علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
هستی ۱۳ و ۱۴
دست در جیبش کرد و با همان لبخند همیشگی تکه کاغذی که معلوم بود از قبل آماده کرده در حالیکه دستانم را می گرفت آهسته گفت:
-منتظرتم. حالا بیشتر از همیشه. هر وقت رسیدی تهران تماس بگیر. از شنیدن صدات خوشحال می شم.
و من خمچنان با آن سر و وضع خنده دار ایستاده بودم و نگاهش می کردم. شنیدن صدایش برایم مثل موسیقی آرامبخشی بود که از شنیدنش سیر نمی شدم. به دستانم فشاری داد و گفت:«منتظرتم و... به امید دیدار!»
و رفت و من همچنان کاغذ بدست ایستاده بودم و نگاهش می کردم. لحظه ای ایستاد و به سمتم برگشت. با نگاهش عشق و نور به رویم پاشید و رفت. بعد از رفتنشان تا ساعتها گیج و منگ بودم. هنوز برایم قابل باور نبود که این احساس عجیب چطور یک روزه در جانم ریشه دوانده. شوخی های بهمن کم کم مرا به خود آورد.
-چرا غذاتو نمی خوری؟تو که تا دیروز به کسی مهلت خوردن نمی دادی؟
-گرسنه نیستم.
-نه مشکل جای دیگه ایه.
و آهسته طوری که دیگران نشنوند گفت:
-عاشق شدی؟
با وصف اینکه می خواستم قیافه ی متعجبی بگیرم، احساس کردم صورتم سرخ شده و این باعث خنده بیشتر بهمن شد.
-بیخود قیافه نگیر که من می شناسمت. اما فقط یه چیز رو بگم. مواظب باش، داری اشتباه می کنی. آدما اونطور که نشون می دن نیستن.
بی اختیار اخمهایم در هم رفت. یعنی منظورش سینا بود؟دوباره گفت:
-خیلی خوب تسلیم. قیافه نگیر. این حرفم فقط از رو خیر خواهی بود.
هستي14
ولي بازم ميگم،مواظب باش
يه لحظه از بهمن بدم اومد.نمي دونم چرا اين حرفها رو زد.انگار قصر قشنگي كه براي خودت ساختي رو خراب كنه.سعي كردم به حرفاش ديگه فكر نكنم.تمام دو روز باقي مانده را فقط به سينا فكر كردم.هستي باورم نميشه عاشق شده باشم.اونم در عرض يكروز و با اين همه شدت و علاقه.احساس مي كنم بدون اون نمي تونم زندگي كنم.سينا همونيه كه هميشه آرزوش رو داشتم.زيبا و شوخ و وحشي.
پرستو در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود دستانم را گرفت و با هيجان ادامه داد:
_يادته هميشه عشق رو مسخره مي كرديم؟اما حالا فهميدم كه عشقه كه به زندگي زيبايي ميده.انگار تازه خودمو شناختم.زندگي در نظرم قشنگتر شده.حتي به نظرم تو هم زيباتر شدي.و من با اخمي به ظاهر ساختگي روي از پرستو برگرداندم و گفتم:
مگه تا حالا زشت بودم؟
و پرستو كه سر تا پا شور و عشق بود مرا در آغوش كشيد و گفت:
_الهي من فداي تو بشم كه ملكه زيبايي هستي.
از يك طرف از شادي پرستو شاد بودم و از طرفي ديگر گوشه اي از قلبم از اين جريان دلگير بود.عشق پرستو،هميشه مختص به من بود و حالا يه رقيب تازه نفس حس حسادت را در من برانگيخته بود.با شوق برايم گفت كه در طول اين مدت يكبار با هم تماس تلفني داشتند و قرار براي ديدار مجدد گذاشته اند.
پرستو با اصرار از من خواست كه همراهش بروم تا سينا را ببينم اما من كه فعلا مايل نبودم سينا را ببينم بر حس كنجكاويم غلبه كردم و قول براي دفعه بعد دادم
رسميت بخشيدن به اين رقيب تازه،مدتي زمان مي گرفت.من كه هر لحظه بيشتر با عشق آشنا مي شدم كمتر از پرستو دلگير مي شدم.هر چند اوقات پرستو كه هميشه مختص به من بود حالا بين من و سينا تقسيم شده بود و اين تقسيم در نظر من اصلا عادلانه نبود،اما شور و هيجان پرستو به من هم منتقل مي شد.پرستو كم كم از من دور مي شد و احساس كسالت از دوري پرستو همراه با فشار هاي پدر كه از رفتار من در طول سفر ناراضي بود،مرا كج خلق و عصبي كرده بود.سرزدنهاي گاه و بي گاه خانواده عمو،گاهي مرا از كوره به در مي برد.هر چند هميشه سعي در فرار از برخورد با بابك داشتم اما از اينكه احساس مي كردم اين حركت نشانه ضعف من است در عذاب بودم.ضعفي كه بابك به عنوان منافع خود،از آن استفاده مي كرد.احساس پرستو به سينا را با احساس خودم به بابك مقايسه مي كردم و رنج مي بردم،حالا ديگر به عشق بدبين نبودم اما گويي جهاني است پر از اسرار كه من از آن هيچ نمي دانم.با نزديك شدن روز شنبه و شروع كلاسها اشتياقم بيشتر مي شد.اميدوار بودم بابك به تدريج دلسرد شود و از زندگيم كنار برود.شايد غرورش باعث ميشد از بي تفاوتي من برنجد وبه سراغ ديگري برود.
جمعه شب براي خواب آماده ميشدم كه صداي زنگ در،ورود مهماني ناخوانده را اعلام كرد.از پنجره به حياط نگاه كردم و با ورود عمو،چشم بابك به پنجره اتاقم دوخته شد و من كه مطمئن بودم در پناه نور اطاق،دبده شده ام كنار رفتم و به رختخواب خزيدم.بعد مادر وارد شد و گفت:
_زشته مادر، پاشو!عموت سراغت رو مي گيره.
در حالي كه ناراحت بودم ملحفه را روي سرم كشيدم و گفتم:
_من حوصله ندارم بگو هستي خوابه.
_بابك تورو ديده.پاشو وگرنه صداي بابات در مياد
با كج خلقي بلند شدم و لباسم را عوض كردم و وارد پذيرايي شدم.در حالي كه هيچ سعي اي براي پوشاندن بي حوصلگي ام نداشتم گوشه اي نشستم.بابك در كت و شلوار تيره رنگي كه پوشيده بود بيشتر شبيه مانكني بود كه از مجله مد بيرون آمده باشد.اما براي من هيچ جاذبه اي نداشت.عمو در حالي كه پيپش را از گوشه لبش به دست مي گرفت رو به من گفت:
_خوب عمو جان از فردا سر كلاس حاضر ميشي.دليل مزاحمت ما هم اين موقع شب از شب همينه.بابك نگرانت بود،براي همين مي خواستم از پدرت اجازه بگيرم كه بابك مسئول بردن و آوردنت باشه.
انگار آب سرد به رويم ربخته باشند.بدترين اتفاق ممكن همين بود كه هفته اي چند بار مجبور به تحمل وجود بابك در كنارم باشم.مسلما همراه شدنش با من در محيط دانشگاه،مشكلات زيادي به همراه داشت.ضمن آن كه از بودن در كنار پرستو بي نصيب مي ماندم.صداي بابك مرا به خود آورد:
_ظاهرا هستي موافق نيست.شايد هم قبلا اين قرار رو با كس ديگه اي گذاشته.
در حالي كه سعي مي كردم در كمال آرامش حرف بزنم گفتم
_حدس شما كاملا درسته.آقاي اصلاني پدر دوست صميمي من،پرستو،قراره من و دخترش رو ببره و برگردونه.اينجوري نه توي خيابون به مشكلي برميخوريم و نه دانشگاه ازمون ايراد ميگيره.پدرم هم سالهاست اين خانواده رو ميشناسه و بهشون اطمينان داره.مطمئنم پدرم با رفتن من با پدر پرستو مخالفتي نداره.در ضمن شايد وجود بابك برام توي دانشگاه مشكل انضباطي درست كنه.
وبا خواهش و التماس به چشمان پدر نگريستم.مي دانستم پدر از اين كه توي خيابان يا محيط دانشگاه مشكلي به وجود آيد چقدر ناراحت ميشود،حتي اگر باعثش بابك باشد.پدر كه بر سر دو راهي بود براي اولين بار طرف من را گرفت.شايد با وجودي كه بابك برادرزاده اش وبه حسابي نامزد دخترش بود،اما از اين كه هر روز با من تنها باشد ناراضي بود.شايد هم دلايل ديگري داشت اما هر چه بود به نفع من تمام شد.بابك سرخورده از اين رفتار،عزم رفتن كرد و به دنبال او عمو و زن عمو هم بلند شدند.به چشمان بابك نگاه كردم و با لبخندي پيروزي ام را جشن گرفتم.در حاليكه از صدايش رايحه تهديد بلند مي شد گفت:
_فكر نكن اين طوري از دست من راحت مي شي.مطمئن باش تو رو بين اون گرگها رها نمي كنم تا اغز من بدزدنت.تو خوراك لذيذي براي خيلي ها هستي اما نميذارم جز من نصيب هيچ كس دبگه اي باشي.يا من يا هيچ كس.
و من لبخند زدم و گفتم:
اتفاقا تو بيشتر شبيه يه گرگي كه براي ديگران دندون تيز كرده اما مطمئن باش من هيچ وقت بره نخواهم بود.اگرم باشم قرباني تو و امثال تو نخواهم شد.
مثل هميشه قرمز شد و در حاليكه رگهاي گردنش متورم شده بود دستم را براي خداحافظي فشرد و آهسته گفت:«خواهيم ديد»و من كه درد در دستانم پيچيده بود فقط لبخند زدم.مگر چاره ديگري هم داشتم؟هر چه تلاش او براي به دست آوردن من بيشتر مي شد از او دورتر مي شدم و هر چه سعي در دوري از او مي كردم، اشتياق او به من بيشتر مي شد. ]
.
.
.
ادامه دارد
![]()