علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
......................................................
ساعت حدود یازده صبح بود. تو دفتر پدرم ، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد . داشتم نقشه ای رو که برای یه ساختمون کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون میدادم . ازش عذرخواهی کردم و تلفن را جواب دادم .
- بله، بفرمائین .
نیما- الو سیاوش ! برس که... بابام ترکید!
آروم تو تلفن گفتم
نیما الان وقت ندارم ، نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم . داریم با پدرم فن ها رو چک میکنیم .
نیما – صدات درست نمی آد! دارین با بابات زن ها را چک میکنین ؟!
- خفه شی نیما! زن نه، فن!
نیما – ول کن ... بابای کچلت رو می گم ... بابام ترکید!
دیدم انگار داره جدی حرف میزنه ! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل میشد! موبایلم درست خط نمیداد
- داری شئخی میکنی ؟ بابات ترکید یعنی چه ؟!
نیما – مگه بابام کپسول گازه ؟! می گم آپاندیسش ترکید ! کری مگه ؟!
- بابا این موبایل وامونده تو نقطه کوره !
نیما – برنامه چی چی ت جوره ؟!
- اه ...! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی میگی !
نیما – بری تو اتاق واسه چی ؟! این چرت و پرتا چیه میگی ؟!
پدرم – چی شده سیاوش ؟ کیه پای تلفن ؟
- نیماس . میگه آپاندیس باباش ترکیده !
پدرم – آپاندیس ذکاوت ترکیده ؟! الان کجاست ؟ حالش چطوره ؟!
- اینجا موبایل خط نمیده .بذارین برم اون اتاق .
پدرم دنبالم اومد اون اتاق
الو ! نیما ، نیما !
داشت با آه و ناله مثلا" گریه می کرد
نیما – الهی قربون اون آپاندیس پاره پورت برم بابای خوبم !
- الو چی شده نیما ؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده ! صدات درست نمیرسه به من !
نیما – هیچی بابا ! می گم بیرون بودم ، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش بیمارستان !
- کدوم بیمارستان ؟
پدرم – بپرس الان حالش چطوره؟!
- حالش الان چطوره ؟! مامانت کجاس ؟ کدوم بیمارستان بردنش ؟
- حالش الان بیمارستان سینا ایناس! بیمارستانشم انگار یه خرده بهتر شده !
- چی؟!
نیما – حواسم پرته بابا !یعنی میگم حالش انگار یه خرده بهتر شده ، بردنش بیمارستان سیما اینا .
- سیمای ما؟!
نیما – نخیر! سیمای جمهوری اسلامی !خب سیمای شما دیگه !
بعد آروم با حالت گریه گفت
- الهی قربون سیمای شما برم که چقدر نازه !
- چی گفتی ؟!
نیما – میگم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه !
- زهرمار! فهمیدم چی گفتی !
نیما – اه ...! حالا که وقت این حرفا نیس ! میگم پاشو بیا دیگه!
- مامانت کجاس ؟!
نیما – با دوست پسرای سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه ! اونم با بابام رفته بیمارستان دیگه!
- خب حالا تو کجایی ؟!
نیما – تو ماشینم دارم میرم بیمارستان .
- خب من چیکار کنم الان؟!
نیما – تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر وفیش کفن و دفن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و دم قبر کنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!
- چی؟!
نیما – چی ومرض!میگم بلند شو بیا بیمارستان !مگه خواهرت دکتر اونجا نیست؟!
- خب چرا .
نیما – خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازی بکن ، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن!حالا هی بگو چی!
- اومدم بابا ، اومدم!
هم ناراحت شده بودم هم خنده م گرفته بود! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما ، خواهرم اونجا کار میکرد . یه ربع بعد رسیدم . تا پیاده شدم ، دیدم نیمام رسید . دوتایی رفتیم توی بیمارستان و رفتیم جلوی قسمت پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود. هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئولش که یه دختر جوان بود، سوال می کردن. دخترۀ بیچاره هم که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به میکروفن « پیجینگ» و یه دقیقه با تلفن صحبت می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مأمور تأسیسات رو پیچ میکرد و وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو میداد، پاک گیچ و کلافه شده بود! مردم هم بهش امون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!
ارباب رجوع – ببخشین خانوم ، همسر من اومده اینجا. گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. میشه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاست یا رفته؟
« مسئول پذیرش تا میومد جواب بده، تلفن زنگ میزد و یه لحظه با تلفن صحبت میکرد و بعد باید با بلند گو یه نفر رو به پیچ کرد.»
مسئول پذیرش – دکتر بهرامی اورژانس – دکتر بهرامی اورژانس.
ارباب رجوع – خانوم ببخشین، یه مریض بدحال داریم! تو رو خدا کار ما رو زودتر راه بندازین!
مسئول پذیرش – آقا من یه نفرم! 100 تا دست هم که ندارم! بیا این فرم! خودتون پرش کنید.
ارباب رجوع – خانوم ما زودتر اومدیم، مریض ما هم بدحاله!
مسئول پذیرش – اجازه بدین قبل از شمام هستن!
« تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جواب داد و دوباره میکروفن رو برداشت و گفت»
- دکتر ابراهیمی ... دکتر ابراهیمی CCU
ارباب رجوع – خانوم یه کاغذ به من بدین برم مریضم رو مرخص کنم آخه!
مسئول پذیرش – کاغذ چی بدم آخه؟!
نیما - خانوم هر چی دم دستتون هست بدین بهش دیگه! کاغذ یه خط هس، دو خط هس، شطرنجی هس، A4 هس! کاغذ کاغذ هست دیگه!
مسئول پذیرش – بله!؟
«آروم زدم تو پهلوی نیما!»
ارباب رجوع – خانوم ببخشین مریضی به نام ترابی اینجا دارین؟
ارباب رجوع دیگه – چه خبره آقا؟! نا سلامتی مام آدمیم ها ! سه ربعه اینجا معطلیم و شما نرسیده میرین جلو !
- منکه از هر دوتون زودتر اومدم و بیشتر سرپا وایسادم! ناسلامتی مریض هم هستم!
- شما که پشت سر من بودین!
مسئول پذیرش – شما ها هر چه بیشتر شلوغ کنین، دیرتر کارتون راه میوفته! اصلاً همین جور که هستین صف بکشین! یکی یکی که نوبت تونه! بیاین جلو سوال کنین!
« ولوله افتاد بین ارباب رجوع ها که نیما گفت»
- ببخشین سرکار خانوم. من یه دونه ای م ! یه دونه ای که صف نداره!
« دوباره زدم تو پهلوش! مسئول پذیرش که خنده شم گرفته بود ، گفت»
- شمام بفرمایین تو صف!
نیما – چشم! به روی دیده!
« من و نیما هم رفتیم تو صف که خانوم مسئول پذیرش به یه مرد که خیلی وقت بود یه گوشه ، ساکت وایساده بود گفت »
- شما خیلی وقته اینجا وایسادین من حواسم هست، اسم ؟
« یارو که لحجه ترکی داشت گفت »
- گادره!
مسئول پذیرش – گادره !
- گادره نه بابا گادره.
مسئول – بندم که همینو گفتم! گادره درسته ؟
« یه دفعه همه ارباب رجوع ها با هم گفتن»
- قادری! قادری!
- قادری! قادری!
« مسئول پذیرش که تازه متوجه لحجۀ یارو شده بود، شروع کرد تو دفتر دنبال اسم قادری گشتن و یه خورده بعد گفت»
یه همچین اسمی نداریم اینجا! نادری داریم قادری نداریم.
قادری – ببینم !
« اینو گفت و همچین دولا شد رو پیشخون مسئول پذیرش که اگه مردم نگرفته بودنش، میافتاد اون طرف رو کله خانوم مسئول پذیرش!»
مسئول – آقا یواش! چه خبرتونه؟! این دفتر و من باید ببینم نه شما! اگه اسمتون بود که خودم بهتون می گفتم!
قادری – ایسمش اونجا نیست؟
مسئول – نخیر نیست!
قادری – فامیلش نمی خوای؟
مسئول – چرا نمیخواد؟ هم اسم، هم اسم فامیل باید اینجا باشه.
قادری – ایسمش باید اَنجا بونیسه!؟
مسئول – بله ، باید بنویسه
برای دانلود ادامه این متن از این لیــــــــــــــنــــــــــــک
راستی اگه نظر ندین دیگه ادامه شیرین رو نمیگذارم ![]()