X
تبلیغات
محل استقرار رمان خوانها - داستان ها
 
 
تاریخ :  دوشنبه 31 مرداد1390
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
اینم ادامه ی رمان را که قول دادم بزارم.امیدوارم خوشتون بیاد


همون شب، بعد از رفتن بابام، عمو حمدا... يه عاقد آورد و تو همون زير زمين من و براي سهراب عقد كردن. نمی دونم كه عمو چطور مرتيكه رو تطميع كرده بود كه عقدمون كرد، آخه من كه بله نگفتم! اينجوری شد كه من شدم زن سهراب و عروس حمدا.... خان.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 29 مرداد1390
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام دوستان (حمید ) شیما خانم قول دادن مثل من بدقول نباشن و این داستان رو کامل بگذارن (امیدوارم ) از امروز شروع کردن به گفته خودشون سرعت تایپشون عالیه ( خوب خدا رو شکر) فقط از شیما خانم درخواست دارم اسم کتاب رو به همراه نام نویسنده این کتاب به طور کامل بگذارن و تکه های داستان رو که میگذارن قسمت بندی کنن ( روز همگی خوش) سعی میکنم ادامه داستانی رو هم که خودم نیمه گذاشتم بگذارم( با عرض شرمندگی)

دوستانی که گفت بعضی از داستانهای دانلود نمیشه متاسفانه مدیافایر فیلتر شد برای همین سعی کنن از وی پی ان استفاده کنن و بگیرن من فایلهای اصلی رو ندارم که دوباره آپ کنم اگه کسی هاست رایگان داره میتونه معرفی کنه یا بهون بده هم خبرمون کنه

رمان بسیار زیبای ایلگار دخترم از فهیمه پوریا.پیشنهاد میکنم حتما بخونید.خیلی قشنگه...



_الو امیر علی سلام.

_به سام علیک.چطوری داش رضا؟

_قربونت تو چطوری؟

_توپ چاکریم.

_ما بیشتر.حالت خوبه؟حاجی و حاج خانم چطورن؟

_همه خوبن تو خوبی؟

_ممنون.چه خبر ؟ خوش میگذره؟

_جات خیلی خالیه.

_چطور مگه؟
امیر علی پوزخند زد و گفت:حاج بابا داره دومادت میکنه.

_نه!

_نه چیه پسر.حرفاشونم زدن میگم جات خالیه.

_کی؟مائده؟

_آره.

_امیرعلی ارواح خاک امیر محمد راستش رو بگو.واقعا؟

_اره.چیه از خوشحالی صدات میلرزه؟

_برو بابا دلت خوشه ها. من که به حاجی گفتم اینکارو نکنه....


:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 29 آذر1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
ماتینا! دختری که همگان در انتظارند گوشه چشمی به آنان نشان دهد سر خورده از عشقی افلاطونی به منزلی قدیمی پناه میبرد.

اما در مکان و زمان معلق می گردد و قدم در حرمسرای ناصر الدین شاه میگذارد و ...

ماجراهای شیرینی با همسران متعدد او برایش رقم میخورد.

دیگران باورش نمی کنند.

این بار با قلبی مجروح تر از گذشته راهی لواسان می گردد. با دلی آکنده از نفرت به هر جنس مذکری.

در آنجاست که ...

رقص در خاطره نوشته مریم عباس زاده ( وبلاگ لردسیاه)

عکس کتاب با کیفیت بالا

......................................

سرور پرشین گیگ

فصل 2-1

سرور مدیا فایر

 فصل 2-1



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 17 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

 سلام من کاربر جدید وبلاگ هستم و می خوام ادامه رمان حادثه یک نگاه رو براتون بذارم امیدوارم خوشتون بیاد فقط میخوام با نظراتتون مارو دلگرم کنین مرسی موفق و مؤید باشین

 

 

حادثه یک نگاه از نسرین سیفی

تمام وجودم مرتعش بود.پاهایم مرا به جلو می کشید وقلبم سرشار ازشوری عطشناک بود.به آرامی از پله ها پایین رفتم.احتیاج به فرصت داشتم تا بر خودم مسلط شوم. به طبقه اول رسیده بودم. کف دستهایم می سوخت ستون فقراتم تیر می کشید نفس عمیقی کشیدم وپا بر پله گذاشتم شمردم یک دو سه چهار پنج از پاگرد پیچیدم شش هفت...  

 

ادامه در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 12 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام دوستان رمان حادثه یک نگاه رو داریم شروع میکنیم این رمان تا فصل ۳ اون تو سایت نودوهشتیا هست ادامه اون رو یاس خانم دارن تایپ میکنن تا اینجا رو فعلاْ داشته باشین تا خودشون بیان و ادامه داستان رو بگذارن گفتن تو همین یکی دو روز ادامه اش رو میگذارن پس منتظر باشین . راستی حجم این سه فصل هم کمه حدود ۵۰۰ کیلوبایت و تعداد صفحاتش ۱۶۷ . نظر فراموش نشه

..................................

فصل 1 تا آخرهای 3 از مدیا فایر

فصل 1 تا آخرهای 3 از پرشین گیگ



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 12 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام ... امیدوارم حالتون خیلی خوب باشه. اینم یه کتاب جدید. دانلود فصل های زرد انتظار نوشته زهرا متین این کتاب ۳۸۴ صفحه داره و حجم اون هم حدود ۲ مگ هست .

 دانلود از مدیا فایر

دانلود فصل های زرد انتظار نوشته زهرا متین

دانلود از پرشین گیگ

دانلود فصل های زرد انتظار نوشته زهرا متین

دانلود از پارسا اسپیس

دانلود فصل های زرد انتظار نوشته زهرا متین



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 11 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام ... دوستان امروز دانلود کامل رمان غوغای همیشه نوشته ساناز فرجی رو برای دانلود گذاشتم امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرید راستی این کتاب ۶۱۳ صفحه داره و حدود ۳ مگ هم حجم اونه. این کتاب توسط یکی از کاربران سایت نودوهشتیا تایپ شده.

بازم میگم اگه کسی تمایل به همکاری با ما را داره به در زمینه تایپ کتاب یا اسکن به ایمیل من یعنی hamid_zare0351h@yahoo.com  یک ایمیل بزنه. روزتون خوش

دانلود از مدیا فایر

دانلود غوغای همیشه نوشته ساناز فرجی

دانلود از پرشین گیگ

 دانلود غوغای همیشه نوشته ساناز فرجی

دانلود از پارسا اسپیس

دانلود رمان غوغای همیشه نوشته ساناز فرجی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 6 مرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام

دوستان شاید جالب باشه که همه زحمت ها رو شبنم خانم کشیده ولی آخر رمان رو من بگذارم. اول تشکر میکنم از شبنم خانم بابت تایپ و همه زحماتی که کشیده دوم اینکه کسی دیگه پیدا میشه مشابه کار شبنم خانم رو انجام بده البته امیدوارم که ایشون بازم در کنار بچه های این وب باشن اگه کسی پیدا شد به ایمیل من hamid_zare0351h@yahoo.com ایمیل بزنه. اگه خدا بخواد سعی میکنم از اون هفته یه رمان رو هم خودم شروع کنم. خب بریم سر اصل مطلب یعنی ادامه رمان

...............................................

...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

...............................................

دانلود از سرور مدیا فایر

دانلود کامل رمان معمای عشق نوشته نسرین سیفی

دانلود از سرور پرشین گیگ

دانلود کامل رمان معمای عشق نوشته نسرین سیفی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 28 تیر1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام.
چون گفته بودم جبران می کنم قسمت بعدی رو زود آماده کردم و کلی هم واسه تون تایپ کردم. تو این پست فصل 13 هم تموم می شه و این پست تا اطلاع ثانوی آخرین پست من تو این وبلاگه. البته معمای عشق هنوز تموم نشده و یک فصل دیگه ازش باقی مونده ولی قراره که اون یک فصل به همراه فصل های قبلی به صورت لینک دانلود در این وبلاگ قرار بگیره.
امیدوارم از این رمان خوشتون اومده باشه. موقع تایپ هم خیلی سعی کردم که اشتباه تایپی نداشته باشم. منم اوایل این رمان رو به همراه شما می خوندم و وقتی که اواسط رمان رو برای شما می ذاشتم خودم رمان رو تموم کردم. این هم تجربه خوبی واسم بود و شاید بعدها بازم تصمیم گرفتم که تو این وبلاگ رمان بذارم ولی احتمالا به صورت اسکن. البته شایدم این اتفاق نیفته و تا آخر این پست آخرین پست من باشه.
خب زودتر برید بقیه رمان رو بخونید راستی بخاطر نظرات بی شماری که تو این مدت دادید ازتون بی نهایت ممنونم! اگه اصرار داشتم نظر بدید نه اینکه انتظار تشکر داشتم فقط می خواستم ببینم مطالبم رو کسی می خونه یا نه؟!


خدانگهدار....

...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 24 تیر1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

مثل اینکه بالاخره طلسم شکست و من بازم برگشتم. بخاطر وقفه طولانی ای که افتاد واقعا معذرت می خوام ولی حقیقتش اینه که سرم خیلی شلوغ بود و اصلا فرصت تایپ نداشتم.
امروز فصل 13 رو شروع می کنم.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 2 تیر1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. اینم از بخش دوم فصل 12.

فصل 12 هم تموم شد.

شرمنده که اینقدر طول کشید.

این روزا سرم بیش از حد شلوغه ولی حتما جبران می کنم.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 27 خرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. اینم از ادامه رمان و شروع فصل 12.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 21 خرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

مثل اینکه خیلی ها امتحاناتشون رو به اتمامه و یا شاید برای بعضی ها هم تموم شده باشه. خب خدا رو شکر! شیوا جون من هنوز امتحانام شروع نشده!! تازه هفته آینده شروع می شه!! اگه سرعت رو پایین آوردم بخاطر خودم نبود بخاطر خواننده های رمان بود چون فکر کردم وقتی در حالت عادی وضع نظرا این جوریه وای به موقع امتحانا. البته امتحانای خودم خیلی زیاد نیستن و تو اون مدت هم از ادامه رمان غافل نمی شم(البته بازم بستگی به نظرا داره!) هر چند کتاب هم دیگه رو به اتمامه. امروز فصل 11 هم تموم می شه و فقط 3 فصل دیگه باقی مونده.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 15 خرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. اینم از ابتدای فصل 11.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 6 خرداد1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

من بازم اومدم. چه خبر از امتحانا؟! الوعده وفا! گفتم پنج شنبه می آم، پنج شنبه هم اومدم. رویا جونم هنوز که پنج شنبه تموم نشده فعلا چند ساعت مونده!
خب امروز فصل 10 هم تموم می شه. فصل بعدی رو هم شاید پنج شنبه بعدی بذارم شاید زودتر، شاید هم دیرتر!
فعلا خدانگهدار...


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. 

چند روز دیگه وارد ماه خرداد می شیم و خیلی ها امتحاناتشون شروع می شه و ممکنه نتونن که همین چند فصل باقیمانده رو بیان و بخونن ولی ممکنه خیلی های دیگه هم اصلا امتحانی نداشته باشن. برای همین خودم تصمیم گرفتم که ادامه رمان رو هر پنج شنبه تو وبلاگ بزارم که نه سیخ بسوزه نه کباب!!!! البته ممکنه این روند هم تغییر کنه چون اگه دیدم نظرات خیلی کمه و همین چند نفری هم که نظر می دن دیگه نظر نمی ذارن ممکنه رمان رو قطع کنم. حالا فعلا ببینم چی می شه!

امروز وارد فصل 10 می شیم و فقط 4 فصل دیگه باقی مونده که حدودا می شه 80-70 صفحه.
فعلا خدانگهدار....


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

خب اینم از ادامه فصل 9. این فصل امروز تموم می شه و بالاخره این معما تو این قسمت حل می شه، البته باید بگم فقط بخشی از این معما. چون فعلا قسمت مهم تر این معما تو فصل های بعدیه. امیدوارم که خوشتون بیاد.
راستی شیوا جونم شرمنده. این چند روز یه کم کار داشتم، این قسمت رو تازه امروز تایپ کردم ولی خوشحالم که رمان رو دنبال می کنی.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 19 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

اینم از ادامه فصل.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

به خدا من رمان رو خیلی هم دیر به دیر نمی ذارم ها!!! شاید بعضی وقت ها یه فاصله یک هفته ای افتاده باشه اما از اون بیشتر نشده. پست قبلی که دوشنبه بود امروز هم پنج شنبه اس. فقط 3 روز گذشته! من بخاطر درسم نمی تونم هر روز رمان رو بزارم. درسته که تایپ یکی دو صفحه خیلی وقت نمی بره ولی اونجوری خیلی تیکه تیکه می شه و من هم نمی تونم وسط داستان، رمان رو قطع کنم. من همیشه در یک پست، تایپ کتاب رو تا جایی پیش می برم که یا فصل تموم بشه و یا اگه وسط فصل باشه، موضوع یا زمان و مکان داستان تغییر کرده باشه. ولی در کل خوشحالم از اینکه از رمان خوشتون اومده و اونو دنبال می کنید.

اینم از ادامه فصل 9.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 13 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

امروز فصل 9 رو شروع می کنم. ولی خیلی زیاد نیست. فقط چند صفحه ابتداییش رو براتون می ذارم!


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 11 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

اینم از ادامه این فصل. فصل 8 اینجا تموم می شه.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 6 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

می دونم که سرعتم نسبت به دفعات اول یک مقدار کم شده اما این دلیلش بیشتر برمی گرده به مشغله خودم که اواخر نوروز هم گفته بودم. اما مثل اینکه بجز خودم شماهام مشغله تون زیاده! ولی در هر صورت سعی خودم رو می کنم که بین دو پست فاصله زیادی نیفته.  امروز قسمت دوم فصل 8 رو براتون می ذارم. تو این قسمت اون اتفاقی که منتظرش بودیم رخ می ده!! بیشتر نمی گم تا خودتون برید بخونید. البته فصل 8 اینجا تموم نمی شه.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

من اینو تو پست اول گفته بودم ولی چون تو قسمت نظرات پرسیده شده بود بازم می گم. این کتاب 14 فصله و 319 صفحه است. که امروز فصل 8 رو شروع می کنم و اگه این پست رو هم حساب کنیم 172 صفحه از این کتاب تو وبلاگ قرار گرفته.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب
برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.


:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 28 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

دفعه قبل قسمت کمی از رمان رو گذاشته بودم ولی این دفعه زیاده! حتی نگران بودم که به دلیل زیاد بودن بازم ثبت نشه ولی خدا رو شکر ظاهراً مشکلی نیست.

با این پست فصل 7 هم تموم شد.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 26 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام

امروز چند صفحه اول فصل 7 رو براتون می ذارم.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 25 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام ... بازم یه رمان کامل ... رمان نغمه نوشته نسرین سیفی ... این کتاب ۳۰۵ صفحه داره و حجم اون هم ۹۰۰ کیلوبایت هست ... تایپ شده توسط Sansi کاربر سایت نودوهشتیا

بازم از چند سرور مختلف میگذارم برای بهتر بودن کار

........................................

دانلود رمان نغمه نوشته نسرین سیفی ( پارس اسپیس )

دانلود رمان نغمه نوشته نسرین سیفی ( رپیدشر)

 دانلود رمان نغمه نوشته نسرین سیفی ( مدیا فایر )



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 24 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. اینم از فصل 6 که یه کم طولانی بود ولی خدا رو شکر تموم شد.

تا فصل بعدی (که خودمم نمی دونم کی می خوام بزارم) خدانگهدار...


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 23 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام ... سلام .... بلاخره فردا شد ... کتاب جدیدی که میگذارم با نام زن قهرمان بی مدال ... این کتاب ۵۵۷ صفحه داره ... این کتاب فصلی نیست برای همین من اونو قسمت قسمت میگذارم ... روز خوش ... نظر هم فراموش نشه ... راستی روی چند سرور مختلف آپ کردم که دیگه هیشکی نتونه گیر بده ... برید حالش رو ببرید ...

.......................................

تو جامعه ما و تو این فرهنگ این کار سخته.

وقتی زنی بخواد تو جایگاه واقعی خودش قرار بگیره مجبوره بر خلاف جهت آب شنا کنه ...

تازه اگرم این کار را بکند نگاه ها نسبت بهش عوض میشه و یه جور دیگه نگاش میکنن. حتی خود ما زنهام اونجوری که باید و شاید خودمونو باور نداریم.

ولی باید باور کنیم.

زن بهترین و آخرین تحفه آسمانی است.

پس باید قدر و ارزش واقعی خودمون رو بدونیم.

زن قهرمان بی مدال نوشته مریم عباس زاده ( وبلاگ لرد سیاه )

عکس روی جلد با کیفیت عالی

.........................................

لینک کتاب از مدیا فایر

قسمت اول     قسمت 2

لینک کتاب از رپیدشر

قسمت اول     قسمت 2

لینک کتاب از پرشین گیگ

قسمت اول     قسمت 2

لینک کتاب از پارسااسپیس

قسمت اول     قسمت 2



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 23 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام. تصمیم داشتم دیشب فصل 6 رو تموم کنم ولی متأسفانه نشد. البته تقصیر من نیست چون من کل این فصل رو تایپ کردم. دیشب که داشتم بخش انتهایی این فصل رو ثبت می کردم، بلاگفا اجازه ثبت نداد و اخطار داد که حجم مطلب ارسالی خیلی زیاده!! برای همینم من مجبور شدم که همین قسمت باقی مانده از فصل 6 رو هم نصف کنم. قسمت 3-6 رو هم فردا شب می ذارم.
شیوا جون نگران نباش. من سر حرفی که زدم هستم. این تأخیر علت دیگه ای داشت.

...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 19 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.
اول از همه بابت نظرایی که گذاشتید ممنون. ولی دیگه چرا می زنید؟ باشه دیگه از تعداد نظرها گلایه نمی کنم، چون راه جدیدی پیدا کردم، هر وقت دیدم نظرها کمه، بدون اینکه چیزی بگم، غیبم می زنه!! و وقتی برمی گردم که نظرها زیاد شده باشه. ولی خیلی برام جالبه هر وقت که گله می کنم نظرهای اون پست زیاد می شه ولی وقتی چیزی نمی گم تعداد نظرها افت می کنه (این روش هم روش خوبیه برای داشتن نظرات زیاد!!) حالا نمی شه لطف کنید و در مواقع دیگه هم نظر بدید.
خب دیگه خیلی حرف نمی زنم تا زودتر برید ادامه رمان رو بخونید، فصل 6 یه کم طولانیه و نمی شد که کل فصل رو یک دفعه بزارم برای همین هم نصفش کردم ولی همین مقداری هم که گذاشتم از نظر تعداد صفحات با کل فصل قبل تقریباً برابره.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 18 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام. خیلی که نظر نمی ذارید اما همون تعداد کمی هم که نظر دادند خواسته شون بیشتر این بود که تند تند و زیاد زیاد بزارم. باید بگم که این موضوع به تعداد نظرات بستگی داره وقتی ببینم نظرات کمه فکر می کنم کسی نمی خونه برای همین هم قسمت جدید رو (حتی اگه تایپ هم شده باشه) آپ نمی کنم. اما این دفعه برای اینکه نشون بدم نظراتتون برام مهمه، برخلاف دفعات قبل که یک فصل رو 2 قسمت می کردم این بار فصل 5 رو به طور کامل (که حدود 17 صفحه از کتاب می شه) رو براتون می ذارم. تا اینجا 100 صفحه از کتاب رو براتون گذاشتم.

...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 15 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام...

اینم قسمت آخر فصل 4. اگه فرصت کردم قسمت 5 رو هم اواخر هفته شروع می کنم.

سعیده جون ممنون از پیشنهادی که دادی. عزیزم من اسکنر دارم ولی مشکل اینجاست که چون سرعت اینترنتم خیلی خوب نیست ممکنه آپلودشون یه کم طول بکشه. از طرف دیگه من تا اینجای کتاب رو تایپ کردم، فکر کنم اگه بخوام بقیه اش رو به صورت اسکن شده بزارم خیلی جالب نباشه و شاید دانلود کردن هم واسه بعضیا مشکل باشه. البته من کار تایپ زیاد انجام دادم و خیلی با تایپ کردن مشکلی ندارم. ولی اگه این کتاب تموم شد، شاید اگه تصمیم گرفتم کتاب دیگه ای رو شروع کنم، ممکنه اون یکی رو اسکن کنم چون احتمالاً تا اون موقع وضعیت اینترنتم هم بهتر می شه. در هر صورت از پیشنهادت ممنون. امیدوارم که تو هم این رمان رو دنبال کنی.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 13 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام. چرا اینقدرررررررررر نظرا کمه؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر کنم خیلی ها تمایل به این رمان ندارند!!!!

از هفته دیگه تندتند نمی ذارم. احتمالاً هفته ای یک روز یا نهایتاً دو روز. مگر اینکه متقاضی اش زیاد باشه.

اینم از ابتدای فصل 4.

قسمت بعدی روز یکشنبه یا شاید هم دوشنبه تو وبلاگ قرار می گیره. تا اون روز خدانگهدار...

راستی سیزده بدر بهتون خوش بگذره...


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...


عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 11 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.
اینم از ادامه فصل 3. البته نسبت به دفعات قبل کمتره.
احتمالاً فردا هم فصل 4 قرار می گیره.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب
برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.


:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 10 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.
امروز بخش ابتدایی فصل 3 رو براتون می ذارم.
نظر یادتون نره.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 10 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام به همه.

احساس می کنم سرعتم از سرعت نور هم بیشتره! چون تو این پست فصل 2 هم تموم می شه. البته چه بخوام و چه نخوام، از هفته آینده که تعطیلات تموم می شه سرعت منم به شدت کاهش پیدا می کنه. ولی به صفر نمی رسه! (یاد فیزیک افتادم!) خب دیگه اینم ادامه رمان...
راستی نظر یادتون نره!


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 9 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

ایشاا... که از رمان خوشتون اومده باشه. الهام جون حقیقتش ساعت خاصی نداره ولی معمولاً دیروقت ها می ذارم و دیگه اینکه شاید تعجب کنی ولی باید بگم خودمم هنوز رمان رو تموم نکردم! البته من جلوترم. واسه همین نمی دونم چه جور رمانیه! در هر صورت امیدوارم که آخرش راضی باشید. امروز فصل 2 رو شروع می کنم.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...


عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 7 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام.

نمی دونم همه این رمان رو  قبلاً خوندن، بخاطر همین نظر نمی دن یا علت دیگه ای داره. چون تو پست قبلی که فقط آقا حمید نظر دادند. البته فعلاً خودم گذاشتم به حساب اینکه تازه رمان شروع شده شاید بعداً طرفدار پیدا کنه. من تو پستایی که می گذارم تا حدودی سعی کردم سبک و سیاق آقا حمید رو هم حفظ کنم تا شاید بخاطر این موضوع هم که شده نظراتتون فراموش نشه. خلاصه اش اینکه یه عامل دلگرم کننده هم واسه ما بزارید دیگه. 

امروز فصل 1 کتاب تموم می شه.


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...


عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 6 فروردین1389
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام به همه

اول از همه سال نو رو به همتون تبریک می گم. ایشاا... سال 89 یکی از بهترین سال های زندگی تون باشه.

از اینکه من اولین نفری هستم که در سال جدید دارم این وبلاگ رو آپ می کنم خیلی خوشحالم. با اجازه آقا حمید من از امروز تایپ رمان معمای عشق رو در این وبلاگ شروع می کنم. نمی دونم که این رمان براتون جدیده یا نه ولی امیدوارم که این رمان رو دنبال کنید و مهم تر اینکه نظر دادن رو هم فراموش نکنید. فقط برای اینکه بدونم رمانی که تایپ می کنم کسی می خونه یا نه؟

رمان معمای عشق نوشته خانم نسرین سیفی است و از این نویسنده رمان های دیگه ای هم چاپ شده از جمله: کوچه های خاطره، شب تقدیر، حادثه یک نگاه، جنون عشق، آغاز دوست داشتن، مسافر مهتاب. این کتاب 14 فصله و 319 صفحه است و منم امروز برای شروع، مقدمه این کتاب و همینطور چند صفحه ابتدایی رو براتون می ذارم. لازم به ذکره که مقدار رمانی که دفعه بعد تایپ می کنم با تعداد نظرات شما رابطه مستقیم داره


...همه چیز مرتب بود. به قول مادرم «نظم کسرایی!» فقط کافی بود من بخواهم و این یعنی پایان تمام بدبختی ها و مشکلات. روی نیمکت، زیر درخت نارون نشستم و چشمهایم را بستم. من می رفتم، به زودی و با یک دنیا حرف برای سوانا از مسافر همیشه در انتظار رسیدنش باز می گشتم. صدای پایی شنیدم اما نمی خواستم و یا نمی توانستم چشم باز کنم. یک نفر کنارم نشست و من هنوز نمی توانستم و یا نمی خواستم چشم باز کنم...

عکس روی جلد کتاب با کیفیت خوب

برای خواندن رمان به ادامه مطلب بروید.

:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 29 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلامت سعادت سیادت سُرور سَروری سبزی و سَرزندگی هفت سین سفره ی زندگیتان باد

سلام سلام ... اینم عیدی من به شما ... امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید ... دعای ما هم یادتون نره ... هم من هم الهام ( خانم من ) چون اسکن همه صفحات این کتاب با اون بوده ... روز خوش ... بازم عیدتون مبارک.

بعد از عید با یه کتاب تازه برمی گردم

..................................

محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمت های عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملال آور می‎شود. مشکلات ماظی و ناملایمات از یک سو ، آزار  و اذیت جناب مزاحم از سوی دیگر، عرصه را بر او تنگ می‎کند ، هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسر عموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو می‎ریزد ...

در مانده و پریشان در جستجوی راه حل مناسبی ناگریز تصمیمی عجیب ، سوال‎برانگیز و در عین حال هیجان انگیز می‎گیرد.

تصمیمی هنجار شکن و مغایر با عرف جامعه! که ....

برای گرفتن عکس کتاب با کیفیت اینجا کلیک کنید

......................................

هر جا پسورد خواست از : lordesyah.blogfa.com استفاده کنید

لینکها از مدیا فایر

فصل 1     فصل 2     فصل 4-3     فصل 6-5     فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15      فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل 25-24-23     فصل 27-26     فصل 29-28

فصل32-31-30     فصل 35-34-33     فصل 37-36

لینک کمکی از پرشین گیگ

فصل 1     فصل 2     فصل 3-4     فصل 6-5     فصل 8-7    فصل 10-9      فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15     فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26     فصل 29-28

فصل32-31-30     فصل 35-34-33     فصل 37-36

لینک کمکی از رپیدشر

فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13     فصل17-16-15      فصل 19-18                 

 فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26     فصل 29-28     فصل32-31-30     فصل 35-34-33

فصل 37-36



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 27 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام سلام ... یعنی میگید واقعاً داستان اینقدر جذاب شده که اینجوری براش هلاک شدید ... خوب خدا رو شکر ... اینم از ادامه .... روز خوش

..................................

محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمت های عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملال آور می‎شود. مشکلات ماظی و ناملایمات از یک سو ، آزار  و اذیت جناب مزاحم از سوی دیگر، عرصه را بر او تنگ می‎کند ، هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسر عموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو می‎ریزد ...

در مانده و پریشان در جستجوی راه حل مناسبی ناگریز تصمیمی عجیب ، سوال‎برانگیز و در عین حال هیجان انگیز می‎گیرد.

تصمیمی هنجار شکن و مغایر با عرف جامعه! که ....

برای گرفتن عکس کتاب با کیفیت اینجا کلیک کنید

......................................

لینکها از مدیا فایر

فصل 1     فصل 2     فصل 4-3     فصل 6-5     فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15      فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل 25-24-23     فصل 27-26     فصل 29-28

فصل32-31-30

لینک کمکی از پرشین گیگ

فصل 1     فصل 2     فصل 3-4     فصل 6-5     فصل 8-7    فصل 10-9      فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15     فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26     فصل 29-28

فصل32-31-30

لینک کمکی از رپیدشر

فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13     فصل17-16-15      فصل 19-18                 

 فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26     فصل 29-28     فصل32-31-30



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 27 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

با سلام .... رمان وارث عذاب عشق ... یک رمان فوق العاده و جذاب ... این کتاب ۴۹۵ صفحه دارد و حجم اون هم حدود ۲ مگ ... موفق باشید و شاد ... روز خوش

....................................

فرشاد به او نگاه کرد. نگاه غزل آتش به جانش میزد و دلش را غرق در اندوه می‎کرد. غزل بار دیگر دستهایش را جلوی صورتش گرفت و گریست. فرشاد موهای بلند و پریشان او را از  چهره اش کنار زد و آرام آرام با او صحبت کرد. از غزل علت ناراحتی اش را پرسید. غزل همچنان که می‎گریست تمام اتفاقاتی را که برایش از زمان پا گذاشتن به هواپیما تا آشنا شدن با محمد و همچنین رفتن با او به ویلا و صحبتهای محمد را یک به یک برای فرشاد تعریف کرد. او همچنین کارت ویزیت محمد را که در تمام این مدت روی قلبش گذاشته بود به فرشاد نشان داد و به او گفت که محمد را از جان و دل دوست داشته است. با وجودی که از عشق او ناامید شده باز هم نمی‎تواند او را فراموش کند.

محل اسقرار رمان خوانها ( لردسیاه)

برای دیدن عکس روی جلد با کیفیت اینجا کلیک کنید

دانلود از مدیا فایر

وارق عذاب عشق نوشته فریده شجاعی

دانلود از رپیدشر

وارث عذاب عشق نوشته فریده شجاعی

دانلود از پرشین گیگ

 وارث عذاب عشق نوشته فریده شجاعی

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 26 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام سلام ... امروز یه خورده کار داشتیم نشد بیشتر بگذاریم ... ایشالا ادامه میره برا فردا ... راستی مدیا فایر هم از فیلتر بیرون اومد از اونم میشه دانلود کرد ... روز خوش

..................................

محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمت های عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملال آور می‎شود. مشکلات ماظی و ناملایمات از یک سو ، آزار  و اذیت جناب مزاحم از سوی دیگر، عرصه را بر او تنگ می‎کند ، هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسر عموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو می‎ریزد ...

در مانده و پریشان در جستجوی راه حل مناسبی ناگریز تصمیمی عجیب ، سوال‎برانگیز و در عین حال هیجان انگیز می‎گیرد.

تصمیمی هنجار شکن و مغایر با عرف جامعه! که ....

برای گرفتن عکس کتاب با کیفیت اینجا کلیک کنید

......................................

لینکها از مدیا فایر

فصل 1     فصل 2     فصل 4-3     فصل 6-5     فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15      فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل 25-24-23     فصل 27-26

لینک کمکی از پرشین گیگ

فصل 1     فصل 2     فصل 3-4     فصل 6-5     فصل 8-7    فصل 10-9      فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15     فصل 19-18     فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26

لینک کمکی از رپیدشر

فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13     فصل17-16-15      فصل 19-18                 

 فصل 22-21-20     فصل25-24-23     فصل27-26



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 25 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام دوستان ... بلوگفا یه مشکلی داره نمیدونم چیه ولی داره اذیت میکنه ... راستی مثل اینکه مدیا فایر فیلتر شده ... فعلاً از پرشین گیگ بگیرید تا یه هاست دیگه پیدا کنم ... دوستانی که میتونن یه هاست رایگان معرفی کنن یه کمکی بکنن ... روز خوش ( راستی دوستان سعی میکنیم تا قبل از عید نوروز این کتاب تموم بشه ولی اگه نشد یه چند روزی تو عید نیستم بعد دوباره برمیگردم و ادامه رو میگذارم )

..................................

محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمت های عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملال آور می‎شود. مشکلات ماظی و ناملایمات از یک سو ، آزار  و اذیت جناب مزاحم از سوی دیگر، عرصه را بر او تنگ می‎کند ، هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسر عموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو می‎ریزد ...

در مانده و پریشان در جستجوی راه حل مناسبی ناگریز تصمیمی عجیب ، سوال‎برانگیز و در عین حال هیجان انگیز می‎گیرد.

تصمیمی هنجار شکن و مغایر با عرف جامعه! که ....

برای گرفتن عکس کتاب با کیفیت اینجا کلیک کنید

......................................

فصل 1     فصل 2     فصل 4-3     فصل 6-5     فصل 8-7     فصل 10-9     فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15

فصل 19-18

لینک کمکی از پرشین گیگ

فصل 1     فصل 2     فصل 3-4     فصل 6-5     فصل 8-7    فصل 10-9      فصل 12-11     فصل 14-13

فصل 17-16-15

فصل 19-18

فصل 22-21-20

لینک کمکی از رپیدشر

فصل17-16-15

فصل 19-18

فصل 22-21-20

   



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 18 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام سلام ... بابا چقدر حولید یه خورده آروم آروم ... چون تعداد نظرات کم بود منم فکر کردم که کسی زیاد مشتاق نیست برای همین سرعتت یه خورده اومده پایین ... چون روزی حدود ۲۰۰ نفر و یا بیشتر بازدید دارند منم گفتم باید یه خورده صبر کرد ببینم کسی مشتاق میشه این داستان رو بخونه یا نه

دوستان رمان هستی رو اگه یادتون باشه خانمی به اسم فرشته میگذاشت ایشون وسط این داستان غیبشون زد برای همین نمیدومم باقیش چی میشه کتابهایی که من گذاشتم همه کامل هست. متاسفانه من کتاب هستی رو ندارم اگر کسی میتونه برای این کتاب کمکی کنه بدوههههههه

روز خوش

..................................

محیط جذاب دانشکده به دلیل مزاحمت های عاشقی ناخلف برای ترمه تلخ و ملال آور می‎شود. مشکلات ماظی و ناملایمات از یک سو ، آزار  و اذیت جناب مزاحم از سوی دیگر، عرصه را بر او تنگ می‎کند ، هنوز بر هیچ مشکلی فائق نیامده که عشق پسر عموی از فرنگ برگشته چون آواری بر سرش فرو می‎ریزد ...

در مانده و پریشان در جستجوی راه حل مناسبی ناگریز تصمیمی عجیب ، سوال‎برانگیز و در عین حال هیجان انگیز می‎گیرد.

تصمیمی هنجار شکن و مغایر با عرف جامعه! که ....

 

برای گرفتن عکس کتاب با کیفیت اینجا کلیک کنید

......................................

فصل 1     فصل 2

لینک کمکی

فصل 1     فصل 2



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 16 اسفند1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام این یه رمان جدید ، یک قدم تا عشق نوشته اعظم طهماسبیه. این کتاب ۳۸۷ صفحه دارد و حدود ۱.۹۰ مگ حجم دارد. با تشکر از نگین و شیما بابت تایپ این کتاب . دانلود کنید خوش باشید و نظر هم فراموش نشه

...................................

دانلود کتاب یک قدم تا عشق نوشته اعظم طهماسبیه

دانلود کتاب یک قدم تا عشق نوشته اعظم طهماسبیه



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 14 آبان1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام ... اینم یه داستان جدید دیگه این ... ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری این کتاب ۲۴ فصل ۳۷۸ صفحه و حجم اون هم ۱.۳ مگ هست ... این کتاب توسط سوگند خانم تایپ شده

نظر فراموش نشه تا کتابهای بعدی ... فعلآْ

ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری

لینک کمکی

 ترانه های نیمه شب نوشته مریم جعفری



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 13 آبان1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
 اين سياهي از تمام سپيدي هاي دنيا ارامش بخش تر بود.در ان سپيدي جز تباهي هيچ نديده بودم و اکنون غرق در  سکوت و سياهي به ارامش رسيده بودم. کاش حداقل اين ارامش را از من نگيرند. به زحمت چشم گشودم و لبه تيز نور و سپيدي چشمانم را به شدت ازرد و يادم امد که تا ارامش راه زيادي مانده.دنبال پناهگاهي گشتم تا در پناهش از تابش نور رهايي يابم اما هيچ کدام از افرادي که اطرافم بودند سايه سارم نبودند.اين بار خود دليلي براي سخن گفتن نداشتم. چشمانم را بر روي هر چه سپيدي بود بستم. تا لحظه اي که گوشم صداي اشنايي شنيد و قلبم اندکي ارام گرفت. براي ديدن دوباره اش مجبور بودم با زندگي اشتي کنم پس چشمانم را گشودم.حتي نگاه پرستو هم غرق اشک بود. اشکي که ديگر براي من باقي نمانده بود. دستمال خيس را بر لبانم کشيد و دستان سردم را به دست گرفت و گفت:
-باز چه بلايي سر تو اوردن؟تا کي ميخواي ساکت باشي و دم نزني؟حالا که اميد هست و از عشقش هم مطمئني.ديگه ترسي نيست که بگي نکنه بازيچه اش هستي. همه چيز رو براش تعريف کن و بزار کمکت کنه.من با وجود اينکه از سينا محبتي نميبينم تمام تلاشم رو ميکنم تو از اون و عشقش مطمئني .چرا تو اين گرداب دست و پا ميزني ؟
-ديگه اميدي نيست.
شنيدن صدايم براي خودم هم نا اشنا بود. بي احساس و بريده و خش دار.
-اميد که از تمام حرکاتش عشق ميباريد؟چرا نيست.
-من اونو خرد کردم.به خاطر خودش و عشقي که بهش داشتم.

ادامه در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 7 آبان1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام امیدوارم بقیه اون هم تایپ بشه ... روز خوش

البته تا اینجا رو پی دی اف کردم که راحتر بشه خوندش

از اینجا دانلود کنید

موفق باشید منتظر ادامه باشید

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 30 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام سلام سلام ... یه رمان تازه ... مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو تایپ شده توسط ترنم ... این کتاب ۵۰۳ صفحه داره و حجم اون هم ۱.۷ مگابایت ... نظر فراموش نشه

این کتاب رو من چند وقت پیشتر گذاشتم ولی کامل نبود الان کامل هست اون سری حدود ۲۵۰ صفحه کم داشت ... اونایی که سری قبل دانلود کردن بازم هم دانلود کنن و بابت این اشتباه شرمنده - روز خوش

از "مهتاب عشق" تا "مهر زندگی"

            مهتاب یادآور عشق است و تکرار دلدادگی.

                  و مهر ، در پس مهتاب و نمایانگر گرمای زندگی.

"مهر و مهتاب" همان گرمای عشق در زندگی است و روایت آن تکراری است از تازه گی ها با نیم نگاهی متفاوت .

تو را نمی دانم اما ، اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر ماهتاب . 

ولی روزگار باره و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیاندیشم  و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم هر چند که همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند.

و من هنوز نمیدانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق ، به فکر فرو رفتم .

امروز مرور می کنم آن روزها را . و یقین دارم بسیاری همچون من ، نیازمند این نگاه به زندگی هستند و شاید این تجربه ، آنان را به راهی که هموارتر است برساند...

    این کتاب یکی دیگر از آثار نویسنده خوب کشورمون خانوم تکین حمزه لو هستش . داستان دختری است به نام مهتاب که در خانواده ای مرفه زندگی می کند . خانواده ای که به اعتقادات دینی پایبند نیست و تمام زندگیشان در سه چیز خلاصه میشه : باهم بودن فامیل ، امکانات رفاهی و شاد بودن . داستان از اونجایی شروع میشه که مهتاب خانوم در دانشگاه آزاد رشته کامپیوتر قبول میشه و پاش به دانشگاه باز میشه . در اونجا استاد جبرانی داره به نام حسین . حسین پسری مذهبی ، بی آلایش و شیمیایی است . این دو شخصیت از نظر فرهنگی و رفاهی دو روی سکه هستند ولی انگار نیرویی به نام عشق تمام این تفاوت ها رو کنار می گذارد ...

داستان خیلی جالب و جذابیست . نویسنده جوری به داستان پرداخته که حس "غیر ممکن بودن" به آدم دست نمیده و به چشم داستان واقعی میشه نگاهش کرد . از جمله ویژگی های داستان های خانم تکین حمزه لو پرداختن دقیق به ظاهر افراد و توصیف آنهاست . مانند شکل اندام و صورت و نوع لباس و ترکیب رنگی که در لباس شخصیت ها به کار رفته .

 مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو

کمکی

مهر و مهتاب نوشته تکین حمزه لو



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 29 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

اینم ادامه هستی...

هستی 25

پیام که به سمت ما نگاه میکرد برایم سر تکان داد . تا حدودی با اخلاقش آشنا بودم ، پسر شوخ بذله گویی بود که در نبود استاد شروع به شیطنت میکرد . با تعجب به لادن نگاه کردم و گفتم:

- خوب؟ من ایشون رو نمیشناسم !

- خوب نداره . خودش روش نشد  باهات صحبت کنه منو فرستاده. ظاهرا از من پروتر پیدا نکرده. این چند روز که نیومدی آقا فهمیده عاشقته . اینکه تا دیر نشده به خودش اومده و منو واسطه کرده تا اجازه بخواد بیاد خواستگاری.

- خواستگاری؟ اونم وسط کلاس؟

- مگه خواستگاری زمان و مکان داره ؟ خوب نظرت چیه؟

- من اصلا قصد ازدواج ندارم .

- به! ما رو بگو به شکممون صابون زدیم یه شیرینی افتادیم.

-تو یه کاری کن دست از سر من برداره،شیرینی ات با من!

- پس نقش واسطه گری من همچنان پا بر جاست .

از لحن صحبت و صمیمیتش خوشم آمد. دختر مهربان و پر حرارتی بود ، با روحیه آرام من سازگاری داشت. چهره دلنشینی داشت. لادن تمام آن ساعت را کنارم نشست و در درسهای عقب افتاده کمکم کرد . مسئله خواستگاری پیام حتی لحظه ای فکرم را به خود مشغول نکرد . به اندازه کافی دلمشغولی داشتم که برای مشکلی دیگر نه وقت اضافی داشته باشم نه حوصله کافی.

امتحانات پایان ترم شروع می شد و من باید بیشترین تلاشم را به کار میبردم. فقط بابت پرستو نگران بودم. غیبت های مکرر و پریشانی فکر  باعث می شد که از سطح کلاس پایین تر باشد . فکر اینکه ترم بعدی ، کنار هم نباشیم آزارم میداد . بعد از اتمام کلاس ، لادن خداحافظی کرد و چون مسیرش با ما فرق می کرد و عجله داشت رفت. آماده شدم تا تنها برگردم که دیدم امید با من هم قدم شد . همیشه در ابتدا هر دو سکوت میکردیم و همیشه هم او سکوت را میشکست.

- امروز تنها بودین؟

- پرستو جایی کار داشت نتونست بیاد .

- توی درس اشکالی ندارین؟

- نه ممنون . جزوات کامل و عالی بودن . واقعا ممنونم.

- این کمترین کاریه که تونستم برات بکنم .

از حالت خودمانی صحبت کردنش در عین خوشحالی متعجب شدم. او که حالتم را دید ایستاد و گفت:

- ازت اجازه میخوام تا باهات راحتتر باشم. توی این مدت هم خودت نخواستی وگر نه توی قلبم همیشه تو رو به اسم کوچیک صدا می زنم .

- تو قلبتون منو صدا میزنید؟

- نه دیگه، اگر قراره من باهات راحت باشم ، تو هم باید همین طوری باشی!

- سعی میکنم.

- چرا پایین رو نگاه میکنی ؟ من روبروت ایستادم و مشتاق دیدن نگاهت هستم.

آرام سر بلند کردم . وقتی به صورتم نگاه کرد چیزی گفت که احساس کردم صورتم گر گرفته. شرمگین نگاه از او بر گرفتم و گفتم:

- این زیبایی ها خدادادیه . دست ما نیست .

- بله. انسانهای زیبا در دنیا بسیارند که به هیچ عنوان جذاب و دوست داشتنی نیستند . زیبایی اگر با شرم ومحبت ، با قلب زیبا همراه باشد ستودنیه، وگر نه اگر با کبر و ناخالصی همراه باشه ممکنه لحظه اول بیننده ای رو به سمت خودش جذب کنه ، آما آنی و زودگذره.

به یاد بابک افتادم و در دل کلامش را تصدیق کردم . به تردید پرسید:

- میتونم یه سوالی بکنم؟

- بله البته!

- گفتی نامزد نداری؟

- نه، چطور مگه؟

- اون پسری که چند بار دنبالت اومده اگه مزاحمه میتونم باهاش صحبت کنم.

- بابک پسر عمومه. ما آبمون توی یه جوب نمیره . برای همین از دستش فراریم . از توجهتون ممنونم .

- قرارمون چی شد؟

- بله یادم رفت از توجهت ممنونم.

برای من راحت بودن با او سخت بود . در کنارش در عین لذت و بی قراری معذب بودم و دور از او سرگشته و غمگین .وقتی او را متوجه خود میدیدم حس غریبی باعث می شد که سر پوش بر روی احساساتم بگذارم ولی دور از او به طرح چهره اش خیره میشدم و گاهی شعر مینوشتم . میان دو احساس متضاد ، سرگردان بودم . به در خروجی که رسیدیم از او خداحافظی کردم . حالا دیگر می دانست دلیل قبول نکردن همراهیش به خاطر حضور بابک است. با لبخند جوابم را داد و با نگاهش بدرقه ام کرد . منتظر تاکسی ایستادم  و امید روبروی من به درختی تکیه داد و نگاهش را به من دوخت . با صددای ترمزی از جا پریدم و با دیدن بابک ناراحت نگاهش کردم .

- هی!زود بیا بالا. زود باش.

همیشه مزاحم و باعث عذابم بود . با عصبانیت گفتم:

- چرا دست از سرم بر نمیداری ؟

- کاری نکن که اون روی سگ من بالا بیاد !

در را باز کردم و گفتم :

- اون روت هم دیدم. دیگه حنات پیش من رنگی نداره . بهرام گفت اگه این دفعه اذیتم کردی بهش بگم، فکر نکن بازم سرپوش روی کارای بچگونه ات می ذارم . دیگه نمیخوام چشمم به تو و این ماشین لعنتی ات بیافته.

در را با شدت کوبیدم و با قدم های بلند در مسیر بر عکس حرکت ماشین حرکت کردم. از زیر چشم نگاهم را به سمت امید چرخاندم . کنار خیابان ایستاده بود و عصبانی قدم میزد . خدا را شکر کردم که می دانست بابک پسر عمویم است و دخالت نکرد ، وگرنه اوضاع بدتر میشد . در اولین فرصت، سوار تاکسی شدم . از پنجره دوباره به سمت امید نگاه کردم. لحظه ای آرزو کردم کاش تمام جریان را به او میگفتم و از او کمک می خواستم. نگاه خشمگین امید بر روی بابک ثابت بود . لحظه ای بعد آن صحنه در پیچ خیابان گم شد.

خستهو عصبانی وارد خانه شدم. در جواب مادر که دلیل عصبانیتم را می پرسید گفتم:

- به خدا قسم اگه این پسره یه بار دیگه پاشو بذاره دم دانشگاه همهچی رو زیر پا میذارم . خودم خدمتش میرسم.

مادر متعجب پرسید:

- باز چی شده؟پسره کیه؟

- بابک خانتون رو میگم. آبرو برام نذاشته .زد تو صورتم هیچی نگفتید. نزدیک بود با اون دیوونگیش منو به کشتن بده با یه عذر خواهی سر و تهش رو هم آوردین . اما دیگه طاقتم تموم شده. یا با بابا صحبت کن یا همه چی رو به بهرام میگم.

-خودت خوب میدونی حرف من رو بابات هیچ تاثیری نداره هر کاری خودش بخواد میکنه . بهرام هم داخل این ماجرا نکن . خودت خوب میدونی اگه بهش بگی همه چیز رو به هم میریزه.

- چطور تونستی این همه سال این جوری زندگی کنی ؟ طوری که انگار وجود نداری ؟

توی چشمای مهربانش اشک حلقه زد . ناگهان از حرفم پشیمان شدم و به سمتش رفتم . سر به زیر بر روی اولین صندلی نشست و من مقابلش بر زمین زانو زدم . در حالیکه صدایش از بغض ، گرفته بود ، گفت:

- فکر میکنی راحت بود ؟ مجبور شدم چون چاره دیگه ای نداشتم پدرت مرد نجیب و خوب و سر به راهیه .

- یعنی شما به همینا راضی هستین ؟ یه زن توجه می خواد ، عشق می خواد ، دوست داره شریک مردش باشه . بهش توجه بشه . نیازش درک بشه.

- مادر جون این حرفها دیگه از من گذشته.

- اما من حاضر نیستم مثل شما زندگی کنم . من مثل شما بخشنده و صبور نیستم .توقعم از زندگی بیشتره .

- همه اولش همین رو میگن . زندگی به دل هیچ کس نمیچرخه.

 

هستی 26

با شنیدن این حرف تمام غم های عالم به دلم ریخت . اگر زندگی به دل من نگردد چه؟ سر به روی پاهایش گذاشتم و هر دو با هم گریستیم . حالا قدر مادر را میدانستم . گذشتن از خواسته خود برای دیگران اصلا راحت نیست . اما به نظر من این ظلم بود . ظلم به خودش و آ موزش این ظلم به من. اگر این چنین به خودم ظلم میکردم هرگز خودم را نمیبخشیدم. اتفاقات اخیر، پرده از روی ذهنم کشیده بود . فکر کردن به زندگی مادر ، قلبم را به درد می آورد ولی هر حرف دیگری در مورد آن تنها موجب آزار بیشتر او میشد . بعد از این همه سال ، امید به بهتر شدن اوضاع ، امیدی عبث بود. باید به حال خود فکری میکردم تا دچار عاقبت مادر نشوم. حالا مطمئن بودم مادر نمیتواند کاری برایم انجام دهد . لحظه ای فکرم به سوی بهرام رفت ....اما اگر به بهرام هم میگفتم نتیجه ای نداشت . اولا بهرام تازه با پدر صمیمی و همکار شده بود و به خاطر من خودش را خراب نمیکرد . در ثانی پدر به حرف او هم گوش نمیداد . فقط رابطه  بهرام و بابک تیره تر می شد و شاید بر اجبازی های بابک دامن میزد . دنبال یک راه حل مطمئن میگشتم . احظه ای فکر کردم دوباره با ملایمت با بابک برخورد کنم، اما تصویر امید با آن نگاه مهربان ، در نظرم نقش بست. من حتی نمی توانستم به محبت ظاهری نسبت به بابک تظاهر کنم .تمام قلب و احساسم متعلق به امید بود . هرگز حرکتی دال بر خود پسندی و دورویی از او ندیده بودم . تمام حرکاتش همراه با آرامش بود .در وجودش عشق موج میزد . دوباره به دنبال تصویر نقاشی شده از چهره اش رفتم و قلبم از دیدنش به تپش آمد . دیدن امید برایم حکم نفس را داشت . با عشق به او به دانشگاه میرفتم و به یاد او درس می خواندم . یاد او چنان ذهن و روحم را پر کرده بود که حتی از حال پرستو هم غافل شده بودم . او دیگر آن دختر زنده دل گذشته نبود و من چه بی رحم بودم  که او را در آن شرایط سخت تنها گذاشته بودم . در کنارش بودم. با هم بودیم اما هر کدام در رویای خود غرق بودیم . طاقت دوری هم را نداشتیم اما مثل گذشته نمیخندیدیم و شاد نبودیم. اخیرا لادن هم به جمع دو نفری ما پیوسته بود و تا حدودی محرم راز ما بود. با وجود سر زندگی و شاد بودنش بسیار تودار بود وکمتر از خودش حرف میزد و من و پرستو که غرق در مسائل خود بودیم در این زمینه کنجکاوی نمیکردیم. معمولا اممید در حضور بچه ها بامن  گرم نمیگرفت و این عمل در حالیکه برایم ناراحت کننده بود ، حس احترام نسبت به ا را در وجودم تقویت میکرد . با تمام وجود عاشقش بودم .

روزهای آخر ترم بود . من و پرستودر حال برگشتن به منزل بودیم. از پله های راهروی دانشگاه که پایین آمدیم لحظه ای سایه ی شخصی که پشت دیوار ایستاده بود مرال متوجه کرد ، اما بی توجه حرکت کردم. هنگام عبور از راهرو شدیدا با شخصی برخورد کردم . تمام کتابهایم نقش بر زمین شد . نگاهش کردم پیام بود. کسی که لادن را واسطه بین ما کرده بود . با عصبانیت گفتم:

- چرا حواستون رو جمع نمیکنید؟

- ببخشید من شما رو ندیدم تصادفی بود.

- تصادفی بود؟ من سایه شما رو پشت دیوار دیدم. فکر نمیکنید این کار در شان شما نیست ؟

- خانم بهرامی به خدا قصد بدی نداشتم .

- میشه قصد خوبتون رو بفرمایید؟

- میخواستم اگه اجازه بدین برای خواستگاری خدمت برسیم.  

- مگه من جوابتون رو ندادم ؟

- مگه می شه دختر خانومی به زیبایی شما قصد ازدواج نداشته باشه؟

پرستو که عصبانیت من و پافشاری پیام را میدید مداخله کرد و گفت:

- آقای احمدی چه اصراریه ؟هستی از شما خوشش نمی آد.

پیام با ناراحتی در حالیکه سعی میکرد صدایش نلرزد پرسید:

- آخه برای چی؟

با صدای محکم امید ، به خود لرزیدم . او اینجا چیکار میکرد؟ مگر نه اینکه زودتر از ما از کلاس خارج شده بود ؟ حس امنیت و اطمینان مرا فرا گرفت . صدایش را از پشت سرم و نزدیک شنیدم.

- آقای احمدی ؟ اتفاقی افتاده؟

امید رو به ما گفت:

- شما دیرتون شده بفرمایید.

پیام به امید گفت:

- اصلا به شما چه ربطی داره ؟

امید با نگاه از من خواست  که این مسئله را به او واگذار کنم و من در حالیکه با نگاه از او تشکر میکردم کتابهایم را برداشتم و همراه پرستو با عجله از آنجا خارج شدیم. تمام مدت برگشت دلم شور میزد . لز برخورد به موقع امی خرسند بودم اما میترسیدم اتفاقی افتاده باشد. در بین  راه متوجه شدم امروز پرستو با سینا بر نگشته . متعجب پرسیدم:

- تو جرا با من اومدی؟

- چیه، بده بهت افتخار دادم ؟ ناراحتی همین جا پیاده میشم.

- من که از خدامه . اما مگه تو با سینا برنمیگشتی؟

- داریم میرسیم خونه، تو تازه یادت افتاده بپرسی؟

- تمام حواسم پیش امید و اون حادثه بود.

- خوش به حالت که اونقدر دوستت داره که به خاطرت این کارو بکنه.

- با سینا مشکل داری؟

- احساس  میکنم دوسم نداره.

- چرا همچین فکری میکنی؟ منو ببین، ممکنه در ظاهر احساسم رو به امید نشون ندم . اما دلیل نمیشه دوسش نداشته باشم . اونم ممکنه آدم خودداری باشه.

- اتفاقا بر عکس تو ، مدام حرف از دوست داشتن و این حرفا میزنه . اما اعمالش اینو نشون نمیده.

- بهش وقت بده . شماها خیلی وقت نیست با هم آشتا شدین .

- ولی ما برای عید قرار عروسی گذاشته بودیم.

- خیلی زوده. یعنی تو حاضری دو ماه دیگه عروسی کنی؟

- میترسم ولم کنه. من بدون سینا میمیرم.

توی چشمای قشنگش اشک حلقه زدو آروم روی گونه های سردش چکید . مجبور بودم دلگرمش کنم . در حالیکه قلبم میدانست آنچه بر زبانم  می آید فقط برای آرام کردن اوست.

 

تمام طول روز نگران امید بودم. اگر اتفتقی برایش می افتاد یا کار به کمیته انضباطی می کشید ، من مقصر بودم. اما بابت حمایتش ، شاد و ممنون بودم . پس او اگر چه با من همراه نبود اما مراقبم بود . برای اولین بار از اینکه کسی مراقبم است و نه تنها ناراحت نشدم بلکه فکرش هم ، لبخند بر لبم می آورد. به سراغ خودکار اهدایی او رفتم و به دست گرفتم . لحظه ای چشمانم را بستم . گویی تمام جهان در دست من است . احساس کردم که او در کنارم است . پس با علاقه و انرژی بیشتری به درس پرداختم.

برای پرستو دلتنگ بودم. کلاس هم نداشتیم تا او را ببینم و با او صحبت کنم. قبل از اینکه بهرام حرکت کند ، حاضر شدم و خواستم تا مرا به منزلشان برساند . وقتی سوار شدم خندان گفت:

- چه عجب قبول کردی من برسونمت . برای انشگاه که رضایت ندادی.

- آخه خیلی بد میری . اگه هر روز بیای دنبالم ، اونم با این طرز رانندگی از هر چی درس و دانشگاه سیر میشم . البته اگه زنده بمونم.

- توی دانشگاه مشکلی نداری؟

- نه فقط گه گاهی بابک میاد دنبالم که محلش نمیذارم . تو ازش خبر داری؟

- آره . دیروز اومده بود شرکت. یه راست رفت پیش بابا و محل من هم نذاشت.

- تو میتونی با بابا صحبت کنی؟تنها امیدم به توئه.

- فکر میکنی تا به حال حرف نزدم ؟ من از بابک اصلا خوشم نمیاد ولی ظاهرا بابا خیلی راضیه.

- نمیدونم چکار کنم . تو بد وضعیتی گیر کردم. نه حریف بابا میشم نه میتونم بابک رو قبول کنم.

- بزار گذر زمان همه چی رو حل میکنه.

- و اگر نکرد؟

- به وقتش تصمیم بگیر.

لحظه ای به یاد قهرمان داستان بر باد رفته افتادم. همیشه در اوج سختی میگفت«فردا فکر خواهم کرد » شاید این بهترین راه حل بود . همانند همیشه سعی کردم مدارا کنم . ازاینکه بین من و بهرام دوستی ایجاد شده بود شادمان بودم. جای خالی او همیشه در خاطراتم وجود داشت اما در این بی مهری دوجانبه من هم مقصر بودم. خیلی فرصتها از دست رفته بود. شاید اگر این خلا در ما وجود نداشت، امروز هر دوی ما موفق تر بودیم.

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  یکشنبه 29 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلااااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممممممممممم

اینم ادامه هستی ...

 دیگه نظر نمیذارین چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نظر یادتون نره ...

هستی 24

شاید هم پرستو راست میگفت. اما نمیتوانستم به او ابراز محبت کنم . در طول زندگی ام نه کسی به من عشق ورزیده بود و نه من یاد گرفته بودم احساسم را بر زبان آورم . احساس میکردم در آن صورت ارزشی برایش نخواهم داشت . در دل دعا میکردم امید صدایپرستو را نشنیده باشد . به سویش نگاه کردم مشغول مطالعه کتابش بود . جزوه اش را باز کردم و با دیدن دستخط زیبایش لبخند زدم. امشبباید بیدار میماندم و را به بقیه کلاس میرساندم . با ورود استاد و شروع کلاس لحظه ای چشمانم را بستم . خواستم یادش را ساعتی فراموش کنم اما نشد . گویی نقش چشمانش بر پشت پلکم حک شده بود . وقتی او آنقدر نزدیک به من نشسته بود و از همان هوایی که من استشناق میکردم نفس میکشید ، وقتی هر دو زیر یک سقف بودیم چطور می توانستم فراموشش کنم. نفس عمیقی کشیدم و به خودم قول دادم بخاطر قدر دانی از زحماتش هم که شده توجهم را به درس بدهم و نشان بدهم که قدر زحماتش را میدانم . باید بهترین میشدم .هنگام برگشت با ما تا محوطه همراه شد. کنار هم قدم می زدیم بدون آنکه کلامی بگوییم . قبل از خروج برای خداحافظی ایستادم رو به من کرد و گفت:

- اگر اجازه بدین من میرسونمتون .

- نه مننون من با پرستو می رم.

- پس مواظب خودتون باشید . دکمه های کتتون رو هم ببندید .

از توجه اش دلم لرزید . چقدر حس زیباییست حس تعلق. تشکر کردم در حالیکه احساسم و قلبم را پیشش جا گذاشته بودم از او جدا شدم. اصرار پرستو را برای رساندنم رد کردم . دوست نداشتم با سوار شدن به ماشین سینا کلی مشکل به جان بخرم. رفتن با تاکسی آسان تر بود . اصرار پرستو بی نتیجه ماند . در همان وقت با دیدن ماشین آشنایی که مقابلم ترمز کرد اخم کردم. بابک پیاده شد و گفت:

- خوشحالم که بهتر میبینمت . اگه اجازه بدی برسونمت .

- لازم نکرده گفته بودم که دیگه نمی خوام ببینمت.

- من باید برات توضیح بدم.

- احتیاجی نیست.

- اما این کارا همه به خاطر...

با عصبانیت به سمتش برگشتم و فریاد زدم :

- با آوردن کلمه عشق منو از هر چی عشقه بیزار نکن.

در حالیکه از سرما دندانهایم به هم می خورد ، جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم و گفتم: دربست . و با یر با پرستوخداحافظی کردم و بدون گفتن کلمه ای به بابک سوار ماشین شدم .

عصر دوباره تب و ارز به سراغم آمد. وجود بابک در زندگی ام با درد همراه بود. با این وصف به سختی جزوه امید را به دست گرفتم . دیدن دست خط او دلگرمم میساخت. چشمهایم را بستم  و دستانم را  بر روی نوشته هایش گذاشتم . قلبم پر از عشق و شادی بود . وجود او و اسم او برایم سرشار از لذت بود. روز های بعد کمی بهتر شدم تب هم تز جسمم رفته بود اما روح و قلبم در تب می سوخت . در تب دیدار او . این چند روز به من ثابت شد که عاشق او هستم . دیگر از اینکه به خودم اقرار کنم امید را دوست دارم شرمگین نبودم دیگر در نظرم عشق ، گناه نبود . حضور گرم او خورشید را به شب های سیاهم هدیه داده بود . او امید زندگی من بود . عشق او برایم بهترین انگیزه بود . حالا که میدانستم او نیز مرا دوست دارد دیگر نگران و مشوش نبودم . او با من بود . تمام لحظاتم از حضور او ، سبز و درخشنده بود. شب سعی کردم بیشتر بیدار بمانم تابهرام را ببینم  مثل همیشه روزها میگذشت و من و او از هم بی خبر بودیم و تنها فرقش آن بود که حالا دلتنگش میشدم . وقتی وارد شد به استقبالش رفتم و کتش را از دستش گرفتم وگفتم:

- خسته نباشی.

- سلامت باشی خواهر کوچولو ، چه عجب بیداری؟

- دلم برات تنگ شده بود بیدار موندم ببینمت .

- قربون قلب مهربونت بشم . این همه سال کجا بودی؟

در حالیکه با دست سمت اتاقم را نشان میدادم گفتم :

- اون بالا.

- چرا همیشه خودت رو تو اطاقت حبس میکنی ؟

- به تنهایی عادت کردم . راحتترم.

-چرا؟

- چون احساس میکنم کسی منو درک نمیکنه.

- تا حالا خواستی و درک نشدی؟ اصلا اجازه دادی کسی تو رو بشناسه؟

- فکر نمیکنم برای کسی مهم باشه.

- چرا اینطوری فکر میکنی؟ حداقل درمورد من اشتباه فکر میکنی. من که در بست مخلصتم. میخوام از این به بعد خودم بیام دنبالت. بابک که دیگه سراغت نمیاد.

- چرا دوبارهچند روز پیش اومده بود .

اخم کرد و با ناراحتی پرسید :

- چه کارت داشت؟بهش گفته بودم باهات کاری نداشته باشه.

-نمیدونم . به حرفهاش گوش ندادم.

بهرام با صدای مادر که برای شام دعوتش میکرد از من دور شد و گفت:

- هر وقت برات مزاحمتی ایجادکرد یا اذیتت کرد به خودم بگو .

با قلبی شاد لز این محبت جدید به اتاقم رفتم و به یاد امید به خواب رفتم.

پرستو بعد ازرسیدن به دانشگاه و خداحافظی با پدرش ،دستم را کشید و گفت:

- امروز هم نمی یام ،با سینا قرار دارم . باید باهاش حرف بزنم. جزوه هات رو کامل بنویس تا ازت بگیرم.

با ناراحتی ، در حالیکه تردید داشتم حرفم را به زبان بیاورم گفتم:

- پرستو یه حس بدی دارم. مطمئنی اشتباه نمیکنی؟

- راهیه که شروع کردم و باید ادامه بدم . تو که خودت عاشقی، باید درکم کنی. نمیتونم رهاش کنم.

-پس مواظب خودت باش.

حس عجیبی آزارم میداد . در طول این مدت با سینا روبرو نشده بودم. نه من اشتیاقی برای دیدن او داشتم و نه او . در نظر شخصیت جالبی نداشت . نمیدانم پرستو چه دلیلی برای این همه علاقه نسبت به او داشت. مدتی بود پرستو کم حرف شده  بود و من به قدری در مسائل خودم غرق شده بودم که دلیلش را نپرسیده بودم. هر چند هنوزدلهایمان با هم یکی بود و بی نهایت یکدیگر را دوست میداشتیم، اما اوقاتی که با هم میگذراندیم کمتر شده بود.

با ورود امید لبانم به خنده باز شد . با لبخند سر تکان دادم و سلام کردم و روی اولین صندلی خالی نشست . تنها بودماما نگاهم به او بود . مثل همیشه خوددار و سنگین رفتار کرده بود . در حضور دیگران رفتاری از او سر نمیزد تا شک دیگران به یقین تبدیل شود. غرق در افکارم بودم که با حضور غریبه ای به خود امدم و نگاهش کردم. یکی از همکلاسی هایم بود. با خنده دستش را به سمتم آورد و گفت:

- سلام ببخشید مزاحم شدم. بعد از این همه مدت جای تاسف داره که باهاتون آشنا نشدم البته شما و دوستتون مجالی برای دیگران نمی ذارین، من لادن قاسمی هستم.

و من هم متعجب لبخندی زدمو در حالیکه چهره خندان و بانمکش نگاه میکردم جواب دادم:

- منم هستی بهرامی. از آشناییتون خوشبختم.

- مزاحم که نیستم؟

- نه اصلا! امروز تنها هستم. پرستو نتونست بیاد.

- منو باید با پرستو آشنا کنی. منم آشنایی با تو رو مدیون پیام هستم.

با تعجب پرسیدم:

- پیام، پیام کیه؟

در حالیکه یکی از بچه ها را نشانم میداد گفت:

- اوناهاش. همون پسره که اون گوشه نشسته .

.

.

.

ادامه دارد.

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 27 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام...اینم ادامه رمان هستی...

هستی ۲۲ و ۲۳

هستی 22

با بستن پلکهایم حرفش را تایید کردم . دستهایم را به دست گرفت و گفت :

- بابک کار خودشو کرده نه؟ پسره روانی احمق . به خدا جای بابات بودم مثل سگ از خونه میانداختمش بیرون . خجالت نمی کشه، این سه روزه همش اینجا بوده . الان هم پایین منتظره . بفهمه به هوش اومدی میاد پیشت . این مدت بعد از کلاس تا شب اینجا بودم ،مدام هذیون میگفتی . خدا رو شکر کسی به حرفهات شک نکرد برای همین ترجیح دادم کنارت باشم . هم به درسام می رسیدم هم پیشت بودم . اولین شب وقتی دید می خوام برگردم گفت که منو میرسونه . منم جواب دادو :«من جونمو دوست دارم ، بزار اون یکی جون سالم به در ببره بعد به فکر دومیش باش.» جون تو اگه دست خودش بود ، همونجا خفم می کرد . نمیدونی چقدر نگرانت بودم . خیلی تبت بالا بود . خدا بهت رحم کرد . یکی دو بار که خواستیم برسونیمت بیمارستان ،اتماس ردی که نری و همینجا بمونی . میگفتی اونم اینجاست و تنها نیستی ولی اگه بری بیمارستان اون نمیفهمه . همه فکر می کردن هذیون میگی اما من میدونستم منظورت کیه. یادت هست چیا میگفتی؟

با تعجب سرم را به علامت نفی تکان دادم . اصلا هیچ چیز یادم نبود . فقط وجود امید را بارها کنارم احساس کرده بودم. شاید به خاطر وجود عکسش بود که اونقدر به خودم نزدیک احساسش میکردم. پرستو در مدت کمی ، اطلاعات کاملی از این مدت به دستم داد . مادر نگران وارد شد و با دیدن من شروع به گریه کرد و خدا را شکر میکرد . با سختی گفتم:

- مامان، لطفا بابک رو به اتاقم راه نده .اصلا نمی خوام ببینمش .

- چرا مادر؟ این سه روزه نمی دونی چقدر نگران بود . الان هم پایینه .

اخم کردم و چشمهایم را بستم . همان چند کلمه صحبت کردن انگار تمام توانم را گرفته بود . من که دختری خوش بنیه بودم به ندرت بیمار میشدم . با این بیماری طولانی مدت و سخت هم را ترسانده بودم . در نگاه همه ترس و اضطراب همراه با خوشحالی موج می زد . اما هیچ کس در مورد بیماری ام صحبت نمیکرد . گویی از یاد آوری اطرات آن چند روز فراری بودند . دلم می خواست در مورد آن اتفاق صحبت کنند  و بدانند در دلم چه میگذرد اما آنها چشم بر همه چیز بسته بودند . آنروز بیشتر در خواب گذشت اما از روز بعد دلتنگی هایم شروع شد . هیچ کاری نمیتوانستم بکنم . حتی قدت اینکه مدت طولانی بنشینم تا مطالعه کنم را هم نداشتم . بدنم درد میکرد و اشتها نداشتم . بعد از قطع کردن سرم به زور غذا می خوردم . با زحمت زیاد ، همراه پرستو که در تمام این مدت کناذم بود چند قدمی راه رفتم . دلم برای رفتن به دانشگاه و دیدن امید پر میزد . وقتی من و پرستو تنها شدیم پرسیدم :

- از سینا چه خبر؟ می بینیش؟

- حقیقتش به بابا گفتم که دنبالم نیاد . برای همین با سینا برمیگردم ، این یه هفته نتونستم خیی ببینمش . دیروز ناهار بیرون رفتم . از اول قرارمون این بود که موضوع رو به خانواده اش بگه و باهاشون صحبت کنه تا برای عید ترتیب ازدواجمون رو بدن. انا حالا داره دست دست می کنه . این جوری برای من خیلی سخته . نمی خوام باهاش دوست باشم . اگه عقد بکنیم حاضرم همیشه منتظرش بمونم ، چون بدون اون نمیتونم زندگی کنم اما ظاهرا اون این جوری راحت تره . بهش گفتم تا کلاسام تموم می شه اونم آروم آروم جریان رو به خانواده اش بگه تا برای عید تکلیفمون روشن بشه . اما میگه وضع مالیش خوب نیست و ازم می خواد صبر کنیم .هر چی بهش میگم ای چیزا برام مهم نیست و به عقد توی محضر خونه راضیم ، قبول نمیکنه . نمیدونم چرا یه حس بدی آزارم میده.

با خنده گفتم :« امان از درد عاشقی»

-منو مسخره میکنی؟ ببینم کی بود الان آبغوره می گرفت که دلم برای دانشگاه تنگ شده؟

-چه ربطی داره؟ من بچه درسخونی هستم برای همین دلم تنگ شده .

-آره جون عمه ات . من تورو میشناسم .

-تو هم روزی چند بار تن عمه نداشته ام رو بلرزون.

در اوج غم میخندید و برای به دست آوردن چیزی که می خواست تلاش میکرد . بودنش برای من غنیمت بود . در این شرایط سخت که هر کس به کار خودش مشغول بود وجود گوهری به نام پرستو برای من که قدرش را می دانستم، بهترین انگیزه برای تحمل بود . با او می خندیدم و تمام مشکلات در نظرم آسان بود .

در طول این هفته نتوانسته بودم بهرام را ببینم . صبح زود سرکار پیش پدر میرفت و شبها دیر بازمی گشت . پنج شنبه شب تنها بودم . پرستو زودتر رفته و مادر مشغول کار بود . پدر در این مدت فقط جویای حالم شده بود . سعی کردم کتاب بخوانم اما نتوانستم . . افکارم مغشوش بود . به یاد صحبت های پرستو افتادم که هر روز حامل خبرهایی از دانشگاه بود . از بی قراری های امید میگفت و از این که چطوری برای دیدن من بی قراری میکنه. کم کم مطمئن می شدم که مرا دوست دارد . این جریان با تمام دردها و سختی هایش پر ثمر بود. از این به بعد به این بهانه میتوانستم بابک را از خودم برانم . یاد کمک بهرام افتادم و آرزو کردم مثل همه خواهر و برادر ها با هم دوست باشیم . همیشه به خاطر فرقهایی که پدر بین ما می گذاشت، دلگیر بودم و او که حسادت مرا میدید از من فاصله می گرفت . به تدریج هر کدام از ما در محیطی که برای خود ساخته بودیم غرق شدیم و این فاصله بین ما را بیشتر کرد . در دل همیشه آرزو میکردم که من به جای بهرام پسر بودم یا حداقل او هم دختر بود اما حالا خوشحال بودم که برادری دارم، اما ای کاش پشت و پناهم بود . من تمام هدفم درس خواندن بود تا بتوانم روی پای خودم بایستم و بهرام با دوستانش سرگرم بود . به خاطر وجود من آنها را به خانه نمیآورد و خودش بیشتر منزل آنها بود . برای همین به ندیدنش عادت کرده بودم و با هم کاری نداشتیم . با شنیدن صدایی به پنجره نگاه کردم . هوا تاریک شده بود و من چقدر دلتنگ بودم. ناگهان در باز شد و یک خرس بزرگ از لای در داخل شد . اول ترسیدم اما بعد بع یاد خاطره ای دور افتادم . زمانی که بهرام عروسکم را که شبیه این خرس بود خراب کرده بود و من چقدر اشک ریخته بودم . بهرام همره آن خرس بزرگ وارد شد و با محبت کنارم نشست و گفت :

-ببخش که زودتر نتونستم بیام . هر دفعه اومدم بالای سرت خواب بودی. همه ما نگرانت بودیم . خدا رو شکر که مشکلی برات پیش نیومد . وگر نه من میدونستم با باعث و بانیش چه کار کنم .

با شنیدن حرفهایش دلم از خوشحالی لرزید . چقدر زیباست که احساس کنی کسی مواظبت است و برایش مهم هستی. با لبخند گفتم:

-حالا که بهترم پس خودت رو ناراحت نکن . کارات چطوره؟ خوب پیش میره؟

- سخته اما کم کم عادت میکنم . دیگه بیشتر از این نمیشه تعلل کرد . اگه بخوام تشکیل خانواده بدم باید یه کاری داشته باشم.

با خوشحالی گفتم :

- مگه خبرائیه؟

-نه همین طوری گفتم . دارم کم کم به سی سالگی نزدیک میشم .

در حالیکه بلند میشد و برای رفع خستگی کمی خودش را میکشید گفت:

- تو چیزی لازم نداری؟ برم یه دوش بگیرم که خیلی خسته ام.

- نه ممنون . امشب اگه تونستم شام رو پایین، پیش شما میخورم.

در حالیکه گونه ام را میکشید با مهربانی گفت:

-پس صدام کن بیام کمکت کنم.

 

هستی 23

دلم پر از شادی بود . ظاهرا در دل او هم از دلگیری های گذشته خبری نبود . اگر این همه تفاوت بین ما گذاشته نمی شد و میتوانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم . مثل امروز که به بهرام نیاز داشتم . به کسی که حرف دلم را بفهمد و کمکم کند و راه درست را نشانم دهد . قبل از شام بهرام کمکم کرد تا پایین بروم . وقتی به میز غذا رسیدم آنقدر خسته بودم که توان غذا خوردن را هم نداشتم . ترسیده بودم . اگر همیشه همینطور بمانم چه؟ مادر بشقابی سوپ برایم ریخت و من بعد از خوردن چند قاشق سیر شدم . این مدت اشتهایی برای خوردن نداشتم و با توجه به داروهای مصرفی ، توانی برایم نمانده بود . شام در سکوت مصرف شد . بهرام خسته بود و من هم اصلا حوصله حرف زدن نداشتم. مادر مثل همیشه ساکت بود و این برای ما امری عادی محسوب می شد . پدر متفکر و در هم بود . طوری به من نگاه می کرد که انگار این در این حادثه تنها مقصر بودم . کاش گوشه ای از قلبش جا داشتم . به سختی بلند شدم و به اتاقم برگشتم . از هفته بعد امتحاناتم شروع می شد و من تنها در اتاقم آرامش داشتم . سعی کردم کمی از دروس عقب افتاده را مطالعه کنم اما زمانی نگذشته بود که به خواب رفتم .

وقتی لباس تن کردم و مقابل آینه ایستادم آه از نهادم بر آمد. لباس بر تنم زار میزد و صورتم لاغر شده بود و چشمانم از همیشه دشت تر می نمود . در دل به بابک ناسزا گفتم ، چون هر چه می کشیدم از دست او بود . دوست نداشتم امید مرا با این حال زار ببیند . از خود می پرسیدم اگر از قیافه ام دلزده شود چه؟اما دلم به سوی دانشگاه و دیدن دوباره اش پر میکشید . اصرار مادر برای استراحت بیشتر من بیهوده بود .  امتحانات را بهانه کردم و راه افتادم . خوشبختانه آقای اصلانی موقع رفتن ما را می رساند . پرستو کمکم کرد تا سوار شوم . تمام این یک هفته لحظه ای از کنارم دور نبود و من که می دیدم با وجود دلتنگی برای سینا کنارم می ماند ،شرمسار از احساس گذشته، قلبم از محبت به او مالامال میشد . یکرنگی و صداقت در نگاهش موج میزد . از آقای اصلانی تشکر کردم و با کمک پرستو و ب گامهای ارام و نا استوار به سمت دانشگاه به راه افتادیم. ناگهان نگاهم به او افتاد . ته ریش به صورت سبزه اش معصومیت خاصی داده بود . موهایش پریشان بودند . با پالتوی اسپرت مشکی، که آن شانه های پهن را در آغوش گرفته بود برای من از همیشه زیباتر بود . نزدیک تر که شدم از دیدن حلقه های زیر چشمش نگران شدم . به وضوح معلوم بود که لاغر شده وظاهرش آشفته بود. نگاهش که به نقطه ای خیره بود برقی از زندگی نداشت . دلم لرزید و همانجا ایستادم . قدرت بر داشتن قدمی دیگر نداشتم. با دیدن حالت او گویی تمام توانم را از دست داده بودم . پرستو با نگرانی صدایم کرد :

- هستی؟ حالت خوبه؟ کاش امروز هم استراحت می کردی .

امید با شنیدن صدای پرستو به سرعت به سمت ما برگشت . لحظه ای برق زندگی در چشمانش درخشید و رنگ خوش جوانی به صورتش برگشت. دستش را لای موهایش کشید که رد زیبایی بر جا گذاشت. گویی میخواست خود را آراسته کند. برای من که همیشه او را در نهایت آراستگی دیده بودم این آشفتگی عجیب بود . اما او در کمتر از آنی همان امید آشنایمن شد . مثل همیشه آرام و محکم  با قدم های بلند به سوی من آمد . چقدر آرزوی دیدارش را داشتم . قلبم به سویش پر کشید . باور نمی کردم که اینقدر دوستش داشته باشم . روبرویم ایستاد و در چشمانم خیره شد . هر دو سکوت کرده بودیم و کلامی نمی گفتیم . نمی دانم چقدر گذشت ، برای دنیا در دو چشم او خلاصه میشد . چشمانی که هر لحظه به رنگی در می آمد . رنگ عشق، محبت ناب، صداقت ، مهربانی و شاید سرزنش. برای اولین بار جرات یافته بودم به چشمانش بنگرم . لحظه ای مبهوت آن همه زیبایی شدم . خدای من! این همه رنگ را چگونه در چشمانش جمع کرده ای؟ مخلوطی از نارنجی و سبز تیره که در یک نظر رنگ عسلی را در ذهن بیننده القا میکرد . با حاقه ای از رنگ طوسی که ذرات طلائی عشق ، زینت بخش آن شده بود . با تک سرفه پرستو به خود آمدیم و هر دو دیده از هم گرفتیم . پرستو به شوخی رو به ما گفت:

- ببخشید!من بیچاره دارم اینجا یخ میزنم . اگه مریض بشم هیچ کس نیست پرستاریم رو بکنه !

هر سه خندیدیم در حالیکه از اشاره مستقیم پرستو هر دو سر به زیر انداخته بودیم . صدای پر مهر امید در گوشم پیچید که با مهربانی گفت :

- جاتون خیلی خالی بود . باورتون نمی شه چقدر نگران بودم . می ترسیدم اتفاقی افتاده باشه. اگه امروز هم نمی آمدید از همینجا برمیگشتم . طاقت دیدن جای خالیتون رو نداشتم .

وجودم از کلام محبت آمیزش د میلرزید و تپش های قلبم را احساس میکردم . سعی کردم بر هیجانم غلبه کنم و لرزش صدایم راآرام کنم . با وجودی که از عشق او سرشار بودم و دوست داشتم بگویم که من هم طاقت دوری او را نداشتم ، با لحنی آرام گفتم :

- منم دلم برای این جا تنگ شده بود ، به همین خاطر زودتر از موقع از بستر بلند شدم.

احساس کردم در خود فرو رفت . نگاه پرستو پر از سرزنش بود . اما نمی توانستم مستقیم به دلتنگیم نسبت به او اشاره کنم . می خواستم خودش بفهمد که دوستش دارم .

برای اینکه سکوت سنگین بینمان رابشکنم، گفتم:

- فکر نکنم نکنم بتونم با موفقیت امتحاناتم را بگذرونم . خیلی از درس ها عقب افتادم .

امید در حالیکه اثری از آن همه شور اولیه در صدایش نبود جواب داد :

- اما من به فکرتون بودم . از روی جزوه های خودم براتون یادداشت برداشتم . امیدوارم کمکتون کنه.

- واقعا توی این مدت به یاد من بودید؟ نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم .

با لحنی حاکی از داخوری گفت:

- با زبون محبت، حتی به یه نگاه یا به یک لبخند هم دلخوشم  .

نگاهم را از او دریغ کردم ، چون مملو از عشق به او بود و به زدن لبخندی اکتفا کردم . لبخندی که پاسخ مثبت به عشق او بود .

- خاک بر سر بی لحساست کنن، پسره داره واسه تو پر پر میزنه اونوقت تو مثل ماست جوابش رو میدی؟ اگه اون بی قراریت رو ندیده بودم باورم نمیشد دوسش داشته باشی. این همه دخترا دارن براش خودکشیمیکنن تو براش ناز میکنی؟

به چهره عصبانی پرستو نگاه کردم و رنجیده جواب دادم :

- پس انتظار داشتی بهش چی بگم؟ بگم از عشقت با این ضعف و درد توی این سوز و سرما اومدم دانشگاه ؟ بگم تین چند روزه از دلتنگیت فقط عکست رو نگاه کردم و گریه کردم؟ بگم تمام روزها و شبا فقط به فکرش بودم ؟ بگم عاشقم و نمیتونم حتی یک لحظه فکر کس دیگه ای  رو بکنم؟ اونوقت براش با ارزش تر میشم ؟ اون تا موقعی که مطمئن نشده دنبال منه . بفهمه دوسش دارم اونوقت خودشو میگیره . نمیتونم حتی فکرش رو بکنم یه روز از چشمش بیافتم . نمیخوام بازیچه بشم .

- تو چرافکر میکنی با ابراز علاقه ات یا نشون دادن اون تحقیر میشی؟ آخه اون بدبخت از کجا باید بفهمه که دوسش داری؟

- من دوست ندارم خودمو سبک کنم .

- نه ماشا ا... . با این غرور صد منیت از همه مردم عالم سنگین تری.

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  پنجشنبه 26 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممم ....اینم ادامه هستی ... زیاده!

هستی ۱۹ و ۲۰  و ۲۱

چشمم به در بود تا اميد وارد شود.پرستو از آشنايي من و اميد خوشحال بود.حالا هر دوي ما همديگر را درك مي كرديم و به احساس هم احترام مي گذاشتيم.اميد درست لحظه اي قبل از اميد وارد شد و فرصت صحبت از ما گرفته شد.با ورودش نگاهمان به هم گره خورد و او با حركتي ظريف سرخم كرد و سلام كرد.بر عكس روزهاي قبل درس ها به نظرم آسان جلوه مي كردواما ذهن پرستو آشفته بود و دل به درس نمي داد.امتحانات پايان ترم نزديك بود و بايد خود را براي آن آماده مي كرديم.بعد از پايان كلاس از پرستو خواستم با من همراه شود و با هم پيش اميد رفتيم.جزوه هايش را باز گرداندم و ضمن تشكر دو سوالي را كه روي كاغذ نوشته بودم به دستش دادم تا برايم حل كندوپرستو آرام گفت كه پايين منتظرم خواهد شد اما من با نگاه از او خواستم كنارم بمان د.وقتي پرستو بود ديگر نه دستپاچه مي شدم و نه دست و پايم مي لرزيد.ما نشستيم و او صندليش را مقابل ما قرار داد و با آرامش شروع به توضيح دادن نمود.تمام تلاشم را مي كردم تا در صدايش غرق نشوم و به حل تمرين توجه كنم.دو سوال را حل نمود و وقتي مطمئن شد من و پرستو كاملا متوجه شديم برگه سوالات را در جيبش نهاد و بلند شديم.قبل از خداحافظي بسته زيبايي از كيفش در آورد و به سمت من گرفت.متعجب نگاهش كردم.پرستو باآرنج به پهلويم زد و گفت:

_دستشون خسته شد بگير ديگه.
بسته را گرفتم و گفتم:
_اما...بابت چي؟به چه مناسبتي؟
لبخندي زد و دستهايش را در لابه لاي موهاي نرمش فرو برد و گفت:
_من خودكار شما مقصر بودم و شرمنده ام.خيلي گشتم اما مثل اون پيدا نكردم.اميدوارم از اين خوشتون بياد.
بر روي جعبه با خطي زيبا نوشته شده بود:تقديم با احترام،اميد سرافراز.
گفتم:اما اون موضوع اصلا تقصير شما نبود.من حواسم جمع نبود.در ضمن شما با حل سوالات و مشكلاتم، خيلي كمكم كردين.من چطور بايد جبران كنم؟
_براي من موفقيت شما بهترين جبرانه.
پرستو در حاليكه روي اولين صندلي مي نشست گفت:
_بابا شماها چه قدر تعارف مي كنيد .عوض اين همه حرف يكي ما رو كافي شاپ دعوت كنه تا حداقل من اين وسط يه فيضي ببرم.اين جوري كه حوصلم سر ميره.
اميد در حالي كه مي خنديد گفت:
_خانم اصلاني،با اين پيشنهادتون منو راحت كرديد.چون روم نمي شد چنين در خواستي كنم.با صرف ناهار بيرون از دانشگاه موافقيد؟پرستو در حاليكه با هيجان بلند مي شد گفت:
_منو پرستو صدا كنيد.وقتي مي گيد خانم اصلاني خنده ام مي گيره در ضمن من شديدا موافقم.
_چيه حالا كه حرف دلتو زدم عوض تشكر برام قيافه مي گيري؟
لب به دندان گزيدم و در حالي كه سعي مي كردم خنده ام را پنهان كنم از اميد تشكر كردم.جعبه اهداييش را باز كردم.خودكار ظريف و بسيار زيبايي بود.در حاليكه مطمئن بودم چهره ام رنگ شرم گرفته باز هم تشكر كردم و در كنارشان به راه افتادم.
محل قبلي كه جاي دنجي براي دانشجويان بود و محيط آرامي داشت را براي خوردن ناهار انتخاب كرديم.من و پرستو براي شستن دست و صورت او را ترك كرديم.به آينه نگاه كردم،صورتم بر افروخته بود.دستانم را زير آب سرد گرفتم و بر صورتم گذاشتم تا از التهابم كاسته شود.اما با التهاب درونم چه مي كردم؟پرستو با نگاهي به من خنديد و گفت:
_ديوونه اين چه قيافه ايست براي خودت درست كردي؟بيا از اين كرم پودر بزن اين جوري كه خودت رو لو مي دي.
_چي كار كنم دست خودم نيست.هيچ وقت فكر نمي كردم موقعيتي پيش بياد باهاش حرف بزنم.
_خاك تو سرت بي دست و پات كنن.وارفته جلوش واستادي و هي تعارف مي كني.اگه من پيشت نبودم كه حالا حالاها اندرخم يك كوچه بودي.
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.با وصف اين كه در خانه تنها بود،اما مثل پسرها حرف مي زد و اين موضوع هميشه برايم جالب بود.پرستو به بهانه آن كه هنوز كاري دارد مرا تنها راهي كرد.آرام به سمت ميز رفتم.اميد نگاهش را به روي ميزدوخته بود ومن مجالي يافتم تا دوباره نگاهش كنم.نمي دانم در نظر من آن قدر زيبا و دلنشين بود يا هر كس ديگري او را مي ديد همين نظر را داشت.ناگهان حس حسادت درونم جوشيد اما مجالي نيافتم چون با صداي قدم هايم سر بلند كرد و لبخندش را پيشواز راهم نمود.روبه رويش قرار گرفتم.با خنده گفت.
_خوش به حال شما و پرستو كه هم ديگه رو دارين،متاسفانه من اون قدر غرق كار و درس بودم كه فرصتي براي دوست بودن و دوست داشتن پيدا نكردم.
_من و پرستو سال هاست با هم دوستيم،هيچ چيزي رو از هم پنهان نمي كنيم.بي نهايت بهش وابسته ام.تا به حال نشده مدت زيادي از هم دور باشيم.دختر شاد و مهربونيه و من خيلي دوستش دارم.
لحظه اي فكر كرد و گفت:بحث اون روز يادتونه؟چطوره حالا ادامش بديم.
متعجب گفتم:«كدوم بحث؟»
_اين كه مردا عاشق نمي شن و عشق پوچه.اونروز خيلي مطمئن بودين به اين زودي فراموش كردين؟
پرستو خندان كنار ما رسيد و گفت:
_من فقط كلمه عشق رو از بين حرفاتون شنيدم.ميگم اگه مزاحمم قبل از اين كه بيرونم كنيد،خودم برم.
شرمگين گفتم:از بين او ن همه حرف فقط اين كلمه رو شنيدي؟بيا بشين تا برات توضيح بدم.
هر سه دستور غذا داديم و در همين حين اميد برايش توضيح داد.
پرستو گفت:
_اينو اين جوري نگاه نكنيد.فقط من مي دونم چه قدر با احساس و لطيفه!شعرايي ميگه كه اشك همه رو در مياره.اون حرف ها هم به خاطر همينه.بخاطر محافظت از روح حساسشه.اصلا كيه كه تا به حال عاشق نشده باشد و عشق رو نشناسه؟
اميد متفكرانه گفت:من تا به حال عاشق نشده بودم.هيچ وقت تو اين حال و هواها نبودم.هميشه تلاشم اين بوده كه روي پايه خودم بايستم ولي حرف هاي خانم بهرامي من رو به فكر انداخت.
پرستو ميان حرفش پريد و گفت:بگين هستي،نه خانم بهرامي.
اميد نگاهي به من انداخت و بهش لبخند زدم.ادامه داد:
_نمي تونم جواب حرف هاي اون روزتون رو بدم.چون هنوز اون قدر كه بايد با اين حس آشنا نشدم.امما مطمئنم عشق دروغ نيست.گناه هم نيست دو واژه اي كه شما استفاده كرديد. پدر ومادرم هنوز بعد از گذشت سال ها عاشق هم هستند.مخصوصا پدرم،برادرم هم عاشق دختري شد و باهاش ازدواج كرد،بنابراين عشق نمي تونه دروغ باشه.
از سكوتشان استفاده كردم و گفتم:
_در نظر من هم عشق دروغ نيست اما تا به حال مرد عاشق نديدم،مگر تو فيلم ها!براي همين ميگم باور نمي كنم مردها هم مثل ما و با اين كيفيت عاشق بشن.
_يعني شما عشق رو تجربه كردين؟يه عشق واقعي؟
پرستو ميان حرفمان پريد و گفت:
_من يه عاشق واقعي ام.از من سوال كنيد تا بگم از نظر يه دختر عشق،پاك و مقدسه.حاضرم براي عشق همه كاري بكنم.حتي از جونم مايه بذارم.به نظر من عشق يه احساس پاكه كه قلب آدم و روشن مي كنه يه دختر اگه عاشق بشه براي عشقش همه كار مي كنه.
از طرز صحبت پرستو هر دوي ما به خنده افتاديم.اميد اين بار با نگاهش دوباره از من سوال كرد.گفتم:
_هميشه فكر مي كردم عاشق شدن دست خود آدمه.براي همين تصميم گرفته بودم هرگز عاشق نشم.اما حالا مطمئنم عشق براي ورودش از هيچ كسي اجازه نمي گيره.براي عاشق،دنيا در وجود معشوقش خلاصه مي شه تمام سعي اش اينه كه لبخند اونو ببينه.حتي براي يك نگاه محبت آميزش همه هستي اش رو بده.عشق يعني اين كه ديگري رو آزاد بزاري تا خودش باشه.عاشق از ديدن موفقيت و پيشرفت معشوقش شاد ميشه،چيزي رو بهش تحميل نمي كنه.اونو همون طوري كه هست قبول مي كنه و نخواد عوضش كنه.خلاصه اين كه عشق،حساب و كتاب سرش نمي شه.دنياي قشنگيه كه با تمام حسرتها و تلخيهاش،شيرين و دوست داشتنيه.
به عبارتي:
عشق يعني بي نهايت در حضور ضربه سنگ حوادث بر بلور
عشق يعني در هوايت سوختن  با خطر هر لحظه غم آموختن
عشق يعني باشي حتي مال او  عشق بغض حسرت در گلو
صدايم مي لرزيد و ضربان قلبم تنفس را برايم دشوار مي كرد.اين همه حرف را از كجا آورده بودم.مخصوصا اين شعر،شعري كه شاعرش چشمان زيباي او بود.هيچ كس سخني نگفت.سر بلند كردم و در زلال نگاهش غرق شدم.با نگاهش با من حرف مي زد،گويي مي دانست چه مي گويم و چه مي خواهم.همانند كاشفي بود كه به يكباره شي با ارزشي را كشف كند و شگفت زده شود.همه اين ها را در وجودش احساس مي كردم ولي نمي توانستم باور كنم،احساسش به من از محبتي ساده فراتر باشد.من وسيله اي بودم تا او را با عشق آشنا كنم نه آنكه عاشقم شود.لحظه اي نفس عميقي كشيد و گفت:
_حرفهاي امروز دلنشين تر از روزاي قبل بود.شعر زيبايي هم خونديد مي تونم بپرسم شاعرش چه كسيه؟
در حاليكه گرمي شرم را بر چهره ام احساس مي كردم گفتم:
_همين طوري به ذهنم رسيد.مطمئنن دوباره نمي تونم تكرارش كنم.هميشه همينجوره اگه ننويسم كاملا فراموشم ميشه.
زمزمه كلماتي كه بر لبانش مي نشست مرا دچار حيرت ساخت.تمام شعر را كامل خواند.با تعجب پرسيدم:
_چه طوري حفظش كرديد؟
با خنده گفت:
_كار من نبود،تقصير اين جاست.
و دستش را بر قلبش گذاشت.در همين حين پرستو با آرنج به پهلويم زد و صداي خنده هر سه ما محيط را صميكانه تر كرد.
پرستو به ساعتش نگاه كرد و در حاليكه به ساعتش نگاه مي كرد گفت:
_پاشين كه عشق و عاشقي واسمون نمره نميشه.حيف كه واحدي به نام عشق نداريم.مطمئنم اگر بود هيچ كس از اين درس نمي افتاد.
در حال رفتن در حاليكه از اميد بابت ناهار تشكر مي كرديم،گفت:«اما من يه روز ثابت مي كنم مردها هم مي تونن عاشق بشن به همون كيفيت كه شما گفتيد.شايد حتي فراتر از اون تعاريف.»
اول من وپرستو و بعد از مدتي اميد بر سر كلاس حاضر شديم.تقريبا نصف وقت كلاس را از دست داده بوديم.اما من لحظاتي را كه با او بودم با هيچ ساعتي عوض نمي كردم،تمام ذهنم از حرفهايي كه گفته بود،پر شده بود و كلمات در ذهنم مي رقصيدند.مثل هميشه از درس چيزي نفهميدم و تمام فكرم پيش او بود.موقع رفتن كنار هم قدم زنان حركت كرديم از ترس اين كه اين بار بابك به كمين نشسته باشد،قبل از خروج از محوطه از او خداحافظي كردم و بابت ناهار و هديه اش تشكر كردم و او كه ظاهرا دليل معذب بودن مرا يافته بود با ما خداحافظي كرد.به دنبال پدر پرستو مي گشتيم كه ماشين مدل بالاي بابك پيش پايمان توقف كرد.در دل خدا را شكر كردم كه بلوايي به پا نشده.بابك پياده شد و گفت:
_خانوما افتخار مي دين؟
به حالت قهر رو برگرداندم و گفتم:
_مثل هميشه با آقاي اصلاني بر ميگردم.
_اما كسي خونه نيست عمو و زن عمو خونه ما هستند و قرار شد من تورو برسونم عجله كن هستي ماشين بد جايي پاركه.
ظاهرا چاره اي نبود.با پرستو خداحافظي كردم كه آهسته گفت:يك دل داري و هزار خاطرخواه.
ومن به تقليد از گفتار هميشگيه او گفتم:«مي خوام سر به تنش نباشه»و با خنده از هم جدا شديم.سوار ماشين بابك شدم و رو به سوي خيابان كردم.آهسته گفت:
_ازم دلگيري؟
جواب ندادم.ماشين را كناري پارك كرد و صدايم زد،اما باز جوابي ندادم.آهسته گفت:
_تو كه مي دوني دوست دارم توي چشمات نگاه كنم.چرا از من دريغشون مي كني؟باور كن همه كارام از روي عشقه.تا وقتي حرف ازدواج من وتو مطرح نشده بود تو با بقيه دخترا برام مساوي بودي.ولي وقتي متوجه بي تفاوتي تو نسبت به خودم شدم،احساس كردم فقط تورو مي خوام.تا به حال دختري بهم بي محلي نكرده بود و من دست روي هر كس گذاشته بودم به دستش آورده بودم.اما تو با بقيه فرق داشتي...در ظاهر مظلوم و كم حرف بودي اما در مواجه با من مثل يك درياي طوفاني مي شدي.اوايل فقط مي خواستم به زانو در بيارمت.اما حالا مي خوام دوستم داشته باشي.ديگه برام فقط داشتن تو مهم نيست مي خوام قلبت رو داشته باشم.براي فراموش كردنت،سعي كردم با زيبا ترين دخترا دوست بشم اما تمام لحظاتي كه با ديگران بودم فقط تورو مي خواستم.اون قدر دوست دارم كه نمي تونم فكرش رو بكنم با پسر ديگه اي حرف مي زني يا نگات ميكنن.مي خوام فقط مال خودم باشي.دوست ندارم بيرون بياي يا حتي با پرستو باشي.هستي تورو خدا دركم كن.
وبا مشت به روي فرمان كوبيد.
آهي از سر تاسف كشيدم.اين ديگر چه نوع دوست داشتني بود؟تحمل مواقعي كه عصباني مي شد راحتتر بود تا اين حرفها و اين كارها.سرم را به صندلي تكيه دادم و گفتم:
_با زور هيچ مشكلي حل نميشه.ممكنه بتوني با زور مال كسي يا حق كسي رو صاحب بشي حتي با دختري ازدواج كني و جسمش رو تصاحب كني.اما روح و قلب اسير دست زور نمي شه...شايد اگر از اول از در مهر وارد شده بودي،الان وضع فرق مي كرد.هيچ وقت من برات مهم نبودم.فقط رفتارت رو توي سفر به ياد بيار،چند روز پيش.حتي نمي توني ساعتي تظاهر به آرامش و محبت كني.با كوچكترين كاري كه مخالف ميلت باشه به زور متوسل مي شي.بابك من يه عمر زورگويي هاي پدر و بهرام رو تحمل كردم به اميد روزي كه خودم مستقل بشم.نمي تونم با انتخاب تو بقيه عمرم رو مثل مادرم يا مادر تو زندگي كنم.شايد يه روز مي تونستم دوست داشته باشم.اما الان براي عشق تو،تو قلب من هيچ جايي نيست.من با سابقه اي كه از تو و كارات مي دونم نمي تونم قبولت كنم.خودم هميشه مقيد بودم.اما براي تو عشق و هوس يكيه مطمئنم هيچ وقت نمي توني از كاراي گذشته ات دست برداري،بايد با يكي مثل خودت ازدواج كني.
_تو چي فكر كردي؟براي من تو مهم هستي.
_اما تو ديروز بهم تهمت زدي.پس من و اون دخترا در نظرت يكي هستيم.
_اون حرفها از روي عصبانيت بود.رفتارت منو از خودم بي خود مي كنه باعثش تويي.
_يعني تو لحظه عصبانيت نمي توني اعمالت و كنترل كني؟اگه قرار باشه با تو زندگي كنم،يا بايد اون آدمي بشم كه تو مي خواي يا هر روز دعوا داشته باشيم.تو هم كه برات فرقي نمي كنه طرفت مرده يا زن،رفتارت با همه يه جوره.
_هستي قسم مي خورم عوض بشم.همه كاراي گذشته رو كنار مي ذارم.اين راضيت مي كنه؟
_عاليه اين كارو بكن.اما به خاطر خودت و آينده ات،نه به خاطر من.اگر تونستي كنارشون بذاري براي هميشه راحت مي شي.اما اگر به خاطر به دست آوردن دل من باشه با كوچكترين بهانه اي برمي گردي نقطه اول.
_تو دوستت رو كنار بذار منم دوستام و كاراي سابقم رو ترك مي كنم.برات يه قصر مي سازم.همه زندگيمو به پاتم ي ريزم.هستي بهم فرصت بده كه ثابت كنم دوستت دارم.
_تو سالها وقت داشتي.اما تنها چيزي كه بين من و تو وجود داره لجبازي هاي كودكانه است.اين همه دختر خوب و زيبا و ثروتمند.چرا نمي گردي و يه مورد خوب پيدا كني؟باور كن ما به هيچ وجه نمي تونيم با هم كنار بيايم.
_تو نمي خواي وگرنه مي شد.
_گفتم كه براي تو ديگه جايي تو قلبم نيست.
ناگهان ترمز كرد.صداي بوق ماشين هاي پشت سر بلند شد.ترسيدم تصادف شود.با تعجب نگاهم كرد و گفت:
_منظورت چيه؟
_يعني...يعني نمي خوام عاشق باشم يا ازدواج كنم.در قلبم رو به روي همه بستم.
احساس كردم از اين دروغ صورتم گر گرفته.نگاهم را ازش دزديدم.
گفت:
_پاي كسه ديگه اي وسطه؟
_فكر نمي كني اين سوال كمي خصوصي باشه؟
صداي اعتراض ماشين هاي ديگر در فريادش گم شد:
_جواب منو بده.كس ديگه اي رو دوست داري؟
به روبرو نگاه كردم و محكم گفتم:
_به اين سوالت جواب نمي دم.
شمرده و محكم گفت:
_هستي قسم مي خورم اگه پاي پسر ديگه اي در ميون باشه هم گردن پسره رو مي شكنم هم قلم پاي تو رو.خدا به هر دوتون رحم كنه.
وپا روي گاز گذاشت.مثل هميشه از ترس سرعت زيادش چشم هايم را بستم و دعا كردم حادثه اي پيش نيايد.

زن عمو با قد كوتاه و هيكل گوشت آلودش به استقبالمان آمد ومرا در آغوش كشيد و محكم بوسيد.هميشه احساس مي كردم با رفتار پر محبت و اخلاقصبورش،محبت و عشق به ديگران تزريق مي كند.با خنده پرسيد:«حال عروس گلم چهطوره؟»آهي از سر ناچاري كشيدم و وارد خانه شدم.

 

عمو پوشيده در كت و شلواري طوسي در حاليكه به عادت هميشهپيپ مي كشيد پيشانيم را بوسيد.پدر و مادرم خسته نباشيد گفتند،با شنيدن اين حرفتازه به ياد آوردم چه قدر خسته ام.امروز روز طولاني و پر كاري بود اما براي من كهدر كنار اميد شهد عشق نوشيده بودم مثل آني گذشته بود.اما اكنون كه از آن حال و هواخارج شده بودم احساس خستگي شديدي مي كردم.برگشتم و نگاهم به بهرام افتاد.با اشتيقگفتم:

 

_به به افتخار دادين،بعضي اوقات يادم ميره برادر بزرگتري همدارم.سفر خوش گذشت؟

 

_از دست زبون تو.بزار برسم بعد شروع كن.جات خالي خيلي خوشگذشت.حال خواهر كوچولوي ما چه طوره؟

 

متعجب رو به مادرم كردم و پرسيدم:

 

_مامان؟اين مدت عضو جديدي به خانواده اضافه شده كه من خبرندارم؟

 

بهرام خنديد و گفت:

 

_خيلي خب فهميدم بزرگ شدي.با درس ها چه طوري؟

 

در حاليكه چشمك ميزدم پرسيدم:_چه نقشه اي برام داري كهمهربون شدي؟

 

سراپايم را نگاه كرد و گفت:

 

_نه مثل اينكه واقعا بزرگ شدي.اين جوري ميري دانشگاه؟

 

_آره مگه چشه؟

 

_آرايش كردي؟

 

از جايم بلند شدم و رنجيده گفتم:

 

_بهرام تورو خدا دست بردار.اونا ايراد نمي گيرن تو دستبردار نيستي؟من كي آرايش كردم كه اين بار دومم باشه؟

 

و بي حوصله به سمت اتاق رفتم تا مانتو و مقنعه ام را دربياورم لحظه اي روي تخت دراز كشيدم و غرق تفكر شدم.اما با صداي مادر كه مرا ميخواند در حاليكه بي حوصله بودم به جمعشان پيوستم.

 

رفتار بابك مرا به خنده مي انداخت.بهرام با تعجب به رفتارهاي بابك مي نگريست و از ديدن تلاش بابكبراي جلب رضايت من ناراضي بود و به عادت هميشه اخم كرده بود.اما بابك اهميتي نميداد.گويي آخرين صحبت هايمان را در ماشين فراموش كرده بود.بي ثبات و دمدمي مزاجبودنش مرا متعجب مي كرد.عمو رو به من كرد و گفت:

 

_عمو جان اين ترم كي تموم ميشه؟

 

_حدودا دو هفته ديگه.چه طور مگه؟

 

_تو نگران نباش بسپر به ما بزرگترا.

 

بابك اشكارا غرقشادي بودملتمس به سوي بهرام نگاه كردم اما ظاهرا او از همه چيز بي خبر بود.هيچ كسنبود كه پناه من باشد و ديگران را قانع كند.بارها با مادر صحبت كرده بودم اما بهبيهودگي تلاشم آگاه بودم.مادر در اين ميان كاره اي نبود.پدر و عمو ميدانداربودند.بابك هم كه همه چيز مطابق ميلش بود و بهرام كه غرق درق در روياي خودش بودطوري كه مدت ها مي گذشت وما همديگر را نمي ديديم.

 

بعد از مدتي بهرام و پدر و عمو به صحبت نشستند.بهرام تمايلداشت كه كنار پدر كار كند و پدر كه از اين تحول بهرام خوشحال بود سريعا قبول كرد.پدر از سالها پيش از بهرام مي خواست كههمكار شوند اما بهرام هر بار شانه خالي مي كرد.او اعتقاد داشت كه بايد از جوانيشاستفاده كند و خوش بگذراند.اما اين بار براي اولين بار خود متمايل به كار با پدرشده بود.مادر و زن عمو به آشپز خانه رفتند و من بلند شدم و به كتابخانه رفتم.تنهاجايي در خانه عموكه برايم جذاب بود.گنجينه كتابهايش كه بيشتر بر اساس رنگو جلد تهيه شده بود و بعضي از آنها حتي براي يكبار هم باز نشده بود،ظاهر زيبايي بهاتاق داده بود.قفسه هاي مملو از كتاب چشم هر مشتاقي را نوازش مي داد.ديوان فروغ راانتخاب كردم و بر روي مبل چرمي كنار شومينه نشستم.از پنجره،منظره زيبايي از باغخزان زده نمودار بود.درختان عريان دست به آسمان بلند كرده بودند.گويي ملتسمانه ازخدا حيات دوبارشان را مي خواستند.دستانشان در حالت دعا خشك شده بود.پرده اي طلايياين تصوير زيبا و نمناك را قاب كرده بود.صداي تق تق سوختن چوب،چون آهنگيملايم،آرامش بخش بود.درون مبل فرو رفتم و كتاب را گشودم.با وصف آنكه اكثر شعر هايشرا از بر بودم اما هر بار با دوباره خواندنش غرق لذت مي شدم.صفحه اي را باز كردم وشعري را زمزمه كردم.گويي از زبان من مي كفت:

 

منم آن مرغ،آن مرغ كه ديريست

 

          به سرانديشه پرواز دارم

 

سرودم ناله شد در سينه تنگ

 

         به حسرتها برآمدروزگارم

 

به لبهايم مزن قفل خموشي

 

         كه من بايد بگويم راز خود را

 

به گوش مردم عالم رسانم

 

        طنين آتش آوازخود را

 

در كنار گرمي آتش و آهنگ ملايم سوختن چوب در كلمات شعر غرقشدم و پا در سرزمين خواب گذاشتم.خوابي لذت بخش كه خستگي ناشي از هيجان ديدار اميدو برخورد بابك را از تنم بيرون مي برد.مخصوصا كه اين چند شب در اثر هجوم افكارعاشقانه بي خواب شده بودم و بحث امروزم با بابك آرامش را از ذهنم گرفته بود.بهراستي كه خواب بهترين داروي آرامش بخش است.ناگهان با احساس تمسي روي صورتم وحشتزده چشم باز كردم و چشمان پر از عشق بابك را متوجه خود ديدم.در دل خدا را شكر كردمكه اميد در زندگيم بود و گرنه دير يا زود دل به پسر عموي زيبا و خود خواهم مي دادماما اكنون اگر بابك بهترين پسر دنيا هم باشد نمي توانست جايگاهي در قلبم به دستآورد.من هر آنچه داشتم به پاي اميد ريخته بودم.تا ابد نامش بر قلبم ماندگار بود ونمي توانستم فكرش را هم بكنم كه ديگري جاي او را بگيرد.حتي اگر ناچار باشم تا آخرعمر تنها بمانم و تمام اين مشكلات به خاطر بابك بود.

 

با عصبانيت گفتم:

 

_هيچ معلومه اين جا چي كار مي كني؟

 

_ديدم خوابي گفتم نكنه سردت بشه خواستم كتم رو روت بندازمسرما نخوري.

 

_از كجا فهميدي اينجام؟

 

_بچه كه بودي هميشه تو اين اتاق پيدات مي كرديم.

 

_نه اينكه حالا خيلي بزرگ شديم...

 

لحن سردم در آن فضا نا مانوس بود.اما من مهري از بابك به دلنداشتم و تمام توانم رو به كار مي بستم كه اغو را از خود برانم.مخصوصا كه ايناواخر صلح جو تر شده بود.اما اگر دريا هم مي شد نمي توانست طبع آتشين اش را مهاركند.او دير به فكر راهي براي بدست آوردن دل من افتاده بود،خيلي دير....

 

نگاهي به كتابم كرد و گفت:

 

_شعر دوست داري؟

 

_كمتر دختريه كه اهل شعر و شاعري نباشه.متاسفانه شما آقايوننمي تونيد روح حساس و لطيف خانوم ها رو درك كنيد.

 

_بي خود خودتو قاطي دسته با احساس ها نكن تنها چيزي كه دروجود سرد تو احساسه.

 

_جنابعالي از كجا فهميديد؟مگه احساس ديدنيه كه تو نديديش.

 

_نه حس كردنيه.

 

_پس مشكل از گيرنده ست چون فرستنده هيچ مشكلي نداره.

 

_هيچ وقت فكر نمي كردم دختري حريف من بشه.فكر نمي كردم بهدختري...

 

من كه حدس مي زدم منظورش چيست براي تغيير جهت صحبتش ميانحرفش پريدم و گفتم:

 

_در چه موردي؟قلدري؟زور بازو؟مسلما هيچ وقت به پات نمي رسم.

 

در حاليكه سعي مي كرد آرامشش را حفظ كند گفت:

 

_خوشت مياد منو عصباني كني؟

 

_كاش همين يه قلم رو نداشتي.

 

_اونوقت؟

 

_اونوقت راحت تر اذيتت مي كردم.

 

در حاليكه به سختي خنده اش را كنترل مي كرد با عصبانيتيساختگي بلند شد و كنار پنجره رفت.اين همه تغيير در رفتار او شگفت زده ام كردهبود.در گذشته اگر به اين شكل با او سخن مي گفتم به شدت عكس العمل نشان مي داداما...با نگاهش مجالي براي تفكر بيشتر نيافتم.آرام كنارم نشست.جو اتاق معذبم ساختهبود.دوست ندارم هيچ چيزي بشنوم.حتي از ديدن آرامشش ناراحت و عصبي مي شدم.لحظه ايدستش را دراز كرد تا دستانم را بگيرد كه فورا آن ها را عقب كشيدم.با صدايي آرامگفت:

 

_باورم نميشه كه...

 

_با تمسخر ميان حرفش پريدم :

 

_اين يك اعترافه؟

 

_بس كن هستي همه چي رو به مسخره مي گيري.

 

و من با اين حرف از جا پريدم:

 

_براي اينكه مسخره هست.همه اين كارا در نظر من مسخره استناديده گرفتن نظر من در مورد اين ازدواج،بي اهميت بودن من براي پدر و مادرم و پدرتو...و در مقابل آزادي بي حصر و حد تو و بهرام،زورگويي هاي تو در حاليكه براي منفقط در حد يه فاميل هستي!اصرارت براي قبول يه امر محال،بايد براي همه چي جواب پسبدم.به پدر،تو،بهرام.اجازه ندارم به ميل خودم رفتار كنم و لباس بپوشم.حتي در موردآينده خودم تصميم بگيرم.هر كي از راه مي رسه فكر مي كنه مالك منه و برام يه تصميميمي گيره.تا حالا يك نفر از شما پرسيده هستي تو چي مي خواي؟تو چي دوست داري؟نظر توچيه؟همه شماها براي اينكه برم دانشگاه چه قدر شرط و شروط گذاشتيد؟پدر كه اين طورخرج بهرام مي كنه و همش در سفر و خوش گذرونيه خيلي راحت گفت خرج دانشگاه و كلاسكنكور نمي دم.تو مدام تعقيبم مي كني.نمي تونم براي خودم برم خريد و انتخاب كنم.توجاي من بودي چي كار مي كردي؟من و تو از يه جنسيم.هر دو مغرور و يكدنده.اما زندگيبا تو مهربانانه تر رفتار كرده و بهت پر و بال داده تا بيشتر از چيزي بشي كهبودي.اما از همون اول دست و پاي من رو بست و بهم ياد داد هميشه بر خلاف ميلم سكوتكنم و تسليم باشم.كلماتي كه تو حتي يكبار باهاشون برخورد نداشتي و عمل نكردي.آرهمسخره اس.مسخره تر منم كه براي همه شما مثل عروسكم.

 

_باز جاي شكرش باقيه وقتي بال و پرت چيده باشي ايني!واي بهحال ديگران اگر بهت فرصت پرواز مي دادن.

 

_هر چي باشم احترام به عقايد و احساسات ديگران رو بلدم.چيزيكه تو ازشون بي بهره اي.

 

براي گريز از محيطي كه ايجاد كرده بود تنها راه،عصبانيكردنش بود.ولي او در حاليكه سعي مي كرد لحن كلامش آرام باشد گفت:

 

_تو كه دم از اخلاق مي زني كي بهم احترام گذاشتي؟

 

_اين كه جلوي دوستام و ديگران سكه يه پولت نكردماحترامه.ابنكه به كسي نگفتم وقت عصبانيت چه رفتاري داري احترامه.فكر مي كني لياقتشو داري؟

 

_حتما دارم كه گذاشتي و حتما لياقت نداري كه بهت احترام نميذارم.

 

_هر كس با كاراش شخصيت خودشو نشون ميده.برات متاسفم.

 

بلند شدم و به قصد رفتن در را باز كردم كه صدايش را شنيدم:

 

_اين تازه اولشه. در آينده بايد براي خودت متاسف باشي.

 

آهسته و سر در گم در را به هم كوبيدم.نمي دانستم چه كنم.كسي نبود كه به درد دلم گوش كندو راه درست را نشانم دهد.كاش در اين ميان كسي به هواخواهي از من بر مي خواست.ازطرفي لجبازي من با بابك ممكن بود كار را به جاهاي باريك بكشاند و از طرفي مداراكردن من به عنوان رضايتم تلقي مي شد.با پدر نمي توانستم صحبت كنم چون لحظه اي مجالنمي داد و فورا فريادش به آسمان ميرفت كه من صلاح خود را نمي دانم و نبايد روي حرفبزرگتر از خودم حرف بزنم.مادر هم هيچ وقت روي حرف پدر حرف نمي زد.با وجود سردي هوالباس بر تن كرده و به حياط رفتم.حياطشان بيشتر شبيه باغ بود.با درختاني كه دستخزان عريانشان كرده بود.صداي فرياد كلاغ ها غمگينم مي ساخت.روي برگ هاي خشك قدمگذاشتم.با هر قدم پاهايم را محكمتر بر روي پيكر نحيف و شكننده برگها مي كوبيدم واز شنيدن شكستشان لذت مي بردم.ظاهرا فقط زورم به اين برگهاي بي جان مي رسيد.لحظهاي ايستادم.آيا در نظر ديگران مثل اين برگها نبودم؟بي جان و بي احساس و ...

 

باز بابك پا به حريم تنهاييم گذاشت.خشمگين با قدمهاي بلند وسزيع به طرفم آمد و گفت:

 

_اين چيه؟

 

_اين دست تو چي كار مي كنه؟

 

_دانشگاه مي ري براي اين كارا؟

 

_كي مي خواي دست از سرم برداري؟از دستت خسته شدم.

 

و جعبه اهدايي اميد را از دستش قاپيدم.مي ترسيدم از شدتعصبانيت صدمه اي به آن بزند.برايم خيلي با ارزش بود.از پله ها بالا رفتم كه گفت:

 

_الان تكليفم رو با تو جلوي ديگران روشن مي كنم.

 

_برو به درك.هر كاري هم دوست داري بكن.

 

لرزان به داخل برگشتم و كاغذ روي بسته را كندم و داخل جيبمگذاشتم و نفس زنان به جمع بقيه پيوستم.از پنجره به حياط نگاه كردم.بابك قدم مي زدو سيگار مي كشيد.بعد از مدتي وارد شد و من در مقابل ديدگانش بسته را داخل كيفمقرار دادم و كنار صندليم گذاشتم.

 

تمام روز نگاه بابك به دنبالم بود و من از نگاه كردن به اوپرهبز مي كردم.به گونه اي رفتار مي كردم كه گويي وجود خارجي ندارد و او در خود ميسوخت و دم فرو مي بست.شايد برايش لازم بود با واژه صبر و سكوت آشنا شود.او كههميشه در صورت دست نيافتن به خواسته اش مي غريد حال از هميشه آرامتر بود ومن ازاين همه تغيير او گاهي شگفت زده و متعجب وزماني ترسان و بيمناك بودم.شب با وجود اينكه فردا تعطيل بود و من كلاسنداشتم،اصرار براي رفتن به خانه كردم،اما ديگران كه گويي از قبل برنامه كوه گذاشتهبودند از آمدن سر باز زدند.آهخ از نهادم برخواست.براي فرار از نگاه هاي بابك بهاتاقي كه به من داده بودند رفتم و در تنهاييم به او فكر كردم،كسي كه جان و دل مرابا عشق آشنا كرده بود،او كه هميشه آرام و صبور بود.زيبا سخن مي گفت و مرا مسحورخود كرده بود.اگر رزماني مجذوب زيباييش شده بودم،اكنون شيداي رفتار و گفتار آرامشگشته بودم.در عين غرور،متواضع بود و مهربان.در حاليكه رفتارش خشك و جدي بود ازچشمهايش برق طراوت و شوخ طبعي مي درخشيد و كلامش عطر لطافت داشت.در حاليكه فاصلهمان را حفظ مي كرد به اعماق وجودم راه پيدا كرده بود.هر چه بابك بر من فشار بيشتريمي آورد،قدر گوهري به نام " اميد " را بيشتر مي دانستم.به ياد صحبتهايامروزش افتادم.چرا آنقدر مطمئن مي گفت كه خلاف نظر مرا در رابطه با عشق در مردانثابت مي كند؟ممكن است مرا دوست بدارد؟او كه نسبت به همه دختران دانشگاه بي تفاوتبود،چگونه اين دو روز از من خواست در وقت ناهار همراهش باشم.آيا نگاه هاي ديگرانمهر تاييدي بر عشق و اميد نبود؟در حاليكه به سقف مي نگريستم هزاران سوال در ذهنمنقش بست.احساس كردم از اينكه فردا او را نمي بينم دلتنگم.داتنگ ديدارش و بي تابشنيدن صدايش.من كه روزي به ديدن او از فاصله اي دور راضي و قانع بودم،حال او را بيشتر از اينها ميخواستم.با اين اشتياق روز افزون،ره به كجا خواهم برد؟با اين خانواده،با عشقبيگانه،چه بگويم.قطره هاي اشك از گونه هايم جاري شدند و به پايين غلتيدند.كاش ميدانستم در قلبش چه مي گذرد.با باز شدن ناگهاني در اتاق،افكارم بهم ريخت.بابكعصباني و آشفته وارد شد.

 

بر جايم نشستم و عصباني گفتم:

 

_بهت ياد ندادن موقع ورود در بزني؟

 

_اسمش اميده؟اميد سرافراز؟

 

انگار برق به بدنم وصل كرده باشند.نمي دانستم چه عكس العملينشان دهم.جواب دادم:

 

_اسم كي؟تو باز چت شده؟

 

_اوني كه زير پات نشسته و مي خواد از راه به درت كنه.

 

_ديگه داري پاتو از حد خودت بيرون مي زاري.برو بيرون.

 

_اشكات رو هدر نده.بعدا لازمشون داري.

 

در را محکم به هم کوبید و مرا به اشک و غم و بیچارگی تنها گذاشت . من و امید دست در دست هم قدم میزدیم .آسمان مهتابی و هوا عطرآگین بود . در دنیای زیبایمان غرق بودیم که ناگهان بابک به سمت ما آمد . امید دوید و به من هم نهیب زد . از ترس تمام بدنم میلرزید .نمیتوانستم پا به پای امید بدوم . پایم به سنگ گرفت و زمین خوردم .برگشتم و بابک را دیدم که سوار بر ماشین به دنبال ماست . تلاش امید برای بلند کردن من بی حاصل بود . تسلیم شدم تا با امید کاری نداشته باشد . بابک که مرا بی اعتنا به امید دید ، به سمت من راند او و امید برای آنکه مرا از احتمال تصادف با ماشین نجات دهد ،خود را به سمت او انداخت و لحظه آخر از من خواست تا فرار کنم . بابک با سرعت به امید کوبید و من روی برگرداندم تا این صحنه را نبینم . با تمام توان بلند شدم و دویدم . نمی خواستم دست بابک به من برسد . وارد خانه ای شدم و در را محکم بستم اما بابک پشت سرم بود و وقتی به در بسته رسید شروع به کوبیدن در کرد . از ترس فلج شده بودم. هر لحظه ضربه اش به در محکم تر میشد . تمام توانم را جمع کردم و با فریادی از خواب پریدم . صدای در می آمد . هنوز گیج و وحشت زده بودم و نمیدانستم کجا هستم . هوا تاریک بود و من خیس عرق ، از سرما میلرزیدم . کم کم همه چیز یادم آمد منزل عمو بودم و بابک ... آه که اسمش هم مرا میترساند . صدای مادر را شنیدم که مرا صدای می کرد که حاضر شوم و برای خوردن صبحانه پایین بروم، بلند شدم و قفل در را که از ترس ورود نا به هنگام بابک انداخته بودم گشودم و کفتم:

-تو رو خدا مامان حوصله داری؟تو این تاریکی و سرما منو از رختخواب گرم کشیدی پایین که چی بشه؟

- عوض غر زدن عجله کن الان صداشون در میاد .

در حالیکه بی تفاوت شانه ام را بالا میانداختم گفتم:

-به خاطر کسی دارین میرین که برای من ارزشی نداره .

مادر در حالیکه اخم کرده بود گفت:

- تو دانشگاه اینارو یاد میگیری؟

- مامان ، تو رو خدا بس کن. شدی مثل بابا ؟

- خیلی تغییر کردی. دلیل این همه تغییر چیه؟

-فشارهای بابا و بابک که دست از سرم بر نمیداره. مشکلم اینکه درک نمیشم.

گفتگوی ما با فریاد پدر که ما را صدا میزد نیمه کاره ماند . مادر رفت و مت با بی میلی حاضر شدم . هنوز از کابوسی که دیده بودم میلرزیدم و وحشت زده بودم . میترسیدم با بابک روبرو شوم . چهره ی وحشتناکش در خواب هنوز مقابل چشمانم بود . لحظه ای که به امید زد همه و همه دوباره مقابل چشمم زنده شد . برای رفتن تردید داشتم که صدای پدر تردیدم را از بین برد . زن عمو میز صبحانه را با سلیقه چیده بود . زیر لب سلامی کردم و نشستم . پدر خیلی مقید بود که وقت صرف غذا همه حاضر باشند که اکثرا این رسم توسط بهرام شکسته می شد . نگاه خیره بابک را بر خود احساس کردم . از زیر چشم نگاهی کردم و با دیدن لبخندش دوباره سر به زیر انداختم . سعی کرئم گریه نکنم ، خواب دیشب تاثیر بدی بر ذهنم گذاشته بود . بعد از خوردن دو لقمه آن هم به زور ، معذرت خوستم و بلند شدم و به اتاقم رفتم . بعد از مدت کوتاهی بابک به اتاق آمد و با تقه ای به در وارد شد . پشت به در بر روی تخت نشسته بودم و زانوانم را در بغل گرفته بودم و فکر می کردم . وقتی عکس العملی ندید مقابلم ایستاد و صدایم کرد . جواب ندادم . با ناراحتی گفت:

- بیا امروز رو خراب نکنیم . دوست دارم امروز خوش بگذره .

بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم :

-اما اصلا حوصله ندارم رو من حساب نکن .

و بابک بعد از لحظه ای مکث بدون جواب از اتاق خارج شد .

وقت رفتن بابک از من خواست به ماشین آنها بروم اما قبول نکردم .بهرام که تا حدودی متوجه جریان شده بود برای آنکه مرا رها کند گفت که من او به ماشین عمو خواهد رفت و به این ترتیب تمام مسیر رسیدن تن به خواب سپردم که بهترین داروی فراموشی است . وقت رسیدن با بی حوصلگی و کرختی پیاده شدم . تمام مدت حاضر نشدم با بابک هم قدم شوم و اصرا بابک را برای بالا رفتن از کوه بی جواب گذاشتم و ترجیح دادم از تله کابین استفاده کنم .آنها هم ناچار با ما همراه شدند . از آن بالا منظره برفی کوه دیدنی بود . لحظه ای کسالت و دلمردگی را فراموش کردم و برفها را مشت کردم و به انتهای دره پرتاب کردم.

بابک و بهرام هم شروع به برف بازی کردند و در این میان من را هم بینصیب نگذاشتند اما من جبرانش را فقط بهرام را نشانه گرفتم و فرار کردم . کاش به زمان کودکی بر میگشتیم . هر چند در آن زمان هم به دلیل فاصله سنی زیاد در کنار هرام جای نداشتم . لحظه ای آن دو را به حال خود رها کردم و جلوتر رفتم . با وصف آنکه از ارتفاع وحشت داشتم ،آرام آرامقدم به جلو نهادم . دره آغوش گشاده بود و گویی مرا می خواند . اشک در چشمانم می رقصید . نمی دانستم از شدت سرماست یا از غم ایام ؟ سنگی برداشتم و در کامش انداختم . اگر به آن سنگ ریزه بودم چه میشد؟ناگهان کسی از پشت سر ، به سمت جلو هلم داد و من با تمام قدرت جیغ کشیدم . فریادی که در دل کوه پیچید و گم شد . ناگهان دستی مرا گفت صدای بابک را شنیدم که گفت:

- خودت بگو چطوری مجازاتت کنم . در جواب این همه تحقیر بی محلی و بی تفاوتی؟

- بابک تو رو خدا، من از بلندی میترسم .

و او بی رحمانه تکانم داد . از ترس فاج شده بودم . اگر کوچکترین بی احتیاطی میکرد هر دو به داخل دره پرتاب می شدیم . من به او تکیه کرده بودم و بدنم از شدت سرما و ترس می لرزید . در گوشم زمزمه کرد :

- نمی دونی وقتی اینجوری بهم التماس میکنی و ازم کمک میخوای ،چقدر غرق لذت میشم . دوست دارم همیشه همینجوری باشی و به من تکیه کنی .حالا اون غرور احمقانت رو بشکون و عذر خواهی کن . بگو راضی هستی باهام ازدواج کنی . بگو سعی میکنی دوستم داشته باشی و به همه حرفهام گوش میدی .

سکوت کردم حاضر بودم بمیرم اما رضایت به ازدواج با او ندهم . هر چند متاسف بودم که به خاطر زنده بودن به او آویخته بودم . تصمیم گرفتم خودم را از دستش رها کنم به هر قیمتی که شده ، که صدای بهرام نور امید در دل ریخت .

 – هستی؟ تو جیغ زدی؟  شماها کجائید؟

- دارم خواهر گستاخت رو ادب می کنم .

- مگه دیوونه شدی؟ ممکنه پرت شین پایین .هستی! دست منو بگیر و آروم بیا عقب.

دستن گرم بهرام مرا نجات داد و پناه آغوشش تمام ترسم را با گریه بیرون ریختم . چقدر شیرین بود ، آغوش گرمی که بدان محتاج بودم. گرمای آغوشی که تمام تمام سردی وجودم را از بین می برد و در برش آرام می شدم . پناهی که سالها از وجودش محروم بودم و حالا در این شرایط بحرانی مرا به آرامش رسانده بود . کاش زودتر از اینها مرا در پناه خودش جای میداد . دیگر هیچ حس آزار دهنده ای نسبت به بهرام نداشتم .گویی در وجودش حل شده باشم . اگر این حادثه یخ بین من و بهرام را میشکست ، راضی بودم. بعد از لحظه ای که برای من ساعتها طول کشید از آغوشش بیرون آمدم . گویی دوباره می بینمش . صورت مردانه و چشمان زلالش را .چرا تا به حال نمی دانستم که آنقدر دوستش دارم؟ چرا گذاشته بودم گل عاطفه بین ما پژمرده شود؟ لبخندش مرا به یاد امید میانداخت . تا به حال بهرام را اینگونه ندیده بودم . با نگاهش بابک را سرزنش کرد و کتش را در آورد و روی شانه لرزان من انداخت. تمام بدنم از سرما و شوک ناشی از ترس می لرزید . به بهرام تکیه دادم و کمک بابک را با سردی تمام رد کردم . با سختی بسیار به محلی که بقیه نشسته بودند رسیدیم . نمیتوانستم کلمه ای در جواب سوالات پی در پی مادر بگویم. مگر گفتنش فایده ای هم داشت؟باز خدا را شکر که بهرام بود و دیده بود . صدای مادر توی سرم میپیچید:

- الهی بمیرم برات، چرا رنگت پریده؟ چرا می لرزی؟ بابک ، بهرام این چش شده؟

دهان باز کردم تا کلامی بگویم اما صدایی از گلویم برنخواست . صدای گنگ بهرام در حالیکه کار بابک را توضیح میداد در سرم پیچید. نگاهم را گرداندم و به روی بابک ثابت نگه داشتم ، سر به زیر ایستاده بود . شاید اولین بار بود که مورد توبیخ قرار میگرفت و قیمتش را من پرداخت کرده بودم . لحظه ای سر بلند کرد و نگاهمان به هم تلاقی کرد . از دیدن برق انتقام در نگاهش لرزیدم . او مرا مسبب رفتار دیگران می دانست و حدس میزدم در زمانی نه چندان دور دردسری تازه برایم ایجاد کند . چقدر خسته بودم .   من که همیشه قوی و سلامت بودم این روزها به تدریج ،تحلیل می رفتم . کاش امید پیشم بود . برای همیشه و به دور از دیگران . دیگر رمقی حتی برای نفس کشیدن ندارم . به محض سوار شدن به ماشین، در پناه گرمای بخاری، به آغوش سیاهی رفتم .

هر چه بود سیاه بود و وحشت . صحنه ایستادن من بر لب پرتگاه و عمل خارج از انتظار بابک بارها در آن سیاهی تکرار شد و باز حس افتادن به اعماق وحشتناکش آزارم داد. این بار حتی بهرام هم نبود تا نجاتم بدهد. هیچ کس فریادم را نمیشنید . سعی کردم چشمانم را باز کنم . با دیدن نور، چشمانم به شدت درد گرفت ، سرم به دوران افتاد . پس سریع بستمشان . سرم به اندازه یک کوه سنگین بود و گلویم دردناک و خشک شده بود . تشنه بودم. لب باز کردم تا کلامی بگویم  اما درد و خشکی گلو اجازه سخن گفتن نمی داد . آرام آرام چشم باز کردم و با سختی سرم را برگرداندم . به دستم سرم وصل بود روی میز کنار تختم که همیشه پر کتاب بود، مملو از دارو شده بود .

- سلام خوشگل خانوم . بابا تو که مارو کشتی . با خودت چکار کردی؟

لبهایم ترک خورده بود و لبخندم دردناک بود . با زحمت کلمه آب رابر زبان آوردم. پرستو دستمالی نمناک بر روی لبهایم گذاشت و در حالیکه نزدیک می شد گفت:

-امید داره از نگرانی دق می کنه . روز اول که نیومدی کمی نگران شد . بهش گفتم سرما خوردی و نمی تونی بیای . دیروز حالت رو پرسید . گفتم هنوز نمیتونی از خونه بیرون بیای . تمام مدت توی کلاس بی قرار بود . امروز سراغت رو گرفت نمی دونم چرا باور نمی کرد یه سرما خوردگی ساده باشه . میگفت نگرانه و خواب بد دیده . ازم پرسید که میتونی تلفنی حرف بزنی ، وقتی گفتم نه ، اشک توی چشماش لرزید . فکر کرد بهش دوغ میگم و برات اتفاقی افتاده . منم مجبور شدم بگم جمعه رفتی کوه و نزدیک بوده پرت بشی . برای همین هم ترسیدی و هم سرمای سخت خوردی . نمیدونی چیکار میکرد . خواست برای دیدنت بیاد ،گفتم صلاح نیست . اینطوری بهتر نشد؟

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  دوشنبه 23 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام اینم ادامه هستی

هستي18
در كلاس را باز كرد . من موج تعجب را در نگاه بچه ها ديدم.پرستو آمده بود و با ديدن من و اميد در كنار هم به نظر من تبديل به يك علامت سوال بزرگ شده بود.دستپاچه از استاد معذرت خواستم و كنار پرستو نشستم.پرستو با آرنج محكم به پهلويم كوبيد و گفت:
_معلومه كجايي؟با اين پسره كجا رفته بودي؟
من كه از نبود پرستو هنوز ناراحت بودم جواب دادم:
_مگه فضولي؟ديدم تو رفيق نيمه راهي،برات هوو آوردم تا تنبيه بشي.
_فعلا عوض اين كه من تنبيه بشم تو مستفيض شدي.
با صداي استاد به خود آمديم:
_خانم بهرامي دير آمديد حالا هم نظم كلاس رو بهم مي زنيد.اگه مشكلي هست بلند بگين تا با بقيه بچه ها حلش كنيم.
لحظه اي نگاهم به اميد افتاد كه با نگاه شيطنت بارش به من نگاه مي كرد.براي اولين بار بود كه سر كلاس او را متوجه خود مي ديدم.با معذرت خواهي از استاد در حالي كه زمزمه هاي ديگران را مي شنيدم خجالت زده سر به زير انداختم،در حاليكه تمام وجودم مملو از عشق و شادي بود.
تمام طول كلاس سعي داشتم كه حواسم را متمركز درس كنم.اما وجود اميد،دو صندلي جلوتر از من تمام حواسم را به سمت خودش مي كشيد.مطمئنا نمي دانست دختري كه آن قدر راحت عشق را رد مي كند و در مقابل او خونسرد است،خودش عاشق است.عشق او ذره ذره به درونم رخنه مي كرد،نمي دانم اولين بار كي از ديدنش دلم لرزيد.شايد در ابتدا اسير چهره جذابش شدم.اما هر چه بيشتر مي گذشت با ديدن تواضع ذاتي اش در عين غرور،بيشتر به سمتش جذب مي شدم.تلاش و جديت،احترام به ديگران،تواضع و بي توجهي به اشتياق دختران در شروع يك رابطه،مغرور نبودن به خاطر ظاهر جذابش،همه و همه موجب ايجاد حس تحسين در وجود من مي شد و شوق شناخت اين موجود اسرار آميز را كه جمع اضداد بود در من بر مي انگيخت.با اتمام كلاس نفسي از سر آسودگي كشيدم و شروع به جمع آوري كتابهايم كردم.اميد آرام از كلاس خارج شد و پرستو كه در طول اين مدت كلامي با من صحبت نكرده بود،بدون توجه به من حركت كرد.سريع به او رسيدم و گفتم:
_كجا ميري بي معرفت؟بي خداحافظي؟
از گوشه چشم نگاهي به من انداخت و با حالت قهر گفت:
_مگه نگفتي رفيق نيمه راهم؟خوب منم تنهات مي زارم شايد ترجيح بدي با رفيق راهت برگردي؟
_نكنه من بودم به جاي حاضر شدن سر كلاس با كس ديگه اي بيرون رفتم؟
_ببين،من باهات رو راستم.از اول همه چيز رو برات تعريف كردم.اما تو موذي گري كردي... خانم با ديگران ناهار مي خورن بدون اين كه به من بگن اونوقت طلب كار هم هستن.
در حاليكه مي خنديدم گفتم:
_پس دردت اينه؟خوب همين طوري پيش اومد،فرصت بده اول برات تعريف كنم بعد قهر كن.
در حاليكه با هيجان برايش تعريف مي كردم از محوطه بيرون آمديم.هنوز آقاي اصلاني نيامده بود.با صدايي كه مرا به نام مي خواند برگشتم و اميد را ديدم كه به سويم مي آمد.
_جزوه ها رو فراموش كرديد ازم بگيريد.حتما نگاهي بهشون بندازين براي امتحان كمكتون مي كنه اگه مشكلي بود يادداشت كنين،براتون توضيح مي دم.
_مي بخشيد،فراموش كرده بودم.خيلي لطف كردين تمام سعي ام رو مي كنم.
و جزوه ها رو در كيفم قرار دادم.از من و پرستو خواست اگر وسيله نداريم يا برايمان تهيه كند يا تا مسيري ما را برساند.اما وقتي گفتيم منتظر هستيم،با نهايت ادب خداحافظي كرد و رفت.
پرستو با شيطنت گفت:
_مثل اين كه طرف بد جوري گلوش گير كرده.ببين يه روز تنهات گذاشتم ها!...
من با تعجب گفتم:
_اون كه كاري نكرده؟چرا پشت سرش حرف ميزني؟
_معلومه تو چشاش نگاه نكردي.من استاد عشقم.بهت توصيه مي كنم توي كلاسام شركت كني.
ومن در حاليكه مي خنديدم گفتم:
_تو سر سالم از اين ماجرا به در ببر بقيه اش پيشكش.راستي از امروز تعريف كن.
وپرستو مثل  هميشه با شادابي و نشاط گفت:
_اول يه سر رفتيم تجريش،مي خواست يه كم خريد كنه.اول يه تي شرت خريد.پشت ويترين يه عطر چشمش  رو گرفته بود براش خريدم.خيلي خوشش اومده.اين روسري رو هم براي خودم خريدم ببين قشنگه؟
_آره قشنگه مبارك باشه.سينا برات چي خريد؟
_همراهش پول نياورده بود.همون لباس هم  نصفش رو من بهش دادم._باهت قرار داشته و مي خواسته خريد كنه پول همراهش نبوده؟اون وقت تو براش خرج مي كني؟
_من و اون نداريم كه... قرار شده صرفه جوئي كنه كه بتونيم يه خونه تهيه كنيم.
_اين صرفه جوئي فقط براي اونه؟
پرستو از برخوردم رنجيده بود.با حالت قهر روسري را داخل كيفش گذاشت و رو به خيابان گفت:
_بابا اومد،بيا بريم.گفتم كه من و اون نداريم.پول هم اصلا برام مهم نيست.
مسير برگشت هر دو ساكت بوديم.پدر پرستو كلا مرد كم حرفي بود و معمولا جز سلام و خداحافظي با ما كلامي نمي گفت،و اين سردي اصلا قابل تحمل نبود.مقابل منزل قبل از اين كه خداحافظي كنم كنار پنجره پرستو ايستادم و دستش را گرفتم و با وجود ابن كه نگاهم نمي كرد گفتم:
_ديوونه دوستت دارم.اصلا نمي خوام ناراحتت كنم.
وقتي سرش را بالا آورد و نگاهم كرد برق اشك را در چشمانش ديدم.آن قدر غرق شده بود  كه جز سينا هيچ چيز نمي ديد.با لبخندش دوباره دلم گرم شد و از هم جدا شديم.
تمام جزوه اميد را مرور كردم.خط زيبايي داشت و تميز و با سليقه نوشته بود.چند جايي كه مشكل داشتم علامت زدم . سعي كردم تمام مسائل را مو به مو حل كنم.حالا كه او به من و درسم توجه نشان داده بود،دوست داشتم بالا ترين نمره را در آن كلاس بياورم.مثل روزهاي گذشته،با وجود خنكي هوا روي تاب حياط نشسته بودم و درس مي خواندم كه در باز شد و بابك گل به دست وارد شد.گ.يي كمين مي نشست تا بهترين لحظات روزم را پيدا كند و با حضورش بر كامم تلخ كند.با اشتياق سلام كرد و سردي رفتارم را نديد گرفت و دسته گل را به طرفم گرفت و گفت:
_بفرماييد!
و من كه از اين حركتش كه به نظرم مسخره و مصنوعي آمد خنده ام گرفته بود با تمسخر گفتم:
_جديدا كلاس ادب رفتي؟اصلا اين حرفها و كارا بهت نمياد.برو براي كسي انجام بده كه تورو نمي شناسه.من يكي رو نمي توني گول بزني.
انگار آب سرد بر رويش ريخته باشند.لبخند بر روي لبانش خشكيد و كنارم روي تاب نشست.نگاهي به گل ها كرد و در حاليكه ناراحت بود به من نگاه كرد و گفت:
_ابن همه زيبايي و اين دل سنگي بهم نمياد.آخه مگه من از ديگران چي كم دارم؟
در حاليكه سعي مي كردم با آرامش صحبت كنم جواب دادم:
_ببين بابك،تو ايده آل من نيستي.تو براي من در حد يك فاميلي،يه دوست،همين!عاشق شدن كه زوري نيست.دل حساب و كتاب سرش نمي شه.تو هم خيال مي كني  عاشقي.همه اينا تلقينه.شايدم عادته،اما عشق نيست.
سكوت پاييزي،انوار طلائي خورشيد در حال غروب،نسيم خنكي كه برگ هاي درختان را يكي يكي مي چيد،آرامشي زيبا را هديه مي كرد.بابك لحظه اي تامل كرد بعد ناگهان دستان من را گرفت و به لبانش نزديك كرد.من كه غافلگير شده بودم،دستم را كشيدم و ايستادم.طوري كه تعادل تاب بهم خورد و نزديك بود بابك و ناب با هم واژگون شوند.هنوز نمي دانستم چه عكس العملي نشان دهم كه بابك خشمگين ايستاد و گفت:
_براي من فيلم بازي نكن.خوب مي دونم اين بازيا برلي منه.فكر كردي با اين اداها عزيز تر ميشي؟اما يه بار گفتم،هر چي از حدش بگذره ديگه ارزش نداره.تو كه به غريبه روا مي داري براي من ناز مي كني؟
دهانم از تعجب باز ماند.اين تهمت خارج از توانم بود با خشم فرياد زدم:
_خفه شو.تو هيچ مي فهمي چي ميگي؟اومدي تو خونه ما و داري تو چشم من نگاه مي كني و تهمت ميزني؟
در حاليكه عصباني شده بود نزديك تر آمد  و گفت:
_خودم ديدم. نمي توني حاشا كني.وقتي اين مدت ديدم كبكت خروس مي خونه و چه قدر تغيير كردي خواستم از ماجرا سر در بيارم.ديدي كه موفق هم شدم.
قدمي به عقب برداشتم.در پشت سرم وجود درختي مانع حركتم شد.او كه سكوت مرا دليل بر ترس بر ملا شدن رازي مي دانست،دوباره قدم پيش نهاد،دست راستش را به درخت تكيه داد وبا دست چپش موهايم را در دست گرفت.بر خلاف رفتار ملايمش از چشمانش شر مي باريد،غريد:
_فكر كردي من نديدمت؟فكر كردي حالا كه عمو اجازه داده تنها بري و بياي مي زارم هر غلطي دلت بخواد بكني؟
دندان بر لب نهادم تا صداي ناله دردم از گلو خارج نشود.چشمانم را بستم و به درخت تكيه دادم.مي دانستم اگر اين حرفها را به پدر بگويد براي هميشه از رفتن به دانشگاه محروم مي شوم ولي به چه جرمي؟اي خداي من،اين كابوس چه زماني دست از سرم بر خواهد داشت؟تا به كي بسوزم و دم بر نياورم؟به جرم  كدام گناه نكرده اينچنين در گرداب بلا افتاده ام.بابك موهايم را رها كرد اما من چشم نگوشودم.دست زير چانه ام برد و سرم را بالا گرفت و با لحني صلح جويانه گفت:
_اون چشماي قشنگت منو پا بندت كرده.يعني آنقدر از من بدت مياد كه من رو از ديدنشون محروم ميكني؟تو رو خدا چشماتو باز كن.اينا همه از عشق زياده.هستي من عاشقتم.
اين اعتراف از نظر من احمقانه و رياكارانه بود.دروغ محض بود.يعني در نظر او آنقدر ساده لوح و احمق بودم كه تمام رفتار هاي زننده اش را با  دو كلام محبت آميز از ياد ببرم؟فقط وقتي عصباني مي شد نقاب از رخش مي افتاد و من روي اصلي او را مي ديدم.با دست او را كنار زدم و راه افتادم.شانه ام را گرفت،اما با خشونت خود را رها كردم و بر سرش فرياد كشيدم:
_فكر كردي من ساده ام كه با دو تا جمله عاشقانه خامم كني؟من از شنيدن دروغ متنفرم.چيزي كه تو مثل ريگ خرجشون مي كني.عشق اين نيست كه باهاش ديگري رو به بند بكشي.عشق يه قفس طلائي نيست.اگر عاشقي بايد تمام تلاشت،راحتي و خوشحالي معشوقت باشه نه اين كه عذابش بدي.در ضمن عشق يك طرفه هيچ ثمري نداره.دليلي براي توضيح موضوع بعد از ظهر نمي بينم.هيچ كدوم از اين مسائل هم به تو ربطي نداره.دوست ندارم با رفت و آمدهاي بي موقعت زهر به كامم بريزي.از اين به بعد حق اين كه تنها به اين جا بياي نداري.هر وقت خواستي خونه عموت بيايي با عمو و زن عمو بيا.موقعي هم بيا كه پدرم خونه باشه.اينجوري شايد جرئت اين وحشي گري ها رو نداشته باشي.مي توني مثل بچه هاي بي اراده و كم ظرفيت بياي همه اين حرف ها رو به پدرم بزني.مطمئن باش فقط خودتي كه سنگ رو يخ ميشي و پيش همه بي ارزش.حتي بي ارزش تر از چيزي كه هستي.
در حالي كه نفس نفس مي زدم نگاهش كردم.دوباره عصباني شده بود.هر چه قدر در نظرم خطر ناكتر مي آمد زبان من درازتر مي شد.اما بايد دست روي غرورش مي گذاشتم تا كلامي پيش پدرم از من بدگويي نكند.حالا ديگر مطمئن بودم فقط خودش در اين قضيه عكس العمل نشان خواهد داشت.هر چند مي دانستم ممكن است مشكلات زيادي برايم پيش آورد اما بهتر از آن بود كه پدر حق درس خواندن را از من سلب كند.
بابك قدمي به سويم برداشت كه با صداي مادرم به خود آمديم:
_بابك جان!بيا بالا الان عموت مياد.بيا پسرم كه از ديدنت خوشحال مي شه.
بابك با نگاهش تهديدكنان مرا نگريست و بعد رو به مادرم گفت:
_نه زن عمو مزاحم نميشم.با هستي كار داشتم.بعدا خدمت مي رسم.
بعد از خداحافظي با مادر به سمت در رفت.اما من قدمي براي بدرقه اش بر نداشتم قبل از خروج لحظه اي به من نگاه كرد و گفت:«فكر نكن جريان تموم شده.»
با لجبازي جواب دادم:
_براي من اين جريان شروعي نداشت كه بخواد تموم بشه.بهتره اين مسخره بازي ها رو تموم كني.
بعد از رفتنش رو به مادر كه در تاريكي بالاي پله ايستاده بود فرياد زدم:
_مامان تو يه فرشته اي. يه فرشته نجات!
و در حاليكه مطمئن بودم صدايم را از پشت در شنيده به سمت خانه دويدم و صداي خنده ام فضاي حيلط را پر نمود.
.
.
.

ادامه دارد.



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 21 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام اینم ادمه هستی

راستی دعا یادتون نره این شبا

هستي 17
نمي دانستم اين حرفش را به چه منظوري براي خودم توجيح كنم،كه براي او مهم هستم؟يا فقط به عنوان يك همكلاسي چنين آآرزويي داشت؟به ساعتش نگاه كرد.هنوز تا شروع كلاس بعدب وقت باقي بود.در حاليكه بلند مي شد گفت:
_ظاهرا شما هم ناهار نخورديد.اگر اجازه بديد ناهار امروز رو همراه هم باشيم.
و من كه صدايم به سختي در مي آمد گفتم:
_آخه...آخه...من امروز به اندازه كافي...نمي خوام كه براتون...
و او كه مرا مردد ديد گفت:
_براي من باعث خوشحاليه كه در كنار شما باشم.البته اگر شما وقتش را داشته باشيد و از مصاحبت با من ناراحت نشين.
_نه اصلا.فقط نمي خواستم مزاحمتون باشم.
_اختيار داريد.شما مراحميد.
در كلاس را برايم باز كرد تا من خارج شوم و بعد به دنبال من روان شد.شانه به شانه هم قدم برمي داشتيم قدم تقريبا تا شانه اش بود و او با قدمهاي بلند ولي آرام سعي در هم پا شدن با من را داشت.هميشه فكر مي كردم بلند قد هستم اما در كنار او چنين احساسي را نداشتم.هنوز نتوانستم اتفاق هاي افتاده را هضم كنم.من كه تا امروز صبح به ديدن روزانه اش دلخوش بودم،اكنون در كنار او قدم زنان به سمت رستوران نزديك دانشگاه مي رفتم.گويي بر روي ابرها قدم بر مي داشتم،حتي نمي دانستم چه احساسي دارم.
موقع نشستن،صندلي را برايم نگه داشت و مقابل من جاي گرفت.نا خود آگاه او را در ذهنم با بابك مقايسه كردم.شايد بابك در ظاهر چيزي از اميد كم نداشت يا حتي زيباتر و شيك پوش تر بود اما وقار و رفتار اميد خوشايند ترين چيزي بود كه وجود داشت و بابك از آن بي بهره بود.اين ويژگي اميد مرا به شدت به سمت خودش جذب مي كرد.در صورتي كه رفتار بابك مرا مي راند.هرگز از بابك كه نشاندهنده احترام متقابلش باشد نديده بودم.وقتي از من در مورد انتخاب غذا نظر خواست،با هر آنچه او سفارش داده بود موافقت كردم و براي اولين بار نگاهش را بر چهره ام ثابت ديدم.هميشه از نگاه مستقيم ديگران معذب بودم،حالا او به من خيره شده بود.لحظه اي درنگ كردم و بعد سرم را بالا آوردم طرز نگاهش جالب بود،شگفت زده،شاد،شايد هم مردد.نمي دانم،گويي تازه موجوديت مرا حس كرده بود.هر دو خود را مشغول خوردن كرديم.ميلي به خوردن نداشتم.اشتياق و هيجان وجودم را تسخير كرده بود كه با صدايش به خود آمدم:
_امروز دوستتون همراهتون نيست.براشون اتفاقي افتاده؟
_براي نپيش آمده بود،همراهش رفت.
بي اختيار از سينا به عنوان نامزد پرستو نام بردم.شايد مي خواستم بگويم پرستو ديگري را دوست دارد.دوباره شروع به صحبت كردن نمود:
_دوستتون به خاطر شلوغيش بيشتر به چشم مياد و شما بر عكس!من تا امروز متوجه شما نشده بودم .شما چي نامزد دارين؟
از سوالش جا خوردم و جواب دادم:
_نه مجرد هستم،چطور مگه؟
لبخندي زد و گفت:
_بيشتر يه سوشروع صحبت بود ظاهرا شما خيلي اهل حرف زدن نيستيد،به نظرم صرف غذا در سكوت خيلي هم دلچسب نيست.شما موافق نيستيد؟
نمي دانستم در جوابش چه بگويم.كلمات از ذهنم گريخته بودند.بنابراين لحظه اي طول كشيد و بعد از سكوت ادامه داد:
_شما خيلي ساكتيد.اگر ادامه صحبت رو به اختيار شما بگذارم بقيه وقت به سكوت مي گذره.
بعد در حاليكه آرنج هايش را بر روي ميز مي گذاشت،اندكي به جلو متمايل شد و گفت:
_پس اول من از خودم مي گم،هميشه عاشق رياضيات بودم.اما بعد از ديپلم شانس قبولي در رشته دلخواهم رو نداشتم.بنابراين تصميم گرفتم به سربازي برم و بعد از گرفتن كارت پايان خدمت درباره شانسم رو امتحان كردم كه خوشبتانه قبول شدم.تقريبا سه سال از زندگي عقب افتادم.تمام تلاشم رو مي كنم تا واحد هاي بيشتري بگيرم و جبران كنم تا مدتي پيش هم تمام فكر و تلاشم فقط اين بود كه در درسم موفق بشم.اما حالا احساس مي كنم تو زندگي چيزاي مهم ديگه اي هم هست كه با اون ميشه زندگي و آينده رو ساخت.اينا رو گفتم تا ازتون اجازه بخوام يه سوالي بپرسم.سوالي كه بدجوري توي ذهنم اومده و دوست دارم جوابشو بدونم.توي دفترتون بي اراده چشمم به يه صفحه افتاد كه يه بيت شعر قشنگ نوشته شده بود كه يه جورايي دلم رو لرزوند.با وصف اين كه شعر زياد مي خونم اما اين شعر يه جور ديگه اي بود.انگار يه پرده از جلوي چشمام برداشت.بوي عشق و احساس و لطافت مي داد. امتا گوشه دفترتون نوشته بودين عشق پوچه،و روي عشق خط زده بودين.اين تضاد،من رو خيلي به فكر انداخت.در حاليكه عشق رو قبول دارين و معلومه دختر با احساسي هستين اما ردش مي كنين،چرا؟
در حاليكه حرفها و توجهش دلنشين بودند اما يك حس خاص را در من به غليان در آورد.من كه در تمام عمرم نه مرد عاشقي ديده بودم و نه با پسري از عشق گفته بودم،ناگهان به جوش آمدم و در حاليكه هيجان زده شده بودم گفتم:
_شما واقعا از عشق چي مي دونين؟به نظر من مردا از عشق و احساس هيچي سرشون نميشه.اگر دم از عشق هم بزنن براي رسيدن به هدفشونه.عشق براشون وسيله است نه هدف.اگر بهش احتيلج نداشته باشن هيچ وقت عاشق نمي شن.براي شماها عشق يه دست آويزه،براي همينه كه معتقدم عشق پوچه.چون كه ديدم چطور باهاش بازي مي كنند.هيچ وقت قلب شماها براي عشق نزده.هيچ وقت زيبايي و حرمت عشق رو احساس نكردين.اگه به دختري بگين عاشقتم و براش حرفهاي عاشقانه بزنين يه دقيقه بعد يادتون مي ره و همهاون حرفها رو به ديگري مي زنين.اما بر عكس اون چيزي كه توي زندگي بهش اعتقاد داشتم و دارم و در تمام زندگي هدفم بوده،نتئنستم عشق رو توي وجودم از بين ببرم.اين عشق تو وجود منه كه باعث ميشه اون شعر رو بگم و عشق برام مقدس و زيبا باشه اما با ديدن مردهايي كه از عشق،نردبان مي سازند تا به هدفشان برسن به اين نتيجه مي رسم كه عشق پوچه،مثل يه حبابهودر ظاهر بلوري و رنگارنگه اما با كوچكترين نا ملايمت و حتي با وزش يه نسيم مي ميره.
با ديدن نگاه حيرتزده اميد به خودم آمدم.صدايم از حد معمول بالاتر رفته بود و قلبم به شدت به قفسه سينه ام مي كوبيد.باورم نمي شد حرف هايي كه ساليان سال در كنج سينه ام زنداني شده بود را براي اين غريبه آشنا به زبان آوردم.در نگاه اميد هم تعجب بود/عهم برق تحسين.در حاليكه همان لبخند جادويي بر لبانش بود با صدايي كه موجي از آرامش برايم به ارمغان ميآورد گفت:
_سخنراني جالبي بود.اما من با حرفاتون كاملا مخالفم.شما زيادي بدبينيد.همه هم مثل هم نيستند.
بعد در حاليكه ليواني آب به دستم مي داد گفت:
-حرفم را پس گرفتم شما اصلا كم حرف نيستيد.به موقع اش خوب مي تونيد طرفتون رو ضربه فني كنين.
به ساعتم نگاه كردم،گذشت زمان را احساس نكرده بودم تازه معني حرف اميد را فهميدم.
در حاليكه بلند مي شد گفت:
_حيف كه كلاس شروع شده.من از شنيدن عقايد شما هم متعجب شدم هم خوشحال.تعجب از اين كه چرا بايد همچين طرز فكري در مورد مردها داشته باشيد و خوشحال از اين كه با صداقت پاسخ داديد.اگر مايل باشيد خيلي خوشحال مي شم به اين بحث در فرصتي مناسب بپردازيم.
هر دو آرام قدم برميداشتيم گويي هيچ عجله اي لراي رسيدن به كلاس نداريم.ابن بار براي شكستن سكوت پيش قدم شدم و خجالت زده در حاليكه كنارش قدم مي زدم گفتم:
_اصلا نميدونم چي شد كه اون حرف ها رو زدم.اصلا دست خودم نبود.اما به همه اونا معتقدم و مطمئنم شما اصلا نمي تونيد نظر منو تغيير  بدين.
به پشت در بسته كلاس رسيديم.صداي صحبت كردن استاد به گوش مي رسيد.آرام به سويم برگشت.از فاصله اي نزديك به صورتش لحظه اي نگريستم او اينجا بود.آن قدر نزديك به من!كنار من و من چه راحت با او سخن مي گفتم.در حاليكه يكي از ابروهايش را بالا برده بود و چشمانش از برق شيطنت مي درخشيد گفت:
_خيلي هم مطمئن نباشيد من سر سخت تر از شما هستم

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 20 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام ... رمان سالهای بی کسی نوشته مریم جعفری این رمان توسط حمیده کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... ۴۴۴ صفحه و ۱.۵ مگ حجم داره ... نظر فراموش نشه

سالهای بی کسی نوشته مریم جعفری

سالهای بی کسی نوشته مریم جعفری

کمکی

 سالهای بی کسی نوشته مریم جعفری

........................................

توسط:الهه زند

سلام
آیا امکانش هست که بعد از پایان رمان هستی، به صورت pdf قابل دانلود باشد؟
من سایت شما رو فقط با فیلتر شکن میتونم باز کنم. فیلتر شده؟
ممنون از زحماتتون

جواب : آره به صورت پی دی اف گذاشته میشه ... از بچه ها کسی دیگه هست که بگه وبلاگ فیلتر شده ؟؟؟ آخه چیزی نداره که فیلتر بشه!!



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  جمعه 20 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام اینم ادامه رمان هستی ... اینقدر نگین دیر میزاری

هستي16

وقتي آقاي اصلاني ما را مقابل در دانشگاه پياده كرد پرستو مرا به گوشه اي كشيد و گفت.

_امروز جز ساعت آخر نمي تونم كلاس بيام.بعدا جزوه ها رو ازت مي گيرم.

و من گيج و متعجب پرسيدم:

_مگه چي شده؟چرا به پدرت چيزي نگفتي؟

_با سينا قرار دارم.جز اين ساعت وقت نداشت.

_مواظب خودت باش.مطمئني كار درستي مي كني؟

در حالي كه با دست به قلبش اشاره مي كرد گفت:

_اين جا اين حرفا حاليش نميشه.خداحافظ.

ناراحت به كلاس رفتم.اميد،انتهاي كلاس نشسته بود.من چون دختر دير جوش و وابسته به پرستو بودم جز او دوست صميمي ديگري نداشتم،تنها ماندم.آن روز رياضي داشتيم.تازه دريافته بودم كه از درس عقب مانده ام.من كه در دبيرستان بهترين دانش آموز بودم و با رتبه اي عالي در كنكور قبول شده بودم،از حل مسائل عاجز بودم.چند روزي بود كه با جديت تصميم به درس خواندن گرفته بودم اما براي اولين بار پرستو با من همراه نبود.سينا تمام وقت و ذهن او را درگير كرده بود و حال با وجود نگراني از وضع خودم و او بايد تنها ادامه مي دادم.استادمان كه مردي موقر و جا افتاده بود بر خلاف هميشه دير به كلاس رسيد و شروع به تدريس كرد.تمام سعي ام را كردم كه از مسائل سر در بياورم اما در خيلي از موارد اشكال داشتم.بعضي از اشكالاتم را با سوال كردن از استاد متوجه شدم اما بعضي از آن ها آن قدر پيش پا افتاده به نظر مي آمد كه خجالت مي كشيدم سوال كنم.دقايق آخر كلاس بود و استاد مدام به ساعتش نگاه مي كرد.روي مسئله اي خاص تاكيد كرد و گفت در امتحان هفته آينده از آن سوال مي دهد.لحظه اي دستم را بالا بردم تا سوالي بكنم اما معذرت خواست و گفت ساعت كلاس تمام شده و عجله دارد.لحظه اي به جمع نگاه كرد و رو به اميد گفت:

_آقاي سر افراز،در طول كلاس شما مسلط تر از ديگران بوديد.لطف كنيد به جاي من در حل تمرينات به خانم بهرامي كمك كنيد.اگر اشكالي باقي ماند جلسه بعد اول به اشكالات رسيدگي ميشه.

دستپاچه سر به زير انداختم.بودن در كنار او را دوست داشتم.اميد قبول كرد و استاد كلاس را ترك نمود.نگاه مريم را روي خودم احساس مي كردم.نگاهي حسود و غضبناك.مريم از كنارم رد شد و با تمسخر گفت:

_خوش بگذره.

اما هيچ چيز برايم مهم نبود،جز اميد!

كم كم كلاس خالي  شد و من معذب مانده بودم.اميد هنوز مشغول نوشتن بود و من بلاتكليف بودم.وقتي ديدم توجهي به من ندارد وسايلم را جمع كردم و در حالي كه چشمانم از حضور نا گهاني اشك مي سوخت بلند شدم.لحظه اي نظر به من انداخت و گفت:

_اگر عجله نداريد يك لحظه تامل كنيد الان خدمت مي رسم.

لحظه اي مردد ماندم.غرور امر به رفتن مي كرد و قلبم فرمان ماندن مي داد.تسليم احساسم شدم و ايستادم.شايد اين آخرين فرصت براي با او بودن بود.نگاهش كردم.طره اي از موهاي سياهش برپيشاني اش پريشان بود و با دستان كشيده اش مشغول نوشتن بود.به سرعت كارش را به انتها رساند وبعد از  معذرت خواهي،از من خواست در صندلي كناريش بنشينم و من در حاليكه از لرزش زانوانم در اثر هيجان،توانايي ايستادن نداشتم،خودم را به سمت صندلي كشاندم و نشستم.نفس عميقي كشيدم بلكه از التهاب درونم كاسته شود.مي ترسيدم او هم صداي ضربان قلبم را بشنود.دفترم را باز كردم.عطر خوش وجودش در مشامم پيچيد اما شجاعت نگاه كردن به او از اين فاصله نزديك را نداشتم.حتي تصور آ نكه او آنقدر به من نزديك است كه گرماي وجودش را احساس مي كنم برايم مشكل بود.از زير چشم نگاهش كردمراحت و خونسرد مشغول ورق زدن كتاب بود تا مسئله مورد نظر را پيدا كند.پس فقط من بودم كه اين گونه هيجان داشتم.او در اين مدت حتي نيم نگاهي هم به من نينداخته بود.مطمئنا احساسي به من نداشت.شايد اصلا من را نمي شناخت و تا به حال لحظه اي هم به من فكر نكرده بود.شايد اصلا نمي دانست در دل من چه مي گذرد از كجا بايد مي دانست؟بي اختيار نگاهم بر انگشتانش به دنبال حلقه اي گشت اما اثري نديدم.شايد او كس ديگري را دوست مي داشت.گويي آب سردي بر رويم مريختند و التهابم به خاكستر نشست.ابن بار بر چهره ام سرخي خشم نشست.قلبم از حسد به لرزه در آمد.جمله ها در فكرم مي رقصيدند و تكرار مي شدند..«او تو را دوست ندارد.او عاشق ديگريست.»نبايد مي گذاشتم از احساسم چيزي بفهمد.با همه  توانم بر روي درس تمركز كردم.اميد دفترم را برداشت و براي پيدا كردن برگي سفيد ورق زد.دفترم بيش از آن كه مسئله و فرمول داشته باشد با تصويري از استاد يا يكي از بچه ها ويا گاهي با يك بيت شعر كه به ذهنم آمده بود زينت شده بود.خجالت كشيدم!چه بر سر شاگرد ممتاز دبيرستان آمده بود.لحظه اي نگاهش بر صفحه اي خيره ماند.ياد روزي افتادم كه براي اميد نوشته بودم:

                                         آنچنان سوخته ام در عطش ديدارت

                                                                          كه دگر در همه عالم نتوان يافت مرا

 

و وقتي ياد بابك افتاده بودم بزرگ نوشته بودم:«ازت متنفرم!» و گوشه دفترم نوشته بودم«عشق پوچ است» و با خطي بر آن رنگ بطلان كشيده بودم.بابك با رفتارش مرا تا اوج نفرت مي برد و كلمه عشق را برايم بي معني مي ساخت اما اميد با رفتارش مرا با عشق آشتي مي داد و آن را برايم مقدس و زيبا مي ساخت.

اميد نوشته ها را خواند و بعد از مكث،به ورق زدن ادامه داد تا برگي سفيد يافت.مسئله را نوشت و شروع به توضيح دادن نمود.خيلي آرام و با اطمينان حرف مي زد.آهنگ كلامش چون موسيقي ذهنم را آرام نمود.چه فرقي مي كرد كه او ديگري را دوست مي داشت يا نه؟همين كه در كنارش بودم كافي بود.پس دل به كلماتش دادم و محو حركات موزون دستانش هنگام نوشتن شدم.خط زيبايي داشت و مطمئن سخن مي گفت و كامل مقصودش را بيان مي كرد.او استاد بود،استاد من در وادي عشق.در حيطه علم و شناختن من به خودم.با او عاشق شده بودم و حال با او قدم به قدم پيشرفت مي كردم.وقتي تلاشش را براي به راه انداختن جوهر خودكار بي نتيجه ديدم خود كارم را به سويش گرفتم.بدون توجه،دستش را پيش آورد تا خودكار را بگيرد كه دستش با دستم تماس پيدا كرد.بي اختيار دستم را كشيدم و خودكار را رها كردم.خودكار اهدايي افسانه به زمين افتاد و شكست و من مات به او كه بر زمين نشست و خجالت زده مشغول برداشتنش شده بود نگاه كردم.شرمسار از احساس خوشي بودم كه اين اتفاق به وجود آورده بود.ساكت سر به زير انداختم.او آرام و خجالت زده گفت:

_اصلا قصد جسارت نداشتم.تمام توجهم متوجه اين مسئله بود.اميدوارم من رو ببخشيد.اگر اجازه بدين اين خودكار پيش من بمونه.

در حاليكه سعي مي كردم لرزش صدايم در گفتارم محسوس نباشد گفتم:

_خودتونو ناراحت نكنيد.مهم نيست ولي فكر نكنم اين خودكار به دردتون بخوره.

_اگه از نظر شما اشكالي نداره پيش من باشه.

و من كه قلبم از شوقي بي سابقه مي لرزيد جواب دادم:

_هر جور مايل هستيد.

دوباره شروع به توضيح دادن كرد ولي اين بار تند صحبت مي كرد و توضيح مي داد و در آخر جزوه خودش را به سمت من گرفت و كفت:

_اينا پيشتون باشه،اما قبل از جلسه بعد به دستم برسونيد.تا اون موقع بهشون احتياجي ندارم.فقط كافيه يه بار دورشون كنم.اميدوارم بتونه كمكتون كنه.

سر به زير انداختم و با كلامي كه سعي مي كردم بدون لكنت باشد گفتم:

_خيلي زحمت كشيديد اميدوارم بتونم جبران كنم.

_موفقيت شما بهترين پاداش براي منه.

 

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 19 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
اینم ادامش ....خوبه حالا زیاد بود؟؟

هستی 15

از شوق شروع كلاس ها صبح خيلي زود بيدار شدم،و در حاليكه خانه در سكوت بود آماده رفتن شدم.ساعتي قبل از قرار آماده بودم و ترجيح دادم به حياط بروم.هواي صبحگاهي تمام رخوت مرا از تنم زدود.گنجشكها دنبال هم مي كردند و سر و صدا راه انداخته بودند.سوار تاب شدم و با حركات موزونش آرامش يافتم.نسيم خنك پائيزي چهره ام را نوازش مي داد و من غرق اين همه زيبايي بودم.پائيز را دوست داشتم و هميشه از ديدنش و حس كردنش لذت مي بردم.با صداي زنگ بلند شدم و به سمت در رفتم.پدر را از پشت پنجره ديدم و برايش دست تكان دادم.مي خواست مطمئن شود كه پدر پرستو به دنبالم آمده است.
آقاي اصلاني مردي مسن و جا افتاده بود.عاشق سفر بود بنابراينخيلي مواقع به اتفاق همسرش به سفر مي رفتند وپرستو يا تنها مي ماند يا به خانه ما مي آمد. خواهر پرستو شهرستان زندگي مي كرد و برادرش را سالها قبل از دست داده بود.براي من كه پدر هميشه محدودم كرده بود،رفتار پدر پرستو قابل درك نبود و هميشه در دلم آرزو مي كردم كه من هم كمي آزادتر بودم.اما پرستو از اين مسئله شاد نبود.فكر مي كرد خانواده من به خاطر علاقهشان هميشه همراهم هستند ومن رفتار پدر و مادرش را نشانه اعتماد و محبت آن ها به او مي دانستم.دليل بردن و آوردن ما هم، تنها اين بود كه مي دانست  اگر پدرم يا بابك مسئول بردن ما باشند نمي توانيم كنار هم باشيم،بنابراين از پدرش خواهش كرده بود كه همراهمان باشد.
هيجان در راهروي دانشگاه موج مي زد.جمعي از جواناناز هر قشر و طبقه،همه در كنار هم يك هدف را دنبال مي كردند.براي پيدا كردن كلاس زياد معطل نشديم و جزء نفرات اول بوديم.صندلي كنار پنجره را انتخاب كردم،پرستو هم كنارم نشست و شروع به تعريف از سينا نمود.از ديدن شوق و حرارت او من هم شاد مي شدم.با تعريف هايي كه از سينا مي كرد براي ديدنش مشتاق شدم.ديگر مي دانستم هيچ كسي نمي تواند جاي مرا در قلب پرستو بگيرد.ورود بچه ها توجه ما را جلب كرد با ورودشان پرستو عيبي بررويشان مي گذاشت و مرا مي خنداند.
_فكر مي كنم اين پسره شاگرد اول بشه با اون عينك ته استكاني و هيكل عصا قورت دادش.هستي اون جا رو نگاه كن.اون دختره كه رديف اول نشسته.چقدر به اين پسره كه لباس آبي تنشه مياد.خودم اين دو تا رو دست به دست مي دم. هنوز فضاي دبيرستان را حفظ كرده بوديم و به نوعي شاگرد مدرسه به حساب مي آمديم،با همان بي مسئوليتي و رهايي از قيد رفتار.چقدر از اينكه باز در كنار پزستو بودم خوشحال بودم.در تمام سال هاي عمرم بهترين دوستم بود و هميشه پدر و مادرش تلاش مي كردند كه ما در يك كلاس باشيم.چقدر تلاش كرده بوديم در يك رشته قبول شويم و موفق شده بوديم.مثل يك روح در دو بدن بوديم.كم كم به تعداد بچه ها اضافه مي شد.كلاس به دو گروه تقسيم شد.تنها من و پرستو هم را مي شناختيم.بچه ها به سرعت با هم آشنا شدن.دخترا يك طرف و پسرها طرفي ديگر نشسته بودند و سر به سر هم مي گذاشتند.دستم را كه با آرنج روي ميز گذاشته بودم تكيه گاه سرم كردم و به پرستو نگاه مي كردم كه چه پر حرارت مشغول تعريف بود.در اثر صحبت بچه ها هم همه اي در كلاس به وجود امده بود ولي بيشتر صداي دختر ها به گوش مي رسيد.با خنده و شوخي هاي دو دختر پشت سريمان متوجه كلاس شدم يك عضو جديد دم در ايستاده بود و براي انتخاب جا مردد بود.پرستو كه ديد كه ديد متوجه حرفايش نيستم و بعد از نگاه كردن به پشت سرش چشمكي زد و گفت:
خوشگله نه؟خدا وكيلي رو اين يكي نميشه عيبي گذاشت.
پسري قد بلند،پوشيده در لباسي مشكي بود.خيلي آرام و محكم قدم برداشت و در رديف وسط،جلوتر از ما نشست.موهاي پر پشت و سياهش،صورتش را قاب گرفته بود.پيشاني بلند و كشيده اي داشت  و چشماني درشت و عروسكي،در پناه مژگاني برگشته،آرام گرفته بود.ابروهايي پيوسته كه تا كنار شقيقه ها ادامه داشتند.نيمرخ صورتش را مي ديدم بيني استخواني و لباني پر،در صورتي كشيده جاي گرفته بودند.پوست برنزه اش در مقابل چشمانش در تضاد زيبايي بودند.گردني بلند و شانه هايي عريض با قدي بلند و پاهايي كشيده تركيب زيبايي به وجود آورده بود.پرستو حق داشت.هيچ ايرادي بر او وارد نبود.خداوند زيبايي و غرور را به غايت در او جمع آورده بود.
پرستو كه حواس مرا جمع او مي ديد زير دستم زد و من با تكاني به خود آمدم.ائ كه تا به حال مرا محو پسري نديده بود به شوخي گفت:
_نه بابا بد سليقه نيستي.داشتم بهت شك مي كردم كه احساس نداري.حالا مي فهمم دنبال بهترين بودي كه صبر كردي.هر چند بازم ميگم بابك از اين پسره خوش تيپ تره.
_يواش تر.داري براي خودت مي بري و مي دوزي.من فقط كنجكاوي كردم،همين!
آره جون خودت.من تورو نشناسم به درد لاي جرز مي خورم.
با ورود استاد بحث بين من و پرستو پايان يافت.استادمان مردي مسن با موهاي كم پشت و سفيد اما خوش اخلاق بود.بعد از خوش آمد گويي شروع به صحبت كرد اما حواس من اصلا جمع نمي شد.به عادت هميشه كه در اين مواقع با خط خطي بر روي كاغذ آرام مي يافتم تكه اي كاغذ برداشتم و بي هدف نقشي بر آن زدم.تمام طول كلاس مشغول نقاشي بودم و وقتي ساعت درس به پايان رسيد،در دست من نقش زيبايي از همكلاسي جديدم بود.پرستو وقتي كاغذ را در دستم ديد در حاليكه چشمانش گرد شده بود گفت:
_مي تونم ببينم؟
_يواش تر خرابش نكني.
با خنده گفت:
_مي بينم كه بد جور گرفتار شدي.
_حرف توي دهن من نذار.اين فقط يه اثر هنريه به نظرم چهره زيبايي داشت من هم طرحش رو زدم.
پرستو در حاليكه مي خنديد گفت:
_بابك هم چهره زيبايي داره.منم جزو آثار هنري هستم.چرا تا به حال چهره منو نكشيدي؟
و من در حاليكه آماده فرار مي شدم،نقاشي را لاي كتاب جاي دادم و گفتم:
_چون تو اثر هنري نيستي،اثر باستاني هستي.
و با خنده از دستش فرار كردم.
كلاس هاي بعدي را با تمركز بيشتري دنبال كردم.هر چند قسمتي از حواسم به سوي او بود.اما او بي خبر از اينكه چند جفت چشم كنجكاو،ناظر بر او هستند،مشغول نوشتن بود.اين بار بيشتر دختر ها صندلي كنار يا نزديك به جاي او را برگزيدند اما او به آخر كلاس رفت.وقتي من به هواي صحبت با پرستو بر مي گشتم سايه اي از او را مي ديدم.موقع پايان كلاس ها، بدون كوچكترين توجه به اشتياق ديگران رفت.هر پسري بود از اين موقعيت به نفع خودش استفاده مي كرد.دختران كلاس كه از او روي خوشي نديده بودند،او را متهم به تكبر و بي ادبي كردند و از كنارش گذشتند.اما ردي كه او بر قلب و احساس من گذاشت از بين رفتني نبود.
محيط جديد و درس،اوقاتم را به قدري پر كرده بود كه كمتر وقتي براي فكر كردن و غصه خوردن پيدا مي كردم.روز دوم شروع ترم وقتي سر كلاس حاضر شديم تقريبا پسر سياهپوش كه قلبم را لرزانده بود فراموش كرده بودم،اما با ورودش دوباره دچار سردرگمي شدم.با هر بار ديدنش اين احساس شديدتر و من در برابرش ناتوانتر مي شدم.سعي مي كردم حتي با پرستو هم در موردش صحبت نكنم و به روي خودم نياورم اما قلبم اين دلايل را نمي پذيرفت.يكي از دختر ها كه هميشه سركلاس مشغول شيطنت بود چند بار سعي كرده بود خودش را به او نزديك كند اما هميشه نا موفق بود.حتي يكبار وقتي از كنارش رد مي شد نامه اي را روي ميزش انداخت اما سرنوشت آن نامه نخوانده سرازير شدن به سطل زباله بود.
پرستو به قدري غرق در دنياي خودش بود كه كمتر متوجه آشفتگيم مي شد.عشقش به سينا روز به روز بيشتر مي شد به طوري كه بعضي اوقات از ترس آينده و عشق نافرجامش گريه مي كرد.ومن هنوز نمي دانستم نام اين احساس را چه بگذارم.مسلما در طول زندگيم از او زيباتر و مغرورتر و جذاب تر ديده بودم و راحت از كنارشان گذشته بودم اما اين بار با موارد قبل فرق داشت.كاملا توجهم جلب شده بود كه براي خودم هم عجيب بود چند روزي سر كلاس حاضر نشدم اما نمي توانستم آرام بمانم.عصبي و غمگين بودم اما باز نمي خواستم پيش خودم اعتراف كنم.بعد از مدتي تلاش،قبول كردم او را در كنار خود بپذيرم و با احساساتم جنگ نكنم.ديگر به ديدن احساس متقابلي از طرف او اميدي نداشتم و از طرفي با وجود بابك بلاتكليف بودم و تمام اين ها باعث مي شد كه نخواهم به احساسي جديد كه لحظه به لحظه در وجودم شكل مي گرفت وبه من مي آويخت فكر كنم اما جدال با او و افكارم مرا بيشتر غرق مي كرد.پس همه چيز را پذيرفتم وبه اميد روزي ماندم تا اين احساس تكراري شود ومن بتوانم از او دل بكنم.سرزدنهاي گاه و بي گاه بابك و آزارهايش ديگر عذابم نمي داد چون براي خودم دنياي زيبايي پيدا كرده بودم.در كلاس با ديدنش آرامش مي گرفتم  ودر منزل با تنهايي خود با ياد و ديدن طرح چهره اش خوش بودم.بارها اسمش را نوشته بودم و تكرار و تكرار كرده بودم:اميد سرافراز.زرنگترين دانشجوي كلاس بود و من كه تمام سال هاي تحصيلي را با بهترين رتبه پشت سر گذاشته بودم  تمام سعي ام براي درس خواندن بي نتيجه بود.
با پرستو قرار گذاشتيم به بهانه كلاس اضافي با سينا بيرون برويم.هر چند نگران و نا راحت تز دروغ گفتنم بودم اما در منزل اگر ميفهميدند كه  ما جز دانشگاه جاي ديگري هم ميرويم اجازه نمي دادند.پرستو راحت بود چون پدر و مادرش براي مدتي سفر رفته بودند و كسي كاري با او نداشت.تمام روز را در اضطراب گذراندم.ترسم از اين بود كه بابك تعقيبم كند چون گاهي اوقات ماشينش را پارك شده دورتر از دانشگاه ديده بودم.در ميان جمعيت حركت كرديم وبا تاكسي به محل قرار رسيديم.بر عكس من كه مضطرب بودم پرستو آرام و خوشحال بود.وقتي رسيديم اثري از سينا نبود.بعد از دقيقه اي با اشاره پرستو متوجه اش شدم.با ماشين شركت به دنبالمان آمده بود.سينا را با تعاريف پرستو منطبق كردم.نگاهي كه او وحشي وصف كرده بود من واژه گستاخ بر او گذاشتم. لخظه اي رو به عقب برگشت و بعد از اظهار خوشحالي از ديدن من و آشناييمان به راه افتاد.
از پشت سر او را زير نظر گرفتم.در حين رانندگي و صحبت با پرستو آينه اش را بر روي صورتم تنظيم كرد و مرا معذب ساخت.در عين حال متوجه بيرون بود و با ديدن هر زن يا دختري از نگاه كردن به آن ها بي نصيب نمي ماند.پرستو هم  يا نمي ديد يا اهميت نمي داد چون هيچ ناراحتي در صورتش نبود.به ملاصدرا كه رسيديم لحظه اي توقف كرد و براي خريد بستني پياده شد.پرستو به سويم برگشت و گفت:
_خوب نظرت چيه؟
در مقابل آن همه شور و اشتياق چه بايد مي گفتم؟در ضمن من كه به اخلاق سينا آشنايي نداشتم.شايد هم احساسات شخصي من  بود و حقيقت نداشت.اگر مي گفتم از سينا خوشم نيامده پرستودر موقعيت سختي قرار مي گرفت.بنابراين با لبخندي گفتم]:
_به اين زودي نميشه نظر داد.اما به نظر من پسر شيطوني به نظر مياد بايد مراقبش باشي.
_همين شيطنتش من رو به دام انداخت.وقتي باهاش حرف مي زنمم يا در كنارش هستم اصلا گذر زمان رو احساس نمي كنم.
به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
_بايد برگرديم،مي ترسم نگران بشن.
_باشه!بياد مي گم از همين جا برگرديم و تو رو برسونيم.
وقتي به منزل رسيدم به اطاقم رفتم.ميلي به غذا خوردن نداشتم.مضطرب و نگران بودم.سينا اصلا به دلم ننشسته بود.مسلما از ديد پرستو زيبا و دوست داشتني بود اما از ديد من...
حس عجيبي آزارم مي داد.ترس از آينده اي نا معلوم براي هر دوي ما.با توجه به زيبايي و سرزندگي پرستو در دانشگاه،يسياري از پسر ها خواهانش بودند اما او به هيچ كس توجهي نداشت.عاشق سينا بود و اين عشق روز به روز در تار وپود دلش بيشتر نفوذ مي كرد.

 

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 19 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
اینم ادامه هستی

هستی ۱۳ و ۱۴

دست در جیبش کرد و با همان لبخند همیشگی تکه کاغذی که معلوم بود از قبل آماده کرده در حالیکه دستانم را می گرفت آهسته گفت:

-منتظرتم. حالا بیشتر از همیشه. هر وقت رسیدی تهران تماس بگیر. از شنیدن صدات خوشحال می شم.

و من خمچنان با آن سر و وضع خنده دار ایستاده بودم و نگاهش می کردم. شنیدن صدایش برایم مثل موسیقی آرامبخشی بود که از شنیدنش سیر نمی شدم. به دستانم فشاری داد و گفت:«منتظرتم و... به امید دیدار!»

و رفت و من همچنان کاغذ بدست ایستاده بودم و نگاهش می کردم. لحظه ای ایستاد و به سمتم برگشت. با نگاهش عشق و نور به رویم پاشید و رفت. بعد از رفتنشان تا ساعتها گیج و منگ بودم. هنوز برایم قابل باور نبود که این احساس عجیب چطور یک روزه در جانم ریشه دوانده. شوخی های بهمن کم کم مرا به خود آورد.

-چرا غذاتو نمی خوری؟تو که تا دیروز به کسی مهلت خوردن نمی دادی؟

-گرسنه نیستم.

-نه مشکل جای دیگه ایه.

و آهسته طوری که دیگران نشنوند گفت:

-عاشق شدی؟

با وصف اینکه می خواستم قیافه ی متعجبی بگیرم، احساس کردم صورتم سرخ شده و این باعث خنده بیشتر بهمن شد.

-بیخود قیافه نگیر که من می شناسمت. اما فقط یه چیز رو بگم. مواظب باش، داری اشتباه می کنی. آدما اونطور که نشون می دن نیستن.

بی اختیار اخمهایم در هم رفت. یعنی منظورش سینا بود؟دوباره گفت:

-خیلی خوب تسلیم. قیافه نگیر. این حرفم فقط از رو خیر خواهی بود.

 

هستي14
ولي بازم ميگم،مواظب باش
يه لحظه از بهمن بدم اومد.نمي دونم چرا اين حرفها رو زد.انگار قصر قشنگي كه براي خودت ساختي رو خراب كنه.سعي كردم به حرفاش ديگه فكر نكنم.تمام دو روز باقي مانده را فقط به سينا فكر كردم.هستي باورم نميشه عاشق شده باشم.اونم در عرض يكروز و با اين همه شدت و علاقه.احساس مي كنم بدون اون نمي تونم زندگي كنم.سينا همونيه كه هميشه آرزوش رو داشتم.زيبا و شوخ و وحشي.
پرستو در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود دستانم را گرفت و با هيجان ادامه داد:
_يادته هميشه عشق رو مسخره مي كرديم؟اما حالا فهميدم كه عشقه كه به زندگي زيبايي ميده.انگار تازه خودمو شناختم.زندگي در نظرم قشنگتر شده.حتي به نظرم تو هم زيباتر شدي.و من با اخمي به ظاهر ساختگي روي از پرستو برگرداندم و گفتم:
مگه تا حالا زشت بودم؟
و پرستو كه سر تا پا شور و عشق بود مرا در آغوش كشيد و گفت:
_الهي من فداي تو بشم كه ملكه زيبايي هستي.
از يك طرف از شادي پرستو شاد بودم و از طرفي ديگر گوشه اي از قلبم از اين جريان دلگير بود.عشق پرستو،هميشه مختص به من بود و حالا يه رقيب تازه نفس حس حسادت را در من برانگيخته بود.با شوق برايم گفت كه در طول اين مدت يكبار با هم تماس تلفني داشتند و قرار براي ديدار مجدد گذاشته اند.
پرستو با اصرار از من خواست كه همراهش بروم تا سينا را ببينم اما من كه فعلا مايل نبودم سينا را ببينم بر حس كنجكاويم غلبه كردم و قول براي دفعه بعد دادم
رسميت بخشيدن به اين رقيب تازه،مدتي زمان مي گرفت.من كه هر لحظه بيشتر با عشق آشنا مي شدم كمتر از پرستو دلگير مي شدم.هر چند اوقات پرستو كه هميشه مختص به من بود حالا بين من و سينا تقسيم شده بود و اين تقسيم در نظر من اصلا عادلانه نبود،اما شور و هيجان پرستو به من هم منتقل مي شد.پرستو كم كم از من دور مي شد و احساس كسالت از دوري پرستو همراه با فشار هاي پدر كه از رفتار من در طول سفر ناراضي بود،مرا كج خلق و عصبي كرده بود.سرزدنهاي گاه و بي گاه خانواده عمو،گاهي مرا از كوره به در مي برد.هر چند هميشه سعي در فرار از برخورد با بابك داشتم اما از اينكه احساس مي كردم اين حركت نشانه ضعف من است در عذاب بودم.ضعفي كه بابك به عنوان منافع خود،از آن استفاده مي كرد.احساس پرستو به سينا را با احساس خودم به بابك مقايسه مي كردم و رنج مي بردم،حالا ديگر به عشق بدبين نبودم اما گويي جهاني است پر از اسرار كه من از آن هيچ نمي دانم.با نزديك شدن روز شنبه و شروع كلاسها اشتياقم بيشتر مي شد.اميدوار بودم بابك به تدريج دلسرد شود و از زندگيم كنار برود.شايد غرورش باعث ميشد از بي تفاوتي من برنجد وبه سراغ ديگري برود.
جمعه شب براي خواب آماده ميشدم كه صداي زنگ در،ورود مهماني ناخوانده را اعلام كرد.از پنجره به حياط نگاه كردم و با ورود عمو،چشم بابك به پنجره اتاقم دوخته شد و من كه مطمئن بودم در پناه نور اطاق،دبده شده ام كنار رفتم و به رختخواب خزيدم.بعد مادر وارد شد و گفت:
_زشته مادر، پاشو!عموت سراغت رو مي گيره.
در حالي كه ناراحت بودم ملحفه را روي سرم كشيدم و گفتم:
_من حوصله ندارم بگو هستي  خوابه.
_بابك تورو ديده.پاشو وگرنه صداي بابات در مياد
با كج خلقي بلند شدم و لباسم را عوض كردم و وارد پذيرايي شدم.در حالي كه هيچ سعي اي براي پوشاندن بي حوصلگي ام نداشتم گوشه اي نشستم.بابك در كت و شلوار تيره رنگي كه پوشيده بود بيشتر شبيه مانكني بود كه از مجله مد بيرون آمده باشد.اما براي من هيچ جاذبه اي نداشت.عمو در حالي كه پيپش را از گوشه لبش به دست مي گرفت رو به من گفت:
_خوب عمو جان از فردا سر كلاس حاضر ميشي.دليل مزاحمت ما هم اين موقع شب از شب همينه.بابك نگرانت بود،براي همين مي خواستم از پدرت اجازه بگيرم كه بابك مسئول بردن و آوردنت باشه.
انگار آب سرد به رويم ربخته باشند.بدترين اتفاق ممكن همين بود كه هفته اي  چند بار مجبور به تحمل وجود بابك در كنارم باشم.مسلما همراه شدنش با من در محيط دانشگاه،مشكلات زيادي به همراه داشت.ضمن آن كه از بودن در كنار پرستو بي نصيب مي ماندم.صداي بابك مرا به خود آورد:
_ظاهرا هستي موافق نيست.شايد هم قبلا اين قرار رو با كس ديگه اي گذاشته.
در حالي كه سعي مي كردم در كمال آرامش حرف بزنم گفتم
_حدس شما كاملا درسته.آقاي اصلاني پدر دوست صميمي من،پرستو،قراره من و دخترش رو ببره و برگردونه.اينجوري نه توي خيابون به مشكلي برميخوريم و نه دانشگاه ازمون ايراد ميگيره.پدرم هم سالهاست اين خانواده رو ميشناسه و بهشون اطمينان داره.مطمئنم پدرم با رفتن من با پدر پرستو مخالفتي نداره.در ضمن شايد وجود بابك برام توي دانشگاه مشكل انضباطي درست كنه.
وبا خواهش و التماس به چشمان پدر نگريستم.مي دانستم پدر از اين كه توي خيابان يا محيط دانشگاه مشكلي به وجود آيد چقدر ناراحت ميشود،حتي اگر باعثش بابك باشد.پدر كه بر سر دو راهي بود براي اولين بار طرف من را گرفت.شايد با وجودي كه بابك برادرزاده اش وبه حسابي نامزد دخترش بود،اما از اين كه هر روز با من تنها باشد ناراضي بود.شايد هم دلايل ديگري داشت اما هر چه بود به نفع من تمام شد.بابك سرخورده از اين رفتار،عزم رفتن كرد و به دنبال او عمو و زن عمو هم بلند شدند.به چشمان بابك نگاه كردم و با لبخندي پيروزي ام را جشن گرفتم.در حاليكه از صدايش رايحه تهديد بلند مي شد گفت:
_فكر نكن اين طوري از دست من راحت مي شي.مطمئن باش تو رو بين اون گرگها رها نمي كنم تا اغز من بدزدنت.تو خوراك لذيذي براي خيلي ها هستي اما نميذارم جز من نصيب هيچ كس دبگه اي  باشي.يا من يا هيچ كس.
و من لبخند زدم و گفتم:
اتفاقا تو بيشتر شبيه يه گرگي كه براي ديگران دندون تيز كرده اما مطمئن باش من هيچ وقت بره نخواهم بود.اگرم باشم قرباني تو و امثال تو نخواهم شد.
مثل هميشه قرمز شد و در حاليكه رگهاي گردنش متورم شده بود دستم را براي خداحافظي فشرد و آهسته گفت:‌‍‌‍«خواهيم ديد»و من كه درد در دستانم پيچيده بود فقط لبخند زدم.مگر چاره ديگري هم داشتم؟هر چه تلاش او براي به دست آوردن من بيشتر مي شد از او دورتر مي شدم و هر چه سعي در دوري از او مي كردم، اشتياق او به من بيشتر مي شد. ]

.

.

.

ادامه دارد

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  دوشنبه 16 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام... من اومدم ... اینم ادامه هستی

lهستی 12

-تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی . این احساس همیشه مثل خنجر به قلبم میزد . اما باز امیدوار بودم . توی ذهنم مثل الان دستت رو میگرفتم و برات از احساسم میگفتم . پرستو من با عشقت بزرگ شدم و زندگی کردم . حالا که کنارمی احساس میکنم سالهاست که میشناسمت. احساس میکنم تمام این سالها لحظه ای از من جدا نبودی.

در حالیکه به حرفهاش فکر میکردم پرسیدم:

-این احساس کمی عجیبه. چطور منو میشناسی؟کسی که در تمام عمرت فقط یک بار دیدی؟

- من دورادور از تو میشنیدم و بهت فکر میکردم . تو هم برای شناخت من وقت داری . حاضری منو بشناسی؟

همون لحظه صدای مادر رو شنیدم  که نگران صدایم میکرد . زمان و مکان رو فراموش کرده بودم. ناراضی از سینا جدا شدم و به سوی بقیه رفتم . چند دقیقه بعد سینا از جهتی مخالف به ما پیوست و من مست از نگاه گرمش مشغول غذا خوردن شدم.

آخر شب ، سینا کتاب حافظ آورد و از همه خواست نیت کنند تا تفالی بزند . چشام رو بستم و نیت کردم تا حافظ از زبان دل سینا باهام حرف بزنه. وقتی چشم باز کردم باز دو چشم وحشی رو دیدم که من رو در خودش غرق میکرد. وقتی کتاب رو باز کرد اول مروری کرد و بعد با لبخندی به من نگاه کرد و با صدایی خوش شروع به خواندن نمود.

از من جدا مشو که توام نور دیده ای

                                      آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان

                                       پیراهن صبوری ایشان دریده ای

از چشم بخت خویش مبادت گزند که آنک

                                 در دلبری به غایت خوبی رسیده ای

منعم نکن ز عشق وی ، ای مفتمی زمان

                                  مغرور دارست که تو او را ندیده ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست، حافظ

                           بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده ای؟

هر کس این شعر را با نیت خودش مطابقت میداد و معنی میکرد اما این شعر زیبا در نظر من از قلب سینا می آمدو بر گوش و جان من مینشست . باد موهایش را نوازش میکرد و نگاه او دل مرا . به زحمت نگاهم را از چشمانش گرفتم و به زیر انداختم . هنوز منگ بودم . یک روز از دیدنش میگذشت و من اینچنین بی تاب بودم . غریبه ای که یک شبه آشنای دلم شده بود . احساسات چنان احاطه ام کرده بود که جواب حرفهای دیگران را کوتاه و بی معنی میدادم وقت برگشتن به خانه دلم گرفته بود. فردا آنها راهی تهران بودند و ما میماندیم از فکر اینکه ممکنه دیگه نبینمش قابم میلرزید . اگه بدون هیچ نشونه ای میرفت چی کار میکردم . وقت برگشت من به همراه سیمین و بهمن و سینا و سهراب داخل یک ماشین جاگرفتیم . سینا پشت فرمان نشست و سهراب کنارش و بقیه عقب ماشین نشستیم . هنوز نتونسته بودم به خود به خود مسلط بشوم . این حس عجیب در حالیکه من رو غرق لذت کرده بود منو میترسوند . انگار همه ی وجودم چشم شده بود و فقط سینا رو میدید. آینه رو روی صورت من تنظیم کرد . هر کاری کردم به چشماش نگاه نکنم نشد . انگار جاذبه ای توی چشماش بود که به اختیار من عمل نمیکرد . به چشماش نگاه کردم و غرق شدم . دیگه برام مهم نبود کی منارم نشسته یا دیگران چی فکر میکنند . فقط نگاهش کردم . چشمایی مشکی و مرموز مثل سکوت شب ، که با فریاد سیمین کاخ رویائیم فرو ریخت . سینا کنترل ماشین رو به دست گرفت و جلوی یه تصادف حتمی رو گرفت . از پدر و مادرمون جدا شده بودیم . قرار شد برای خوردن بستنی توقف کنیم . به محض ایستادن سیمین و بهمن از ما جدا شدند و سهراب برای شستن دستش از ما دور شد . به ماشین تکیه داده بودم و با وجود اینکه به سینا نگاه نمیکردم تمام ذهن و روحم متوجه اش بود .صدای قدم هایش که به سمت من می آمد آشفته ام میکرد . سینی بستنی ها را روی ماشین گذاشت و مقابلم ایستاد . دستش را ستون بدنش کرد و به ماشین تکیه تکیه داد . حالا مقابلم بود . و نزدیک تر از آنچه تصور میکردم . از شدت اضطراب حتی نمیتوانستم نگاهش کنم یا لبخند بزنم . با قاشق بستنی دهانم گذاشت اما هنوز مزه اش را نچشیده بودم که به گلویم پرید و شروع به سرفه کردم . نه دلم میخواست نه میتوانستم از بین بازوانش بیرون بیام . وقتی آرومتر شدم خودمو کنار کشیدم ولی خنده اش نشون میداد خوب دست منو خونده . وقتی دیگران برگشتند دیگه حتی نگاهم نکرد . یک لحظه اونقدر نزدیک و لحظه بعد اونقدر دور . وقتی به رختخواب رفتم فقط گریه کردم . میترسیدم بهش وابسته بشم و اون دیگه نخواد . یه حس وحشتناک ، هنوز خوابم نبرده بود که با صدای تقه ای به پنجره پریدم .سینا سومین سنگ رو آماده پرتاب داشت که پنجره رو باز کردم . اشاره کرد که پایین بروم. اصلا فکر نکردم اگه مارو اون موقع شب با هم ببینن چی میشه . لباسم رو عوض کردم و با شتاب به حیاط رفتم . لب حوض نشستم و سینا هم کنارم نشست . نسیم باعث رقصیدن ماه در حوض میشد . هیچ صدایی سکوت شب رو نمیشکست . بازوانش آروم به دورم حلقه شد . هیچ وقت اونقدر احساس آرامش نداشتم .هیچ کدوم حرفی نزدیم فقط نشستیم و از حضور هم اذت بردیم .وقتی خواب اونقدر منو از خود بیخود کرد که او تکیه گاهم شد ، ازم خواست که برگردیم و من با وجود اینکه اصلا نمی خواستم ازش جدا بشم قبول کردم .

صبح به سختی بیدار شدم . یاد خواب دیشب افتادم ، خواب دیدم تک وتنها در کنار زاینده رود ایستاده ام . تشنه هستم اما آبی نیست . بر بستر خشک رود خانه قدم گذاشتم ، همه بر حذرم داشتند . مادرم گریه می کرد . ناگهان آب جریان یافت و موجی مرا در خود فرو برد . هنوز احساس خفگی میکردم و درست زمان و مکان را به یاد نیاورده بودم، کابوش وحشتناکی بود . موهای مرطوبم را از صورتم کنار زدم و نشستم . چرا چنین خوابی دیده بودم ؟ هنوز وحشت از غرق شدن در وجودم بود . خیلی ترسیده بودم . به ساعت نگاه کردم . نزدیک ظهر شده بود . ناگهان یاد دیشب قلبم را غرق نور کرد و ناراحتی کابوس را از تنم زدود . یاد نگاهش هنگام خداحافظی افتادم . با چه اندوهی از رفتن میگفت . یک مرتبه به یاد آوردم امروز آنها به سمت تهران حرکت میکنند . اگر تا به حال رفته باشند چی؟ به سرعت از اتاق بیرون اومدم . هیچ کس نبود و تنها بودم . از راه پله به پلیین خم شدم تا از بودن ماشینشان مطمئن شوم ناگهان با صدایی ترسیدم . سینا بود در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت:

-ببخش اگه ترسوندمت . نگران بودم شاید بیشتر خم بشی و اتفاقی برات بیفته .

در حالیکه هنوز از آمدن ناگهانیش دستپاچه بودم گفتم:

-ولی با این کارت نزدیک بود پرت بشم پایین.

در حالیکه دستانش را بر روی سینه قلاب کرده بود با لبخند نگاهی کرد و گفت:

-تازه از خواب بیدار شدی؟

یادم افتاد که حتی نگاهی هم به آینه نکردم.شلوارک و تی شرت قدیمی به تن داشتم .احساس کردم گونه هایم از شرم سرخ شده ، از اینکه فهمیده بود از ترس ندیدنش هول شدم ناراحت بودم . خواستم برگردم که گفت:

- به چشم من اینجوری هم زیبایی. زیبا و خواستنی. شاید قشنگتر از دیروز .پرستو! شاید فرصتی نباشه ، پس ترجیح میدم الان حرفهام رو بشنوی . من همیشه به فکرت بودم . تو انگیزه ای هستی برای زندگی کردن من ،میخوام دوباره شروع کنم . با تکیه به عشق تو ، به وجود تو . می خوام تو انگیزه ای بشی برای ادامه دادنم. میخوام راه درست رو بهم نشون بدی . حاضری کنارم باشی و همراه زندگیم بشی؟

موجی از عشق و لذت سراسر وجودم را گرم کرد . از من میخواست که کمکش کنم و گرمی بخش زندگیش باشم و این فکر برایم بی نهایت لذت بخش بود . با صدایی لرزان گفتم :

- من اگر کسی را دوست داشته باشم براش از هیچ چیز دریغ نمیکنم .

بعد از لحظه ای سکوت گفت:

-قول بده باهام میمونی. دستامو میگیری و راه زندگی رو نشونم میدی فقط تو میتونی منو از این گرداب نجات بدی . من بهت احتیاج دارم .

 

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 15 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام مجدد ... رمان امروز عشق ماندگار نوشته فائزه عطاریان این کتاب حدود ۱.۳۰ مگ حجم و ۴۵۰ صفحه می باشد ... این کتاب توسط nika کابر سایت نودوهشتیا تایپ شده

بخونید نظر فراموش نشه .... روز خوش

عشق ماندگار نوشته فائزه عطاریان

کمکی

عشق ماندگار نوشته فائزه عطاریان



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  شنبه 14 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام اینم ادامه هستی ولی کمه شرمنده

 

هستی 11

یادم افتاد . یه خاطره محو و دور . خاطره ای که تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم . یادمه چطور شیرینی بر میداشتیم و میرفتیم زیر میز در حالی که بازی میکردیم میخوردیم. اولین بار بود که این خاطره برام زنده میشد . تصویر مبهم یه پسر بامزه با موهای فرفری و چشمهای درشت که همه جا همراهم بود ومن چه مظلومانه پشت سر سینا پناه میگرفتم . با یادآوری خاطرات کودکی لبخندی روی لبم نشست. سینا همون طوری که سیب تعارف میکرد با خنده خاطراتی تعریف میکرد  که برای من  در حاله ای از فراموشی قرار داشت . با یادآوریشان در عین لذت طعم خجالت رو میچشیدم . با شیطنت بهم گفت:

- فکر نمیکردم اون عروسک کوچولو با اون لباس عروسکی تبدیل به دختری به این زیبایی شده باشه.

در حالیکه از خجالت سر به زیر داشتم  و با کنترل تلویزیون بازی میکردم گفتم :

- تعجبه که به این خوبی یادته . من که تا به حال بهشون فکر نکرده بودم .

سر بلند کردم. در حالیکه برق تحسین در چشمهاش میدرخشید گفت:

- اما من با خیال تو بزرگ شدم . همیشه آرزوم بود ببینم الان چه شکلی هستی مطمئن بودم خوشگلی اما نه انقدر که الان هستی .

تنها بودن با او هم برایم لذت بخش بود هم ترسناک . احساس میکردم مثل یک پرنده کوچک توی دستاش اسیرم . ضربان قلبم رو کاملا احساس میکردم . با ورود سایرین خلوت ما به هم خورد و به من فرصتی داد تا اندکی به خود بیام .

شب به همراه خانواده ها به سی و سه پل رفتیم . همیشه عاشق زاینده رود بودم . اما از اینکه خشک شده بود دلم گرفت. دوست داشتم حس خوبم رو باهاش تقسیم کنم . همیشه لب رودخانه مینشستم  و به انعکاس نور و بازی و رقص نور و سایه نگاه میکردم . نمیدونم چرا با دیدن خشکی آنجا دلم لرزید ... مثل یک سراب  بود . انگار هیچ وقت حتی قطره آبی آنجا نبوده .  اون همه عظمت به این راحتی از بین رفته بود . مثل یه قلب عاشق با اون همه هیجان و التهاب که یه مرتبه بشکنه و بمیره . نمیخواستم به این چیزا فکر کنم.

مردها بساط کباب را راه انداختند و خانمها مشغول چیدن سفره شدند و من از دیدن دو چشم مشتاق که همه جا دنبالم بود بی قرار بودم. چند بار بشقابها از دستم افتاد و بقیه متوجه حواس پرتی ام شده بودند . تصمیم گرفتم روی چمنهای خیس قدم بزنم تا کمی آروم بشم که بعد از مدتی وجودش را کنارم احساس کردم . امواج صدایش گوشم را نوازش داد :

- شب قشنگیه . کاش این شب همین طور ادامه داشته باشه.

- من که عاشق شبم .

- دیگه عاشق چی هستی؟

در حالیکه با یه نفس عمیق عطر وجودش رو همراه با هوای خنک به ریه ام میکشیدم گفتم:

- عاشق همه دنیا .

- این دنیا شامل منم میشه؟

یه لحظه از جسارتش مبهوت شدم . یه حس گرم توی رکهام جوشید . در کنارش، از گرمی وجودش و زیر حرارت نگاهش و با شنیدن صدای جذاب و گیراش لحظه به لحظه ذوب میشدم . در حالیکه دستم رو توی دستش میگرفت گفت:

- تصویر یه دختر کوچولوی زیبا ، با دو تا چشم درشت از بچگی تو ذهنمه . بارها خوابت رو دیدم . با خیالت سالها زندگی کردم . بعد ها از خودم میپرسیدم الان پرستو کجاست ؟ میترسیدم وقتی پیدات کنم که مال کس دیگه ای شده باشی .

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 13 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام .... بازم یه داستان جدید ... اینبار از شیوا نظری تایپ شده توسط صدیقه کاربر سایت نودوهشتیا ... رمان ستاره نوشته شیوا نظری .... اين كتاب سال 84 منتشر شده فقط هم يه دوره انتشار داشته و 2000 نسخه هم بيشتر ازش چاپ نشده ... ( اطلاعات خود صدیقه )

تعداد صفحات ۱۸۷ و حجم اون هم ۶۰۰ کیلوبایت ... بخونید نظر بدید و همین دیگه ... روز خوش

ستاره نوشته شیوا نظری

کمکی

 ستاره نوشته شیوا نظری

 

........................................................

توسط:بیتا

سلام این رمان هایی رو که تایپ می کنید مثل برزخ اما بهشت یا ارام یا چشم هایی به رنگ عسل این رمان ها رو همش رو می نویسید یا یک قسمت هاییش رو حذف می کنید؟

جواب : همه رمانهای به صورت کامل تایپ شده و حذفیجات نداره



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 12 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام مجدد ... یه داستان دیگه ... کفش های غمگین عشق نوشته ر.اعتمادی ... این کتاب توسط Far58 کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... حجم این کتاب حدود یک مگ و تعداد صفحه اون هم 238 صفحه  ... موفق باشید و شاد

کفشهای غمگین عشق نوشته ر.اعتمادی

داستان عاشقي وصف نا شدني با دنيايي رويايي و عشقي كه ندانست چگونه بر دلش

         چنگ زد

         داستان عاشقي كه به سفري دور مي رود ولي براي بازگشت تنها كفشهاي غمگين

        عشقش بازمي گردد

کفش های غمگین عشق نوشته ر.اعتمادی

لینک کمکی

کفشهای غمگین عشق



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 11 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
بازم سلام ... رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی ... این کتاب توسط فروردین کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... حجم اون ۱.۱۰ مگابایت و تعداد صفحه اون هم ۳۲۷ صفحه ... بخونید نظر بدید ... و اینکه همین دیگه ... راستی نماز روزه ماه رمضون هم قبول باشه ایشالا ... تا بعد

کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی

دانلود رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی

لینک کمکی

دانلود رمان کوچه های خاطره نوشته نسرین سیفی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 11 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام ... بابا جون مثل اینکه اگه من ۱۰۰۰ سال هم نیام کسی دلش برا من تنگ نمیشه ... ای روزگار ... ببین خدایی چه دوره ای شده ... همینه که میگن آخرزمان شده ... این کتاب رو نمیدونم خوندین یا نه الناز نوشته س - رخشی ... حجم این کتاب خیلی سبک یعنی ۳۰۰ کیلوبایت و تعداد صفحاتش هم کمه حدود ۶۸ صفحه فعلاْ اینو داشته باشین تا بازم برگردم

دانلود رمان الناز نوشته س - رخشی

کمکی

دانلود رمان الناز نوشته س - رخشی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  سه شنبه 10 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام

مرسی از همه نظرا 

 اینم ادامه رمان هستی

هستی 10

تمام راه برگشت ساکت بودم و ترجیحا از جمع فاصله گرفتم. بابک ظاهرا از برخورد دیشبم ناراحت شده بود و با من حرف نمیزد و من در دل از این اوضاع خوشنود بودم . وقتی به دور از همه احساساتم و از دید یک دختر غریبه به او فکر میکردم ،حق میدادم که پسری جذاب و خوش لباس است. قد بلند و هیکل برازنده ، با موهای مشکی و پئستی برنزه و سلیقه عالی در انتخاب لباس ، و ثروت بی حساب و غروری که اگر از حد نمی گذشت و به تکبر تبدیل نمیشد، همه و همه از او شخصی جذاب ساخته بود . او که هر چه میخواست با اشاره ای در اختیارش قرار میگرفت و دختران زیبا همیشه اطرافش بودند و برای به دست آوردنش با هم رقابت میکردند. ولی مهر او در دل من جایی نداشت . به اخلاقش آشنایی داشتم و می دانستم در صورت در اختیار گرفتن من ،مرا هم همراه دیگران در ویترین افتخاراتش جای خواهد داد . و روزی دلش را خواهم زد . او به طبعی تنوع طلب داشت و پایبندی را نیاموخته بود . به زئدی خسته میشد و دلش هوای عروسکی تازه میکرد . خسته و افسرده به منزل رسیدیم . این سفر به جای آنکه خستگی تلاش یک ساله برای موفقیت در کنکور را از تنم بیرون بیاورد ، بیشتر باعث عذلب و پریشان حالیم شد . به سمت اتاقم به راه افتادم که صدای پدر بر جای میخکوبم کرد .

-باهات کار دارم ! فعلا از استراحت خبری نیست .

به سمت پدر برگشتم . به روی مبل پذیرایی نشسته بود و مشغول پیپ کشیدن بود . با وجودی که می دانستم از دست مادر کمکی بر نمی آید با نگاه به دنبالش گشتم . مادر قدمی پیش گذاشت و هنوز کلامی نگفته بود که صدای پدر بر خواست:

-خانوم شما اصلا دخالت نکن . اگه واقعا به فکرش بودی اینقدر سر خود بزرگ نمیشد .

صدای ضربان قلبم که خود را از ترس بر قفسه سینه ام میکوبید میشنیدم . نزدیک به مبل ایستادم و سرم را زیر انداختم .دلیلی برای خجالت کشیدن نداشتم اما نمیخواستم پدر را بیشتر از این عصبانی کنم. پدر به عادت همیشه بلند شد و قدم زد . هر آن منتظر بودم فریادش را بشنوم  اما وقتی دیدم مقابلم ایستاده با تعجب به چهره اش نگاه کردم که با ضربه محکمی که بر صورتم نواخته شد نقش بر زمین شدم . با دست جای ضربه را پوشاندم و بغضم را فرو خوردم که پدر برای تخلیه باقی مانده عصبانیتش محکم به پایم کوبید و سرم فریاد زد :

-آبروم از دست خیره سری های تو رفت . منو جلوی خان داداشم سکه یه پول کردی . فکر کردی کی هستی که انقدر خودتو میگیری . از خدات باشه پسر به این نازنینی تو رو انتخاب کرده ! نمیدونم واسه چی از تو خوشش میاد اما براش متاسفم از این به بعد فقط یک بار از این رفتار های توهین آمیز رو داشته باشی بلایی به سرت میارم که این مسخره بازی ها رو برای همیشه فراموش کنی . نمیدونم چه گناهی کردم که تو باید انقدر مایه عذابم باشی.

در حالیکه اشک از چشمانم فرو میریخت با بغض گفتم :

-پدر خواهش میکنم گوش کنید ...

-خفه شو ،صداتو ببر. اگه زنده ات گذاشتم باید خدا رو شکر کنی . دفعه آخرت باشه فهمیدی؟

پدر به سمت اتاقش به راه افتاد . زخم لبم که جای دست بابک بود دوباره باز شده بود . مادر دستمال بر زخمم گذاشت و سرم را در آغوشش گرفت. فوران اشکهایم خاموشی نداشت. در حالیکه از پشت پرده اشک چهره غمگین مادر را تار میدیدم فقط توانستم یک جمله بگویم :«مامان چرا من ؟چرا من؟...» سوالی که جوابی برایش نداشتم و شاید ترجیح میدادیم هرگز جوابش را ندانیم .

پدر بعد از استراحت کوتاهی بیرون رفت و مادر به کارهای خانه مشغول شد . از آشفتگی خانه مشخص بود این چند روزه محل پذیرایی از دوستان بهرام بوده اما از خودش خبری نبود . اتاق پذیرایی مملو از پوست تخمه و آشغال میوه بود و چند تکه از ظرف هایی که برای مادرم با ارزش بود روی زمین به چشم می خورد . روی میز اتاق نشیمن پر از خاکستر سیگار و لیوان های نشسته بود .  روی سنگ کف اتاق جای کفش های گل آلوده و سیاه بود. باز با خودم تکرار کردم چرا من؟ من که حتی کوچکترین تفریحی نداشتم . هیچ گاه به روی پدرم بر نگشته بودم . پس تاوان چه چیزی را پس میدادم؟

در جمع آوری خانه به مادر کمک کردم و بعد از رفع خستگی به پرستو زنگ زدم . بهترین دوست و همراه زندگی ام . مثل همیشه صدای شاد و شیرینش در گوشم پیچید . با شنیدن صدای پر از هیجانش روحیه ام عوض شد واقعا که بدون او چقدر همه چیز سرد و بی رنگ بود :

-به به خانوم خانوما ، سایه تون سنگین شده . خوش گذشت؟ منم اگه با پسر عموی خوش تیپم میرفتم سفر شمال معلومه بقیه رو بیخیال میشدم . فکر کنم این سفرتون چیزی از شیرینی ماه عسل کم نداشته نه؟

- یواش تر مسلسل ! چه خبرته؟ شیرینیش دلمو زد اونم چه جور .پاشو بیا اینجا که دلم یه ذره شده .

- نه تو بیا!تنهام کسی نیست دوتایی یه کم شیطونی میکنیم .

-نه بابا رودنده ی عصبانیته نمیخوام اوضاع بدتر بشه ، پاشو بیا .

- تا ده بشمر اونجام.

باورودش جو سنگین منزل ما رنگ شادی گرفت. مانند همیشه آنقدر برای وارد شدن عجله داشت که تقریبا وسط اتاق کفش هایش را از پا در آورد و من مانند همیشه متعجب بودم با این پاشنه های بلند چگونه همیشه در حال دویدن است . محکم در آغوش کشیدمش و با هم به اتاقم رفتیم . چیزی در نگاهش تغییر کرده بود . همینطور که مشغول بیرون آوردن سوغاتی از کیفش بود نگاهش کردم . مانند همیشه بود با موهای بلند و مشکی و پوستی سفید و هیکلی ظریف اما چشمان درشت و سیاهش میرقصید و لبان زیبایش برای گفتن بیقرار بود . همیشه به شوخی میگفتم اگر پسر بودم حتما باهات ازدواج میکردم . و او با عشوه ای نمکین مرا به خنده می انداخت. در حالیکه کادویش را باز میکردم پرسید:

-سفر خوش گذشت؟

با افسردگی گفتم:

- تا به حال سفری انقدر بهم سخت نگذشته بود . بابک مثل مامور شکنجه همه جا دنبالم بود .اگه بدونی چقدر مایه عذابم شد .

با شیطنت جواب داد :

- برو گمشو دیوونه ، همه آرزوشونه بابک یه نگاه بهشون بکنه ، اونوقت تو براش ناز میکنی؟من که اگه جای اون بودم اصلا بهت محل نمیذاشتم تا خودت پشیمون بشی. تو خجالت نمیکشی با این سنت هنوز عاشق کسی نشدی؟ مگه میخوای تارک دنیا بشی؟

- تو اگه لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟ اگه خیلی خوشت اومده بابک مال تو .

- اتفاقا توی این سفر احساس کردم خوابم میگیره.

- خوب میخوابیدی . تو که ماشا ا... خیلی خوش خوابی .

- حالا تا اینکه خوابم ببره خیلی مونده ...

- تو هیچ معلومه چی میگی؟

- مگه نگفتی لالایی بخونم ؟

و در حالیکه از دیدن قیافه من که هاج و واج نگاهش میکردم میخندید گفت:

- چقدر شبیه خنگ ها شدی . منظورم عاشقیه دیگه.

و من که تازه منظورش را فهمیده بودم فریادی از شادی کشیدم و در آغوش گرفتمش. باورم نمیشد پرستو عاشق شده باشد . من و پرستو همیشه در مقابل دیگران که از عشق و عاشقی حرف میزدند با افتخار میگفتیم که هنوز عاشق نشدیم. آنها میگفتند عشق برای ورودش از ما اجازه نمیگیرد و ما میخندیدیم و انها را مسخره میکردیم . من با اطمینان میگفتم که عاشق شدن دست خود آدمه و پرستو تایید میکرد . اما این عمل پرستو خلاف اعتقادات ما را ثابت میکرد . با اشتیاق خئاستم تا برایم ماجرا را تعریف کند و او با اشتیاق شروع به تعریف کرد :

- آخرای شب بود که به اصفهان رسیدیم. مثل همیشه به منزل عمه ام رفتیم . خیلی خسته بودم . برای همین وقتی شنیدم بهمن ، پسر عمه ام که  در طبقه دوم منزلشون با خانواده اش زندگی میکنه ، مهمان داره ترجیح دادم فردا صبح بهشون سر بزنم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم تازه یادم افتاد که در مورد مهمونشون پرس و جو کنم . عمه گفت که فامیل های یاسیمین از تهران اومدند و قراره یکی دو روز دیگه هم برگردند. خلاصه حس فضولیم گل کرد و رفتم بالا ، ظاهرا همه از من سحر خیز تر بودند . بهمن پسر عمه ام از من بزرگتره اما خیلی با هم راحتیم . به جز سیمین و بهمن و پدر و مادر من یه خانواده 4 نفری هم حضور داشتند . بعد از احوال پرسی کنار سیمین نشستم و مهمانهای جدید را زیر نظر گرفتم . سیمین آنها را معرفی کرد . آقای سلطانی مردی سبزه رو با جثه ای کوچک و موهای کم پشت بود . به نظرم مردی ساکت و کم حرف و آرام رسید . خانوم سلطانی ،زنی بلند قد و باریک اندام بود که در نظر اول زنی مغرور و بی احساس به نظرم اومد. آقای سلطانی میوه های پوست کنده را مقابل همسرش گذاشت که برای من جالب بود . سهراب و سینا هر دو شکل پدرشان بودند اما سینا بلند قدی مادرش را به ارث برده بود . سهراب پسری کم رو و خجالتی و بر عکس سینا شوخ و خوش سر زبون بود . با همه گرم میگرفت و صحبت میکرد . پسری بود با چشمهای مشکی و موهای سرکش سیاه و نگاهی گستاخ که تا قلب آدم رسوخ میکرد و لبخندی بر لب که مجبور میشدی لحظه ای بر رویش توقف کنی و جواب لبخندش را بدی. اکثر اوقات نگاه سینا رو روی خودم ثابت میدیدم. همگی برای ناهار ماندیم. آقایون مشغول صحبت شدند و خانوم ها توی آشپزخانه مشغول درست کردن ناهار . خانوم سلطانی بیشتر نظارت داشت و دستور میداد . سیمین به خانوم سلطانی که عمه اش بود احترام میگذاشت اما انگار زیاد از بودن آنها در آنجا راضی نبود . بعد از خوردن ناهار برای دیدن تلویزیون به اتاق برگشتم با وصف اینکه چشمم بر صفحه تلویزیون بود اما فکرم جای دیگری بود . نمیدونم سینا چرا آنقدر روی من تاثیر گذاشته بود . من که همه پسر ها رو اذیت میکردمو مسخره شون میکردم در مقابل سینا ساکت و سر به زیر و خجالتی شده بودم . وقتی احساس میکردم داره نگاهم میکنه هول میشدم و حتی نمی تونستم سرم را بالا کنم . با ورودش به اتاق به خودم آمدم . کنارم نشست و در حالیکه میوه پوست میکند آروم گفت:

- اولین بار توی عروسیه سیمین و بهمن دیدمت. اون خاطره همیشه یادم هست ... یادته چطور دستم رو میگرفتی و از لابه لای جمعیت رد میشدیم؟

 

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  دوشنبه 9 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام اینم ادامه هستی

هستی 9

تصمیم گرفتم برای نشان دلدن اعتراضم بیشتر گوشه نشینی کنم. هر چند مطمئن بودم وقتی برگردیم پدر، از این بابت به شدت عصبانی خواهد شد. بعد از استراحت همگی تصمیم گرفتند بیرون بروند اما باز حاضر به همراهی شان نشدم . صدای عصبانی پدر را شنیدم که بر سر مادر فریاد میزد و رفتار گستاخانه مرا نتیجه تربیت او می دانست . از صدای ماشین فهمیدم همگی با یک ماشین رفته اند . خواستم با ماشین دوم برم اما ترجیح دادم قدم بزنم ، دلم گرفته بود . بنابر این سریع حاضر شدم و مسیر ساحل را در پیش گرفتم . قدم زنان از ویلا دور شدم ،نزدیک غروب بود . همیشه غروب ها حسی غریب آمیخته به غم به دلم میریخت. گویی یادآوری میکرد هر روشنایی و زیبایی هم پایانی دارد . پایانی دردناک به رنگ خون . خورشید با آن همه عظمت ، آسمان با وسعت بی نهایت و دریا با عمق پر غرورش اجبارا به این پایان تن میدادند و به سیاهی می گراییدند. آیا پایلن همه چیز این قدر غم انگیز و سیاه است؟ و پایان هر سیاهی دوباره نور و سپیدی و یک شروع تازه پنهان شده؟ افکاری بی حاصل در مغزم می پیچیدند و بی نتیجه خسته ام می کردند . ناگهان با صدایی به خود آمدم :

- ببخشید خانم ، قصد مزاحمت ندارم . اجازه دارم کنارتون لحظه ای قدم بزنم ؟

پسری مودب و خوشتیپ با لبخندی بر لب روبه رویمایستاده بود . سر بلند کردم محیط در نظرم ناآشنا آمد . ظاهرا از ویلا خیلی دور شده بودم  . از جسارت پسر در عین آنگه ناراحت شده بودم خنده ام گرفت . با ظاهری سرد خواستم مزاحم نشود که ادامه داد:

-گفتم که قصدم مزاحمت نیست . ببینید اونجا ویلای ماست . اسم من هم هومنه . دانشجو هستم . حقیقتش خیلی وقته شمارو زیر نظر گرفتم .خیلی گرفته به نظر می آیید خواستم ببینم اگر کمکی از دستم بر می آید انجام بدم. بفرمایید سر این میز هم چایی بخوریم هم گپی بزنیم .

به یاد پرستو افتادم . کاش به جای این پسر او اینجا بود .سرم را بر شانه اش می گذاشتم و با او درد ودل می کردم . فقط او میتوانست مرا درک کند . در جوابش گفتم :

-من بیشتر از هر چیزی به تنهایی احتیاج دارم . احتمالا تا حالا نگرانم شدند باید برگردم .

رابیایی کج کردم تا مسیر رفته را بازگردم که با دیدن بابک که با قیافه ای عصبانی، دست به کمرش زده بود و به ما نگاه میکرد شوکه شدم . فاصله اش نسبتا زیاد بود . به سرعت به راه افتادم و بدون آنکه نگاهش کنم از کنارش گذشتم . صدای قدم های محکم بابک را پشت سرم میشنیدم . وقتی وارد ویلا شدیم قدم تند کردم که به اطاقم پناه ببرم که بابک از پشت بازویم را گرفت و با شدت مرابه سمت خود برگرداند . به شدت ترسیده بودم و نفس نفس میزدم صدایش را تاکنون اینگونه بلند و عصبانی نشنیده بودم :

-خانوم فقط برای من بد خلق هستند ؟ فقط با من بیرون نمیان . بگو واسه چی می خوای تو ویلا تنها باشی . اگه اونا ساده اند و گول تو مار خوش خط و خال را میخورند من احمق نیستم . تنها میمونی که به عشقت برسی نه؟ اون مرتیکه کی بود وایساده بودی باهاش حرف میزدی؟

در حالیکه از شنیدن صدای لرزانم ناراضی بودم گفتم:

-دستمو شکستی. ولم کن به تو هیچ ربطی نداره که بخوای تعقیبم کنی.

زورم به او نمی رسید . هر لحظه فشار انگشتانش بر روی دستم بیشتر میشد و من بی طاقت تر میشدم اما نمیخواستم واقعیت را بگویم . هم میترسیدم به سراغش برود هم نمیخواستم به خودش اجازه بدهد که از من بازخواست کند . آخرین اشعه های خورشید در حال غروب دریا میتابید و انعکاسش در صورت بابک ترسناک بود . او که به عادت همیشه موقع عصبانیت دندانهایش را به هم فشار میداد گفت:

- من نامزدت هستم . به تو ... اجازه نمیدم هر غلطی خواستی بکنی.

در حالیکه از تزس صدایم به زحمت از گلو خارج میشد گفتم:

- تو حق نداری به من توهین کنی.

یک مرتبه رهایم کرد و من بر روی زمین افتادم . چراغهای ویلا خاموش بود و این تنهایی به وحشت من دامن میزد . سعی کردم بر خود مسلط باشم . کار خطایی نکرده بودم و حاضر نبودم به او حساب پس بدهم . بلند شدم و در حالیکه لباسم را میتکاندم گفتم :

- این آخرین باریه که توی کارای من دخالت میکنی . من حالا یک دختر عاقل و بالغ هستم . احتیاج به محافظ هم ندارم . دوست هم ندارم کسی توی کارام دخالت کنه . هر کاریم بکنم فقط به خودم مربوطه . تو هم برای من در حد یکه پسر عموی فضول هستی که میخواد یه اسباب  بازی به وسایلش اضافه کنه و چون دستش بهش نمیرسه حریص شده...

زیر چشمی نکاهش کردم . عصبانی قدم به جلو برداشت اما من ادامه دادم :

_من مثل دخترای اطرافت نیستم تا چشمم به پول و ظاهر فریبنده ات بیفته دست و پام رو گم کنم . از تو و پسرای مثل تو هم متنفرم . پس بهتره بری سراغ یکی مثل خودت ! پ.ن از بس این دو روز دیدمت از قیافه ات خسته شدم .

نگاهش کردم که دیدم دستش بالا رفت و با تمام قدرت روی صورتم فرود آمد و من که آمادگی نداشتم نقش بر زمین شدم . صورتم می سوخت اما نه به اندازه دلم . تمام نفرتم را توی نگاهم ریختم و به صورتش زل زدم . نزدیکتر آمد و گفت:

-اگه یه ذره حیا داشتی وقتی سر قرار مچت رو میگرفتم و غافلگیرت میکردم باید سرت رو پایین می اندلختی و معذرت می خواستی ، نه این طور گستاخانه جواب منو بدی . سیلی هم زدم که یادت باشه با بزرگترت چطوری صحبت کنی. از این به بعد هم دست از پا خطا کنی با من طرفی .

وقتی رفت به اشکهای گرمم اجازه دادم روی صورتم روان شوند. اشک و خون بر چهره ام روان بود . چگونه میتوانستم در کنار بابک خوشبخت باشم؟ دلم رنگ دریا بود، گرفته و به خون دل آغشته . می ترسیدم از آینده که مجبور باشم در کنار بابک زندگی کنم . می ترسیدم از روزی که این درد صورت و سوز دل رفیق آشنای هر شبم باشند. میترسیدم از روزی که مرا مثل بره در مقابل خواسته های خودشلن قربانی کنند. ستاره ها تک تک در آسمان پید میشدند و من در حالیکه به آنها نگاه میکردم ستاره های آسمان نگابیایی آرام آرام به روی شن ها میریختم . با شنیدن صدای مادر اشکهایم را پاک کردم . من را دید و به طرفم آمد و پرسید :

- پرا اینجا روی ماسه های خیس نشستی ؟ نمیگی سرما میخوری؟ بلند شو مادر . پاشو که نمیدونم پرا بابک اینقدر عصبانیه . هر چی میپرسیم جواب نمیده ، تو نباید تنهاش بذاری.

اسم بابک دوباره اشکهایم را در آورد . مادر با تعجب نگاهی کرد و گفت:

-لبت چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

با بغض کفتم:

-چرا رفتین و منو با این وحشی تنهاگذاشتید که به خودش اجازه بده دست رو من بلند کنه؟

- بابک؟ آخه برای چی؟ چی کار کردی که اینطور عصبانی شده؟

- با همین حرفهااینجور پرورش کردین که هر کاری دلش میخواد میکنه .

-ببین دخترم، اون دوستت داره ! انقدر باهاش لجبازی نکن و نذار روتون به روی هم بازشه.

- خودتون بریدید و دوختید . بدون اینکه ازم بپرسید ... من حاضرم با عزرائیل همراه شم اما بابک نه.

-این حرفا چیه؟ این شرط پدرت بود . گفت اگه بخوای بری دانشگاه باید ازدواج کنی. از اولش هم مخالف دانشگاه رفتنت بود. حالا هم چه کسی بهتر از بابک که با هم بزرگ شدید و همدیگه رو میشناسیم .

- پس من چی؟ چرا از من نپرسیدید ؟

- آخه دلیلی برای مخالفت تو وجود نداره .

- دلیلی به این روشنی رو تو صورتم نمیبینید؟ وقتی با کوچکترین عصبانیت این رفتار رو میکنه وای به روزی که مدام چشم تو چشم باشیم و همین احترام هم از بین بره .

- بلند شو مادر . حالا عصبانی شده و یه کاری کرده . نشون میده که دوستت داره ! فردا صبح که آروم شدی تمام این حرفا یادت میره . بریم لباست رو عوض کن که شام سرد شد.

اگر کوچکترین مهر فامیلی از بابک در دلم بود همه تبدیل به نفرت شده بود . حتی از تصور روزی که مجبور به زندگی در کنارش باشم وجودم میلرزید . تجسم یک زندگی خالی از عشق ، همراه مردی متکبر و مغرور و مستبد ،آزارم میداد . میدانستم باید ترک تحصیل کنم . کنج خانه بپوسم و مطابق میل او رفتار کنم .

آخرین روز سفر بود و سعی کردم بهانه به دستش ندهم و با او تنها نباشم . برای همین تقریبا همه جا پسبیده به مادر بودم به طوری که صدایش در آمد . بابک رفتار صلح طلبی در پیش گرفته بود . اما تمام مدت حاضر نشدم لحظه ای نگاهش کنم .لبم هنوز زخم بود و ورم داشت اما زخم دلم بیشتر آزارم میداد . پدر یا عمو یا مشغول بازی با تخته نرد بودند یا مشغول برنامه ریزی در مورد آینده. شب آخر همگی زود خوابیدیم تا فردا زود تر حرکت کنیم . اما من مثل همیشه بی خواب بودم . دفتر خاطراتم را باز کردم و مشغول نوشتن  شدم . کسی نمیدانست در خلوت برای خودم شعر میگویم ، جز پرستو . تنها محرم اسرارم پرستو بود .

دلم برای دیدنش بی تاب بود . مطمئن بودم به محض اطلاع از آمدنم با شتاب می آمد و گزارش کاملی از سفرش میداد میدانستم به او خوش گذشته است. پدر و مادرش تفاوت سنی زیادی با پرستو داشتند و پرستو از خواهر زادهاش هم کوچکتر بود . بنابر این در خانه با کسی مشکل جدی نداشت . هر چند فکر میکرد پدر و مادرش دوستش ندارند اما من قبول نداشتم . اکثرا تنها بود و بیشتر اوقاتش را با من میگذراند . هر دوی ما به نوعی تنها بودیم . هر کدام از ما به گونه ای متفاوت اما هر دو بیایی درک میکردیم و صمیمانه یکدیگر را دوست می داشتیم .

با صدای تقه ای به در به خئر آمدم . قلم به دست و خیره به دفترم در دنیای خود غرق شده بودم . با بی حالی بلند شدم و در را باز کردم که چشمم به بابک افتاد. با لبخندی بر لب گفت:

-شب بخیر. دیدم چراغت روشنه گفتم سری بهت بزنم ، اجازه می دی بیام تو ؟

من در حالیکه دم در ایستاده بودم گفتم:

-داشتم برای خواب آماده میشدم ،کاری دشتی؟

-هستی خواهش میکنم نگاهم کن ،امروز حتی یکبار بهم نگاه نکردی دستم بشکنه ببین این لبای قشنگت به چه روزی افتاده...

دستش را که به سمت صورتم می آمد پس زدم و به چشمانش نگاه کردم . از جان من چه می خواست. باید چگونه ثابت میکردم که هیچ علاقه ای به او ندارم؟ با تلخی گفتم:

- جای این زخم چند روز دیگه خوب میشه . فقط راحتم بذار .

بدون آنکه منتظر جوابش باشم در را بستم . نرمی امشبش به جای آنکه آرامم کند نگرانم میساخت. میدانستم برای آنکه به هدفش برسد به هر کاری دست میزند . مگر خدا کمکم کند.

 .

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  یکشنبه 8 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام به همگی

بچه ها از این به بعد واستون شماره میذارم این قسمت ۸ هست

مرسی از نظراتون خواهشا به هم دیگه بی احترامی نکنین . مرسی

اینم ادامه هستی:

هستی 8

صبح روز بعد هم برای برای خوردن صبحانه سر میز حاضر نشدم . می دانستم پیش پدر این کار بی احترامی غیر قابل بخششی است مخصوصا به خاطر حضور عمو اما سرم درد میکرد و از فکر دیدن دوباره بابک اشک در چشمانم جمع میشد . وقتی مادر دوباره صدایم کرد سردرد را بهانه کردم و خوابیدم . بعد از مدتی که از رفتن بقیه مطمئن شدم پایین آمدم و بعد از خوردن صبحانه به ساحل رفتم . پای برهنه روی شن های داغ قدم میزدم . هوا بوی پاییز میداد . دریا آرام شده بود . مرغان دریایی با حضورشان سکوت دریا را می شکستند و من به سبکبالیشن غبطه می خوردم . چه زیبا با هم کنار می آمدند و چقدر شاد بودند . راه رفته را آرام بازگشتم . رد پایم را بر شن های ساحل نگیستم. مگر خدا نگفته بود همیشه همراه ماست. پس چرا فقط یک جفت رد پا وجود داشت؟ احساس تنهایی غریبی کردم . مخصوصا مقابل وسعت دریا . به ویلا برگشتم و روی کاناپه دراز کشیدم . همیشه دیدن دریا به من آرامش میداد . در حین دیدن تلویزیون به خواب رفتم .

با تماس دستی از خواب پریدم . با دیدن پهره بابک که رویم خم شده بود به شدت ترسیدم . قلبم به شدت میزد و دهانم خشک شده بود . صدایم میلرزید برای همین ترجیح دادم صحبت نکنم . بابک در حالیکه از دیدن حرکات من لبخند میزد و مستقیم به سویم نگاه میکرد گفت:

- ساعت خواب. مگه نگفتم دوست ندارم تمام مدت بخوابی ؟ برای خواب خیلی وقت داری اما این سفر فقط 3 روزه پس بهتره ازش لذت ببری.

در حالیکه می نشستم و سعی میکردم موهایم را با دست مرتب کنم گفتم :

-من کارامو بر حسب سلیقه تو انجام نمیدم . اتفاقا برای خواب اصلا وقت ندارم چون بر عکس تو تمام ساعات روزم رو مشغولم . یه بار گفتم اگه مجبور به انجام کاری بشم نهایتا مثا الان کسل میشم . حالا سعادت دیدن شما رو به چی مدیونم؟

-لجبازی رو بذار کنار . اونوقت میبینی خیلی بیشتر از ما از این مسافرت لذت میبری . تو دلت می خواد اما قد بازی در میاری . بقیه تصمیم گرفتند ناهار بیرون بخوریم بنابر این منو فرستادند دنبال شازده خانم . حالا بجنب که همه گرسنه اند.

در حالیکه خود را بی تفاوت نشان میدادم دوباره دراز کشیدم و گفتم :

- زحمت کشیدی ، اما من تازه صبحانه خوردم و میلی به بیرون اومدن ندارم . منتظر میشم تا بقیه برگردن .

مطمئن بودم این حرکتم عصبانیش کرده . نمیدانم چه حس مرموزی درونم بود که از دیدن عصبانیتش در عین اینکه میترسیدم ، لذت میبردم .

سریع به سمتم آمد و گفت :

- منم از تو نظر نخواستم . همین که گفتم ، بقیه منتظرن بلند شو .

و دستم را گرفت و همراه خودش کشاند . به زور دستم را بیرون کشیدم و ایستادم . مانتو و روسری ام را به سمتم گرفت و مرا به سمت در برد . واقعا از رو نمیرفت . اگر حریف زبانش میشدم اما زورم به او نمیرسید .پس درنگ را جایز ندیدم و با کمال بی میلی در حالیکه اخمهایم در هم بود سوار شدم و صورتم را به سمت مناظر بیرون برگرداندم .

حالا دیگه نقطه ضعفش را می دانستم . از بی محلی و بی تفاوتی ام ناراحت میشد . سرم را به عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم . لحظه ای احساس کردم به من خیره شده ، بعد سرعت ماشین بیشتر و بیشتر شد . با وصف اینکه خیلی ترسیده بودم اما به همان  صورت باقی ماندم . حدس زدم مسیر دورتر را برای رسیدن انتخاب کرده. ناگهان ترمز کرد و در حالیکه که سعی میکرد صدایش را آرام نگاه دارد گت:

-هستی؟با توام. وقتی باهات حرف میزنم دوست دارم نگام کنی .

به چشمهای عصبانیش نگاه کردم و دوباره سرم را پایین انداختمک که گفت:

-این بازیا چیه درمیاری؟مطمئن باش با این کارات من از تصمیم منصرف نمیشم . حتی اگه خیلی بدتر از اینارو انجام بدی . عوض این بچه بازیا سعی ک منو دوست داشته باشی . به هر حال این ازدواج اتفاق میفتهاما اگه بخوای به این لجبازیاادامه بدی تنها تو هستی که میبازی.

لحظه ای نگاهم کرد و وقتی سکوتم را دید با مشت روی فرمان کوبید  و گفت :

-خیلی خوب،میبینم کی لجبازتره .

باز این بغض لعنتی بد موقعی به سراغم آمده بود . چشمهایم را بستم تا به اشکهایم اجازه پایین آمدن ندهم .

از طعم غذا هیچ نفهمیدم . در عین اینکه حاضران جمع برایم عزیز بودند در نظرم مانند دشمن می آمدند . دشمن های عزیزی که با خیرخواهی اشتباهشان ، آینده مرا به بازی گرفته بودند .

زندگی کردن کنار بابک برایم قابل تصور نبود . اصلا نسبت به بابک احساسی نداشتم . او پسری نبود که دست مرا بگیرد و در راه زندگی پناهم باشد . من کسی را میخواستم که مرا بفهمد و درک کند و امنیت بخشد. در کنار او مجبور به تحمل یک زندگی خالی از احساس و عشق میشدم مخصوصا با اخلاقی که او داشت و می خواست همه چیز به میل او بگردد . میدانستم عاشقم نیست . تصور میکردم بعد از ازدواج اگر عاشق دیگری بشود چه؟ مسلما مرا ترک می کرد و سراغ دیگری می رفت. و اگر این اتفاق برای من میافتاد چه؟ اگر جای خالی احساسی که باید به همسرم میداشتم با وجود دیگری پر میشد چه میکردم؟ باید تا آخر عمر میسوختم و دم نمی آوردم . مشکل من ظاهرا راه حل معقولی نداشت چون اطرافیانم انسانهای معقولی نبودند . مرا انسانی فاقد درک و شعور میپنداستند که حتی ارزش مشورت کردن هم نداشت مشورت در مورد زنگی خودم !

.

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 5 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام اینم ادامه هستی ولی ایندفه کمه

 هوا تاریک شده بود . صدای نفس های تند بابک مرا ترساند و ساکتم کرد. ترجیح دادم به ویلا بر گردم امابابک بازویم را گرفت و به طرف خودش کشاند . احساس کردم استخوان دستم در حال خرد شدن است . صورتش را نزدیک آوردو در چشمانم نگاه کرد . از فشار دندانهایش به هم عضلات فکش بیرون زده بود . در حالیکه دندانهایش را از روی خشم به هم فشار میداد گفت:

-بهتره لگد پرونی نکنی که خوب بلدم با تو و امثال تو چیکار کنم . کاری نکن که برای ازدواج با من به دست و پام بیفتی . اگه با این ادا و اصولت حوصلمو سر ببری  با رئش خودم رامت میکنم .

نمیتوانستم باور کنم که مرا تهدید میکند . تا به حال چنین رفتاری از او ندیده بودم .  ناگهان به جای ترس ، خشم تمام وجودم را فرا گرفت . با مشت به سینه اش کوبیدم و دستم را از دستانش بیرون کشیدم  و عقب رفتم .  در حالیکه از شدت خشم میلرزیدم و سوزش اشک را در چشمانم احساس میکردم . سرم را بالا گرفتم و محکم گفتم :

- هیچ کاری نمی تونی بکنی . اگه بمیرم هم حاضر نیستم با تو زندگی کنم . پس بهتره راحتم بزاری ...

و در حالیکه به سمت ویلا میدویدم گفتم :«ازت متنفرم»

بدون توجه به دیگران که مشغول صحبت بودند با عجله از پته ها بالا رفتم . با ورود من همه ساکت شده بودند اما به قدری عصبانی و دلشکسته بودم که در صورت صحبت کردن با آنها ، دیگران را هم دلشکسته میکردم . چطور اجازه ی تصمیم گیری درباره ی آینده ام را به من نمیدهند . تحمل این یک مورد از توانم خارج بود . در این مدت در مقابل هر سختگیری و نا عذالتی  سر فرود آورده بودم  تا حق فرزندی را ادا کرده باشم . اما اگر این بار مانند قبل رفتار میکردم آینده ام تباه میشد . من که به امید ساختن یک آینده طلایی لحظات سخت زندگی ام را تحمل کرده بودم ،اکنون احساس پوچی میکردم . دیروز رفته بودم ، امروز که سرگردان و حیران مانده بودم و فردایی تاریک و مبهم در کنار بابک پیش رویم بود . چقد میتوانستم در مقابل خواسته ی خوانواده ام مقاومت کنم ؟ چرا آنها مرا قربانی تصمیمات خویش میساختند ؟ مگر فرزند آنها نبودم؟ چرا مادر اینقدر مطیع و آرام و کم حرف بود ؟ چرا پدر فکر میکرد که همیشه اوست که درست فکر میکند و زندگی دخترش دست اوست؟ و هزاران چرای دیگر که جوابی نداشتند . تمام شب حاضر نشدم از اتاقم بیرون بیایم . میدانستم پدر عصبانیست اما ترجیح میدادم تنها باشم . گرچه بیخواب بودم و دلم هوس قدم زدن کنار دریا را کرده بود اما از ترس حضور بابک به تماشا از پشت شیشه دل خوش کردم . آسمان صاف و پر ستاره بود مانند چشمان من و دریا عمیق و تاریک و پر طلاطم مانند دل نا آرام من . از دور نوری ضعیف سوسو میزد . یعنی میتوان امید داشت؟ هر چه بیشتر فکر میکردم حراسم از آینده بیشتر میشد . انتخاب بهترین برخورد دشوار بود .



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  سه شنبه 3 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

سلام به همه

اینم ادامه رمان هستی

اواخر شب بود که متوجه شدم هیچ صدایی از بیرون نمی آید . عاشق شب و سکوتش بودم . احساس می کردم شب مال من است و من در شب متعلق به خود هستم . سکوتش، رمز و رازش وعمق اش را دوست داشتم . شب زیبایی بود . بی خواب بودم ، بنابر این به حیاط رفتم و روی صندلی نشستم . . عکس رقصان ماه در آب استخر انعکاسی زیبا داشت . دست باد لای گیسوان درختان می پیچید و صدای نجوای عاشقانه ی آنها به من آرامش میداد . سر به آسمان بردم . همه ستاره ها با چشمک های فریبنده شان مرا به مهمانی خود دعوت می کردند . دنبال ستاره ی خودم گشتم. تنها و سوت و کور در خلوتی نشسته بود. او هم مانند من تنها بود .

در زندگی تنهایی را انتخاب کرده بودم . در نظرم ازدواج مساوی با یک قفس یا زنجیری بود که دست و پایم را  می بست. مساوی با خود نبودن بلکه آنچه دیگری می خواست بودن . پدر از کودکی در گوشم فرو کرده بود که عشق وجود ندارد . عشق یعنی هوس . یعنی گناه . هیچ وقت فیلمهای عاشقانه را نمی پسندید یا اگر می شنید زوجی از روی عشق ازدواج کردند بر افکارشان می خندید ولی برای من زندگی با دیگری بدون عشق مساوی مرگ بود . مرگ شادی ، مرگ عاطفه و مرگ خوشبختی.

زندگی بدون عشق برلی روح حساس من خالی و بی انگیزه بود . هیچ گاه جرات نکرده بودم عاشق شوم . شاید هم عشق تاکنون به سراغم نیامده بود . خاطراتی که دوستانم تعریف می کردند مانند یک سراب شیرین و خوشایند اما در نظرم غیرر واقعی و دوردست بود . همیشه به آنها می خندیدم و می گفتم عاشق شدن دست خود ماست و من هیپ گاه عاشق نمی شوم . گاهی با دیدن کسی که گاهی از فراق یاری گریه می کرد و گاهی عاشق دیگری بود متعجب می شدم . جایگاه عشق در نظرم بالاتر از این بازی های کودکانه بود . جایگاهی ناب و مقدس  که اسیر هیچ آلودگی نمی شد  و حالا بابک با اخلاقی همانند پدرم بر سر راه  زندگیم  آمده بود و پدر  با تکذیب نکردنش مهر تایید بر او میزد .

 من بنا به موقعیت خانوادگی و ظاهری زیبا  خواستگاران زیادی داشتم اکثرشان را ندیده بودم  در دل راضی هم بودم  چون قصد ازدواج نداشتم  و اکنون می فهمیدم دلیل کارهای پدر چیست.  از هر زمان دیگری بیشتر احساس تنهایی می کردم .  اما از یک جیز مطمئن بودم ،هرگز همسر بابک نمی شدم . اولین بار بود که مصمم بودم  در مقابل حرف پدر ایستادگی کنم .  این چیزی نبود که با صبوری تحمل کنم . نمی توانستم به خاطر احترتم به حرفش با زندگی ام بازی کنم . هدف من در زندگی چیزهای بزرگتری بود .  می خواستم خودم باشم ، باد موهایم را به بازی

گرفته بود ، مثل روزگار که روح و قلب مرا بازی می داد .

روز های آخر تابستان بود  و روزهای تنهایی به انتها می زسید . پرستو نزدیک به یک هفته بود که به اصفهان رفته بود  و ما هم به دعوت عمو ، آخر هفته به رامسر می رفتیم . اصلا علاقه ای برای رفتن به این سفر نداشتم . بهرام مثل همیشه از آمدن سر باز کرد .  با وجود آنکه تقریبا با بابک همسن بود  ولی با هم جور نبودند  پس بدون مشکلی در تهران ماند ولی من نتوانستم پدر را متقاعد کنم و مجبور به این سفر شدم .
یاد روزهای گذشته افتادم . درختانی که شاهد قد کشیدن ما بودند . روزهایی که بهرام و بابک با بازی و سر  و صدا حیاط را روی سرشان میگذاشتند . روزهایی که من فقط ناظر بودم و با تمام کوچکی حق بازی کردن با آنها را نداشتم . یاد روزی افتادم که بهرام مریض شده و مشغول استراحت بود . بابک با دوچرخه بهرام مشغول بلزی بود  و من که حوصله ام سر رفته بود روی پله نشسته بودم و نگاهش می کردم . وقتی مرا متوجه خود دید به سمتم آمد و گفت :

-می خوای دوچرخه سواری کنی؟

- آره اما بلد نیستم.

-خوب بیا یادت بدم .

به آسانی بلندم کرد و روی زین دوچرخه مرا نشاند . هنوز لذت بازی زیر دندانم نرفته بود که با صدای پدر از جا پریدم . با فریاد مرا صدا می کرد . با ترس پیاده و پشت درخت قایم شدم . پدر در جواب عمو که قصذ آرام کردنش را داشت گفت:

- بارها بهش گفتم خوشم نمی یاد دختر دوچرخه سوار شه . اگر الان جلوش رو نگیرم فردا پس فردا می شه مثل ...

و حرفش را خورد و می دانستم پدر دوست ندارد با پسر ها همبازی شوم . اما مقصر من نبودم که هیچ دختر همسن و سالی نبود که همبازی ام شود . پدر مرا به خانه فرا خواند و من بدون هیچ سرپیچی دنبالش راه افتادم . هنوز تمسخر های بابک که مرا «لوس» و « بچه ننر» خطاب می کرد و بغض فرو خورده ام به دلیل توبیخم بدون اینکه هیپ گناهی مرتکب شده باشم برایم زنده بود

پدر هیپ گناهی را بر من نمی بخشید .  از همان ابتدا هم حتی  به دلیل بچگی در مورد کارها و اشتباهم اغماض نمی کرد . نمی دانستم تقاص چه کسی را پس می دهم اما گویی گناهی انجام داده ام و خود خبر ندارم  منتظر فرصتی بود تا ایرادی بگیرد.

 همیشه در گوشه پنهان قلبم دوستش داشتم . محتاج محبتش بودم ، آرزو داشتم دستی از سر مهر بر گیسوانم بکشد امادر در مقابل من از سنگ بود . در زلال چشمانش گاهی برق محبت را میدیدم . بارها چشمان مهربانش را که خیره به من بود غافلگیر کرده بودم اما لحظه ای بعد  بیتفاوتی و سردی آن  به من گوشتزد میکرد  که اشتباهی دیدم .

 

غرق افکارم بودم که با صدای پدر از جا پریدم :«هستی؟ دیر وقته بیا بخواب!» پس شب هم مال من نبود . سکوت وآرامش هم مال من نبود . به راستی سهم من چه بود ؟

صبح خیلی زود راه افتادیم . دیدن انوار صورتی خورشید که بر روی ابر ها افتاده بود ، خواب را از سرم پراند . ترکیب زیبایی از نور و سایه بود  و تصویری زیبا که میتوانست ساعت ها مرا به خود مشغول سازد . بعد از مدتی با تکانهای آرامش بخش ماشین به خواب فرو رفتم .

با صدای مادر چشم باز کردم . گردنم خشک شده بود . از ماشین بیرون آمدم و نگاهی به اطراف انداختم .صدای جوی آب و آواز پرندگان همراه درختان بلند   و کوه های در هم پیچیده  و نوازش نسیم و عطر طبیعت منظره ی زیبا خلق کرده بود . برای صرف صبحانه به قهوه خانه رفتیم . بابک مقابلم نشست و لبخند زنان گفت :

-  مطمئنم خیلی خوش می گذره  به شرطی که این 3 روز مثل الان نخوابی .

خیلی آرام به طوری که دیگران صدایم را نشنوند گفتم:

-معمولا اگه کاری که دوست ندارم به زور مجبور به انجامش بشم کسل می شم.

و در حالیکه با دیدن قیافه ناراضی اش لبخند میزدم از جا بلند شدم . شاید بین همه آدمها فقط می توانستم با بابک مخالفت کنم و ناراحتی هایم  از بابت کارهای دیگران را بر سر او خالی کنم . هر چند او هم بی تقصیر نبود . نمی دانستم چگونه فکر میکند که این چنین مطمئن از فرداست . چگونه مردی حاضر می شود با دختری ازدواج کند که هیچ میلی به این وصلت ندارد ؟ برای بابک این ازدواج یک معامله بود . شاید علاقه ای هم وجود داشت که من نام «عادت » را روی آن می گزارم اما این ازدواج علاوه بر مستحکم کردن پیوند دو خانواده ،ثروت بهرامی ها را در خانواده شان نگاه می داشت و حفظ می کرد . اما چرا این معامله با من شده بود ؟ عمو جز بابک فرزندی نداشت . بابک بعد از سالها مثل هدیه ای بود که کشتی طوفان زده عمو را به ساحل رساند . این هدیه کوچک با بهترین شرایط بزرگ شد .  با کوچکترین بهانه گیری اش قلب پدر و مادرش  را میلرزاند و با یک قطره اشک خواسته های محال او ممکن می شد . برای بابک تحصیلات اصلا مهم نبود . اطلاعات او که به اصطلاح در حد دیپلم بود ریاضی را برای جمع سودهایش و ادبیات را برای استفاده  از جمله امری لازم می دانست . تفریحاتش از دوستان رنگارنگش شروع می شد و با پارتی و شب نشینی و خدا می داند چه مسائل دیگری ادامه پیدا می کرد .

یادم آمد که چند ماه قبل با وجودی که زمزمه ی ازدواج من و بابک شروع شده بود او را در یک بوتیک دیدم . شلید این نقطه ی شروع دلزدگی من از بابک و توجه به زشتی اعمالش بود . با پرستو برای خرید عطر به یک مغازه رفته بودیم که پرستو مرا متوجه به یک زوج کرد و گفت:

-اونجا رو نگاه کن . ببین مثا همیشه پسز خوش تیپ در کنار یه دختر بد ترکیب . خدا شانس بده ، کاش خدا این خوشگلی و شیرین زبونی رو از من بگیره ، در عوض یه شوهر مثا اون پسره پیدا کنم که همین جوری برام خرج کنه .

به شوخی های پرستو عادت کرده بودم . با خنده برگشتم و با دیدن بابک و دختری که با حرکات سبکسرانه اش می خندید یکه خوردم . دختر وقتی نگاه مرا بر روی بابک ثابت دید با غیظ رویش را برگرداند و من که تا به حال هیچ احساسی به بابک نداشتم وقتی او را دست به دست دختری دیگر دیدم دلزده شدم . بابک به سمت ما برگشت و وقتی ما را متوجه خودش دید ، با آرامش دختر همراهش را به سمت ما آورد . رو به من گفت:

«اینجا چه کار می کنی؟ دوستای به این خوشگلی داری و از من قایمشون میکنی؟» و در حالی که دست دختر همراهش را در دست میگرفت گفت:«ماندانا یکی از دوستای خوب منه» و به سمت من نگاه کرد و گفت : « ایشون هم هستس دختر عموم و این خانم زیبا .. » و با لبخند به پرستو نگاه کرد . پرستو که تازه متوجه جریان شده بود مرا نگاه کرد و من که از این عمل دور از ادب بابک عصبانی بودم ، به سرعت پرستو را معرفی کردم و گفتم:« بیرون منتظرمان هستند » و دست پرستو را کشیدم  و بیرون رفتیم . از آن اتفاق به بعد در مقابل اعتراض پدر هر چه تعریف کردم  که اصل ماجرا چه بوده نپذیرفت و مرا سرزنش میکرد که با کی بودیم و چه کسی منتظر من و پرستو بوده که مجبور به ترک بابک شدیم . پدر متاسف بود که وجه ی من پیش بابک خراب شده و نگران بود در مورد من چگونه فکر میکند. میدانستم پدر هنوز منتظر موردی است  تا از من بهانه بگیرد .

 با ورود شخصی نگاهی به آینه انداختم . آب سرد رخوت خواب را از تنم بیرون کرد . با نگاهی به پنجره که رو به خیابان باز میشد آرزو کردم کاش آنقدر جرات داشتم که از همین جا فرار می کردم و برمیگشتم . با این فکر لبخندی زدم و بازگشتم . سر میز تصمیم گرفتم در مقابل رفتارهای بابک کاملا سرد و بی تفاوت باشم . پس با آرامش شروع به خوردن کردم و جوابش را با کلمه بله یا خیر  ،خیلی کوتاه و مختصر میدادم .

اطاقی که رو به دریا بود انتخاب کردم . زیر پایم منظره ای از باغ نارنج بود  و روبرو وسعت دریا خود نمایی میکرد . با وصف اینکه بیشتر مسیر را خواب بودم باز شدیدا احساس خستگی میکردم . به حمام رفتم و در جواب دیگران که می خواستند به گردش بروند خستگی را بهانه کردم و خوابیدم .

وقتی چشمهایم را باز کردم  خورشید در حال غروب بود . منظره بی نهایت زیبا بود . ظاهرا دیگران مشغول استراحت بودند . ترجیح دادم به ساحل بروم و از آنجا غروب را تماشا کنم . هر بار که غروب دریا را میدیدم برایم مانند اولین بار بکر و تازه بود . در حالیکه پای برهنه روی شنهای مرطوب قدم میزدم  به فکر فرو رفتم ، بعد از مدتی حضور بابک را احساس کردم . به روی خود نیاوردم و به قدم زدن ادامه دادم . چند لحظه ای به سکوت گذشت که پرسید :

- چرا از من فرار میکنی ؟ هر وقت خواستم با هم حرف بزنیم بد خلقی کردی و رفتی . چرا این رفتار رو داری ؟

بابک این بار از در صلح وارد شده بود . کوتاه آمده بود، اما این کارها نمی توانست مرا گول بزند . من با او بزرگ شده بودم . سعی کردم با لحنی بی تفاوت جوابش را بدهم :

- من فرار میکنم ؟ چیزی وجود نداره که من ازش فرار کنم . ببین بابک ، من وتو توی هیچ زمینه ای با هم تفاهم نداریم . اگه من شرق باشم تو غربی . پس صحبت کردن ما نتیجه ای نداره .

- به نظر من تفاهم دست آدماست . اگه بخوان میتونن به تفاهم برسن .

- و حالا من و تو برای چی باید به تفاهم برسیم ؟ و اصلا چه احتیاجی به تفاهم هست؟

مطمئن جواب داد:

- برلی اینکه در آینده راحتتر با هم زندگی کنیم .

متحیر پرسیدم:

- زندگی کنیم ؟ من و تو ؟ کی گفته قراره من و تو با هم زندگی کنیم ؟

- همه با این ازدواج موافقند .

- پس من چی؟ چطور کسی نظر من رو نپرسیده ؟ یا حتی در این رابطه صحبت هم نکرده؟

- حتما لازم نبوده . همه مطمئنند که تو با من خوشبخت میشی . خودت میدونی خیلی لز دخترها آرزوشونه من لب تر کنم تا بله بگن . تو هم بهتره بدونی نازت تا مدتی خریدار داره اگه از حد گذشت آدم رو بی حوصله میکنه.

در حالیکه عصبانی شده بودم جواب دادم :

-به نفعته که یکی از همون عشاق سینه چاکت رو انتخاب کنی چون من با تو خوشبخت نمیشم . در ضمن من برای کسی که نمی خوام در آینده شریک زندگیم باشه ناز نمیکنم

-تو مگه  از همسر آیندت چی میخوای؟ می دونی مشکل تو اینه که خیلی رمانتیک و احساسی هستی

-تو برای چی منم انتخاب کردی؟

-هم زیبایی هم میتونی بچه های خوبی برام به دنیا بیاری و مادر خوبی براشون باشی . پدرامون هم که خیلی مایل به این ازدواج هستند . در ضمن با سرمایه ای که پدر من و تو بعد از ازدواج بهمون میدن میتونم یه امپراطوری راه بندازم .

-پس بگو طمع پول تورو گرفته . بهتره بدونی من عروسک نیستم  که بخری . اگرم قرار باشه پدرم سرمایه ای بده ترجیح میدم دست خودم باشه و براش تصمیم بگیرم . با کسی هم که تمام فکر و ذکرش پوله نمی تونم زندگی کنم . فکر کردی کی هستی که اینجوری صحبت میکنی؟ من فقط بشینم و بچه بزرگ کنم اونوقت تو ...



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
 
 
تاریخ :  یکشنبه 1 شهریور1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام دوستان

 این مطلب ادامه مطاب نداره دنبالش نگردین روزی ۱بار چند صفحه براتون میتایپم.

مرسی از نظرا اما:

هستی

با ورود بقیه فامیل برای لحظه ای حرفمان قطع شد . مثل همیشه حرفهای ما آخرش به دعوا ختم شد. بابک انتظار داشت به حرفهایش گوش دهم و مقابلش کوتاه بیایم اما من به هیچ عنوان چنین چیزی را نمی پذیرفتم. هر وقت هم کار به اینجا می رسید با چشم غره پدر به من و طرفداری عمو از بابک بحث تمام می شد ،بی آنکه ما هیچ وقت با هم به تفاهم برسیم . با آمدن افسانه که بعد از مدتها می دیدمش موقعیت را برای فرار از دست بابک مناسب دیذم و با هم به سمت اطاقم رفتیم. افسانه دوم دبیرستان بود اما ظاهرا از من بزرگتر نشان می داد . بی نهایت شیطان بود و همین حالت ،به چهره اش زیبایی می بخشید . مثل همیشه برای مدتی کوتاه به نهران آمده بود و با آن حالت جذابش همه ی خبر ها را با هیجان تعریف می کرد . نصیحتهای من هم مانند همیشه بی تاثیر می ماند چون دفعه بعد کارهایش را تکرار میکرد . تا ساعتی بعد سرگرم گفتن و خندیدن بودیم که با صدای مادرم که ما را صدا زد به خود آمدیم . دست افسانه را گرفتم و در حالیکه در گوشم جوکی جدید تعریف می کرد و من می خندیدم پایین رفتیم . بقیه مهمان ها آمده بودند و هر کدام دو به دو یا چند نفری مشغول صحبت با هم بودند . بابک با نگاه خشمگینش در کمین ما نشسته بود . همیشه از ظاهر و حرکاتش مشخص بود که چه احساسی دارد . از افسانه جدا شدم و نظری به مهمانها انداختم . قسمت غذا خوری با سه پله از پذیرایی جدا می شذ که با میز و صندلی های زیبا که مادرم به سلیقه خریده و چیده بود جلوه خاصی داشت. زری خانوم برای کمک به مادرم مشغول چیدن میزبود ومن مثل همیشه متعجب بودم تهیه این همه غذا برای مهمانانی که نهایتا بیست نفر هم نمی شد چه لزومی داشت . مطمئن بودم دایی پرویز حتی به خاطر من هم حاضر نمی شود به منزلمان بیاید و با پدر روبرو شود .

خاله پری به همراه عمه سودابه و مادر در قسمت نشیمن دور هم جمع شده و مشغول  صحبت بودند. در گوشه ای دیگر عمو وپدر مشغول بازی تخته نرد بودند وصذای خنده شان از همان فاصله به گوش میرسید . هر دو برادر با وجود اینکه پا به سن گذاشته بودند هنوز جذاب و شیک پوش بودند . مسلما اگر پدر مشکل قلبی نداشت خیلی بهتر می توانست گذر ایام را زیر پرده ظاهرش پنهان کند . شوهر خاله و شوهر عمه کنار بابک نشسته و مشغول صحبت بودند . وقتی بابک نگاه مرا به سمت خودش دید با اکراه لبخندی زد و بلند شد و به سویم آمد. نمی دانستم کجا بروم . قبل از آنکه تصمیمی بگیرم مقابلم ایستاد وگفت:

-شب قشنگیه، قدم زدن توی باغ شاید بتونه اخماتو باز کنه .

در حالیکه دستم را از حصار پنجه اش آزاد می کردم با لحنی که سعی میکردم آرام باشد گفتم:

-در قشنگی شب حرفی نیست . اما الان موقعش نیست. نمی تونم مهمونا رو تنها بذارم.

با تمسخر در حالیکه نگاهش را بر روی دیگران میچرخاند گفت:

-مگخ تا حالا که نبودی کسی متوجه شد؟

-بابک حوصله ندارم خواهش می کنم سر به سرم نذار .

-پس تو کی حاضری؟

-همیشه!به غیر از مواقعی که مخالف میلم عمل کنم.

-زندگی همیشه میل آدما نمی چرخه.

-میدونم اما اینو یکی باید به خودت بگه.

با گفتن «ببخشید»به سمت آشپزخانه رفتم .مانند همیشه از اینکه تند رفته بودم پشیمان شدم . به طور کلی دختر آرام و ساکتی بودم اما در مقابل بابک همیشه اختیار از دست میدادم . با وجود آنکه از ته دل خواستار ؟آزارش نبودم اما همیشه با رفتارش به نوعی ترغیبم می کرد که اذیتش کنم . با نگاه پیدایش کردم ،در حالیکه متفکر و

گرفته بود از اتاق خارج شد . با آنکه محبتی به او در قلبم نبود اما به خودم اعتراف کردم که بی نهایت جذاب است . ولی من سرکش  و رام نشدنی بودم و حتی اگر خودم هم میخواستم کمی در مقابلش نرم باشم،قلبم با تمام قدرت او را پس می زد .

 

میز شام که چیده شد ،مادر همه را به صرف شام دعوت کرد . من و افسانه بشقاب هایمان را برداشتیم و به سمت اتاق نشیمن به راه افتادیم تا فارغ از صحبت های دیگران با هم گپ بزنیم ، اما بابک حریم ما را شکست و روبروی ما نشست. وج.د افسانه برایم دلگرمی بود چون همیشه با حاضر جوابی من را اززحمت جواب دادن راحت می کرد . بابک تکه ای مرغ درون بشقابم گذاشت و من که از این حرکت خنده ام گرفته بود پرسیم:

-مگه صاحب خونه هم باید شام بخوره؟

افسانه که آماده بود بابک را اذیت کند گفت:

-تو اصل کاری هستی ، یعضی ها فقط به خاطر تو اینجا هستند .

بابک در حالیکه از دخالت فرزانه دلگیر شده بود جواب داد:

- چیه ؟ حسودیت می شه؟

-افسانه با تمسخر جواب داد:

- نه خدا رو شکر می کنم جای هستی نیستم وگرنه باید قیافه تورو تو مهمونیا روبرویم تحمل می کردم . هر چند حالام به خاطر همراهی با اون بی نصیب نموندم .

بابک در حالیکه از عصبانیت قرمز شده بود جواب داد:

- عمه تو رو خوب تربیت نکرده . دو روز دست من باشی ادبت می کنم .

- اما اگه صد سال هم روتو کار کنند هیچ وقت درست نمی شی ،چون ذاتت خرابه!

در همین حین در اثر خنده غذا تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم و بابک در حالیکه هول شده بود لیواب آب را به سمتم گرفت و افسانه تاکید می کرد آرام نفس بکشم و سرفه نکنم ومن در حالیکه از زور سرفه و خنده اشک ا چشمانم جاری بود به سمت آشپزخانه رفتم و آبی به صورتم زدم تا آرام شدم . از درون قابلمه تکه ای گوشت برداشتم و مشغول خوردن شدم ،چون می دانستم زیر نگاه سمج بابک هیچ لقمه ای از گلوم پایین نمی رود . زری خانوم از اینکه جلوی دستش را می گرفتم عصبانی شد و مرا از آشپزخانه بیرون کرد . لز دور افسانه و بابک را می دیدم که حرف می زنند . افسانه می خندید و ظاهر بابک نشان می داد که عصبانی است . ترجیح دادم همانجا کنار دیگران بنشینم و در کنار مادرم جای گرفتم . عمو در حالیکه با دستمال دهانش را پاک می کرد  رو به من گفت:

-خوب عمو جان ، بالاخره حرف خودت رو به کرسی نشوندی . حالا از رشته ات راضی هستی؟

با لبخند جوابش را دادم :

- معماری رشته مورد علاقه منه. برای کنکور خیلی زحمت کشیده بودم.

- ولی برلی ترم بعدی باید مرخصی بگیری.

در حالیکه با فشار دادن بر لیوان سعی می کردم اثری از عصبانیت در چهره ام نباشد با احترام پرسیدم:

- به چه مناسبتی؟

به صندلیش تکیه داد و با لحنی مطمئن گفت:

- خوب هر دختری یه روزی باید ازدواج کنه . چه بهتر تا جوونتره تشکیل خانواده بده. محیط دانشگاه خیلی هم سالم نیست.

میدانستم منظورش چیست، اما الالن جوابش را نمی دادم شاید هیچ گاه این جواب را نمی یافتم .پدر هرگونه مخالفتی را بی احترامی می دانست.

-ولی عمو جان من تا پایان درسم تصمیم به ازدواج ندارم در ضمن سالم بودن یا نبودن محیط هم مهم نیست. خود شخص باید سالم باشه که من به خودم اطمینان دارم .

عمو اخمهایش را در هم کشید اما لبخند را به وضوح در صورت خاله دیدم.پدر که به شدت ناراحت شده بود با لحنی تند گفت:

-صلاح کار رو تو می دونی یا ماها که چند تا پیراهن بیشتر از شما پاره کردیم؟ تو که هنوز یاد نگرفتی چطور با بزرگترت صحبت کنی چطور اونقدر به خودت اطمینان داری؟

مثا همیشه در مقابل پدر سکوت کردم. می دانستم منتظر یک بهانه است تا اجازه رفتن به دانشگاه را از من بگیرد. چیزی که حکم کلید نجات من از این زندان طلایی را داشت . در حالیکه به شدت بغض کرده بودم عذر خواهی کردم و به اطاقم رفتم و با لباس به رئی تخت افتادم و گریه کردم . حتی در زدنهای مکرر افسانه هم نتوانست مرا از اطاق بیرون بیاورد. نمی خواستم بابک مرا گریان ببیند.

 .

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 31 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام

اینم چند تا صفحه ی دیگه . مرسی از نظرا اما :

سما۳۳

 جون من خودم عضو نود و هشتیا هستم خودم رمانو تو سایت میذارم.

سارا جون

 سعی میکنم بعد این رمان کتاب غوغای همیشه رو برات بذارم .

شبنم جون

این کتاب۵۱۹ صفحه هستش که من۱۰ صفحشو فعلا براتون گذاشتم من فقط میتونم تایژ کنم اگر نه اسکن میکردم.

بتزم مرسی از همه اما....

 

هستی

گویی میان آسمان و زمین معلق بودم. همه جا سفید بود . اما نوری وجود نداشت همانند مسافری بودم که در مه گم شده باشد. هر چه تلاش می کردم فریاد بزنم و کمک بخواهم هیچ صدایی از بین لبهایم بیرون نمی آمد. سرم مثل یک کوه سنگین و سرد بود و لبانم خشکیده و تشنه ... یک مرتبه میان دریا رها شدم. هر چه تلاش می کردم نمی توانستم از گزند ماهیانی که سعی میکردند تکه ای از بدن مرا جدا کنند فرار کنم. دست و پایم میان جلبک ها گیرکرده بود. احساس خفگی میکردم . هیچ هوایی برای نفس کشیدن نبود. رفته رفته تاریکی همه جا را فرا گرفت . چشم باز کردم . جنگلی تاریک اطرافم را فرا گرفته بود . نمی توانستم بدنم را حرکت دهم. از تشنگی بی طاقت بودم . صئای زوزه گرگ از دوردستها می آمد . قلبم به شدت میتپید . صدا نزدیک و نزدیک تر شد . برق چشمهای وحشی بدنم را از ترس فلج کرد . چشمهایم را بستم . صدای نفس هایشان را می شنیدم . دردی شدید بر روی دستم احساس کردم و از ترس در سیاهی غرق شدم .

خاطرات پیش چشمم رژه میرفتند . خاطرات کودکی و نوجوانی به یادم می آمدند ، گاهی بزرگ بودم و زمانی کوچک. کم کم هجوم افکار به مغزم کمتر شد حالا خاطراتم را به صورت مرتب می دیدم.

از صبح مادرم گفته بود که فامیل را به خاطر قبولی من دعوت کرده و سفارش کرده بود مرتب و خوش برخورد مقابلشان حاضر شوم.می دانستم گفته پدر را تکرار میکند تا بدانم از من انتظار مهمان نوازی خاصی از عمو دارد . بی حوصله در حالی که حوله دور تنم بود روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که با صدای مادرم به خودم آمدم :

-هستی؟ الانه که مهمونا بیان . آماده شدی؟

آهسته از روی تخت بلند شدم. حتی فکر نکرده بودم که چه لباسی بپوشم. می دانستم پدر با چشمان دقیقش منتظر دیدن ایرادی است تا از من بهانه ای بگیرد .

باز جای شکرش باقی بود که بهرام مثل همیشه در سفر بود ودر این مهمانی حضور نداشت . لباسهایم را بر روی تختم چیدم. به نظرم لباسی که مادر برایم دوخته بود مناسب تر آمد. رنگ آبی اش با رنگ چشم و موهایم هماهنگ بود . بعد از پوشیدن لباس ، در آیینه به خود خیره شدم . قد بلندم را از پدر به ارث برده بودم و هیکل لاغرم را از مادر ، همراه با چشمان سبز تیره که مژه های بلندم بر رویشان سایه می انداخت . و بینی کوتاه ولبانی پر که درون صورت سفیدم جای گرفته بودند. موهای بلند و خرمایی رنگم که با پیچ و تاب طبیعی چهره ام را قاب گرفته بودند.هر چند گاهی تعریف دیگران از زیبایی ام لبخندی گذرا بر لبانم می نشاند و لرزه غرور را در وجودم حس می کردم اما هیچ گاه زیبایی برایم مهم نبود . نگاهی دیگر به خود انداختم و موهایم را که خشک شده بود شانه کردم و ترجیح دادم مثل همیشه ساده باشم . با شنیدن صدای اولین گروه از مهمان ها لبخندی به خود زدم و از اتاق بیرون آمدم.

ختنواده عمو اولین مهمان ما بودند با وجود آنکه برای عمو احترامی خاص قائل بودم اما از دیدن ایشان خوشحال نشدم. می دانستم نمی توانم روی پدرم حساب کنم و بهرام هم نبود تا مرا نجات دهد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها پایین رفتم . در حالیکه آرام پایین می آمدم بابک را دیدم که با نگاهش در حال جست و جوی اطراف است وقتی نگاهش به من افتاد مطمئن شدم دنبال من می گشته است. ابتدا به سمت عمو رفتم که مانند همیشه خوش لباس و در عین حال محکم بالای مجلس نشسته بود و پیپ اش را گوشه لبش گذاشته بود. بوی توتون ، همیشه مرا به یاد گذشته ها می انداخت. زمانی که دختر کوچکی بودم و بر زانوانش می نشستم . شاید عمو تنها کسی بود که پدر روی حرفش حرف نمی آورد و به ما هم گوشزد می کرد همیشه احترامش را داشته باشیم . من در حالیکه دوستش داشتم با دیدنش کمی میترسیدم. اخلاق زن عمو درست مانند مادرم بود . به زیبایی مادر نبود اما به همان اندازه صبور و ساکت بود و همیشه تابع. مسلما اگر غیر از این بود تحمل زندگی در کنار این دو برادر مستبد و مغرور برایشان غیر ممکن میشد . در آخر به سمت بابک رفتم که از ابتدای ورودم ایستاده بود . آخر از همه با او سلام و احوالپرسی کردم .می توانم بگویم درست همانند پدرش بود با همان خصیصه های اخلاقی که پشتیبانی های بیش از حد و حصر خانواده ویژگی تن پروری و لجاجت  را هم به آن اضافه کرده بود . بابک به دلیل پشتوانه های مالی پدر، تا به حال بدون کوچکترین تلاشی به هر چه خواسته بود رسیده بود . از انجام هیچ کاری ابا نداشت و خجالت نمی کشید . وقتی دستم را از دستش بیرون کشیدم ، لحظه ای برق غضب را در چشمانش دیدم  که مانند بچه ای که اسباب بازی محبوبش را به زور از دستش کشیده باشند خشمگین شد. محلی را برای نشستن انتخاب کردم که در معرض دیدش نباشم. وقتی زری خانم با سینی چای وارد شد بابک به بهانه ی برداشتن شیرینی از روی میز ، مبل روبروی مرا انتخاب کرد و نشست و در حالیکه پا روی پا می انداخت گفت:

-اینم شیرینی قبولی ات توی دانشگاه. تبریک میگم که غول کنکور رو شکست دادی اما به نظر من درس خوندن برای دختر ها فایذه ای نداره ، مخصوصا تو که در آینده کاملا از احاظ مالی تامین هستی .

 با نگاهی گذرا به صورتش گفتم :

- مگه تحصیل کردن فقط برای پول در آوردنه؟ در ضمن من اصلا دوست ندارم چند سال دیگه از لحاظ مالی به کسی وابسته باشم . می خوام توی رشته ای که بهش علاقه دارم فعالیت بکنم و اصلا از زنانی که تمام وقتشون رو یا توی آشپزخانه می گذرونن یا با بچه سر و کله میزنن خوشم نمیاد.

- و اگر همسر آیندت با درس خوندنت  یا کار کردنت مخالف باشه چی؟

- اولین شرط من برای ازدواج همینه. دوست دارم همسرم از پیشرفت من لذت ببره نه اینکه جلوی اونو بگیره.

- به نظر من عمو دیگه داره زیادی بهت رو میده . این شرط رو دیگران قبول نمی کنند .

-اولا من فعلا هیچ عجله ای برای ازدواج ندارم . دوما تا منظورت از دیگران چی باشه...

.

.

.

ادامه دارد...

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 30 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام مجدد ... امروز جمعه هست گفتم اگه بی کارین یه خورده کتاب بخونین ... کتاب شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی ... این کتاب ۳۹۴ صفحه دارد و حجم اون هم  ۱.۶۶ مگابایت ... این کتاب تایپ شده توسط پانته آ مدیر وبلاگ عاشقان رمان

شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی

دانلود کامل رمان شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی

لینک کمکی

دانلود کامل رمان شبهای تنهایی نوشته نرگس عینی

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 30 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام ... اینم از رمان تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی ... این کتاب ۱۴۴ صفحه دارد و حجم اون هم حدود ۸۵۰ کیلو بایت .... بخونید حال کنید نظر فراموش نشه ... آهان یادم رفت این کتاب تایپ شده توسط far58 کابر سایت نودوهشتیا

دانلود کامل رمان تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی

لینک کمکی

دانلود کامل رمان تقدیر شیرین نوشته زهرا اسدی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 30 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام دوستان

قصد دارم رمان هستی از رویا نوری رو براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد . اگه رمان دیگه ای هم خواستید تو قسمت نظر ها بگین که براتون بزارم.فعلا براتون ۳ صفحشو تایپ میکنم تا فردا...

 

هستی

باورم نمیشد!از شنیدن صدایش که عاشقانه برای دیگری زمزمه میکرد قلبم از تپش باز ایستد.فشار پنجه های غم راه نفسم را بست . من که در این مدت به سان محتضری در بستر مرگ دست و پا میزدم به راستی مردم ،روح و قلبم مرد . چگونه میتوانستم باور کنم؟ من که همه ی هستی ام را بر سر تصمیم گذاشته بودم. من که در میان این همه مشکل او را انتخاب کرده بودم.حال با باقی عمرم جه میکردم؟ با غرور بر باد رفته، با یک قلب پژمرده؟ دیگر به چه دلیلی ادامه میدادم؟ اصلا برای چه زنده بودم؟ در آن لحظه قلبم به هزاران تکه تبدیل شده بود . تکه های ریزی که تبدیل به سنگ میشد. از هر چه بود و نبود بیزار بودم. چرا به دنیا آمده بودم؟ در میان مردمی بی عاطفه و سنگدل اسیر شده بودم. اصلا من که عشق را به مسخره می گرفتم چرا عاشق شده بودم؟گناه من چه بود؟ گناه من و امثال من که از عشق ، بتی پرستیدنی میسازند. بتی که بر روی شن ساخته شود و با نسیمی واژگون میشود چرا کسی نیست تا در این سفر راه را از بیراه نشانمان بدهد. یعنی نباید هیچ گاه سفر کنیم؟ یا بی سفر به منزل مقصود برسیم؟ سرم پر از افکار مختلف بود که صدایشان درون سرم میپیچید و مرا از خود بی خود می کرد. کاش به جایی میرفتم که سکوت بود و آرامش. آرامشی که مدتهاست با من غریبه شده. باید فرار میکرئم. به جایی میرفتم که رهایم کنند. تا جایی که توتن داشتم دویدم تا شاید سایهسیاه مصیبت لحظه ای از تعقیبم دست بر دارد. از پشت پرده رقصان اشک همه جا تار و در هم بود. اما چراها رهایم نمی کردند. چرا در قمار عشق همه هستی ام را گذاشته بودم؟چرا من بازنده بازی بودم؟ مگر نمی گویند خدا به اندازه ی تحمل اشخاص به آنها درد میدهد؟ پس چرا شانه های من دیگر تحمل نداشتند ؟مگر خدا نمیبیند چگونه زیر این همه فشار خرد میشوم؟ خدایا! صذایم را میشنوی؟ من گم شده ام. خسته ام. بریده ام. دیگر جز تو پناهی ندارم.کمکم کن...

با شنیدن صدای ترمز،لحظه ای به خود آمدم و ایستادم. کسی بلند مرا به نام می خواند و متوجه ماشینی شدم که به سرعت ترمز کرد و لاستیکهایش بر روی زمین کشیده شد. برای تصمیم گرفتن وقتی باقی نمانده بود. شاید هم مانده بود و من ترجیح دادم تصمیمی نگیرم. من به پایان مینگریستم و این پایان بود. نقطه ی پایان بر جمله ی زندگی من. چه جمله ی کوتاهی. چشمهایم را بستم بالاخره زندگی کوتاه آمده و رضایت به رفتن من داده بود. با برخورد به بدنه ی ماشین از زمین کنده شدم. سرم محکم به جسمی سخت اصابت کرد . با این همه درد دیگر مجالی برای تفکر نمانده بود . صداها خاموش میشدند و من هر لحظه به آرامش نزدیکتر میشدم. صدای همهمه ی اطرافم هر لحظه گنگ تر می شد جز یک صدای آشنا ...یک صذای خوشایند...احساس کردم کسی مرا بر روی دستانش بلند کرد و از دیگران خواست تا راه را برایش باز کنند. سرم بر روی سینه اش قرار گرفت و با شنیدن صدای تپش های قلبش درون مه غرق شدم.

 .

.

.

ادامه دارد



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 29 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام  ... رمان افسون سبز نوشته تکین حمزه لو ... تایپ شده توسط روشنک کاربر سایت نودوهشتیا ... این کتاب  ۳۷۵ صفحه دارد و حجم اون هم حدود  ۱.۷۷ مگ  ... نظر فراموش نشه

افسون سبز نوشته تکین حمزه لو

دانلود کامل افسون سبز نوشته تکین حمزه لو

لینک کمکی

دانلود کامل افسون سبز نوشته تکین حمزه لو



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 26 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام ... آخیش فصل ۹ هم تموم شد ... یعنی چیزی نمونده تا آخرش ... یعنی بخونید حال کنید ... همین دیگه ...

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4     فصل 1-5     فصل 2-5

 فصل 1-6     فصل 2-6     فصل 3-6     فصل 7     فصل 8     فصل 1-9     فصل 2-9

لینک کمکی

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4     فصل 1-5     فصل 2-5

فصل 1-6     فصل 2-6     فصل 3-6     فصل 7     فصل 8     فصل 1-9     فصل 2-9

پسورد : lordesyah.blogfa.com

توسط:فرشته

اگه مشکلی نداره یه یوزر واسم بساز

جواب : لطف کنید به آیدی babayi_2h021 پی ام بدهید تا یوزر و پسورد رو به شما بدم با تشکر



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 24 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام  بازم ادامه داستان اونم فصل ۸ موفق باشید و شاد

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4     فصل 1-5     فصل 2-5

 فصل 1-6     فصل 2-6     فصل 3-6     فصل 7     فصل 8

لینک کمکی

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4     فصل 1-5     فصل 2-5

فصل 1-6     فصل 2-6     فصل 3-6     فصل 7     فصل 8

پسورد : lordesyah.blogfa.com

توسط:فرشته

سلام من میخواستم رمان هستی از رویا نوری رو تایپ کنم. حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب : میتونی فصل فصل تایپ کنی به من ایمیل کنی ... یا اینکه اگه کار با وبلاگ رو بلدی برات یوزر بسازم خودت بگذاری تو وبلاگ

 

توسط:روشنک

سلام آقا حمید....
من رمان افسون سبز از تکین حمزه لو رو تایپ کردم . برات میل میکنم

جواب : خدا خیر جوونیت بده مادر



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 23 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام رمان بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی تایپ شده توسط far58 کاربر سایت نودوهشتیا ... این کتاب 160 صفحه و 888 کیلو بایت حجم داره ... موفق باشید و شاد

بانوی جنگل نوشته فهمیه رحیمی

دانلود کامل بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی

لینک کمکی

دانلود کامل بانوی جنگل نوشته فهیمه رحیمی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  دوشنبه 19 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام ... بابا جون من ۱۰۰۰۰ بار گفتم من در مواقعی که کارم تموم میشه کتاب میگذارم ... من کافی نت دارم برای همین اول مشتری بعد کتاب و از اینا پس لطف کنید مودب تر باشید ... با تشکر

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4     فصل 1-5     فصل 2-5

لینک کمکی

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4

پسورد : lordesyah.blogfa.com

توسط:هدیه

سلام مرسی بابت همه ی رمان هایی که گذاشتی عالیه . یه سوال من چند تا رمان می خوام براتون بذارم اما نمی دونم چطوری ممنون می شم اگه منو راهنمایی کنی تا همه از اون رمان ها هم استفاده کنند .

جواب : اگه اسکنر داری میتونی اسکن کنی اگه نه میتونی تایپ کنی جوابش رو لطف کن برام بفرست تا بگم چیکار کنی

توسط:مرسده

این دیگه خیلی بی انصافی آقا حمید که هر n روز يك فصل بذاري

جواب : اینو موافقم

توسط:راحیل

ای خدا چه اشتباهی کردم شروع به خوندن کردم حتما داری نظرات رو میخونی و حسابی میخندی میگی خوب گذاشتمشون سر کار

جواب : میتونستی نخونی آره خیلی میخندم از بس مثل تو بیکارم



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  جمعه 16 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)

میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) مبارک باد

به زبون خودمونی میشه عید همه مبارک

سلام سلام سلام ... اینم از فصل جدید ... بخونید حال کنید برا منم تعریف کنید چون من فعلاْ دارم کتاب ندای مرموز از سایت دارن شان رو میخونم ... موفق باشید و شاد تا بعد( البته داستان تعریف کردن رو شوخی کردما چون اصلاْ دوست ندارم یه خط اون ور تر کتاب رو بخونم )

راستی دوستانی که می تونن داستان تایپ کنن ( یعنی میتونن با وبلاگ همکاری کنن ) تو بخش نظرات آیدی هاشون رو پیغام خصوصی بگذارن برای هماهنگی و از اینا

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4

لینک کمکی

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2     فصل 1-3     فصل 2-3     فصل 4

پسورد : lordesyah.blogfa.com



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 14 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام خدمت دوستان ... بابا جون یه ذره به فکر ما هم باشید من تا حالا چندین بار گفتم من کارم کار با اینترنت هست و در مواقعی که کارم تموم میشه کتاب رو شروع میکنم یه خورده هم سرم شلوغ بود برای همین این مشکلات فنی پیش اومد از بابت تاخیر شرمنده ... موفق باشید و شاد

دوستان درست شد فصل دو قسمت یک

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2

لینک کمکی

فصل 1     فصل 1-2     فصل 2-2

پسورد : lordesyah.blogfa.com

 .................................................

توسط:sepideh

اقا حمید شما که همش میگی نظر بدید به سوالامون که اصلا اهمیت نمیدی!!!!!!!!!!!من نمیتونم رد بای عشق و دان کنم خواهش می کنم یه کاری کنید درست بشه ممنون از لطفتون

جواب : من امتحان کردم مشکلی نداشت بگید مشکل از کجاست راهنمایی کنم

توسط:star

من که دیگه به شما اعتماد نمی کنم میزارم تموم شد بعد دانالود میکنم

جواب : هر جور راحتید!!!

توسط:درسا

فکر کنم دارید انتقام می گیرید
حالا اگه همه بگیم غلط کردیم راضی می شید؟؟؟؟!!!
بابا آقا حمید بقیه اش بذارید دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!! لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!

جواب : من نفهمیدم چی میگید!!!!

توسط:سامانتا

آقا حمید دق کردیم مردیم بابا ما که این کتابو نمیخوایم تو گور بخونیم ژس چرا بقیشو نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

جواب : انشالله به اونجا هم میرسه



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 10 مرداد1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
دوستان شرمنده این یکی دو روز رو کار داشتم ایشالا از فردا باز با فصل های جدید شروع میکنم کل این کتاب ۱۲ فصل هست و جمعاً ۵۱۲ صفحه موفق باشید

با سلام ... دیدم خیلی ماشالا اهمیت دادین و ۱۰۰۰ ران نظر دادین منم از امروز شروع کردم به گذاشتن کتاب کلید عشق نوشته آرام معدن دار امیدوارم بخونین و نظر بدین ... موفق باشید تا بعد ( راستی نظرات همینجوری بمونه میشم مثلاْ کتاب نیلاها!!!!)

فصل 1

لینک کمکی

فصل 1

پسورد : lordesyah.blogfa.com

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 27 تیر1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
با سلام مجدد ... امروز هم یه داستان کامل رو میگذارم با نام رد پای عشق نوشته سمیه بهارلو ... این داستان توسط مهتاب کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... این کتاب ۴۷۴ صفحه هست با حجمی حدود ۱.۵ مگابایت ... همین دیگه بازم منتظر باشید برای کتابهای بعدی ... نظر فراموش نشه

رد پای عشق نوشته سمیه بهارلو

لینک کمکی

رد پای عشق نوشته سمیه بهارلو



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  شنبه 27 تیر1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام سلام سلام ... بابا کشتین منو ... کتاب رو امروز تموم کردم ... خوب خدا رو شکر این داستان هم تموم شد ... راستی نظر فراموش نشه ... کتاب بعدی رو هم سعی میکنم سریع بگذارم ... تا اون روز فعلاْ بای

.....................................

فصل اول     فصل 2     فصل 3     فصل 5-4     فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

 فصل 12     فصل 13 تا 15        فصل 16 و 17              فصل 18 و 19           فصل 20       فصل 21

فصل 22-23   فصل آخر

سرور یزد دی وی دی

فصل اول     فصل 2                                   فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

فصل 12    فصل 13 تا 15         فصل 16 و 17               فصل 18 و 19          فصل 20        فصل 21

فصل 22-23   فصل آخر

پسورد: lordesyah.blogfa.com


 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 25 تیر1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
سلام مجدد اینم یه داستان جدید به نام نغمه نوشته نسرین سیفی ... حجم اون حدود ۱ مگابات و تعداد صفحه هم حدود ۳۲۲ ... این داستان توسط sansi کاربر سایت نودوهشتیا تایپ شده ... نظر فراموش نشه ... موفق باشید و شاد

نغمه نوشته نسرین سیفی

لینک کمکی

نغمه نوشته نسرین سیفی

 ورژن موبایلی اون

نغمه نوشته نسرین سیفی

کمکی

نغمه نوشته نسرین سیفی



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  پنجشنبه 25 تیر1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
افسونگری های این چرخ گردون ادامه دارد
تا کی این گردونه ی نامهربان این پدر مهربان را از دیدار فرزند دلبندش , یادگار همسر مهربانش منع خواهد کرد
مگر یک مرد چقدر می تواند متحمل سختی ها باشد؟؟

زندگی ای روزگار ای چرخ گردون توی سینه قلبمو اینقدر نلرزون
ای فلک ای بانی افسونگری ها با دلم کمتر کن این بازیگری ها
روزگار ای شاهد ویرونی ما خشم و قهرت باعث حیرونی ما
ای فلک بس کن دیگه آتیش نسوزون روی زخمامون دیگه نمک نپاشون

.......................................

سلام دوستان ... بابا جون هر کسی مشکلات خودش رو داره ... من دارم کارم رو انجام میدم مواقع بیکاری هم کتاب اسکن میکنم ... پس لطف کنید قناعت کنید

دوستان بابا مگه من بیکارم شما رو سر کار بگذارم دارم کمکم میگذارم این داستان رو پس لطف کنید از این حرفا نزنید ... عده ای گفته بودن ورژن موبایلی این کتابها رو گوشی اونها کار نمیکنه من همه این کتابها رو تست میکنم روی گوشی پس از نظر من مشکلی نداره ... موفق باشید و شاد نظر یادتون نره

.....................................

فصل اول     فصل 2     فصل 3     فصل 5-4     فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

 فصل 12     فصل 13 تا 15        فصل 16 و 17              فصل 18 و 19           فصل 20       فصل 21

سرور یزد دی وی دی

فصل اول     فصل 2                                   فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

فصل 12    فصل 13 تا 15         فصل 16 و 17               فصل 18 و 19          فصل 20        فصل 21

پسورد: lordesyah.blogfa.com



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
تاریخ :  چهارشنبه 24 تیر1388
نویسنده :  Lord of the shadows (حمید)
همزمان با مشخص شدن برخی از ابهامات , مجهولات جدیدی خود را به بطن داستان وارد می کنند
دلیل اینگونه رفتار از یک انسان هنرمند چیست؟
آیا اینها علائم عشقی دیوانه کننده است یا ریشه در یک ناهنجاری در ضمیر ناخودآگاه ارژنگ دارد؟ به راستی او کیست و چه موقع شخصیتش کاملا رو خواهد شد؟
سرنوشت نیلا چیست؟
آیا آیا به خانواده واقعی خود دست خواهد یافت و یا اتفاق غیر منتظره ای دیگر؟
بی صبرانه منتظر ادامه داستانیم

........................................

سلام ... اینم از فصل جدید امیدوارم لذت ببرید ... تا بعد

.....................................

فصل اول     فصل 2     فصل 3     فصل 5-4     فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

 فصل 12     فصل 13 تا 15        فصل 16 و 17              فصل 18 و 19

سرور یزد دی وی دی

فصل اول     فصل 2                                   فصل 6     فصل 7     فصل 8     فصل 10-9     فصل 11

فصل 12    فصل 13 تا 15         فصل 16 و 17               فصل 18 و 19

پسورد: lordesyah.blogfa.com

..........................................

توسط:سمیه

قبض تلفون این ماه مارو تو باید پرداخت کنی حمید خان

جواب : باشه بفرست در خونه

توسط:فاطمه
سلام.اگه من جوون مرگ شدم همه بدونن کهتقصیر شماست که زود زود و زیاد نمی ذارین.اخه دو فصل که دیروز گذاشتین کجای من بیچاره رو که روزی دو تا کتاب می خونم می گیره.ای خدا......

جواب : بچه ها همه دعوت شدید بهشت زهرا

توسط:سمیرا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا از دست این
دیگه غلط کردم تا کتاب تموم نشده شروع به خوندن بکنم

جواب : به من چه ؟؟؟؟؟

 



:: موضوعات مرتبط: داستان ها
علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند