سلااااااااااااااااممممممممممممممممممممممممم ....
اینم ادامه هستی ... زیاده!
هستی ۱۹ و ۲۰ و ۲۱
چشمم به در بود تا اميد وارد شود.پرستو از آشنايي من و اميد خوشحال بود.حالا هر دوي ما همديگر را درك مي كرديم و به احساس هم احترام مي گذاشتيم.اميد درست لحظه اي قبل از اميد وارد شد و فرصت صحبت از ما گرفته شد.با ورودش نگاهمان به هم گره خورد و او با حركتي ظريف سرخم كرد و سلام كرد.بر عكس روزهاي قبل درس ها به نظرم آسان جلوه مي كردواما ذهن پرستو آشفته بود و دل به درس نمي داد.امتحانات پايان ترم نزديك بود و بايد خود را براي آن آماده مي كرديم.بعد از پايان كلاس از پرستو خواستم با من همراه شود و با هم پيش اميد رفتيم.جزوه هايش را باز گرداندم و ضمن تشكر دو سوالي را كه روي كاغذ نوشته بودم به دستش دادم تا برايم حل كندوپرستو آرام گفت كه پايين منتظرم خواهد شد اما من با نگاه از او خواستم كنارم بمان د.وقتي پرستو بود ديگر نه دستپاچه مي شدم و نه دست و پايم مي لرزيد.ما نشستيم و او صندليش را مقابل ما قرار داد و با آرامش شروع به توضيح دادن نمود.تمام تلاشم را مي كردم تا در صدايش غرق نشوم و به حل تمرين توجه كنم.دو سوال را حل نمود و وقتي مطمئن شد من و پرستو كاملا متوجه شديم برگه سوالات را در جيبش نهاد و بلند شديم.قبل از خداحافظي بسته زيبايي از كيفش در آورد و به سمت من گرفت.متعجب نگاهش كردم.پرستو باآرنج به پهلويم زد و گفت:
_دستشون خسته شد بگير ديگه.
بسته را گرفتم و گفتم:
_اما...بابت چي؟به چه مناسبتي؟
لبخندي زد و دستهايش را در لابه لاي موهاي نرمش فرو برد و گفت:
_من خودكار شما مقصر بودم و شرمنده ام.خيلي گشتم اما مثل اون پيدا نكردم.اميدوارم از اين خوشتون بياد.
بر روي جعبه با خطي زيبا نوشته شده بود:تقديم با احترام،اميد سرافراز.
گفتم:اما اون موضوع اصلا تقصير شما نبود.من حواسم جمع نبود.در ضمن شما با حل سوالات و مشكلاتم، خيلي كمكم كردين.من چطور بايد جبران كنم؟
_براي من موفقيت شما بهترين جبرانه.
پرستو در حاليكه روي اولين صندلي مي نشست گفت:
_بابا شماها چه قدر تعارف مي كنيد .عوض اين همه حرف يكي ما رو كافي شاپ دعوت كنه تا حداقل من اين وسط يه فيضي ببرم.اين جوري كه حوصلم سر ميره.
اميد در حالي كه مي خنديد گفت:
_خانم اصلاني،با اين پيشنهادتون منو راحت كرديد.چون روم نمي شد چنين در خواستي كنم.با صرف ناهار بيرون از دانشگاه موافقيد؟پرستو در حاليكه با هيجان بلند مي شد گفت:
_منو پرستو صدا كنيد.وقتي مي گيد خانم اصلاني خنده ام مي گيره در ضمن من شديدا موافقم.
_چيه حالا كه حرف دلتو زدم عوض تشكر برام قيافه مي گيري؟
لب به دندان گزيدم و در حالي كه سعي مي كردم خنده ام را پنهان كنم از اميد تشكر كردم.جعبه اهداييش را باز كردم.خودكار ظريف و بسيار زيبايي بود.در حاليكه مطمئن بودم چهره ام رنگ شرم گرفته باز هم تشكر كردم و در كنارشان به راه افتادم.
محل قبلي كه جاي دنجي براي دانشجويان بود و محيط آرامي داشت را براي خوردن ناهار انتخاب كرديم.من و پرستو براي شستن دست و صورت او را ترك كرديم.به آينه نگاه كردم،صورتم بر افروخته بود.دستانم را زير آب سرد گرفتم و بر صورتم گذاشتم تا از التهابم كاسته شود.اما با التهاب درونم چه مي كردم؟پرستو با نگاهي به من خنديد و گفت:
_ديوونه اين چه قيافه ايست براي خودت درست كردي؟بيا از اين كرم پودر بزن اين جوري كه خودت رو لو مي دي.
_چي كار كنم دست خودم نيست.هيچ وقت فكر نمي كردم موقعيتي پيش بياد باهاش حرف بزنم.
_خاك تو سرت بي دست و پات كنن.وارفته جلوش واستادي و هي تعارف مي كني.اگه من پيشت نبودم كه حالا حالاها اندرخم يك كوچه بودي.
از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت.با وصف اين كه در خانه تنها بود،اما مثل پسرها حرف مي زد و اين موضوع هميشه برايم جالب بود.پرستو به بهانه آن كه هنوز كاري دارد مرا تنها راهي كرد.آرام به سمت ميز رفتم.اميد نگاهش را به روي ميزدوخته بود ومن مجالي يافتم تا دوباره نگاهش كنم.نمي دانم در نظر من آن قدر زيبا و دلنشين بود يا هر كس ديگري او را مي ديد همين نظر را داشت.ناگهان حس حسادت درونم جوشيد اما مجالي نيافتم چون با صداي قدم هايم سر بلند كرد و لبخندش را پيشواز راهم نمود.روبه رويش قرار گرفتم.با خنده گفت.
_خوش به حال شما و پرستو كه هم ديگه رو دارين،متاسفانه من اون قدر غرق كار و درس بودم كه فرصتي براي دوست بودن و دوست داشتن پيدا نكردم.
_من و پرستو سال هاست با هم دوستيم،هيچ چيزي رو از هم پنهان نمي كنيم.بي نهايت بهش وابسته ام.تا به حال نشده مدت زيادي از هم دور باشيم.دختر شاد و مهربونيه و من خيلي دوستش دارم.
لحظه اي فكر كرد و گفت:بحث اون روز يادتونه؟چطوره حالا ادامش بديم.
متعجب گفتم:«كدوم بحث؟»
_اين كه مردا عاشق نمي شن و عشق پوچه.اونروز خيلي مطمئن بودين به اين زودي فراموش كردين؟
پرستو خندان كنار ما رسيد و گفت:
_من فقط كلمه عشق رو از بين حرفاتون شنيدم.ميگم اگه مزاحمم قبل از اين كه بيرونم كنيد،خودم برم.
شرمگين گفتم:از بين او ن همه حرف فقط اين كلمه رو شنيدي؟بيا بشين تا برات توضيح بدم.
هر سه دستور غذا داديم و در همين حين اميد برايش توضيح داد.
پرستو گفت:
_اينو اين جوري نگاه نكنيد.فقط من مي دونم چه قدر با احساس و لطيفه!شعرايي ميگه كه اشك همه رو در مياره.اون حرف ها هم به خاطر همينه.بخاطر محافظت از روح حساسشه.اصلا كيه كه تا به حال عاشق نشده باشد و عشق رو نشناسه؟
اميد متفكرانه گفت:من تا به حال عاشق نشده بودم.هيچ وقت تو اين حال و هواها نبودم.هميشه تلاشم اين بوده كه روي پايه خودم بايستم ولي حرف هاي خانم بهرامي من رو به فكر انداخت.
پرستو ميان حرفش پريد و گفت:بگين هستي،نه خانم بهرامي.
اميد نگاهي به من انداخت و بهش لبخند زدم.ادامه داد:
_نمي تونم جواب حرف هاي اون روزتون رو بدم.چون هنوز اون قدر كه بايد با اين حس آشنا نشدم.امما مطمئنم عشق دروغ نيست.گناه هم نيست دو واژه اي كه شما استفاده كرديد. پدر ومادرم هنوز بعد از گذشت سال ها عاشق هم هستند.مخصوصا پدرم،برادرم هم عاشق دختري شد و باهاش ازدواج كرد،بنابراين عشق نمي تونه دروغ باشه.
از سكوتشان استفاده كردم و گفتم:
_در نظر من هم عشق دروغ نيست اما تا به حال مرد عاشق نديدم،مگر تو فيلم ها!براي همين ميگم باور نمي كنم مردها هم مثل ما و با اين كيفيت عاشق بشن.
_يعني شما عشق رو تجربه كردين؟يه عشق واقعي؟
پرستو ميان حرفمان پريد و گفت:
_من يه عاشق واقعي ام.از من سوال كنيد تا بگم از نظر يه دختر عشق،پاك و مقدسه.حاضرم براي عشق همه كاري بكنم.حتي از جونم مايه بذارم.به نظر من عشق يه احساس پاكه كه قلب آدم و روشن مي كنه يه دختر اگه عاشق بشه براي عشقش همه كار مي كنه.
از طرز صحبت پرستو هر دوي ما به خنده افتاديم.اميد اين بار با نگاهش دوباره از من سوال كرد.گفتم:
_هميشه فكر مي كردم عاشق شدن دست خود آدمه.براي همين تصميم گرفته بودم هرگز عاشق نشم.اما حالا مطمئنم عشق براي ورودش از هيچ كسي اجازه نمي گيره.براي عاشق،دنيا در وجود معشوقش خلاصه مي شه تمام سعي اش اينه كه لبخند اونو ببينه.حتي براي يك نگاه محبت آميزش همه هستي اش رو بده.عشق يعني اين كه ديگري رو آزاد بزاري تا خودش باشه.عاشق از ديدن موفقيت و پيشرفت معشوقش شاد ميشه،چيزي رو بهش تحميل نمي كنه.اونو همون طوري كه هست قبول مي كنه و نخواد عوضش كنه.خلاصه اين كه عشق،حساب و كتاب سرش نمي شه.دنياي قشنگيه كه با تمام حسرتها و تلخيهاش،شيرين و دوست داشتنيه.
به عبارتي:
عشق يعني بي نهايت در حضور ضربه سنگ حوادث بر بلور
عشق يعني در هوايت سوختن با خطر هر لحظه غم آموختن
عشق يعني باشي حتي مال او عشق بغض حسرت در گلو
صدايم مي لرزيد و ضربان قلبم تنفس را برايم دشوار مي كرد.اين همه حرف را از كجا آورده بودم.مخصوصا اين شعر،شعري كه شاعرش چشمان زيباي او بود.هيچ كس سخني نگفت.سر بلند كردم و در زلال نگاهش غرق شدم.با نگاهش با من حرف مي زد،گويي مي دانست چه مي گويم و چه مي خواهم.همانند كاشفي بود كه به يكباره شي با ارزشي را كشف كند و شگفت زده شود.همه اين ها را در وجودش احساس مي كردم ولي نمي توانستم باور كنم،احساسش به من از محبتي ساده فراتر باشد.من وسيله اي بودم تا او را با عشق آشنا كنم نه آنكه عاشقم شود.لحظه اي نفس عميقي كشيد و گفت:
_حرفهاي امروز دلنشين تر از روزاي قبل بود.شعر زيبايي هم خونديد مي تونم بپرسم شاعرش چه كسيه؟
در حاليكه گرمي شرم را بر چهره ام احساس مي كردم گفتم:
_همين طوري به ذهنم رسيد.مطمئنن دوباره نمي تونم تكرارش كنم.هميشه همينجوره اگه ننويسم كاملا فراموشم ميشه.
زمزمه كلماتي كه بر لبانش مي نشست مرا دچار حيرت ساخت.تمام شعر را كامل خواند.با تعجب پرسيدم:
_چه طوري حفظش كرديد؟
با خنده گفت:
_كار من نبود،تقصير اين جاست.
و دستش را بر قلبش گذاشت.در همين حين پرستو با آرنج به پهلويم زد و صداي خنده هر سه ما محيط را صميكانه تر كرد.
پرستو به ساعتش نگاه كرد و در حاليكه به ساعتش نگاه مي كرد گفت:
_پاشين كه عشق و عاشقي واسمون نمره نميشه.حيف كه واحدي به نام عشق نداريم.مطمئنم اگر بود هيچ كس از اين درس نمي افتاد.
در حال رفتن در حاليكه از اميد بابت ناهار تشكر مي كرديم،گفت:«اما من يه روز ثابت مي كنم مردها هم مي تونن عاشق بشن به همون كيفيت كه شما گفتيد.شايد حتي فراتر از اون تعاريف.»
اول من وپرستو و بعد از مدتي اميد بر سر كلاس حاضر شديم.تقريبا نصف وقت كلاس را از دست داده بوديم.اما من لحظاتي را كه با او بودم با هيچ ساعتي عوض نمي كردم،تمام ذهنم از حرفهايي كه گفته بود،پر شده بود و كلمات در ذهنم مي رقصيدند.مثل هميشه از درس چيزي نفهميدم و تمام فكرم پيش او بود.موقع رفتن كنار هم قدم زنان حركت كرديم از ترس اين كه اين بار بابك به كمين نشسته باشد،قبل از خروج از محوطه از او خداحافظي كردم و بابت ناهار و هديه اش تشكر كردم و او كه ظاهرا دليل معذب بودن مرا يافته بود با ما خداحافظي كرد.به دنبال پدر پرستو مي گشتيم كه ماشين مدل بالاي بابك پيش پايمان توقف كرد.در دل خدا را شكر كردم كه بلوايي به پا نشده.بابك پياده شد و گفت:
_خانوما افتخار مي دين؟
به حالت قهر رو برگرداندم و گفتم:
_مثل هميشه با آقاي اصلاني بر ميگردم.
_اما كسي خونه نيست عمو و زن عمو خونه ما هستند و قرار شد من تورو برسونم عجله كن هستي ماشين بد جايي پاركه.
ظاهرا چاره اي نبود.با پرستو خداحافظي كردم كه آهسته گفت:يك دل داري و هزار خاطرخواه.
ومن به تقليد از گفتار هميشگيه او گفتم:«مي خوام سر به تنش نباشه»و با خنده از هم جدا شديم.سوار ماشين بابك شدم و رو به سوي خيابان كردم.آهسته گفت:
_ازم دلگيري؟
جواب ندادم.ماشين را كناري پارك كرد و صدايم زد،اما باز جوابي ندادم.آهسته گفت:
_تو كه مي دوني دوست دارم توي چشمات نگاه كنم.چرا از من دريغشون مي كني؟باور كن همه كارام از روي عشقه.تا وقتي حرف ازدواج من وتو مطرح نشده بود تو با بقيه دخترا برام مساوي بودي.ولي وقتي متوجه بي تفاوتي تو نسبت به خودم شدم،احساس كردم فقط تورو مي خوام.تا به حال دختري بهم بي محلي نكرده بود و من دست روي هر كس گذاشته بودم به دستش آورده بودم.اما تو با بقيه فرق داشتي...در ظاهر مظلوم و كم حرف بودي اما در مواجه با من مثل يك درياي طوفاني مي شدي.اوايل فقط مي خواستم به زانو در بيارمت.اما حالا مي خوام دوستم داشته باشي.ديگه برام فقط داشتن تو مهم نيست مي خوام قلبت رو داشته باشم.براي فراموش كردنت،سعي كردم با زيبا ترين دخترا دوست بشم اما تمام لحظاتي كه با ديگران بودم فقط تورو مي خواستم.اون قدر دوست دارم كه نمي تونم فكرش رو بكنم با پسر ديگه اي حرف مي زني يا نگات ميكنن.مي خوام فقط مال خودم باشي.دوست ندارم بيرون بياي يا حتي با پرستو باشي.هستي تورو خدا دركم كن.
وبا مشت به روي فرمان كوبيد.
آهي از سر تاسف كشيدم.اين ديگر چه نوع دوست داشتني بود؟تحمل مواقعي كه عصباني مي شد راحتتر بود تا اين حرفها و اين كارها.سرم را به صندلي تكيه دادم و گفتم:
_با زور هيچ مشكلي حل نميشه.ممكنه بتوني با زور مال كسي يا حق كسي رو صاحب بشي حتي با دختري ازدواج كني و جسمش رو تصاحب كني.اما روح و قلب اسير دست زور نمي شه...شايد اگر از اول از در مهر وارد شده بودي،الان وضع فرق مي كرد.هيچ وقت من برات مهم نبودم.فقط رفتارت رو توي سفر به ياد بيار،چند روز پيش.حتي نمي توني ساعتي تظاهر به آرامش و محبت كني.با كوچكترين كاري كه مخالف ميلت باشه به زور متوسل مي شي.بابك من يه عمر زورگويي هاي پدر و بهرام رو تحمل كردم به اميد روزي كه خودم مستقل بشم.نمي تونم با انتخاب تو بقيه عمرم رو مثل مادرم يا مادر تو زندگي كنم.شايد يه روز مي تونستم دوست داشته باشم.اما الان براي عشق تو،تو قلب من هيچ جايي نيست.من با سابقه اي كه از تو و كارات مي دونم نمي تونم قبولت كنم.خودم هميشه مقيد بودم.اما براي تو عشق و هوس يكيه مطمئنم هيچ وقت نمي توني از كاراي گذشته ات دست برداري،بايد با يكي مثل خودت ازدواج كني.
_تو چي فكر كردي؟براي من تو مهم هستي.
_اما تو ديروز بهم تهمت زدي.پس من و اون دخترا در نظرت يكي هستيم.
_اون حرفها از روي عصبانيت بود.رفتارت منو از خودم بي خود مي كنه باعثش تويي.
_يعني تو لحظه عصبانيت نمي توني اعمالت و كنترل كني؟اگه قرار باشه با تو زندگي كنم،يا بايد اون آدمي بشم كه تو مي خواي يا هر روز دعوا داشته باشيم.تو هم كه برات فرقي نمي كنه طرفت مرده يا زن،رفتارت با همه يه جوره.
_هستي قسم مي خورم عوض بشم.همه كاراي گذشته رو كنار مي ذارم.اين راضيت مي كنه؟
_عاليه اين كارو بكن.اما به خاطر خودت و آينده ات،نه به خاطر من.اگر تونستي كنارشون بذاري براي هميشه راحت مي شي.اما اگر به خاطر به دست آوردن دل من باشه با كوچكترين بهانه اي برمي گردي نقطه اول.
_تو دوستت رو كنار بذار منم دوستام و كاراي سابقم رو ترك مي كنم.برات يه قصر مي سازم.همه زندگيمو به پاتم ي ريزم.هستي بهم فرصت بده كه ثابت كنم دوستت دارم.
_تو سالها وقت داشتي.اما تنها چيزي كه بين من و تو وجود داره لجبازي هاي كودكانه است.اين همه دختر خوب و زيبا و ثروتمند.چرا نمي گردي و يه مورد خوب پيدا كني؟باور كن ما به هيچ وجه نمي تونيم با هم كنار بيايم.
_تو نمي خواي وگرنه مي شد.
_گفتم كه براي تو ديگه جايي تو قلبم نيست.
ناگهان ترمز كرد.صداي بوق ماشين هاي پشت سر بلند شد.ترسيدم تصادف شود.با تعجب نگاهم كرد و گفت:
_منظورت چيه؟
_يعني...يعني نمي خوام عاشق باشم يا ازدواج كنم.در قلبم رو به روي همه بستم.
احساس كردم از اين دروغ صورتم گر گرفته.نگاهم را ازش دزديدم.
گفت:
_پاي كسه ديگه اي وسطه؟
_فكر نمي كني اين سوال كمي خصوصي باشه؟
صداي اعتراض ماشين هاي ديگر در فريادش گم شد:
_جواب منو بده.كس ديگه اي رو دوست داري؟
به روبرو نگاه كردم و محكم گفتم:
_به اين سوالت جواب نمي دم.
شمرده و محكم گفت:
_هستي قسم مي خورم اگه پاي پسر ديگه اي در ميون باشه هم گردن پسره رو مي شكنم هم قلم پاي تو رو.خدا به هر دوتون رحم كنه.
وپا روي گاز گذاشت.مثل هميشه از ترس سرعت زيادش چشم هايم را بستم و دعا كردم حادثه اي پيش نيايد.
زن عمو با قد كوتاه و هيكل گوشت آلودش به استقبالمان آمد ومرا در آغوش كشيد و محكم بوسيد.هميشه احساس مي كردم با رفتار پر محبت و اخلاقصبورش،محبت و عشق به ديگران تزريق مي كند.با خنده پرسيد:«حال عروس گلم چهطوره؟»آهي از سر ناچاري كشيدم و وارد خانه شدم.
عمو پوشيده در كت و شلواري طوسي در حاليكه به عادت هميشهپيپ مي كشيد پيشانيم را بوسيد.پدر و مادرم خسته نباشيد گفتند،با شنيدن اين حرفتازه به ياد آوردم چه قدر خسته ام.امروز روز طولاني و پر كاري بود اما براي من كهدر كنار اميد شهد عشق نوشيده بودم مثل آني گذشته بود.اما اكنون كه از آن حال و هواخارج شده بودم احساس خستگي شديدي مي كردم.برگشتم و نگاهم به بهرام افتاد.با اشتيقگفتم:
_به به افتخار دادين،بعضي اوقات يادم ميره برادر بزرگتري همدارم.سفر خوش گذشت؟
_از دست زبون تو.بزار برسم بعد شروع كن.جات خالي خيلي خوشگذشت.حال خواهر كوچولوي ما چه طوره؟
متعجب رو به مادرم كردم و پرسيدم:
_مامان؟اين مدت عضو جديدي به خانواده اضافه شده كه من خبرندارم؟
بهرام خنديد و گفت:
_خيلي خب فهميدم بزرگ شدي.با درس ها چه طوري؟
در حاليكه چشمك ميزدم پرسيدم:_چه نقشه اي برام داري كهمهربون شدي؟
سراپايم را نگاه كرد و گفت:
_نه مثل اينكه واقعا بزرگ شدي.اين جوري ميري دانشگاه؟
_آره مگه چشه؟
_آرايش كردي؟
از جايم بلند شدم و رنجيده گفتم:
_بهرام تورو خدا دست بردار.اونا ايراد نمي گيرن تو دستبردار نيستي؟من كي آرايش كردم كه اين بار دومم باشه؟
و بي حوصله به سمت اتاق رفتم تا مانتو و مقنعه ام را دربياورم لحظه اي روي تخت دراز كشيدم و غرق تفكر شدم.اما با صداي مادر كه مرا ميخواند در حاليكه بي حوصله بودم به جمعشان پيوستم.
رفتار بابك مرا به خنده مي انداخت.بهرام با تعجب به رفتارهاي بابك مي نگريست و از ديدن تلاش بابكبراي جلب رضايت من ناراضي بود و به عادت هميشه اخم كرده بود.اما بابك اهميتي نميداد.گويي آخرين صحبت هايمان را در ماشين فراموش كرده بود.بي ثبات و دمدمي مزاجبودنش مرا متعجب مي كرد.عمو رو به من كرد و گفت:
_عمو جان اين ترم كي تموم ميشه؟
_حدودا دو هفته ديگه.چه طور مگه؟
_تو نگران نباش بسپر به ما بزرگترا.
بابك اشكارا غرقشادي بودملتمس به سوي بهرام نگاه كردم اما ظاهرا او از همه چيز بي خبر بود.هيچ كسنبود كه پناه من باشد و ديگران را قانع كند.بارها با مادر صحبت كرده بودم اما بهبيهودگي تلاشم آگاه بودم.مادر در اين ميان كاره اي نبود.پدر و عمو ميدانداربودند.بابك هم كه همه چيز مطابق ميلش بود و بهرام كه غرق درق در روياي خودش بودطوري كه مدت ها مي گذشت وما همديگر را نمي ديديم.
بعد از مدتي بهرام و پدر و عمو به صحبت نشستند.بهرام تمايلداشت كه كنار پدر كار كند و پدر كه از اين تحول بهرام خوشحال بود سريعا قبول كرد.پدر از سالها پيش از بهرام مي خواست كههمكار شوند اما بهرام هر بار شانه خالي مي كرد.او اعتقاد داشت كه بايد از جوانيشاستفاده كند و خوش بگذراند.اما اين بار براي اولين بار خود متمايل به كار با پدرشده بود.مادر و زن عمو به آشپز خانه رفتند و من بلند شدم و به كتابخانه رفتم.تنهاجايي در خانه عموكه برايم جذاب بود.گنجينه كتابهايش كه بيشتر بر اساس رنگو جلد تهيه شده بود و بعضي از آنها حتي براي يكبار هم باز نشده بود،ظاهر زيبايي بهاتاق داده بود.قفسه هاي مملو از كتاب چشم هر مشتاقي را نوازش مي داد.ديوان فروغ راانتخاب كردم و بر روي مبل چرمي كنار شومينه نشستم.از پنجره،منظره زيبايي از باغخزان زده نمودار بود.درختان عريان دست به آسمان بلند كرده بودند.گويي ملتسمانه ازخدا حيات دوبارشان را مي خواستند.دستانشان در حالت دعا خشك شده بود.پرده اي طلايياين تصوير زيبا و نمناك را قاب كرده بود.صداي تق تق سوختن چوب،چون آهنگيملايم،آرامش بخش بود.درون مبل فرو رفتم و كتاب را گشودم.با وصف آنكه اكثر شعر هايشرا از بر بودم اما هر بار با دوباره خواندنش غرق لذت مي شدم.صفحه اي را باز كردم وشعري را زمزمه كردم.گويي از زبان من مي كفت:
منم آن مرغ،آن مرغ كه ديريست
به سرانديشه پرواز دارم
سرودم ناله شد در سينه تنگ
به حسرتها برآمدروزگارم
به لبهايم مزن قفل خموشي
كه من بايد بگويم راز خود را
به گوش مردم عالم رسانم
طنين آتش آوازخود را
در كنار گرمي آتش و آهنگ ملايم سوختن چوب در كلمات شعر غرقشدم و پا در سرزمين خواب گذاشتم.خوابي لذت بخش كه خستگي ناشي از هيجان ديدار اميدو برخورد بابك را از تنم بيرون مي برد.مخصوصا كه اين چند شب در اثر هجوم افكارعاشقانه بي خواب شده بودم و بحث امروزم با بابك آرامش را از ذهنم گرفته بود.بهراستي كه خواب بهترين داروي آرامش بخش است.ناگهان با احساس تمسي روي صورتم وحشتزده چشم باز كردم و چشمان پر از عشق بابك را متوجه خود ديدم.در دل خدا را شكر كردمكه اميد در زندگيم بود و گرنه دير يا زود دل به پسر عموي زيبا و خود خواهم مي دادماما اكنون اگر بابك بهترين پسر دنيا هم باشد نمي توانست جايگاهي در قلبم به دستآورد.من هر آنچه داشتم به پاي اميد ريخته بودم.تا ابد نامش بر قلبم ماندگار بود ونمي توانستم فكرش را هم بكنم كه ديگري جاي او را بگيرد.حتي اگر ناچار باشم تا آخرعمر تنها بمانم و تمام اين مشكلات به خاطر بابك بود.
با عصبانيت گفتم:
_هيچ معلومه اين جا چي كار مي كني؟
_ديدم خوابي گفتم نكنه سردت بشه خواستم كتم رو روت بندازمسرما نخوري.
_از كجا فهميدي اينجام؟
_بچه كه بودي هميشه تو اين اتاق پيدات مي كرديم.
_نه اينكه حالا خيلي بزرگ شديم...
لحن سردم در آن فضا نا مانوس بود.اما من مهري از بابك به دلنداشتم و تمام توانم رو به كار مي بستم كه اغو را از خود برانم.مخصوصا كه ايناواخر صلح جو تر شده بود.اما اگر دريا هم مي شد نمي توانست طبع آتشين اش را مهاركند.او دير به فكر راهي براي بدست آوردن دل من افتاده بود،خيلي دير....
نگاهي به كتابم كرد و گفت:
_شعر دوست داري؟
_كمتر دختريه كه اهل شعر و شاعري نباشه.متاسفانه شما آقايوننمي تونيد روح حساس و لطيف خانوم ها رو درك كنيد.
_بي خود خودتو قاطي دسته با احساس ها نكن تنها چيزي كه دروجود سرد تو احساسه.
_جنابعالي از كجا فهميديد؟مگه احساس ديدنيه كه تو نديديش.
_نه حس كردنيه.
_پس مشكل از گيرنده ست چون فرستنده هيچ مشكلي نداره.
_هيچ وقت فكر نمي كردم دختري حريف من بشه.فكر نمي كردم بهدختري...
من كه حدس مي زدم منظورش چيست براي تغيير جهت صحبتش ميانحرفش پريدم و گفتم:
_در چه موردي؟قلدري؟زور بازو؟مسلما هيچ وقت به پات نمي رسم.
در حاليكه سعي مي كرد آرامشش را حفظ كند گفت:
_خوشت مياد منو عصباني كني؟
_كاش همين يه قلم رو نداشتي.
_اونوقت؟
_اونوقت راحت تر اذيتت مي كردم.
در حاليكه به سختي خنده اش را كنترل مي كرد با عصبانيتيساختگي بلند شد و كنار پنجره رفت.اين همه تغيير در رفتار او شگفت زده ام كردهبود.در گذشته اگر به اين شكل با او سخن مي گفتم به شدت عكس العمل نشان مي داداما...با نگاهش مجالي براي تفكر بيشتر نيافتم.آرام كنارم نشست.جو اتاق معذبم ساختهبود.دوست ندارم هيچ چيزي بشنوم.حتي از ديدن آرامشش ناراحت و عصبي مي شدم.لحظه ايدستش را دراز كرد تا دستانم را بگيرد كه فورا آن ها را عقب كشيدم.با صدايي آرامگفت:
_باورم نميشه كه...
_با تمسخر ميان حرفش پريدم :
_اين يك اعترافه؟
_بس كن هستي همه چي رو به مسخره مي گيري.
و من با اين حرف از جا پريدم:
_براي اينكه مسخره هست.همه اين كارا در نظر من مسخره استناديده گرفتن نظر من در مورد اين ازدواج،بي اهميت بودن من براي پدر و مادرم و پدرتو...و در مقابل آزادي بي حصر و حد تو و بهرام،زورگويي هاي تو در حاليكه براي منفقط در حد يه فاميل هستي!اصرارت براي قبول يه امر محال،بايد براي همه چي جواب پسبدم.به پدر،تو،بهرام.اجازه ندارم به ميل خودم رفتار كنم و لباس بپوشم.حتي در موردآينده خودم تصميم بگيرم.هر كي از راه مي رسه فكر مي كنه مالك منه و برام يه تصميميمي گيره.تا حالا يك نفر از شما پرسيده هستي تو چي مي خواي؟تو چي دوست داري؟نظر توچيه؟همه شماها براي اينكه برم دانشگاه چه قدر شرط و شروط گذاشتيد؟پدر كه اين طورخرج بهرام مي كنه و همش در سفر و خوش گذرونيه خيلي راحت گفت خرج دانشگاه و كلاسكنكور نمي دم.تو مدام تعقيبم مي كني.نمي تونم براي خودم برم خريد و انتخاب كنم.توجاي من بودي چي كار مي كردي؟من و تو از يه جنسيم.هر دو مغرور و يكدنده.اما زندگيبا تو مهربانانه تر رفتار كرده و بهت پر و بال داده تا بيشتر از چيزي بشي كهبودي.اما از همون اول دست و پاي من رو بست و بهم ياد داد هميشه بر خلاف ميلم سكوتكنم و تسليم باشم.كلماتي كه تو حتي يكبار باهاشون برخورد نداشتي و عمل نكردي.آرهمسخره اس.مسخره تر منم كه براي همه شما مثل عروسكم.
_باز جاي شكرش باقيه وقتي بال و پرت چيده باشي ايني!واي بهحال ديگران اگر بهت فرصت پرواز مي دادن.
_هر چي باشم احترام به عقايد و احساسات ديگران رو بلدم.چيزيكه تو ازشون بي بهره اي.
براي گريز از محيطي كه ايجاد كرده بود تنها راه،عصبانيكردنش بود.ولي او در حاليكه سعي مي كرد لحن كلامش آرام باشد گفت:
_تو كه دم از اخلاق مي زني كي بهم احترام گذاشتي؟
_اين كه جلوي دوستام و ديگران سكه يه پولت نكردماحترامه.ابنكه به كسي نگفتم وقت عصبانيت چه رفتاري داري احترامه.فكر مي كني لياقتشو داري؟
_حتما دارم كه گذاشتي و حتما لياقت نداري كه بهت احترام نميذارم.
_هر كس با كاراش شخصيت خودشو نشون ميده.برات متاسفم.
بلند شدم و به قصد رفتن در را باز كردم كه صدايش را شنيدم:
_اين تازه اولشه. در آينده بايد براي خودت متاسف باشي.
آهسته و سر در گم در را به هم كوبيدم.نمي دانستم چه كنم.كسي نبود كه به درد دلم گوش كندو راه درست را نشانم دهد.كاش در اين ميان كسي به هواخواهي از من بر مي خواست.ازطرفي لجبازي من با بابك ممكن بود كار را به جاهاي باريك بكشاند و از طرفي مداراكردن من به عنوان رضايتم تلقي مي شد.با پدر نمي توانستم صحبت كنم چون لحظه اي مجالنمي داد و فورا فريادش به آسمان ميرفت كه من صلاح خود را نمي دانم و نبايد روي حرفبزرگتر از خودم حرف بزنم.مادر هم هيچ وقت روي حرف پدر حرف نمي زد.با وجود سردي هوالباس بر تن كرده و به حياط رفتم.حياطشان بيشتر شبيه باغ بود.با درختاني كه دستخزان عريانشان كرده بود.صداي فرياد كلاغ ها غمگينم مي ساخت.روي برگ هاي خشك قدمگذاشتم.با هر قدم پاهايم را محكمتر بر روي پيكر نحيف و شكننده برگها مي كوبيدم واز شنيدن شكستشان لذت مي بردم.ظاهرا فقط زورم به اين برگهاي بي جان مي رسيد.لحظهاي ايستادم.آيا در نظر ديگران مثل اين برگها نبودم؟بي جان و بي احساس و ...
باز بابك پا به حريم تنهاييم گذاشت.خشمگين با قدمهاي بلند وسزيع به طرفم آمد و گفت:
_اين چيه؟
_اين دست تو چي كار مي كنه؟
_دانشگاه مي ري براي اين كارا؟
_كي مي خواي دست از سرم برداري؟از دستت خسته شدم.
و جعبه اهدايي اميد را از دستش قاپيدم.مي ترسيدم از شدتعصبانيت صدمه اي به آن بزند.برايم خيلي با ارزش بود.از پله ها بالا رفتم كه گفت:
_الان تكليفم رو با تو جلوي ديگران روشن مي كنم.
_برو به درك.هر كاري هم دوست داري بكن.
لرزان به داخل برگشتم و كاغذ روي بسته را كندم و داخل جيبمگذاشتم و نفس زنان به جمع بقيه پيوستم.از پنجره به حياط نگاه كردم.بابك قدم مي زدو سيگار مي كشيد.بعد از مدتي وارد شد و من در مقابل ديدگانش بسته را داخل كيفمقرار دادم و كنار صندليم گذاشتم.
تمام روز نگاه بابك به دنبالم بود و من از نگاه كردن به اوپرهبز مي كردم.به گونه اي رفتار مي كردم كه گويي وجود خارجي ندارد و او در خود ميسوخت و دم فرو مي بست.شايد برايش لازم بود با واژه صبر و سكوت آشنا شود.او كههميشه در صورت دست نيافتن به خواسته اش مي غريد حال از هميشه آرامتر بود ومن ازاين همه تغيير او گاهي شگفت زده و متعجب وزماني ترسان و بيمناك بودم.شب با وجود اينكه فردا تعطيل بود و من كلاسنداشتم،اصرار براي رفتن به خانه كردم،اما ديگران كه گويي از قبل برنامه كوه گذاشتهبودند از آمدن سر باز زدند.آهخ از نهادم برخواست.براي فرار از نگاه هاي بابك بهاتاقي كه به من داده بودند رفتم و در تنهاييم به او فكر كردم،كسي كه جان و دل مرابا عشق آشنا كرده بود،او كه هميشه آرام و صبور بود.زيبا سخن مي گفت و مرا مسحورخود كرده بود.اگر رزماني مجذوب زيباييش شده بودم،اكنون شيداي رفتار و گفتار آرامشگشته بودم.در عين غرور،متواضع بود و مهربان.در حاليكه رفتارش خشك و جدي بود ازچشمهايش برق طراوت و شوخ طبعي مي درخشيد و كلامش عطر لطافت داشت.در حاليكه فاصلهمان را حفظ مي كرد به اعماق وجودم راه پيدا كرده بود.هر چه بابك بر من فشار بيشتريمي آورد،قدر گوهري به نام " اميد " را بيشتر مي دانستم.به ياد صحبتهايامروزش افتادم.چرا آنقدر مطمئن مي گفت كه خلاف نظر مرا در رابطه با عشق در مردانثابت مي كند؟ممكن است مرا دوست بدارد؟او كه نسبت به همه دختران دانشگاه بي تفاوتبود،چگونه اين دو روز از من خواست در وقت ناهار همراهش باشم.آيا نگاه هاي ديگرانمهر تاييدي بر عشق و اميد نبود؟در حاليكه به سقف مي نگريستم هزاران سوال در ذهنمنقش بست.احساس كردم از اينكه فردا او را نمي بينم دلتنگم.داتنگ ديدارش و بي تابشنيدن صدايش.من كه روزي به ديدن او از فاصله اي دور راضي و قانع بودم،حال او را بيشتر از اينها ميخواستم.با اين اشتياق روز افزون،ره به كجا خواهم برد؟با اين خانواده،با عشقبيگانه،چه بگويم.قطره هاي اشك از گونه هايم جاري شدند و به پايين غلتيدند.كاش ميدانستم در قلبش چه مي گذرد.با باز شدن ناگهاني در اتاق،افكارم بهم ريخت.بابكعصباني و آشفته وارد شد.
بر جايم نشستم و عصباني گفتم:
_بهت ياد ندادن موقع ورود در بزني؟
_اسمش اميده؟اميد سرافراز؟
انگار برق به بدنم وصل كرده باشند.نمي دانستم چه عكس العملينشان دهم.جواب دادم:
_اسم كي؟تو باز چت شده؟
_اوني كه زير پات نشسته و مي خواد از راه به درت كنه.
_ديگه داري پاتو از حد خودت بيرون مي زاري.برو بيرون.
_اشكات رو هدر نده.بعدا لازمشون داري.
در را محکم به هم کوبید و مرا به اشک و غم و بیچارگی تنها گذاشت . من و امید دست در دست هم قدم میزدیم .آسمان مهتابی و هوا عطرآگین بود . در دنیای زیبایمان غرق بودیم که ناگهان بابک به سمت ما آمد . امید دوید و به من هم نهیب زد . از ترس تمام بدنم میلرزید .نمیتوانستم پا به پای امید بدوم . پایم به سنگ گرفت و زمین خوردم .برگشتم و بابک را دیدم که سوار بر ماشین به دنبال ماست . تلاش امید برای بلند کردن من بی حاصل بود . تسلیم شدم تا با امید کاری نداشته باشد . بابک که مرا بی اعتنا به امید دید ، به سمت من راند او و امید برای آنکه مرا از احتمال تصادف با ماشین نجات دهد ،خود را به سمت او انداخت و لحظه آخر از من خواست تا فرار کنم . بابک با سرعت به امید کوبید و من روی برگرداندم تا این صحنه را نبینم . با تمام توان بلند شدم و دویدم . نمی خواستم دست بابک به من برسد . وارد خانه ای شدم و در را محکم بستم اما بابک پشت سرم بود و وقتی به در بسته رسید شروع به کوبیدن در کرد . از ترس فلج شده بودم. هر لحظه ضربه اش به در محکم تر میشد . تمام توانم را جمع کردم و با فریادی از خواب پریدم . صدای در می آمد . هنوز گیج و وحشت زده بودم و نمیدانستم کجا هستم . هوا تاریک بود و من خیس عرق ، از سرما میلرزیدم . کم کم همه چیز یادم آمد منزل عمو بودم و بابک ... آه که اسمش هم مرا میترساند . صدای مادر را شنیدم که مرا صدای می کرد که حاضر شوم و برای خوردن صبحانه پایین بروم، بلند شدم و قفل در را که از ترس ورود نا به هنگام بابک انداخته بودم گشودم و کفتم:
-تو رو خدا مامان حوصله داری؟تو این تاریکی و سرما منو از رختخواب گرم کشیدی پایین که چی بشه؟
- عوض غر زدن عجله کن الان صداشون در میاد .
در حالیکه بی تفاوت شانه ام را بالا میانداختم گفتم:
-به خاطر کسی دارین میرین که برای من ارزشی نداره .
مادر در حالیکه اخم کرده بود گفت:
- تو دانشگاه اینارو یاد میگیری؟
- مامان ، تو رو خدا بس کن. شدی مثل بابا ؟
- خیلی تغییر کردی. دلیل این همه تغییر چیه؟
-فشارهای بابا و بابک که دست از سرم بر نمیداره. مشکلم اینکه درک نمیشم.
گفتگوی ما با فریاد پدر که ما را صدا میزد نیمه کاره ماند . مادر رفت و مت با بی میلی حاضر شدم . هنوز از کابوسی که دیده بودم میلرزیدم و وحشت زده بودم . میترسیدم با بابک روبرو شوم . چهره ی وحشتناکش در خواب هنوز مقابل چشمانم بود . لحظه ای که به امید زد همه و همه دوباره مقابل چشمم زنده شد . برای رفتن تردید داشتم که صدای پدر تردیدم را از بین برد . زن عمو میز صبحانه را با سلیقه چیده بود . زیر لب سلامی کردم و نشستم . پدر خیلی مقید بود که وقت صرف غذا همه حاضر باشند که اکثرا این رسم توسط بهرام شکسته می شد . نگاه خیره بابک را بر خود احساس کردم . از زیر چشم نگاهی کردم و با دیدن لبخندش دوباره سر به زیر انداختم . سعی کرئم گریه نکنم ، خواب دیشب تاثیر بدی بر ذهنم گذاشته بود . بعد از خوردن دو لقمه آن هم به زور ، معذرت خوستم و بلند شدم و به اتاقم رفتم . بعد از مدت کوتاهی بابک به اتاق آمد و با تقه ای به در وارد شد . پشت به در بر روی تخت نشسته بودم و زانوانم را در بغل گرفته بودم و فکر می کردم . وقتی عکس العملی ندید مقابلم ایستاد و صدایم کرد . جواب ندادم . با ناراحتی گفت:
- بیا امروز رو خراب نکنیم . دوست دارم امروز خوش بگذره .
بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم :
-اما اصلا حوصله ندارم رو من حساب نکن .
و بابک بعد از لحظه ای مکث بدون جواب از اتاق خارج شد .
وقت رفتن بابک از من خواست به ماشین آنها بروم اما قبول نکردم .بهرام که تا حدودی متوجه جریان شده بود برای آنکه مرا رها کند گفت که من او به ماشین عمو خواهد رفت و به این ترتیب تمام مسیر رسیدن تن به خواب سپردم که بهترین داروی فراموشی است . وقت رسیدن با بی حوصلگی و کرختی پیاده شدم . تمام مدت حاضر نشدم با بابک هم قدم شوم و اصرا بابک را برای بالا رفتن از کوه بی جواب گذاشتم و ترجیح دادم از تله کابین استفاده کنم .آنها هم ناچار با ما همراه شدند . از آن بالا منظره برفی کوه دیدنی بود . لحظه ای کسالت و دلمردگی را فراموش کردم و برفها را مشت کردم و به انتهای دره پرتاب کردم.
بابک و بهرام هم شروع به برف بازی کردند و در این میان من را هم بینصیب نگذاشتند اما من جبرانش را فقط بهرام را نشانه گرفتم و فرار کردم . کاش به زمان کودکی بر میگشتیم . هر چند در آن زمان هم به دلیل فاصله سنی زیاد در کنار هرام جای نداشتم . لحظه ای آن دو را به حال خود رها کردم و جلوتر رفتم . با وصف آنکه از ارتفاع وحشت داشتم ،آرام آرامقدم به جلو نهادم . دره آغوش گشاده بود و گویی مرا می خواند . اشک در چشمانم می رقصید . نمی دانستم از شدت سرماست یا از غم ایام ؟ سنگی برداشتم و در کامش انداختم . اگر به آن سنگ ریزه بودم چه میشد؟ناگهان کسی از پشت سر ، به سمت جلو هلم داد و من با تمام قدرت جیغ کشیدم . فریادی که در دل کوه پیچید و گم شد . ناگهان دستی مرا گفت صدای بابک را شنیدم که گفت:
- خودت بگو چطوری مجازاتت کنم . در جواب این همه تحقیر بی محلی و بی تفاوتی؟
- بابک تو رو خدا، من از بلندی میترسم .
و او بی رحمانه تکانم داد . از ترس فاج شده بودم . اگر کوچکترین بی احتیاطی میکرد هر دو به داخل دره پرتاب می شدیم . من به او تکیه کرده بودم و بدنم از شدت سرما و ترس می لرزید . در گوشم زمزمه کرد :
- نمی دونی وقتی اینجوری بهم التماس میکنی و ازم کمک میخوای ،چقدر غرق لذت میشم . دوست دارم همیشه همینجوری باشی و به من تکیه کنی .حالا اون غرور احمقانت رو بشکون و عذر خواهی کن . بگو راضی هستی باهام ازدواج کنی . بگو سعی میکنی دوستم داشته باشی و به همه حرفهام گوش میدی .
سکوت کردم حاضر بودم بمیرم اما رضایت به ازدواج با او ندهم . هر چند متاسف بودم که به خاطر زنده بودن به او آویخته بودم . تصمیم گرفتم خودم را از دستش رها کنم به هر قیمتی که شده ، که صدای بهرام نور امید در دل ریخت .
– هستی؟ تو جیغ زدی؟ شماها کجائید؟
- دارم خواهر گستاخت رو ادب می کنم .
- مگه دیوونه شدی؟ ممکنه پرت شین پایین .هستی! دست منو بگیر و آروم بیا عقب.
دستن گرم بهرام مرا نجات داد و پناه آغوشش تمام ترسم را با گریه بیرون ریختم . چقدر شیرین بود ، آغوش گرمی که بدان محتاج بودم. گرمای آغوشی که تمام تمام سردی وجودم را از بین می برد و در برش آرام می شدم . پناهی که سالها از وجودش محروم بودم و حالا در این شرایط بحرانی مرا به آرامش رسانده بود . کاش زودتر از اینها مرا در پناه خودش جای میداد . دیگر هیچ حس آزار دهنده ای نسبت به بهرام نداشتم .گویی در وجودش حل شده باشم . اگر این حادثه یخ بین من و بهرام را میشکست ، راضی بودم. بعد از لحظه ای که برای من ساعتها طول کشید از آغوشش بیرون آمدم . گویی دوباره می بینمش . صورت مردانه و چشمان زلالش را .چرا تا به حال نمی دانستم که آنقدر دوستش دارم؟ چرا گذاشته بودم گل عاطفه بین ما پژمرده شود؟ لبخندش مرا به یاد امید میانداخت . تا به حال بهرام را اینگونه ندیده بودم . با نگاهش بابک را سرزنش کرد و کتش را در آورد و روی شانه لرزان من انداخت. تمام بدنم از سرما و شوک ناشی از ترس می لرزید . به بهرام تکیه دادم و کمک بابک را با سردی تمام رد کردم . با سختی بسیار به محلی که بقیه نشسته بودند رسیدیم . نمیتوانستم کلمه ای در جواب سوالات پی در پی مادر بگویم. مگر گفتنش فایده ای هم داشت؟باز خدا را شکر که بهرام بود و دیده بود . صدای مادر توی سرم میپیچید:
- الهی بمیرم برات، چرا رنگت پریده؟ چرا می لرزی؟ بابک ، بهرام این چش شده؟
دهان باز کردم تا کلامی بگویم اما صدایی از گلویم برنخواست . صدای گنگ بهرام در حالیکه کار بابک را توضیح میداد در سرم پیچید. نگاهم را گرداندم و به روی بابک ثابت نگه داشتم ، سر به زیر ایستاده بود . شاید اولین بار بود که مورد توبیخ قرار میگرفت و قیمتش را من پرداخت کرده بودم . لحظه ای سر بلند کرد و نگاهمان به هم تلاقی کرد . از دیدن برق انتقام در نگاهش لرزیدم . او مرا مسبب رفتار دیگران می دانست و حدس میزدم در زمانی نه چندان دور دردسری تازه برایم ایجاد کند . چقدر خسته بودم . من که همیشه قوی و سلامت بودم این روزها به تدریج ،تحلیل می رفتم . کاش امید پیشم بود . برای همیشه و به دور از دیگران . دیگر رمقی حتی برای نفس کشیدن ندارم . به محض سوار شدن به ماشین، در پناه گرمای بخاری، به آغوش سیاهی رفتم .
هر چه بود سیاه بود و وحشت . صحنه ایستادن من بر لب پرتگاه و عمل خارج از انتظار بابک بارها در آن سیاهی تکرار شد و باز حس افتادن به اعماق وحشتناکش آزارم داد. این بار حتی بهرام هم نبود تا نجاتم بدهد. هیچ کس فریادم را نمیشنید . سعی کردم چشمانم را باز کنم . با دیدن نور، چشمانم به شدت درد گرفت ، سرم به دوران افتاد . پس سریع بستمشان . سرم به اندازه یک کوه سنگین بود و گلویم دردناک و خشک شده بود . تشنه بودم. لب باز کردم تا کلامی بگویم اما درد و خشکی گلو اجازه سخن گفتن نمی داد . آرام آرام چشم باز کردم و با سختی سرم را برگرداندم . به دستم سرم وصل بود روی میز کنار تختم که همیشه پر کتاب بود، مملو از دارو شده بود .
- سلام خوشگل خانوم . بابا تو که مارو کشتی . با خودت چکار کردی؟
لبهایم ترک خورده بود و لبخندم دردناک بود . با زحمت کلمه آب رابر زبان آوردم. پرستو دستمالی نمناک بر روی لبهایم گذاشت و در حالیکه نزدیک می شد گفت:
-امید داره از نگرانی دق می کنه . روز اول که نیومدی کمی نگران شد . بهش گفتم سرما خوردی و نمی تونی بیای . دیروز حالت رو پرسید . گفتم هنوز نمیتونی از خونه بیرون بیای . تمام مدت توی کلاس بی قرار بود . امروز سراغت رو گرفت نمی دونم چرا باور نمی کرد یه سرما خوردگی ساده باشه . میگفت نگرانه و خواب بد دیده . ازم پرسید که میتونی تلفنی حرف بزنی ، وقتی گفتم نه ، اشک توی چشماش لرزید . فکر کرد بهش دوغ میگم و برات اتفاقی افتاده . منم مجبور شدم بگم جمعه رفتی کوه و نزدیک بوده پرت بشی . برای همین هم ترسیدی و هم سرمای سخت خوردی . نمیدونی چیکار میکرد . خواست برای دیدنت بیاد ،گفتم صلاح نیست . اینطوری بهتر نشد؟
.
.
.
ادامه دارد
:: موضوعات مرتبط:
داستان ها