تاریخ :  جمعه 30 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام دوستان

قصد دارم رمان هستی از رویا نوری رو براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد . اگه رمان دیگه ای هم خواستید تو قسمت نظر ها بگین که براتون بزارم.فعلا براتون ۳ صفحشو تایپ میکنم تا فردا...

 

هستی

باورم نمیشد!از شنیدن صدایش که عاشقانه برای دیگری زمزمه میکرد قلبم از تپش باز ایستد.فشار پنجه های غم راه نفسم را بست . من که در این مدت به سان محتضری در بستر مرگ دست و پا میزدم به راستی مردم ،روح و قلبم مرد . چگونه میتوانستم باور کنم؟ من که همه ی هستی ام را بر سر تصمیم گذاشته بودم. من که در میان این همه مشکل او را انتخاب کرده بودم.حال با باقی عمرم جه میکردم؟ با غرور بر باد رفته، با یک قلب پژمرده؟ دیگر به چه دلیلی ادامه میدادم؟ اصلا برای چه زنده بودم؟ در آن لحظه قلبم به هزاران تکه تبدیل شده بود . تکه های ریزی که تبدیل به سنگ میشد. از هر چه بود و نبود بیزار بودم. چرا به دنیا آمده بودم؟ در میان مردمی بی عاطفه و سنگدل اسیر شده بودم. اصلا من که عشق را به مسخره می گرفتم چرا عاشق شده بودم؟گناه من چه بود؟ گناه من و امثال من که از عشق ، بتی پرستیدنی میسازند. بتی که بر روی شن ساخته شود و با نسیمی واژگون میشود چرا کسی نیست تا در این سفر راه را از بیراه نشانمان بدهد. یعنی نباید هیچ گاه سفر کنیم؟ یا بی سفر به منزل مقصود برسیم؟ سرم پر از افکار مختلف بود که صدایشان درون سرم میپیچید و مرا از خود بی خود می کرد. کاش به جایی میرفتم که سکوت بود و آرامش. آرامشی که مدتهاست با من غریبه شده. باید فرار میکرئم. به جایی میرفتم که رهایم کنند. تا جایی که توتن داشتم دویدم تا شاید سایهسیاه مصیبت لحظه ای از تعقیبم دست بر دارد. از پشت پرده رقصان اشک همه جا تار و در هم بود. اما چراها رهایم نمی کردند. چرا در قمار عشق همه هستی ام را گذاشته بودم؟چرا من بازنده بازی بودم؟ مگر نمی گویند خدا به اندازه ی تحمل اشخاص به آنها درد میدهد؟ پس چرا شانه های من دیگر تحمل نداشتند ؟مگر خدا نمیبیند چگونه زیر این همه فشار خرد میشوم؟ خدایا! صذایم را میشنوی؟ من گم شده ام. خسته ام. بریده ام. دیگر جز تو پناهی ندارم.کمکم کن...

با شنیدن صدای ترمز،لحظه ای به خود آمدم و ایستادم. کسی بلند مرا به نام می خواند و متوجه ماشینی شدم که به سرعت ترمز کرد و لاستیکهایش بر روی زمین کشیده شد. برای تصمیم گرفتن وقتی باقی نمانده بود. شاید هم مانده بود و من ترجیح دادم تصمیمی نگیرم. من به پایان مینگریستم و این پایان بود. نقطه ی پایان بر جمله ی زندگی من. چه جمله ی کوتاهی. چشمهایم را بستم بالاخره زندگی کوتاه آمده و رضایت به رفتن من داده بود. با برخورد به بدنه ی ماشین از زمین کنده شدم. سرم محکم به جسمی سخت اصابت کرد . با این همه درد دیگر مجالی برای تفکر نمانده بود . صداها خاموش میشدند و من هر لحظه به آرامش نزدیکتر میشدم. صدای همهمه ی اطرافم هر لحظه گنگ تر می شد جز یک صدای آشنا ...یک صذای خوشایند...احساس کردم کسی مرا بر روی دستانش بلند کرد و از دیگران خواست تا راه را برایش باز کنند. سرم بر روی سینه اش قرار گرفت و با شنیدن صدای تپش های قلبش درون مه غرق شدم.

 .

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند