تاریخ :  دوشنبه 18 شهریور1387
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام این کتاب رو هم فقط گذاشتم که مجموعه های این وبلاگ کامل بشه موفق باشید

......................................................

ساعت حدود یازده صبح بود. تو دفتر پدرم ، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد . داشتم نقشه ای رو که برای یه ساختمون کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون میدادم . ازش عذرخواهی کردم و تلفن را جواب دادم .

- بله، بفرمائین .

نیما- الو سیاوش ! برس که... بابام ترکید!

آروم تو تلفن گفتم

نیما الان وقت ندارم ، نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم . داریم با پدرم فن ها رو چک میکنیم .

نیما – صدات درست نمی آد! دارین با بابات زن ها را چک میکنین ؟!

-          خفه شی نیما! زن نه، فن!

نیما – ول کن ... بابای کچلت رو می گم ... بابام ترکید!

دیدم انگار داره جدی حرف میزنه ! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل میشد! موبایلم درست خط نمیداد

-          داری شئخی میکنی ؟ بابات ترکید یعنی چه ؟!

نیما – مگه بابام کپسول گازه ؟! می گم آپاندیسش ترکید ! کری مگه ؟!

-          بابا این موبایل وامونده تو نقطه کوره !

نیما – برنامه  چی چی ت جوره ؟!

-          اه ...! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی میگی !

نیما – بری تو اتاق واسه چی ؟! این چرت و پرتا چیه میگی ؟!

پدرم – چی شده سیاوش ؟ کیه پای تلفن ؟

-          نیماس . میگه آپاندیس باباش ترکیده !

پدرم – آپاندیس ذکاوت ترکیده ؟! الان کجاست ؟ حالش چطوره ؟!

-          اینجا موبایل خط نمیده .بذارین برم اون اتاق .

پدرم دنبالم اومد اون اتاق

الو ! نیما ، نیما !

داشت با آه و ناله مثلا" گریه می کرد

نیما – الهی قربون اون آپاندیس پاره پورت برم بابای خوبم !

-          الو چی شده نیما ؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده ! صدات درست نمیرسه به من !

نیما – هیچی بابا ! می گم بیرون بودم ، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش بیمارستان !

-          کدوم بیمارستان ؟

پدرم – بپرس الان حالش چطوره؟!

-          حالش الان چطوره ؟! مامانت کجاس ؟ کدوم بیمارستان بردنش ؟

-          حالش الان بیمارستان سینا ایناس! بیمارستانشم انگار یه خرده بهتر شده !

-          چی؟!

نیما – حواسم پرته بابا !یعنی میگم حالش انگار یه خرده بهتر شده ، بردنش بیمارستان سیما اینا .

-          سیمای ما؟!

نیما – نخیر! سیمای جمهوری اسلامی !خب سیمای شما دیگه !

بعد آروم با حالت گریه گفت

-          الهی قربون سیمای شما برم که چقدر نازه !

-          چی گفتی ؟!

نیما – میگم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه !

-          زهرمار! فهمیدم چی گفتی !

نیما – اه ...! حالا که وقت این حرفا نیس ! میگم پاشو بیا دیگه!

-          مامانت کجاس ؟!

نیما – با دوست پسرای سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه ! اونم با بابام رفته بیمارستان دیگه!

-          خب حالا تو کجایی ؟!

نیما – تو ماشینم دارم میرم بیمارستان .

-          خب من چیکار کنم الان؟!

نیما – تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر وفیش کفن و دفن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و دم قبر کنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!

-          چی؟!

نیما – چی ومرض!میگم بلند شو بیا بیمارستان !مگه خواهرت دکتر اونجا نیست؟!

-          خب چرا .

نیما – خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازی بکن ، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن!حالا هی بگو چی!

-          اومدم بابا ، اومدم!

هم ناراحت شده بودم هم خنده م گرفته بود! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما ، خواهرم اونجا کار میکرد . یه ربع بعد رسیدم . تا پیاده شدم ، دیدم نیمام رسید . دوتایی رفتیم توی بیمارستان و رفتیم جلوی قسمت پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود. هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئولش که یه دختر جوان بود، سوال می کردن. دخترۀ بیچاره هم که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به میکروفن « پیجینگ» و یه دقیقه با تلفن صحبت می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مأمور تأسیسات رو پیچ میکرد و وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو میداد، پاک گیچ و کلافه شده بود! مردم هم بهش امون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!

ارباب رجوع – ببخشین خانوم ، همسر من اومده اینجا. گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. میشه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاست یا رفته؟

« مسئول پذیرش تا میومد جواب بده، تلفن زنگ میزد و یه لحظه با تلفن صحبت میکرد و بعد باید با بلند گو یه نفر رو به پیچ کرد.»

مسئول پذیرش – دکتر بهرامی اورژانس – دکتر بهرامی اورژانس.

ارباب رجوع – خانوم ببخشین، یه مریض بدحال داریم! تو رو خدا کار ما رو زودتر راه بندازین!

مسئول پذیرش – آقا من یه نفرم! 100 تا دست هم که ندارم! بیا این فرم! خودتون پرش کنید.

ارباب رجوع – خانوم ما زودتر اومدیم، مریض ما هم بدحاله!

مسئول پذیرش – اجازه بدین قبل از شمام هستن!

« تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جواب داد و دوباره میکروفن رو برداشت و گفت»

-          دکتر ابراهیمی ... دکتر ابراهیمی CCU

ارباب رجوع – خانوم یه کاغذ به من بدین برم مریضم رو مرخص کنم آخه!

مسئول پذیرش – کاغذ چی بدم آخه؟!

نیما -  خانوم هر چی دم دستتون هست بدین بهش دیگه! کاغذ یه خط هس، دو خط هس، شطرنجی هس، A4 هس! کاغذ کاغذ هست دیگه!

مسئول پذیرش – بله!؟

«آروم زدم تو پهلوی نیما!»

ارباب رجوع – خانوم ببخشین مریضی به نام ترابی اینجا دارین؟

ارباب رجوع دیگه – چه خبره آقا؟! نا سلامتی مام آدمیم ها ! سه ربعه اینجا معطلیم و شما نرسیده میرین جلو !

-          منکه از هر دوتون زودتر اومدم و بیشتر سرپا وایسادم! ناسلامتی مریض هم هستم!

-          شما که پشت سر من بودین!

مسئول پذیرش – شما ها هر چه بیشتر شلوغ کنین، دیرتر کارتون راه میوفته! اصلاً همین جور که هستین صف بکشین! یکی یکی که نوبت تونه! بیاین جلو سوال کنین!

« ولوله افتاد بین ارباب رجوع ها که نیما گفت»

-          ببخشین سرکار خانوم. من یه دونه ای م ! یه دونه ای که صف نداره!

« دوباره زدم تو پهلوش! مسئول پذیرش که خنده شم گرفته بود ، گفت»

-          شمام بفرمایین تو صف!

نیما – چشم! به روی دیده!

« من و نیما هم رفتیم تو صف که خانوم مسئول پذیرش به یه مرد که خیلی وقت بود یه گوشه ، ساکت وایساده بود گفت »

-          شما خیلی وقته اینجا وایسادین من حواسم هست، اسم ؟

« یارو که لحجه ترکی داشت گفت »

-          گادره!

مسئول پذیرش – گادره !

-          گادره نه بابا گادره.

مسئول – بندم که همینو گفتم! گادره درسته ؟

« یه دفعه همه ارباب رجوع ها با هم گفتن»

-          قادری! قادری!

-          قادری! قادری!

« مسئول پذیرش که تازه متوجه لحجۀ یارو شده بود، شروع کرد تو دفتر دنبال اسم قادری گشتن و یه خورده بعد گفت»

یه همچین اسمی نداریم اینجا! نادری داریم قادری نداریم.

قادری – ببینم !

« اینو گفت و همچین دولا شد رو پیشخون مسئول پذیرش که اگه مردم نگرفته بودنش، میافتاد اون طرف رو کله خانوم مسئول پذیرش!»

مسئول – آقا یواش! چه خبرتونه؟! این دفتر و من باید ببینم نه شما! اگه اسمتون بود که خودم بهتون می گفتم!

قادری – ایسمش اونجا نیست؟

مسئول – نخیر نیست!

قادری – فامیلش  نمی خوای؟

مسئول – چرا نمیخواد؟ هم اسم، هم اسم فامیل باید اینجا باشه.

قادری – ایسمش باید اَنجا بونیسه!؟

مسئول – بله ، باید بنویسه

برای دانلود ادامه این متن از این لیــــــــــــــنــــــــــــک

راستی اگه نظر ندین دیگه ادامه شیرین رو نمیگذارم

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند