علت شکست بسیاری از انسانها در زندگی این است که پس از مواجه شدن با چند شکست موقتی ، ناامید می شوند و دست از تلاش بر می دارند
دوستان بابت تاخیر شرمنده ایشالا فردا دو تا ۴ فصل میگذارم موفق باشید
سلام سلام سلام ... خدایی خیلی مشکل نیست روزی یه فصل آخه این کتاب ۵۲ فصل داره
خوب میشه ۳ سال
پس خیلی میشه ... خوش باشید ... تا بعد ( به احتمال زیاد فصل بعدی رو هم امروز بگذارم )

سرور سایت خودم
سرور مدیا فایر
پسورد :lordesyah.blogfa.com
صدای نفس های او در گوشش پیچید و ریه هایش پر شد از عطرناب باران و تن باران خورده خاک، لحظه های مهتابی اما زیر باران، لحظه های پر از قطرات باران همه را طی کرد، نه ... طی نکرد، همه را بلعید همه را نوشید و دوباره داخل کوچه خلوت و بارانی ایستاد.
- گوش کن ... خوب گوش کن، حالا وقت شنیدن شرط منه.
چرا شرط را فراموش کرده بود نمی دانست گرمی دستهای باران، حجم تن خیسش روی سینه او، چشمان بارانی و نگاه بی قرارش ... همه و همه شرط را از یادش برده بود.
- تو قول دادی یادت هست، تو قول دادی ...
و او قول داده بود، خوب به یاد داشت بابت هر شرطی که نمی دانست چیست و او باید می پذیرفت قول داده بود ...

سرور سایت خودم
سرور مدیا فایر
پسورد :lordesyah.blogfa.com
صدای نفس های او در گوشش پیچید و ریه هایش پر شد از عطرناب باران و تن باران خورده خاک، لحظه های مهتابی اما زیر باران، لحظه های پر از قطرات باران همه را طی کرد، نه ... طی نکرد، همه را بلعید همه را نوشید و دوباره داخل کوچه خلوت و بارانی ایستاد.
- گوش کن ... خوب گوش کن، حالا وقت شنیدن شرط منه.
چرا شرط را فراموش کرده بود نمی دانست گرمی دستهای باران، حجم تن خیسش روی سینه او، چشمان بارانی و نگاه بی قرارش ... همه و همه شرط را از یادش برده بود.
- تو قول دادی یادت هست، تو قول دادی ...
و او قول داده بود، خوب به یاد داشت بابت هر شرطی که نمی دانست چیست و او باید می پذیرفت قول داده بود ...
اینم برای اونایی که گفتن میخوان منشی بشن ۸۲۳۱۸۴۷ شماره کافی نت
روز خوش !!!!

سرور سایت خودم
سرور مدیا فایر
پسورد :lordesyah.blogfa.com
صدای نفس های او در گوشش پیچید و ریه هایش پر شد از عطرناب باران و تن باران خورده خاک، لحظه های مهتابی اما زیر باران، لحظه های پر از قطرات باران همه را طی کرد، نه ... طی نکرد، همه را بلعید همه را نوشید و دوباره داخل کوچه خلوت و بارانی ایستاد.
- گوش کن ... خوب گوش کن، حالا وقت شنیدن شرط منه.
چرا شرط را فراموش کرده بود نمی دانست گرمی دستهای باران، حجم تن خیسش روی سینه او، چشمان بارانی و نگاه بی قرارش ... همه و همه شرط را از یادش برده بود.
- تو قول دادی یادت هست، تو قول دادی ...
و او قول داده بود، خوب به یاد داشت بابت هر شرطی که نمی دانست چیست و او باید می پذیرفت قول داده بود ...
فعلاً این داستان رو گذاشتم تا داستان شب نیلوفری رو شروع کنم امیدوارم زودتر بیام
موفق باشید و شاد
دانلود کامل الهه ناز جلد دوم نوشته مریم اولیایی
لینک کمکی