تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - ادامه رمان هستی
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

ادامه رمان هستی
دسته: داستان ها

سلام اینم ادمه هستی

راستی دعا یادتون نره این شبا

هستي 17
نمي دانستم اين حرفش را به چه منظوري براي خودم توجيح كنم،كه براي او مهم هستم؟يا فقط به عنوان يك همكلاسي چنين آآرزويي داشت؟به ساعتش نگاه كرد.هنوز تا شروع كلاس بعدب وقت باقي بود.در حاليكه بلند مي شد گفت:
_ظاهرا شما هم ناهار نخورديد.اگر اجازه بديد ناهار امروز رو همراه هم باشيم.
و من كه صدايم به سختي در مي آمد گفتم:
_آخه...آخه...من امروز به اندازه كافي...نمي خوام كه براتون...
و او كه مرا مردد ديد گفت:
_براي من باعث خوشحاليه كه در كنار شما باشم.البته اگر شما وقتش را داشته باشيد و از مصاحبت با من ناراحت نشين.
_نه اصلا.فقط نمي خواستم مزاحمتون باشم.
_اختيار داريد.شما مراحميد.
در كلاس را برايم باز كرد تا من خارج شوم و بعد به دنبال من روان شد.شانه به شانه هم قدم برمي داشتيم قدم تقريبا تا شانه اش بود و او با قدمهاي بلند ولي آرام سعي در هم پا شدن با من را داشت.هميشه فكر مي كردم بلند قد هستم اما در كنار او چنين احساسي را نداشتم.هنوز نتوانستم اتفاق هاي افتاده را هضم كنم.من كه تا امروز صبح به ديدن روزانه اش دلخوش بودم،اكنون در كنار او قدم زنان به سمت رستوران نزديك دانشگاه مي رفتم.گويي بر روي ابرها قدم بر مي داشتم،حتي نمي دانستم چه احساسي دارم.
موقع نشستن،صندلي را برايم نگه داشت و مقابل من جاي گرفت.نا خود آگاه او را در ذهنم با بابك مقايسه كردم.شايد بابك در ظاهر چيزي از اميد كم نداشت يا حتي زيباتر و شيك پوش تر بود اما وقار و رفتار اميد خوشايند ترين چيزي بود كه وجود داشت و بابك از آن بي بهره بود.اين ويژگي اميد مرا به شدت به سمت خودش جذب مي كرد.در صورتي كه رفتار بابك مرا مي راند.هرگز از بابك كه نشاندهنده احترام متقابلش باشد نديده بودم.وقتي از من در مورد انتخاب غذا نظر خواست،با هر آنچه او سفارش داده بود موافقت كردم و براي اولين بار نگاهش را بر چهره ام ثابت ديدم.هميشه از نگاه مستقيم ديگران معذب بودم،حالا او به من خيره شده بود.لحظه اي درنگ كردم و بعد سرم را بالا آوردم طرز نگاهش جالب بود،شگفت زده،شاد،شايد هم مردد.نمي دانم،گويي تازه موجوديت مرا حس كرده بود.هر دو خود را مشغول خوردن كرديم.ميلي به خوردن نداشتم.اشتياق و هيجان وجودم را تسخير كرده بود كه با صدايش به خود آمدم:
_امروز دوستتون همراهتون نيست.براشون اتفاقي افتاده؟
_براي نپيش آمده بود،همراهش رفت.
بي اختيار از سينا به عنوان نامزد پرستو نام بردم.شايد مي خواستم بگويم پرستو ديگري را دوست دارد.دوباره شروع به صحبت كردن نمود:
_دوستتون به خاطر شلوغيش بيشتر به چشم مياد و شما بر عكس!من تا امروز متوجه شما نشده بودم .شما چي نامزد دارين؟
از سوالش جا خوردم و جواب دادم:
_نه مجرد هستم،چطور مگه؟
لبخندي زد و گفت:
_بيشتر يه سوشروع صحبت بود ظاهرا شما خيلي اهل حرف زدن نيستيد،به نظرم صرف غذا در سكوت خيلي هم دلچسب نيست.شما موافق نيستيد؟
نمي دانستم در جوابش چه بگويم.كلمات از ذهنم گريخته بودند.بنابراين لحظه اي طول كشيد و بعد از سكوت ادامه داد:
_شما خيلي ساكتيد.اگر ادامه صحبت رو به اختيار شما بگذارم بقيه وقت به سكوت مي گذره.
بعد در حاليكه آرنج هايش را بر روي ميز مي گذاشت،اندكي به جلو متمايل شد و گفت:
_پس اول من از خودم مي گم،هميشه عاشق رياضيات بودم.اما بعد از ديپلم شانس قبولي در رشته دلخواهم رو نداشتم.بنابراين تصميم گرفتم به سربازي برم و بعد از گرفتن كارت پايان خدمت درباره شانسم رو امتحان كردم كه خوشبتانه قبول شدم.تقريبا سه سال از زندگي عقب افتادم.تمام تلاشم رو مي كنم تا واحد هاي بيشتري بگيرم و جبران كنم تا مدتي پيش هم تمام فكر و تلاشم فقط اين بود كه در درسم موفق بشم.اما حالا احساس مي كنم تو زندگي چيزاي مهم ديگه اي هم هست كه با اون ميشه زندگي و آينده رو ساخت.اينا رو گفتم تا ازتون اجازه بخوام يه سوالي بپرسم.سوالي كه بدجوري توي ذهنم اومده و دوست دارم جوابشو بدونم.توي دفترتون بي اراده چشمم به يه صفحه افتاد كه يه بيت شعر قشنگ نوشته شده بود كه يه جورايي دلم رو لرزوند.با وصف اين كه شعر زياد مي خونم اما اين شعر يه جور ديگه اي بود.انگار يه پرده از جلوي چشمام برداشت.بوي عشق و احساس و لطافت مي داد. امتا گوشه دفترتون نوشته بودين عشق پوچه،و روي عشق خط زده بودين.اين تضاد،من رو خيلي به فكر انداخت.در حاليكه عشق رو قبول دارين و معلومه دختر با احساسي هستين اما ردش مي كنين،چرا؟
در حاليكه حرفها و توجهش دلنشين بودند اما يك حس خاص را در من به غليان در آورد.من كه در تمام عمرم نه مرد عاشقي ديده بودم و نه با پسري از عشق گفته بودم،ناگهان به جوش آمدم و در حاليكه هيجان زده شده بودم گفتم:
_شما واقعا از عشق چي مي دونين؟به نظر من مردا از عشق و احساس هيچي سرشون نميشه.اگر دم از عشق هم بزنن براي رسيدن به هدفشونه.عشق براشون وسيله است نه هدف.اگر بهش احتيلج نداشته باشن هيچ وقت عاشق نمي شن.براي شماها عشق يه دست آويزه،براي همينه كه معتقدم عشق پوچه.چون كه ديدم چطور باهاش بازي مي كنند.هيچ وقت قلب شماها براي عشق نزده.هيچ وقت زيبايي و حرمت عشق رو احساس نكردين.اگه به دختري بگين عاشقتم و براش حرفهاي عاشقانه بزنين يه دقيقه بعد يادتون مي ره و همهاون حرفها رو به ديگري مي زنين.اما بر عكس اون چيزي كه توي زندگي بهش اعتقاد داشتم و دارم و در تمام زندگي هدفم بوده،نتئنستم عشق رو توي وجودم از بين ببرم.اين عشق تو وجود منه كه باعث ميشه اون شعر رو بگم و عشق برام مقدس و زيبا باشه اما با ديدن مردهايي كه از عشق،نردبان مي سازند تا به هدفشان برسن به اين نتيجه مي رسم كه عشق پوچه،مثل يه حبابهودر ظاهر بلوري و رنگارنگه اما با كوچكترين نا ملايمت و حتي با وزش يه نسيم مي ميره.
با ديدن نگاه حيرتزده اميد به خودم آمدم.صدايم از حد معمول بالاتر رفته بود و قلبم به شدت به قفسه سينه ام مي كوبيد.باورم نمي شد حرف هايي كه ساليان سال در كنج سينه ام زنداني شده بود را براي اين غريبه آشنا به زبان آوردم.در نگاه اميد هم تعجب بود/عهم برق تحسين.در حاليكه همان لبخند جادويي بر لبانش بود با صدايي كه موجي از آرامش برايم به ارمغان ميآورد گفت:
_سخنراني جالبي بود.اما من با حرفاتون كاملا مخالفم.شما زيادي بدبينيد.همه هم مثل هم نيستند.
بعد در حاليكه ليواني آب به دستم مي داد گفت:
-حرفم را پس گرفتم شما اصلا كم حرف نيستيد.به موقع اش خوب مي تونيد طرفتون رو ضربه فني كنين.
به ساعتم نگاه كردم،گذشت زمان را احساس نكرده بودم تازه معني حرف اميد را فهميدم.
در حاليكه بلند مي شد گفت:
_حيف كه كلاس شروع شده.من از شنيدن عقايد شما هم متعجب شدم هم خوشحال.تعجب از اين كه چرا بايد همچين طرز فكري در مورد مردها داشته باشيد و خوشحال از اين كه با صداقت پاسخ داديد.اگر مايل باشيد خيلي خوشحال مي شم به اين بحث در فرصتي مناسب بپردازيم.
هر دو آرام قدم برميداشتيم گويي هيچ عجله اي لراي رسيدن به كلاس نداريم.ابن بار براي شكستن سكوت پيش قدم شدم و خجالت زده در حاليكه كنارش قدم مي زدم گفتم:
_اصلا نميدونم چي شد كه اون حرف ها رو زدم.اصلا دست خودم نبود.اما به همه اونا معتقدم و مطمئنم شما اصلا نمي تونيد نظر منو تغيير  بدين.
به پشت در بسته كلاس رسيديم.صداي صحبت كردن استاد به گوش مي رسيد.آرام به سويم برگشت.از فاصله اي نزديك به صورتش لحظه اي نگريستم او اينجا بود.آن قدر نزديك به من!كنار من و من چه راحت با او سخن مي گفتم.در حاليكه يكي از ابروهايش را بالا برده بود و چشمانش از برق شيطنت مي درخشيد گفت:
_خيلي هم مطمئن نباشيد من سر سخت تر از شما هستم

.

.

.

ادامه دارد



فرشته شنبه 21 شهریور1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد