تبليغاتX
محل استقرار رمان خوانها - دانلود کامل رمان یلدا نوشته مودب پور
پیغام مدیر

علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند

آرشیو دسته ای
لینک به ما
وضعیت در یاهو
مطالب قبلی
لوگو دوستان
آرشیو ماهیانه
- خـــبـــر و عـــکـــس
- blackrose

دانلود کامل رمان یلدا نوشته مودب پور
دسته: داستان ها
با سلام این کتاب رو هم فقط گذاشتم که مجموعه های این وبلاگ کامل بشه موفق باشید

......................................................

ساعت حدود یازده صبح بود. تو دفتر پدرم ، تو شرکت بودم که موبایلم زنگ زد . داشتم نقشه ای رو که برای یه ساختمون کشیده و طراحی کرده بودم به پدرم نشون میدادم . ازش عذرخواهی کردم و تلفن را جواب دادم .

- بله، بفرمائین .

نیما- الو سیاوش ! برس که... بابام ترکید!

آروم تو تلفن گفتم

نیما الان وقت ندارم ، نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم . داریم با پدرم فن ها رو چک میکنیم .

نیما – صدات درست نمی آد! دارین با بابات زن ها را چک میکنین ؟!

-          خفه شی نیما! زن نه، فن!

نیما – ول کن ... بابای کچلت رو می گم ... بابام ترکید!

دیدم انگار داره جدی حرف میزنه ! صداشم یه جور دیگه بود و هی قطع و وصل میشد! موبایلم درست خط نمیداد

-          داری شئخی میکنی ؟ بابات ترکید یعنی چه ؟!

نیما – مگه بابام کپسول گازه ؟! می گم آپاندیسش ترکید ! کری مگه ؟!

-          بابا این موبایل وامونده تو نقطه کوره !

نیما – برنامه  چی چی ت جوره ؟!

-          اه ...! بذار برم تو اون یکی اتاق ببینم چی میگی !

نیما – بری تو اتاق واسه چی ؟! این چرت و پرتا چیه میگی ؟!

پدرم – چی شده سیاوش ؟ کیه پای تلفن ؟

-          نیماس . میگه آپاندیس باباش ترکیده !

پدرم – آپاندیس ذکاوت ترکیده ؟! الان کجاست ؟ حالش چطوره ؟!

-          اینجا موبایل خط نمیده .بذارین برم اون اتاق .

پدرم دنبالم اومد اون اتاق

الو ! نیما ، نیما !

داشت با آه و ناله مثلا" گریه می کرد

نیما – الهی قربون اون آپاندیس پاره پورت برم بابای خوبم !

-          الو چی شده نیما ؟! درست حرف بزن ببینم بابات چی شده ! صدات درست نمیرسه به من !

نیما – هیچی بابا ! می گم بیرون بودم ، زینت خانم از خونه زنگ زد و گفت برس که آپاندیس بابات ترکید و اورژانس بردش بیمارستان !

-          کدوم بیمارستان ؟

پدرم – بپرس الان حالش چطوره؟!

-          حالش الان چطوره ؟! مامانت کجاس ؟ کدوم بیمارستان بردنش ؟

-          حالش الان بیمارستان سینا ایناس! بیمارستانشم انگار یه خرده بهتر شده !

-          چی؟!

نیما – حواسم پرته بابا !یعنی میگم حالش انگار یه خرده بهتر شده ، بردنش بیمارستان سیما اینا .

-          سیمای ما؟!

نیما – نخیر! سیمای جمهوری اسلامی !خب سیمای شما دیگه !

بعد آروم با حالت گریه گفت

-          الهی قربون سیمای شما برم که چقدر نازه !

-          چی گفتی ؟!

نیما – میگم الهی قربون بابام برم که چقدر نازه !

-          زهرمار! فهمیدم چی گفتی !

نیما – اه ...! حالا که وقت این حرفا نیس ! میگم پاشو بیا دیگه!

-          مامانت کجاس ؟!

نیما – با دوست پسرای سابقش رفته تریا! خب معلومه کجاس دیگه ! اونم با بابام رفته بیمارستان دیگه!

-          خب حالا تو کجایی ؟!

نیما – تو ماشینم دارم میرم بیمارستان .

-          خب من چیکار کنم الان؟!

نیما – تو بپر بهشت زهرا یه قبر بخر وفیش کفن و دفن رو بگیر و یه پولی بده به مرده شورا که بابامو خوب بشورن و دم قبر کنه رو هم ببین که ما رسیدیم معطل نشیم!

-          چی؟!

نیما – چی ومرض!میگم بلند شو بیا بیمارستان !مگه خواهرت دکتر اونجا نیست؟!

-          خب چرا .

نیما – خبرت بلند شو بیا یه پارتی بازی بکن ، بابامو خوب عمل کنن و هواش رو داشته باشن!حالا هی بگو چی!

-          اومدم بابا ، اومدم!

هم ناراحت شده بودم هم خنده م گرفته بود! جریان رو به بابام گفتم و تند راه افتادم طرف بیمارستانی که سیما ، خواهرم اونجا کار میکرد . یه ربع بعد رسیدم . تا پیاده شدم ، دیدم نیمام رسید . دوتایی رفتیم توی بیمارستان و رفتیم جلوی قسمت پذیرش. پذیرش خیلی شلوغ بود. هفت هشت ده نفر جلوش واستاده بودن و هی از مسئولش که یه دختر جوان بود، سوال می کردن. دخترۀ بیچاره هم که یه دستش به گوشی تلفن بود و یه دستش به میکروفن « پیجینگ» و یه دقیقه با تلفن صحبت می کرد و یه دقیقه، یه دکتر و پرستار و یا مأمور تأسیسات رو پیچ میکرد و وسطش دو تا جمله جواب ارباب رجوع رو میداد، پاک گیچ و کلافه شده بود! مردم هم بهش امون نمی دادن و مرتب ازش سوال می کردن!

ارباب رجوع – ببخشین خانوم ، همسر من اومده اینجا. گویا مسموم شده! اسمش ثریا عبادیه. میشه نگاه کنین ببینین هنوز اینجاست یا رفته؟

« مسئول پذیرش تا میومد جواب بده، تلفن زنگ میزد و یه لحظه با تلفن صحبت میکرد و بعد باید با بلند گو یه نفر رو به پیچ کرد.»

مسئول پذیرش – دکتر بهرامی اورژانس – دکتر بهرامی اورژانس.

ارباب رجوع – خانوم ببخشین، یه مریض بدحال داریم! تو رو خدا کار ما رو زودتر راه بندازین!

مسئول پذیرش – آقا من یه نفرم! 100 تا دست هم که ندارم! بیا این فرم! خودتون پرش کنید.

ارباب رجوع – خانوم ما زودتر اومدیم، مریض ما هم بدحاله!

مسئول پذیرش – اجازه بدین قبل از شمام هستن!

« تلفن دوباره زنگ زد و مسئول جواب داد و دوباره میکروفن رو برداشت و گفت»

-          دکتر ابراهیمی ... دکتر ابراهیمی CCU

ارباب رجوع – خانوم یه کاغذ به من بدین برم مریضم رو مرخص کنم آخه!

مسئول پذیرش – کاغذ چی بدم آخه؟!

نیما -  خانوم هر چی دم دستتون هست بدین بهش دیگه! کاغذ یه خط هس، دو خط هس، شطرنجی هس، A4 هس! کاغذ کاغذ هست دیگه!

مسئول پذیرش – بله!؟

«آروم زدم تو پهلوی نیما!»

ارباب رجوع – خانوم ببخشین مریضی به نام ترابی اینجا دارین؟

ارباب رجوع دیگه – چه خبره آقا؟! نا سلامتی مام آدمیم ها ! سه ربعه اینجا معطلیم و شما نرسیده میرین جلو !

-          منکه از هر دوتون زودتر اومدم و بیشتر سرپا وایسادم! ناسلامتی مریض هم هستم!

-          شما که پشت سر من بودین!

مسئول پذیرش – شما ها هر چه بیشتر شلوغ کنین، دیرتر کارتون راه میوفته! اصلاً همین جور که هستین صف بکشین! یکی یکی که نوبت تونه! بیاین جلو سوال کنین!

« ولوله افتاد بین ارباب رجوع ها که نیما گفت»

-          ببخشین سرکار خانوم. من یه دونه ای م ! یه دونه ای که صف نداره!

« دوباره زدم تو پهلوش! مسئول پذیرش که خنده شم گرفته بود ، گفت»

-          شمام بفرمایین تو صف!

نیما – چشم! به روی دیده!

« من و نیما هم رفتیم تو صف که خانوم مسئول پذیرش به یه مرد که خیلی وقت بود یه گوشه ، ساکت وایساده بود گفت »

-          شما خیلی وقته اینجا وایسادین من حواسم هست، اسم ؟

« یارو که لحجه ترکی داشت گفت »

-          گادره!

مسئول پذیرش – گادره !

-          گادره نه بابا گادره.

مسئول – بندم که همینو گفتم! گادره درسته ؟

« یه دفعه همه ارباب رجوع ها با هم گفتن»

-          قادری! قادری!

-          قادری! قادری!

« مسئول پذیرش که تازه متوجه لحجۀ یارو شده بود، شروع کرد تو دفتر دنبال اسم قادری گشتن و یه خورده بعد گفت»

یه همچین اسمی نداریم اینجا! نادری داریم قادری نداریم.

قادری – ببینم !

« اینو گفت و همچین دولا شد رو پیشخون مسئول پذیرش که اگه مردم نگرفته بودنش، میافتاد اون طرف رو کله خانوم مسئول پذیرش!»

مسئول – آقا یواش! چه خبرتونه؟! این دفتر و من باید ببینم نه شما! اگه اسمتون بود که خودم بهتون می گفتم!

قادری – ایسمش اونجا نیست؟

مسئول – نخیر نیست!

قادری – فامیلش  نمی خوای؟

مسئول – چرا نمیخواد؟ هم اسم، هم اسم فامیل باید اینجا باشه.

قادری – ایسمش باید اَنجا بونیسه!؟

مسئول – بله ، باید بنویسه

برای دانلود ادامه این متن از این لیــــــــــــــنــــــــــــک

راستی اگه نظر ندین دیگه ادامه شیرین رو نمیگذارم

 



Lord of the shadows (حمید) دوشنبه 18 شهریور1387   

کپی برداری از مطالب این وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز می باشد