تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - ادامه رمان هستی
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

ادامه رمان هستی
دسته: داستان ها

سلام به همگی

بچه ها از این به بعد واستون شماره میذارم این قسمت ۸ هست

مرسی از نظراتون خواهشا به هم دیگه بی احترامی نکنین . مرسی

اینم ادامه هستی:

هستی 8

صبح روز بعد هم برای برای خوردن صبحانه سر میز حاضر نشدم . می دانستم پیش پدر این کار بی احترامی غیر قابل بخششی است مخصوصا به خاطر حضور عمو اما سرم درد میکرد و از فکر دیدن دوباره بابک اشک در چشمانم جمع میشد . وقتی مادر دوباره صدایم کرد سردرد را بهانه کردم و خوابیدم . بعد از مدتی که از رفتن بقیه مطمئن شدم پایین آمدم و بعد از خوردن صبحانه به ساحل رفتم . پای برهنه روی شن های داغ قدم میزدم . هوا بوی پاییز میداد . دریا آرام شده بود . مرغان دریایی با حضورشان سکوت دریا را می شکستند و من به سبکبالیشن غبطه می خوردم . چه زیبا با هم کنار می آمدند و چقدر شاد بودند . راه رفته را آرام بازگشتم . رد پایم را بر شن های ساحل نگیستم. مگر خدا نگفته بود همیشه همراه ماست. پس چرا فقط یک جفت رد پا وجود داشت؟ احساس تنهایی غریبی کردم . مخصوصا مقابل وسعت دریا . به ویلا برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم . همیشه دیدن دریا به من آرامش میداد . در حین دیدن تلویزیون به خواب رفتم .

با تماس دستی از خواب پریدم . با دیدن پهره بابک که رویم خم شده بود به شدت ترسیدم . قلبم به شدت میزد و دهانم خشک شده بود . صدایم میلرزید برای همین ترجیح دادم صحبت نکنم . بابک در حالیکه از دیدن حرکات من لبخند میزد و مستقیم به سویم نگاه میکرد گفت:

- ساعت خواب. مگه نگفتم دوست ندارم تمام مدت بخوابی ؟ برای خواب خیلی وقت داری اما این سفر فقط 3 روزه پس بهتره ازش لذت ببری.

در حالیکه می نشستم و سعی میکردم موهایم را با دست مرتب کنم گفتم :

-من کارامو بر حسب سلیقه تو انجام نمیدم . اتفاقا برای خواب اصلا وقت ندارم چون بر عکس تو تمام ساعات روزم رو مشغولم . یه بار گفتم اگه مجبور به انجام کاری بشم نهایتا مثا الان کسل میشم . حالا سعادت دیدن شما رو به چی مدیونم؟

-لجبازی رو بذار کنار . اونوقت میبینی خیلی بیشتر از ما از این مسافرت لذت میبری . تو دلت می خواد اما قد بازی در میاری . بقیه تصمیم گرفتند ناهار بیرون بخوریم بنابر این منو فرستادند دنبال شازده خانم . حالا بجنب که همه گرسنه اند.

در حالیکه خود را بی تفاوت نشان میدادم دوباره دراز کشیدم و گفتم :

- زحمت کشیدی ، اما من تازه صبحانه خوردم و میلی به بیرون اومدن ندارم . منتظر میشم تا بقیه برگردن .

مطمئن بودم این حرکتم عصبانیش کرده . نمیدانم چه حس مرموزی درونم بود که از دیدن عصبانیتش در عین اینکه میترسیدم ، لذت میبردم .

سریع به سمتم آمد و گفت :

- منم از تو نظر نخواستم . همین که گفتم ، بقیه منتظرن بلند شو .

و دستم را گرفت و همراه خودش کشاند . به زور دستم را بیرون کشیدم و ایستادم . مانتو و روسری ام را به سمتم گرفت و مرا به سمت در برد . واقعا از رو نمیرفت . اگر حریف زبانش میشدم اما زورم به او نمیرسید .پس درنگ را جایز ندیدم و با کمال بی میلی در حالیکه اخمهایم در هم بود سوار شدم و صورتم را به سمت مناظر بیرون برگرداندم .

حالا دیگه نقطه ضعفش را می دانستم . از بی محلی و بی تفاوتی ام ناراحت میشد . سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم . لحظه ای احساس کردم به من خیره شده ، بعد سرعت ماشین بیشتر و بیشتر شد . با وصف اینکه خیلی ترسیده بودم اما به همان  صورت باقی ماندم . حدس زدم مسیر دورتر را برای رسیدن انتخاب کرده. ناگهان ترمز کرد و در حالیکه که سعی میکرد صدایش را آرام نگاه دارد گت:

-هستی؟با توام. وقتی باهات حرف میزنم دوست دارم نگام کنی .

به چشمهای عصبانیش نگاه کردم و دوباره سرم را پایین انداختمک که گفت:

-این بازیا چیه درمیاری؟مطمئن باش با این کارات من از تصمیم منصرف نمیشم . حتی اگه خیلی بدتر از اینارو انجام بدی . عوض این بچه بازیا سعی ک منو دوست داشته باشی . به هر حال این ازدواج اتفاق میفتهاما اگه بخوای به این لجبازیاادامه بدی تنها تو هستی که میبازی.

لحظه ای نگاهم کرد و وقتی سکوتم را دید با مشت روی فرمان کوبید  و گفت :

-خیلی خوب،میبینم کی لجبازتره .

باز این بغض لعنتی بد موقعی به سراغم آمده بود . چشمهایم را بستم تا به اشکهایم اجازه پایین آمدن ندهم .

از طعم غذا هیچ نفهمیدم . در عین اینکه حاضران جمع برایم عزیز بودند در نظرم مانند دشمن می آمدند . دشمن های عزیزی که با خیرخواهی اشتباهشان ، آینده مرا به بازی گرفته بودند .

زندگی کردن کنار بابک برایم قابل تصور نبود . اصلا نسبت به بابک احساسی نداشتم . او پسری نبود که دست مرا بگیرد و در راه زندگی پناهم باشد . من کسی را میخواستم که مرا بفهمد و درک کند و امنیت بخشد. در کنار او مجبور به تحمل یک زندگی خالی از احساس و عشق میشدم مخصوصا با اخلاقی که او داشت و می خواست همه چیز به میل او بگردد . میدانستم عاشقم نیست . تصور میکردم بعد از ازدواج اگر عاشق دیگری بشود چه؟ مسلما مرا ترک می کرد و سراغ دیگری می رفت. و اگر این اتفاق برای من میافتاد چه؟ اگر جای خالی احساسی که باید به همسرم میداشتم با وجود دیگری پر میشد چه میکردم؟ باید تا آخر عمر میسوختم و دم نمی آوردم . مشکل من ظاهرا راه حل معقولی نداشت چون اطرافیانم انسانهای معقولی نبودند . مرا انسانی فاقد درک و شعور میپنداستند که حتی ارزش مشورت کردن هم نداشت مشورت در مورد زنگی خودم !

.

.

.

ادامه دارد



فرشته یکشنبه 8 شهریور1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد