تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - ادامه هستی
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

ادامه هستی
دسته: داستان ها

سلام اینم ادامه هستی ولی ایندفه کمه

 هوا تاریک شده بود . صدای نفس های تند بابک مرا ترساند و ساکتم کرد. ترجیح دادم به ویلا بر گردم امابابک بازویم را گرفت و به طرف خودش کشاند . احساس کردم استخوان دستم در حال خرد شدن است . صورتش را نزدیک آوردو در چشمانم نگاه کرد . از فشار دندانهایش به هم عضلات فکش بیرون زده بود . در حالیکه دندانهایش را از روی خشم به هم فشار میداد گفت:

-بهتره لگد پرونی نکنی که خوب بلدم با تو و امثال تو چیکار کنم . کاری نکن که برای ازدواج با من به دست و پام بیفتی . اگه با این ادا و اصولت حوصلمو سر ببری  با رئش خودم رامت میکنم .

نمیتوانستم باور کنم که مرا تهدید میکند . تا به حال چنین رفتاری از او ندیده بودم .  ناگهان به جای ترس ، خشم تمام وجودم را فرا گرفت . با مشت به سینه اش کوبیدم و دستم را از دستانش بیرون کشیدم  و عقب رفتم .  در حالیکه از شدت خشم میلرزیدم و سوزش اشک را در چشمانم احساس میکردم . سرم را بالا گرفتم و محکم گفتم :

- هیچ کاری نمی تونی بکنی . اگه بمیرم هم حاضر نیستم با تو زندگی کنم . پس بهتره راحتم بزاری ...

و در حالیکه به سمت ویلا میدویدم گفتم :«ازت متنفرم»

بدون توجه به دیگران که مشغول صحبت بودند با عجله از پته ها بالا رفتم . با ورود من همه ساکت شده بودند اما به قدری عصبانی و دلشکسته بودم که در صورت صحبت کردن با آنها ، دیگران را هم دلشکسته میکردم . چطور اجازه ی تصمیم گیری درباره ی آینده ام را به من نمیدهند . تحمل این یک مورد از توانم خارج بود . در این مدت در مقابل هر سختگیری و نا عذالتی  سر فرود آورده بودم  تا حق فرزندی را ادا کرده باشم . اما اگر این بار مانند قبل رفتار میکردم آینده ام تباه میشد . من که به امید ساختن یک آینده طلایی لحظات سخت زندگی ام را تحمل کرده بودم ،اکنون احساس پوچی میکردم . دیروز رفته بودم ، امروز که سرگردان و حیران مانده بودم و فردایی تاریک و مبهم در کنار بابک پیش رویم بود . چقد میتوانستم در مقابل خواسته ی خوانواده ام مقاومت کنم ؟ چرا آنها مرا قربانی تصمیمات خویش میساختند ؟ مگر فرزند آنها نبودم؟ چرا مادر اینقدر مطیع و آرام و کم حرف بود ؟ چرا پدر فکر میکرد که همیشه اوست که درست فکر میکند و زندگی دخترش دست اوست؟ و هزاران چرای دیگر که جوابی نداشتند . تمام شب حاضر نشدم از اتاقم بیرون بیایم . میدانستم پدر عصبانیست اما ترجیح میدادم تنها باشم . گرچه بیخواب بودم و دلم هوس قدم زدن کنار دریا را کرده بود اما از ترس حضور بابک به تماشا از پشت شیشه دل خوش کردم . آسمان صاف و پر ستاره بود مانند چشمان من و دریا عمیق و تاریک و پر طلاطم مانند دل نا آرام من . از دور نوری ضعیف سوسو میزد . یعنی میتوان امید داشت؟ هر چه بیشتر فکر میکردم حراسم از آینده بیشتر میشد . انتخاب بهترین برخورد دشوار بود .



فرشته پنجشنبه 5 شهریور1388   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد