق قرارداد عمل نکردي.قرار بود اون رو از زندگيت بيرون ببري اما بهم کلک زدي. براي اينکه بهت ثابت کنم نميتوني سر من کلاه بذاري و براي شروع به صورت خيلي اتفاقي يه موتوري جلوي چشم من زد به پسره. البته تقصير خودش بود. بدون اينکه به خيابون نگاه کنه از ماشينش پياده شد  و راه افتاد. البته زياد صدمه نديد چون نميخواستم ببينه.فقط ميخواستم بهت هشدار بدم که همينجا همه چيز رو تمام کني .اين اخرين اخطار بود.دفعه بعد چشم پوشي نميکنم.
نه ! امکان نداشت .بابک داشت همه چيز رو نابود ميکرد. پس همه جا مرا تعقيب ميکرده چطور اين همه ظلم را تحمل کنم.به کي شکايت برم.به يکباره منفجر شدم و فرياد زدم:
- تو  پست و حيووني .حتي لياقت تحقير شدن هم نداري. تو هيچ چي نيستي جز يه پسر پولدار بي احساس نامرد بي معرفت و نفرت انگيز که وجودت حالم رو به هم ميزنه تو به عشق ما حسادت ميکني.ازت متنفرم.
احساس خفگي ميکردم .ارزو کردم هيچ گاه بابک در زندگي ام وجود نداشت. صداي قهقهه بلندش در گوشم پيچيد و بعد ارام زمزمه کرد:
-تو هميشه موقع عصبانيت خوشگلتر ميشي .فکر کنم الان خيلي خواستني شده باشي.
با نفرت تمام تماس را قطع کردم و بلافاصله شماره اميد را گرفتم.دستانم يخ کرده بود و بدنم ميلرزيد. صداي ناآشنايي جوابم را داد که نگرانيم را صد چندان کرد. در جواب من که تقاضاي صحبت با اميد را داشتم گفت که در حال استراحت است و وقتي نگرانيم را ديد مطمئنم ساخت که يک حادثه بوده و خوشبختانه صدمه زيادي به اميد وارد نشده و با چند روز استراحت بهبود مي يابد. همه اين جريان تقصير من بود. به خاطر عشقي که به اميد داشتم بايد اول صلاح او را در نظر ميگرفتم. بابک کسي نبود که کوتاه بيايد. ميدانستم که تا انتها بر سر اين ماجرا خواهد بود. بابک ياد نگرفته بود در زندگيش جواب منفي بشنود و راضي شود. به هرچه خواسته بود رسيده بود و ميدانستم تا به مقصودش نرسد ارام نميگيرد حال به هر قيمتي باشد. بايد تصميم ميگرفتم !سخت ترين لحظه زندگيم بود. لحظه اي که به اين نتيجه ميرسيدم که اميد بدون من خوشبخت تر خواهد بود. کاش صدايم را مي شنيدي.
اميدم . اکنون که قلب عاشقم بين من و تو , تو را برگزيده .فرياد را در گلويم خفه ميکنم و درياي چشمانم را مي خشکانم. پنجره اميدم را به روي زندگي ميبندم تا مبادا نسيم خبري از قلب پاره پاره من به سرزمين ياد تو اورد. در کوره راه  زندگي در ميان مه و تاريکي نام تو چون اذرخش صحنه زندگي مرا روشن کرد و خرمن وجودم را اتش زد. براي تو سوختم!حال خاکستر جانم را به پاي تو ميريزم .يا با کشيدن اهي بر باد خواهم رفت يا با اشک چشمانت دوباره سبز خواهم شد. در اين طوفان وحشت لحظه اي سايه سارم شدي و در پناه امن تو طعم گرما و حلاوت عشق را چشيدم. حال چه سخت است از داشته هايم بگذرم و اسير خفاشان و زنداني در غبار تباهي باشم. ميروم يا سربلند  و پيروز از اين ميدان بيرون مي ايم و سر بر محراب عشق تو مي سايم يا در اين راه فنا ميشوم تا تو باقي باشي .هستي ام نيست تا تو باشي.
اي عشق شيرينم!فانوس قلبت را بدرقه راهم کن تا در پناه روشني تو راه درست را انتخاب کنم .دستانم را با بوسه اي گرم کن تا توان مقابله بيابم. اگر رفتنم را ديدي عشقم را باور کن... مگو وفا نداشت.  ميروم يا در ميان عشقت فنا ميشوم يا براي هميشه به دور از ترديد به سوي تو باز ايم. اما کنون به تک تک لحظه هاي ناب عشقمان سوگند که براي هميشه براي تو  باشم حتي اگر تو مال من نباشي...
در تنهايي و غم تا نيمه هاي شب قدم زدم تا تصميمي بگيرم که توان اجراي ان را داشته باشم. بهترين راه اين بود که به خاطر حفظ سلامت اميد از زندگي  اش بيرون بروم و تمام تلاشم را بکنم تا مسيرم از راه بابک جدا شود. شايد ان روز ميتوانستم اميدي به برگشت دوباره داشته باشم. ساعتها با عکس اميد درددل کردم و تا نزديک سحر در کابوس دست و پا زدم. تا لحظه اي که در عالم خواب او را ديدم و با خيالش ظلمت زندگيم رنگ روشنائي گرفت:
امشب ميان اشکم تصويري از تو ديدم
                                                در اين سکوت وحشت نام تو را شنيدم
امشب که دل گرفته در اين شب سياهم
                                                اميد بر تو دارم باشد همين گناهم
امشب که اشک حسرت جاري شد از نگاهم
                                                باري نظر روا کن بر اين شبانه اهم
امشب که بار ديگر يادت به باد دادم
                                                 چون شعله اي خموش و خاکستري به بادم
امشب به ياد رويت لختي به خواب رفتم
                                                با ديدن خيالت ميناي غم شکستم
امشب ميان اشکم اسوده جان سپردم
                                             از اين جهان خاکي باري ز غم نبردم  
براستي اگر مرگ را انتخاب ميکردم چه ميشد؟ چهره زيبا و معصوم پرستو در نظرم امد .ميدانستم بي من چقدر تنهاست .از تصور نبودن وجود او وجودم لرزيد. پس او هم همين احساس را داشت و اميدم... ايا مرا فراموش ميکند؟با به ياد اوردن اميد الهه مرگ از د ديگر خارج شد.
دلم ميخواست با پرستو حرف بزنم اما پيدايش نکردم از لادن هم خبري نداشتم. او کم و بيش در جريان زندگيم قرار داشت اما از موضوع بابک چيزي نميدانست. روز بعد دوباره با پرستو تماس گرفتم تا هم درددل کنم و هم از حالش باخبر شوم. اما باز کسي نبود. نگران و دلواپس بودم. هم براي پرستو و هم براي اميد. ميخواستم پرستو خبري از او برايم بياورد تا مطمئن شوم اتفاقي برايش نيفتاده. با دستاني لرزان شماره اميد را گرفتم. صداي گرم و خسته اش در گوشم پيچيد. صداي نفسهايش را ميشنيدم. اما نميتوانستم جواب بدهم. وقتي سکوتم را ديد ادامه داد:
-چرا حرف نميزني؟...تو که ميدوني تشنه شنيدن صداتم...من که ميدونم هستي مني که يادم کردي...خودم ازت خواستم زنگ بزني تا با شنيدن صدات بهتر بشم. وقتي تو باشي ديگه هيچي نميتونه منو از پا بندازه... ديگه هيچي برام مهم نيست...اگه دوستم داري حرف بزن...
هر لحظه ترديد در جانم ريشه ميدواند.اشک بي مهابا از چشمانم فروميريخت.قلبم به شدت ميزد و تمام بدنم يخ کرده بود.با گريه گفتم:
-منو ببخش...من طاقتش رو ندارم...فقط بگو منو ميبخشي؟
-چي بهت ببخشم که لياقتت رو داشته باشه؟جونم رو؟
چه ميتوانستم بگويم؟ که براي اينکه خاري بدستش نرود حاضر بودم هرکاري بکنم؟بله!حاضر بودم. حتي حاضر بودم زندگيم را تباه کنم. با بغضي اشکار گفتم:
-مثل من فراوونه.چشماتو هم بذار و منو فراموش کن.اميدوارم روزهاي بهتري ببيني. روزهايي که از من جز خاطره اي محو در خاطرت نمونه.خاطره دختري که هيچي نبود.
-تو همه چيز مني. نميخوام يه خاطره باشي. ميخوام هميشه با حضورت منو به ياد هرچه زيبائيه بندازي.
-يه روز ميفهمي هيچي نبودم و نيستم.روزي  که شايد ديگه نباشم. اميدوارم هرچه زودتر بهتر بشي و هيچ وقت اتفاق ناگواري برات نيفته.
-اگه تو باشي نم يافته.
-شايدم برعکس.شايد من هماي خوش اقبال تو نباشم.
-من با تو خوشبختم. همين برام بسه. ديگه از زندگي چيزي نميخوام.
-منم همين رو ميخوام.
-فقط بگو , يه بار بگو دوستم داري تا مطمئن بشم. تا از اين برزخ رها بشم , بگو
تمام وجودم از اين تلاش براي خفه کردن صداي قلبم ميلرزيد. نميتوانستم اجازه دهم ترديد به من غلبه کند. با گفتن خداحافظي حسرتي عميق بر دلمان گذاشتم. نميتوانستم اميدوارش کنم تا روزي شاهد مرگش باشم. با شنيدن صدايش تازه فهميدم چقدر سخت است دل کندن و دل بريدن , در عين نياز و محبت.قلبم خون گريه ميکرد اما از اينکه مطمئن شده بودم مشکلي پيش نيامده خدا را شکر کردم. اگر اتفاقي مي افتاد چگونه خود را ميبخشيدم. تا ظهر در اتاقم راه رفتم اما ارام نگرفتم. دلشوره اي عجيب با غمم در اميخته بود. ساعتي از ظهر گذشته بود که صداي زنگ در مرا به خود اورد. در دل دعا کردم که خانواده عمو نباشند چون بهانه اي براي حاضر نشدن در جمعشان نداشتم. ارام از پنجره به حياط نگاه کردم. پدرم به سمت در رفت. برايم عجيب بود که پدر براي باز کردن در به حياط برود. شايد بسته اي اورده بودند. ناگهان تمام بدنم را سردي و لرز پوشاند . مامور اگاهي بود که با پدر صحبت ميکرد. ياد دلشوره امروزم افتادم و دعا کردم مصيبت جديدي نازل نشده باشد. تنها احتمال را به بهرام ميدادم که دچار مشکلي شده باشد. پدر بعد از مدتي به داخل امد و مرا صدا زد.
-بيا باهات کار دارن. ببين اين دوستت چه دسته گلي به اب داده که اومدن دنبال تو! منو بگو به اين خانواده اعتماد داشتم و ميذاشتم تو با دخترشون رفت و امد کني.
بقيه حرفهاي پدر را نشنيدم و سراسيمه بيرون دويدم.کيف پرستو به همراه کارت دانشجويي اش در دستشان بود. گيج و مبهوت نگاهشان ميکردم .از خلال صحبتهايشان فهميدم که وقتي باندي خطرناک را زير نظر داشتند و خواستند دستگيرشان کنند پرستو فرار کرده و کيفش دست انها افتاده. ظاهرا کسي منزل نبوده تا جوابشان را بدهد و از من به عنوان نزديکترين دوست پرستو پرس و جو ميکردند. جوابي نداشتم بدهم جز انکه پرستو اهل هيچ کاري نيست اما با اين شواهد کسي باور نميکرد. از انچه ميترسيدم اتفاق افتاده بود. احساس کردم دختر نفرين شده اي هستم که به هرکس نزديک ميشوم او را دچار مصيبت ميکنم. بهرام , اميد و حالا پرستو. نميدانستم کجاست و از ديروز که براي فرار از پارک خارج شده تا به حال کجا رفته. بعد ازرفتن انها به سمت تلفن رفتم اما باز جوابي نيلفتم. حتما پدر و مادرش باز به سفر رفته و او را تنها گذاشته بودند. يعني الان پرستو کجا بود؟ کاش حداقل با من تماس ميگرفت. در اين شرايط تحمل سرکوفت هاي پدر از هميشه دشوارتر بود. او که مرا همراه پرستو ميدانست دامن همت به کمر بست تا مرا هرچه زودتر سرو سامان دهد تا از رسوايي اينچنيني جلوگيري کند. نميدانست اگر قرار بود به بيراهه بروم مدتي قبل راهم را پيدا کرده بودم. به راستي در اين ميان اشتباه از کي بود؟از ما که بدون داشتن هيچ تجربه و اطلاعاتي در دنياي ناشناخته و جذاب جواني ميگذاريم؟يا از کساني که به دور هر چيز حصاري ميکشند تا چشمانمان حقيقتت را نبيند. با اين کار بين حقيقت و واقعيت فرسنگها فاصله مي انداختند. حقيقت اين بود که عشق زيبا و باشکوه است و واقعيت اين بود که عشق ميتواند  خطرناک و تباه کننده زندگيت باشد. فردا بعد از رفتن پدر به سرعت حاضر شدم و در جواب مادر گفتم که به ديدن خانواده پرستو ميروم. مادر مخالف بود اما  هيچ چيزي نميتوانست مانع من بشود .تنها کسي که برايم مانده بود دچار مشکل بزرگي شده بود. ماشين گرفتم و ادرس منزل سينا را دادم. يکبار با هم به در منزلشان رفته بوديم. مردد بودم که با مادرش صحبت کنم يا نه. ناچار زنگ منزلشان را به صدا در اوردم. بعد از مدتي خانومي کنار پنجره امد که حدس زدم مادرش باشد. ظاهر اشفته اي داشت با دستپاچگي گفتم:
-سلام .ببخشيد مزاحم شدم.با خانوم کار داشتم.
-سلام دخترم خودم هستم.امرتون بفرماييد.
-اقا سينا منزل هستند؟
-نه از ديروز هيچ خبري ازش نداريم. شما چه کارش دارين؟
-هيچي يه امانتي دستشون داشتم ميخواستم بگيرم بعدا مزاحم ميشم.خدانگهدار.
پس پرستو هرکجا که بود با سينا بود.کمي دلگرم شدم. تنها بودن دختري مثل پرستو در اين شهر بزرگ فاجعه بود. دوباره براي اطمينان به منزل پرستو رفتم. درحاليکه اميد نداشتم کسي   منزل باشد درباز شد و داخل رفتم.مادر پرستو که زن مسن اما خوش ظاهري بود , برخلاف هميشه بدون ارايش و با موهاي نامرتب و چشمان گريان به استقبالم امد. با ديدنم مرا در اغوش گرفت و همراه گريه گفت:
-ديدي چه بر سر دختر نازنينم امد. اخه اون که اهل اين حرفها نبود. سرش به درس و کتابش گرم بود. چرا بايد اينجوري ميشد مگه ما براش چي کم گذاشتيم که جوابمون رو اينجوري داد. تو چرا مواظبش نبودي؟چرا گذاشتي به اين راه بره , مگه شماها مثل دو تا خواهر نبودين.چرا گذاشتي دخترم به اين راه بره؟
درحاليکه از برخوردشان و اينکه همه جريان را به گردن من انداخته بودند ناراحت بودم گفتم:
-پرستو هميشه تنها بود و از اين تنهايي در عذاب بود. اون نياز به حمايت شما و پدرش داشت اما مجبور بود خودش تنهايي راه زندگيش رو انتخاب کنه. کمبود محبتش رو توي وجود  ديگران جستجو ميکرد. اون قدر محبت رو ميدونست براي داشتن ذره اي عشق همه کار ميکرد. کاش تنهاش نميگذاشتين .بهتره دنبال مقصر نگردين چون تو وجود ديگران پيدايش نميکنين. خداحافظ...
ديگر نميدانستم چه کنم و به که پناه ببرم...
پرستو را تحسن ميکردم و لحظه اي بعد که فکر فرار به سرم ميزد به شدت خود را شماتت ميکردم. حرف اميد به يادم مي امد که فرار چاره کار نيست. نه او مرا طرد شده ميخواست و نه غرور من اجازه ميداد که مانده از همه جا به او پناه ببرم و نه من ميتوانستم او را وارد اين بازي خطرناک کنم.


Lord of the shadows (حمید) چهارشنبه 13 آبان1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد